ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


بیان دیدگاه

کاش کمونیسم یکبار از روی همه ملل رد شده بود!

دلتان نخواهد از ژانویه گاومان زایید، چه زاییدنی! گوساله‌های صد منی. نتیجه اینکه از اول سال دوهزاروهفده سرجمع سه هفته در خانه خودم نبودم. برای انجام کارهای اجرایی پروژه باید به اسلواکی می‌رفتم. از کار برایتان نمی‌گویم ولی از اسلواکی و مردمانش بگویم، حداقل آنها که من دیدم، بسیار جالب و دوست داشتنی. انگار نه انگار که از کشورهای اروپایی هستند، خونگرم و خاکی و اهل حال. انگار نه انگار روزگار کمونیسم را هم تجربه کرده‌اند، گشاده‌دست و مهمان‌دوست. همسایه اتریش و مجارستان هستند ولی هر آنچه من در آنها ندیدم، در اینها دیدم. خودشان هم دل خوشی از اتریشی‌ها ندارند. می‌گویند آنها از دماغ فیل افتاده‌اند، خودشان را می‌گیرند و بلد نیستند تفریح و خوشی کنند. اگر پول و رفاهشان را ازشان بگیری در کار خود وامی‌مانند. که در این مورد با ایشان موافقم.

چند باری در کار مشکلاتی پیش آمد که با یک دور زدن کوچک همه چیز حل و فصل میشد که اگر در اسلواکی نبودیم، محال بود و راحت می‌رفتیم برای دو سه هفته دوندگی و کاغذبازی بیخود. ولی آنجا به راحتی گفتند، اذیتت می‌کند؟! نکن! و خطش زد. نه اینکه بگویم این قانون شکنی‌ها خوب است ولی گاهی کاغذ بازی و عدم اعتماد به یکدیگر پدر کار را در می‌آورد و اینجاست که روحیه ایرانی از نوع مثبتش (آنچه من می‌ناممش) یا شاید اسلواکیایی به کار می‌آید. البته از طرفی هم خیالت راحت است مثل بعضی وقت‌های ایران درش آب نمی‌بندند. چون باید در چارچوب قوانین اروپا و با استانداردهای آن محصول تولید کنند، حد نیاز حساسیت را پیدا کرده‌اند و از آن عدول نمی‌کنند. از طرفی هم پول همیشه کم است، پس خیلی مقرون به صرفه کار را جمع می‌کنند. یکجورهایی خیلی خودمانی و دلسوز کار می‌کنند. نگران اینکه حالا من باید مسئولیت بپذیرم و اینها، نیستند. می‌دانند بلاخره کار باید تمام شود تا پولش برسد و اینکه همه از آن پول بهره‌مند می‌شوند. هم نمی‌گویند دیگی که برای من نجوشد سر سگ درش بجوشند و هم نمی‌گویند در حیطه وظایف من نیست بروید کاردانش را بیاورید. اگر بخواهم مقیاسی از درآمد آنها بدهم، دخل ایران را یورو کن بیار اینجا خرج کن. به نوبه خودشان درآمدشان خیلی کم است. به عنوان یک اروپایی هر جای اروپا بخواهند سفر کنند برایشان گران است. ولی با همه این توسری‌هایی که احساس می‌کنند از خودی‌ها می‌خورند، باز هم آدم‌های دله، تنگ‌نظر یا ناامیدی نیستند. تمام این مدت بعد از کار می‌رفتیم به رستوارن هتل، که از قضا بهترین رستوران شهر هم بود. می‌نشستیم و گاهی حرف کار بود گاهی نه. یکبار حرفش شد که یکیشان دوست داشت در شرایطی مثل اتریش کار کند، و منظورش کیفیت محصولات بود. ناراحت بود که در اسلواکی، آنجایی که اینها بودند نزدیک مرز اتریش است، کیفیت محصولات بهداشتی و خوراکی پایینتر است و ارزانتر البته. در پایتخت هم می‌گفت فرق چندانی ندارد. برایم جالب بود که از رفتارهای تبعیض‌آمیز اروپا با مملکتش ناراضی بود ولی حرف جلای وطن نبود. چندتاییشان رفته بودند انگلیس یا آلمان درس خوانده و برگشته بودند.

