ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


بیان دیدگاه

به زودی

برم ایران و بیام، کلی حرف دارم واسه نوشتن. کلی هیجان دارم واسه تخلیه کردن. ولی اول باید برم، مامانم رو ببینم بعد.

Advertisements


بیان دیدگاه

ترس و تنهایی در شب

فرهنگ و جامعه‌ای که من و ما درش بزرگ شدیم پر است از اجحاف و بی‌مهری به هر دومان. با اینکه خیلی منطبق با فرهنگ غالب بزرگ نشده‌ام ولی ریشه‌هایش در من نهادینه شده. یکی از دلایلش هم تجربه‌های ناخوشایند نوجوانی و جوانی‌ام است.

شب دیر وقت و تنها به خانه برمی‌گشتم. ناخودآگاه و از سر ترسی که چیره شده بود خودم را با اناث اطرافم مقایسه می‌کردم. من از همه کمتر جذاب بودم و این خیالم را کمی راحت می‌کرد. ولی ترس برم داشته بود که این بی‌وقت شبی همه مست و لایعقل هستند و امکانش وجود دارد که در جایی و گوشه‌ای مورد هجوم قرار بگیرم. تنها که بودم از تاریکی کوچه و سکوتش نمی‌ترسیدم ولی صدای عبور فردی از پشت سرم که می‌آمد لرزه بر اندام می‌افتاد. با خود می‌گفتم نترس اینجایی‌ها چشم و دلشان سیر است و از این کارها نمی‌کنند، تازه بخواهند هم این همه لخت‌تر و لوندتر از تو هست که با فرهنگ همدیگر هم آشنایند و برای مهاجم هم راحتتر است. ترسم بیشتر از به نوعی خودی‌ها بود. از ترس مست‌ها فکرم رفت به پناه بردن به غیرمست‌ها که ظاهر مسلمان‌طور ‌و خاورمیانه‌طور داشتند. در همان عالم اضطراب حتی جرات نکردم بیشتر فکر کنم. برایم حکم چاله به چاه را داشت. از دست کسی که نمی‌شناختم به دامان کلیشه‌ای پناه ببرم که نخورده مست است. روز روشن راه بر زنان می‌بندد، نه فقط در خفا که هر وقت دستش برسد دستمالی می‌کند‌. با افتخار از زن فقط وسیله‌ای برای رفع نیازش می‌بیند. اگر سر بی‌حجاب ببینتم فکر می‌کند مختار به هر عملی هست چون من خودم در باغ سبز نشانش داده‌ام. مرا تنها ببیند که دنبال پناه می‌گردم خودش می‌شود گرگی در لباس میش.

آنچه در ناخودآگاهم از آن می‌ترسم شاید بیشتر الگویی القا شده باشد و امروز دیگر بیشتر مردان آن سرزمین در این غالب نگنجند. ولی آنچه ناخودآگاه مرا قدرتمندتر می‌کند قوانین ناعادلانه و تصوری‌ست که همین قانون به دنبال القایش است. قانونی که به ایشان چنین امکانی را می‌دهد، قانونی که تبعیض دارد و من در محاق همان قانون قد کشیدم. برای همین همه برایم نامتعادلند مگر خلافش ثابت شود.


بیان دیدگاه

اینجا هم از لباس‌شخصی خلاصی ندارم!

از افراد میشلین چیزی شنیدید؟ یه فیلم دیدم اسمش یادم نیست ولی راجع به افراد میشلین بود که ناشناس برای تعیین سطح به رستوران می‌روند، چه نشانه‌هایی دارند. چنگال زمین می‌اندازند، لباس رسمی می‌پوشند. همیشه دو نفری می‌روند و یکی نوشیدنی را سفارش می‌دهد یکی غذا را.

مامورهای کنترل بلیط قطار و اتوبوس اینجا هم همین‌طوری‌اند. خیلی لباس‌شخصی‌طور یکهو دو نفری می‌پرند در قطار. بیرون قطار با هم حرف می‌زنند ولی تا وارد می‌شوند عین دو تا غریبه هر کدام به سمتی می‌رود. بعد ‌انگاری که می‌تی‌کومون باشند، نشانشان را در می‌آورند و می‌گویند بلیط لطفا‌. مثل گرگ بالا سرت می‌ایستند که مبادا در بروی.

لباس‌شخصی‌طوریشان هم بلانسبت شبیه لباس‌شخصی‌های خودمان است. ؛) مثلا یکجوری که هیچ‌کس نفهمد. البته اینها خیلی بهترند. در هر هوایی همه‌شان کت یا کاپشن جین تنشان است. حداقل یک نفرشان کیف کمری بزرگ و پر ملاتی بسته‌ که معلوم است پر از برگه جریمه و کارت‌خوان و هولوگرام‌خوان است. معمولا هم یکی دو ایستگاه به آخر خط یا نزدیک ایستگاه‌های شلوغ ضربتی سوار و پیاده می‌شوند.


