ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


بیان دیدگاه

خورشیدکم

می‌بوسمش چون خودم به بوسیدنش نیاز دارم، بغلش می‌گیرم چون خودم به بغلش نیاز دارم. چطوری می‌تونم به بغلی نشدن و لوس نشدنش فکر کنم؟

این منم که نباید تو این رابطه لوس بشم و گرنه این خورشید تابان چه می‌دونه عادت چیه.


۱ دیدگاه

یه ماچ و یه سیبیل و یه خورشید تابان

گفته بودم برم ایران و بیام، کلی براتون حرف دارم. ولی رفتم و اومدم و نظرم کمی عوض شد. دلم خواست مثل قدیما فقط واسه دل خودم بنویسم. ضمن اینکه فکر نمی‌کردم کسی اینجا رو بخونه. با خودم گفتم خب فرقی نمی‌کنه تو دفترم بنویسم یا اینجا. این شد که نگفتم منتظر یه معجزه هستیم.

امروز نمی‌دونم به چه ترتیبی، اشتباه قدیمی من بود یا وردپرس که یه متن قدیمی منتشر نشده خود به خود منتشر شد. دیدم یک نفر منتظر بوده بشنوه چی می‌خوام بگم. حس خوبی داشت.

خبری که شش ماه پیش می‌خواستم بدم، الان جلو چشمم خوابیده و تو خواب خوشگل می‌خنده. بدترین وقت‌ها رو برای گرسنه شدن و بیدار شدن انتخاب می‌کنه ولی من قلبم براش ذوب میشه. چند روز پیش قبل طلوع آفتاب، خورشید قشنگی به زندگیمون تابید که معنی گذر لحظه رو کامل عوض کرد. رنگ دنیا عوض شده، معنی نفس‌هامون عوض شده، خوشبختیمون اینقدر عمیق و غلیظ شده که می‌ترسم روانم طاقت نیاره و سر به بیابون بذارم.


بیان دیدگاه

دو سال پیش، یکی دو ماه بعدتر

نگفته بود می‌آد. ازش هم انتظار نداشتم بیاد. هر آخر هفته هفت ساعت راه بکوبی بیای واسه یه روز و نیم دوباره هفت ساعت راه بکوبی برگردی. هیچی از آخر هفته نمی‌فهمی ولی بیای واسه تنها نموندنمون تو آخر هفته‌ها، خیلی کاره.

رفته بودم دیدن یکی از دوستان، شب دیر اومدم خونه. نیم ساعت نشده بود زنگ زد گفت چجوری باید بیام خونه؟ گفتم کجایی؟ گفت ایستگاه قطار. با سر براش دویدم ایستگاه و باهم اومدیم خونه.


بیان دیدگاه

ماچ قشنگ

صبح که حالم رو پرسید و گفتم هنوز هم تهوع دارم و حوصله کار کردن ندارم، رفت جستجو کرد و اومد برام نوشت: « … مال بعضی‌ها تا آخرش طول می‌کشه، ولی امیدوارم مال ما زود تمام بشه و ادامه پیدا نکنه… »

ایناست که اون بچه رو عزیزتر می‌کنه. همچین خونی تو رگ‌هاشه.


بیان دیدگاه

سلام کوچولو

این بچه چیه؟! از صبح که یه جا خوندم تهوع و حال بد الآنم نشانه سلامتش و باعث باهوش شدنشه. دیگه کاری نداشتم چقدر راسته چقدر شکمی، فقط دلم می‌خواد دل و روده‌ام ثانیه‌ای صد دفعه زیر و رو بشه و بیاد تو دهنم.


بیان دیدگاه

پشت و رو شدم

این لوبی جان ما، انگار خیلی عجله داره، دکتر می‌گفت چقدر بزرگه. حالا هم ازهر مفری برای خروج از بدن من استفاده میکنه، با چنان فشاری هیچی رو از تو دل و روده‌ام هل میده بیرون که مطمین باشه من کلا پشت و رو میشم و اون دنیا رو زودتر می‌بینه.

ولی سیبیل عشقه. همه باباها اینجوری مهربون و نگران میشن؟ یا من خیلی خوشبختم؟ وقتی می‌بینه من با چه دردی بالا میارم، یا اصلا نا ندارم حتی راه برم، می‌شینه کنارم با قیافه معصومش میگه «می‌خوای کلا از خیرش بگذریم؟ من نمی‌دونستم اینقدر سخته.» بهش میگم «اینم شیرینیشه، می‌گذره و روزهای خوبتر و شیرین‌تر میاد.» میگه «تو واسه شیرینی زندگی بسی، دیگه نمی‌خواد، داری درد می‌کشی، بیابریم دکتر بگیم غلط کردیم.» و من ذوب میشم از خوشی، از حس قشنگ خوشبختی.


3 دیدگاه

به زودی

برم ایران و بیام، کلی حرف دارم واسه نوشتن. کلی هیجان دارم واسه تخلیه کردن. ولی اول باید برم، مامانم رو ببینم بعد.