خانه‌هایشان را نگاه می‌کردی، همه مرتب و تمیز و نوساز بود هر چند معلوم بود که چندان نداشتند خرج خانه کنند. ناگفته نماند اواخر دوران ماموریت چند خیابان تازه کشف کردیم که خانه‌هایش همه ویلایی و خوشگل و متمول با باغچه‌هایی زیبا و تزیین‌شده، عین خانه‌های کیش. ولی در کل از سطح شهر، نظافتش، ساختمان‌های متعلق به شهرداری، ظاهر آدم‌ها و قیمت‌ها می‌شد رد دوران گذشته و نداری را دید. آنچه از دوران گذشته در روحیه آدم هایش مانده بود، همان همدلی و همکاری بود و البته همبستگی بچه‌محل‌طور، که بفهمند داری تهرانی‌بازی در می‌آوری چنان نسخه‌ات را بپیچانند که نفهمی از کجا خوردی.

Advertisements


بیان دیدگاه

فروشنده

بلاخره من هم فیلم فروشنده را دیدم و روی صندلی سینما میخکوب شدم.

داشتم به ماچ می‌گفتم که من اگر رعنا بودم، رفتاری بین رفتار عماد و رعنا می‌داشتم. می‌رفتم پی اینکه ببینم که بوده این بلا را سرم آورده و چرا؟ می‌رفتم تهش را درمی‌آوردم و حتی شاید دلم انتقام هم می‌خواست ولی تا آخر انتقام نمی‌رفتم. دلم نمی‌خواهد بخاطر کسی که برایم هیچ ارزشی ندارد، مشکل بیشتری برایم درست شود. همینکه باید مدت‌ها با خودم کلنجار بروم تا آنچه بر من رفته را فراموش کنم برایم کافیست، دیگر نمی‌خواهم عذاب وجدان بلایی که سر دیگری آمده، گریبانم را بگیرد. پیدایش می‌کنم، به زور تحقیر هم که شده، مجبورش می‌کنم اعتراف کند. جلو می‌روم ولی تا قبل از زندانی کردنش در اتاق و رفتن برای اجرا، حوصله ندارم خونش بیفتد گردنم، حتی ریسک نمی‌کنم. مثل رعنا سکوت نمی‌کنم، نمی‌گویم بگذار برود، نمی‌گویم نمی‌خواهم ببینمش، دلم برایش نمی‌سوزد. برای اینکه جلوی زن و بچه‌اش شرمنده نشود، دلم به رحم نمی‌آید. برایم مهم نیست که زندگیش از هم می‌پاشد یا نه؟! دلم برای زنش خواهد سوخت که با همه عشقی که بی‌دریغ نثار همسرش کرده، بازهم بی‌وفایی دیده، ولی این دلسوزی باعث سکوتم نمی‌شود. زنش حق داشت بداند واقعاً با که زندگی می‌کند. حتی اگر حق زنش نباشد که سر پیری بفهمد و زندگیش از هم بپاشد، برای خاطر دخترش هم که شده سکوت نمی‌کردم. اصراری نداشتم که حتماً خانواده‌اش بفهمند، ولی اگر ماجرا به شکلی پیش می‌رفت که برملا کردن این راز ناگریز بود، مانند رعنا سکوت را انتخاب نمی‌کردم. برای این شکستن سکوت خودم را به جامعه و آیندگان مدیون می‌دانم.