بیان دیدگاه

ذات عشق رو می‌گم

زندگی بدون عشق برای من هیچ معنایی ندارد. تمام کیفیت زندگیم همین عشق است.

امروز تعطیل بود و صبح از خواب بیدار شده نشده به این فکر می‌کردم که بیدار شوم که چه بشود؟ جواب آمد بیدار شوم دست و رویی بشویم که با سبیل که صحبت می‌کنم سرحال و خوب باشم. نگران نشود وقتی که نیست خوب زندگی نمی‌کنم.

فکر کردم بیدار شوم صبحانه‌ای بخورم و بروم بدوم. باز گفتم که چه بشود؟! جواب دادم که سالم و زیبا بمانم. گفتم که چه بشود؟ جواب آمد که سیبیل تنها نماند، که بتوانم کنارش شاد زندگی کنم، که خوشحال شود حواسم به خودم هست. انگار نیرویی یکباره مرا از جا کند و بلند شدم رفتم دویدم و برگشتم سالاد مبسوطی خوردم و روز تعطیلم را با کتاب به سر آوردم.

دیروز هم که سرکار می‌رفتم با خودم فکر کردم این همه کار می‌کنم که به کجا برسم؟ جواب آمد برای زندگیم پول لازم دارم. نمی‌خواستم از تخت بیرون بیایم و گفتم خب این همه آدم بی‌پول در مترو و خیابان می‌بینم و زندگیشان می‌گذرد، من هم نهایتش بشوم یکی از آنها. جواب آمد: «نه من می‌خواهم خوب و مرتب زندگی کنم، می‌خواهم کنار سیبیل زندگی کنم، او لایق زندگی باکیفیتی‌ست. برای اینکه او شاد و راحت باشد باید خانه‌ای درخور داشته باشیم، برای امنیت و آسایش پیری در کنارش باید از اکنون برنامه داشته باشم و تلاش کنم تا بتوانم خانه‌ای بخرم.» خواب از سرم پرید. بیدار و هوشیار و امیدوار آماده شدم و رفتم سرکار.

حتی در راه شرکت که بودم هنوز فکرم درگیر انگیزه زندگی کردنم بود. که اگر روزی من دیگر نباشم و او مثل این یک هفته من قرار باشد تنها بماند، چگونه می‌تواند امیدش به زندگی را نگه دارد؟ فکر کردم باید ذره‌ای از وجود خودم را برایش به یادگار بگذارم و بروم تا به آن عشق بورزد و با کیفیت زندگیش را ادامه دهد. شاید اولین بار بود که دلیلی برای بچه‌دار شدن داشتم. شاید اولین بار بود که فکر نکردم بچه داشتن خودخواهی بزرگی‌ست. شاید اولین بار بود که فهمیدم وقتی مادرم می‌گفت تو امید زندگی من هستی و هیچ وقت از داشتنت در آن شرایط سخت پشیمان نشدم منظورش چه بود. عشق انگیزه قوی‌ای برای زندگی کردن و خوب زندگی کردن است.


بیان دیدگاه

غصه نخور ای کرگدن

از پشت سر صدایی شنیدم که با لهجه فارسی دری حرف می‌زد. خیلی نفهمیدم چه گفت ولی مخاطبش با صدای نازک و بلندی خندید. در آن چند ثانیه‌ای که طول کشید تا بیایند از جلویم رد شوند در ذهنم آمد که پسری افغانی باید با دختری ایرانی هم کلام شده باشد. خوشم آمد و خندیدم. آخر خیلی ندیده‌ام که دختران ایرانی پسران افغانی را تحویل بگیرند چه برسد به اینکه به گرمی خوش و بش کنند و همراهشان شوند. از تصور خودم شاد شدم که گویا بلاخره دارد این دیوار زمخت زشت فرو می‌ریزد، گیرم نه در داخل مرزها، ولی فرو می‌ریزد.

مشغول تصورم بودم که از کنارم گذشتند و دختر با لهجه افغانی پاسخ پسر را داد. اینبار بیشتر گل از گلم شکفت. این مدتی که اینجا بودم کم افغانستانی ندیدم و زن هم بینشان کم نبوده است. ولی یادم نمی‌آید به این سبک دیده باشمشان. خیلی جوان و شاید بچه سال ولی با حجاب و زیادی محجوب و درگیر دو سه تایی بچه و پنهان شده در سایه مرد همراهش دیدمشان. زنانی ترسیده و تنها، که از مشکلات و دردها فرار کرده‌اند ولی کماکان همان آش است و همان کاسه. دیدن دختری این چنین رها و آزاد و خندان، با هم صحبتی که معلوم بود انتخاب خودش است، خیلی به دلم نشست. جلویم با سرعت راه می‌رفتند و دور می‌شدند و من به این فکر می‌کردم که چه خوش اقبال است این دختر. کاش دیگر زنان افغان هم می‌توانستند حداقل در این محیط خودشان باشند. کاش همه‌شان می‌توانستند دیگر متاثر از جبر مردانه نباشند.

در همین فکرها غوطه می‌خوردم که یادم افتاد به آزادی‌های تازه از راه رسیده زنان عربستان، به نمایندگان زن افغانستان و به فعالین مدنی‌اش و صدباره آه از نهادم برآمد که پس ما کی می‌خواهیم قدمی به سمت جلو برداریم. شاید یک زن در جامعه ایران راحتتر و امن‌تر باشد و بسته به آدمش بتواند جرات کند بزند زیر همه‌چیز و برسد به آنچه خودش می‌خواهد ولی در کل و به قوانین که نگاه می‌کنم ما به سمت شترسواری می‌رویم در حالیکه ایشان به آپولو هوا کردن فکر می‌کنند.


بیان دیدگاه

پیر و لوسی

هنگامیکه خوشبختی رو به شکوفایی است، زیباترین روز همیشه همین امروز است.

رومن رولان

یک کانال تلگرامی پیدا کردم که داستان می‌خواند. همه داستان‌هایش را دوست ندارم و گوش نمی‌دهم ولی حداقل خوب می‌خوانند و گوشنواز است. چندی پیش داستان پیر‌‌ ولوسی از رومن رولان را خواند. و این بار چندم است که این داستان را گوش می‌دهم نمی‌دانم. لطیف و ظریف و حساس نوشته شده، مثل همه کارهای رولان. عشقی را که به تصویر می‌کشد می‌توانی لمس کنی و با آن بخندی، با آن درد بکشی.

نمی‌دانم کتابش منتشر شده یا نه، نمی‌دانم داستانی که خوانده شد متن کامل بود یا نه. که اگر باشد داستان کوتاه باید باشد. ولی دنبالش می‌گردم. اگر جایی دیدید خبرم کنید.


بیان دیدگاه

امروز روز وجدم بود:)

بعد از مدت‌ها و گذراندن دورانی سخت امروز با دو مانیفست نخ‌نما در خدمتتانم.

از مترو پیاده شدم که سیل جمعیت توجهم را مثل هر روز صبح به خودش جلب کرد. تفسیر این جمعیت برای من بستگی به حال و دنده‌ای دارد که صبح ازش بیدار شدم.

یک دنده‌ام فکر می‌کند جهان به مقصد قهقرا حرکت می‌کند چون همه آدم‌ها مثل گله گوسفندان سرشان را پایین می‌اندازند و بی‌تفاوت از کنار هم با سرعت می‌گذرند. فقط به فکر خویشند و دیگری برایشان مهم نیست. مثل قطعات یک ماشین که اگر یکیش کار نکند به راحتی عوضش می‌کنند تا ماشین از کار نیفتد. انسان معنایی ندارد و جامعه کامل ماشینی‌ست. قدرت تفکر و تامل از آدم‌ها صلب شده، چگونگی تفکرشان بهشان دیکته می‌شود.

دنده دیگرم اما از دیدن این جمعیت به وجد می‌آید. صبح خروس‌خوان، این همه آدم هر کدام جایی و ساعتی از خواب برمی‌خیزد و آماده فعالیت روزانه می‌شوند. همگی ایمان دارند به فردا، به آینده، برای آمدنش و ساختنش است که این ساعت صبح بیدارند و می‌دوند. شاید نمی‌دانند ولی دست به دست هم داده‌اند برای پیشبرد جامعه، هر کدام دیگری را کمک می‌کند. خواب‌آلوده در قطار و اتوبوس کنار هم می‌نشینند. گاهی لبخندی، سلامی گاهی هم به هم کمک می‌کنند، در را برای دیگری باز نگه می‌دارند، یا راننده اتوبوس برای آنان که می‌دوند تا برسند اندکی صبر می‌کند. با کمی تاخیر و تامل دنیا از حرکتش نمی‌ایستد ولی دو نفر چشمانشان برق شادی می‌زند. پس ارزشش را دارد. نوبتشان را در صف قهوه به آنکه عجله دارد می‌دهند تا قطارش را از دست ندهد. بچه‌ها یا مشغول صبحانه‌خوردنند یا حرف زدن، آنها عالی‌ترینند. چنان با انرژی سوال‌هایشان را از همان اول صبح می‌پرسند که دلت می‌خواهد دوباره بچه شوی تا تنها وظیفه‌ات کنجکاوی در پیرامونت باشد. وقتی چشم‌هایشان را با مشتشان محکم می‌مالند و حرفشان را ادامه می‌دهند. راستی بچه‌ها کله سحر اینهمه انرژی از کجا می‌آورند؟ چرا ما بزرگترها این همه ولوله نمی‌کنیم؟!