قبل از دیدن فیلم، جایی خواندم که با فهمیدن اینکه متجاوز پیرمرد فرتوتی‌ست، داستان عوض می‌شود و متجاوز از سیاه به خاکستری می‌گراید و بیننده نسبت به عماد خشم می‌گیرد که نکن همچین با پیرمرد. ولی من برایم پیرمرد همان متجاوز سیاه باقی ماند، بدون هیچ ترحمی. هرچه بیشتر استغاثه کرد و هرچه بیشتر توجیه کرد، بیشتر دلم خواست بزنم پک و پوزش را یکی کنم. اگر به عماد گفتم نکن نه برای پیرمرد که برای خود عماد بود؛ که از سر خشم خودش را به دردسر بزرگتری نیاندازد، که این موجود پشیزی ارزشش را ندارد، که این بی‌همه‌چیز ارزش از دست دادن رعنا را ندارد. آن می‌کردم که رعنایم می‌خواست. اگر هم سکوت و گذشت می‌کردم نه به خاطر پیرمرد، به خاطر رعنا که دل رنجیده‌اش و بدن زخم‌خورده‌اش بیش از این متحمل درد و تنهایی نشود.


بیان دیدگاه

منتشرش کنم ببینم افاقه می‌کند؟

این نوشته منتشر نشده 2 سال پیش است، وقتی دیدم باورم نشد که دو سال است همین پریشانی‌ها و نگرانی‌ها را دارم. فکر می‌کردم از پسش برآمده‌ام ولی وقتی خواندمش به نظرم پر بیراه هم نیامد.

در انبوهی از اهداف معقول و غیرمعقول گیر کرده‌ام و از خستگی مفرط ذهنی و روحی رنج می‌برم.اصلاً نمی‌خواهم اینجا رنجنامه بنویسم ولی کرمم گرفته که تا ننویسم ازشان خلاص نمی‌شوم. به هر دری می‌زنم این ذهن صاب‌مرده سامان نمی‌گیرد. همچین شاخ قولی هم نمی‌خواهم بشکنم. چرا راه دور بروم همین ماچ، ور دل من، هر آنچه که می‌خواهم بکنم را بدون کوچکترین کلنجار با خودش (حداقل من نمی‌فهمم یا به من نمی‌گوید که خوددرگیری پیدا کرده؟!) انجام داده و آهسته و پیوسته پیش می‌رود، خیلی خوب هم نتیجه گرفته و خودش هم ازخودش راضی‌ست. در عوض من هی از این شاخه به آن شاخه، تمام مدت بهش فکر می‌کنم و دنبال راهی هستم که نتیجه بگیرم ولی تا حالا که نشده. خسته که می‌شوم، یکبارش به خودم سخت می‌گیرم که تو زود خسته و دلسرد می‌شوی ادامه بده، یکبارش مهربان می‌شوم می‌گویم باشد روشت را عوض کن. قلق‌های قبلی خودم را که صد بار جواب داده امتحان کردم، به روش‌های ماچ روی آوردم، کارهای من درآوردی، خودم را غافلگیر کردم و بی‌هوا پریدم وسط، به خودم آمادگی قبلی دادم و صبر کردم تا برای شروع احساس آمادگی کنم. طلسم شده این لامروت. هرچقدر هم که بیشتر می‌گذرد پروسه طولانی‌تر می‌شود و من ناراحت‌تر و نگران‌تر. عمر گران می‌گذرد و من هنوز که هنوز است اندر خم یک کوچه‌ام. فکر می‌کنم خنگ شده‌ام. کرخت و تنبل و بی‌فایده. همه‌اش هم تقصیر این تمرکز لعنتی ست که ندارم. نمی‌دانم کجا گمش کردم؟ حتی دیگر مطمئن نیستم که با خودم از مملکتم آورده باشمش. نیست، ندارمش، هر چه داشتم دود شده و رفته هوا!!

واقم می‌برد. گاهی یک صفحه کتاب یک ساعت طول می‌کشد. کلمه‌های مسخره و پیش‌پاافتاده را بارها در دیکشنری چک می‌کنم. گاهی همین چند خط اینجا نوشتن بیشتر از یک ساعت وقت می‌گیرد، چون چند بار وسطش خیره می‌شوم به کیبرد یا نمایشگر. وقت تلفن حرف زدن یکهو به خودم می‌آیم می‌بینم طرف دارد چیزهایی می‌گوید که من از بیخ با آن مخالفم ولی دارد از قول من می‌گوید. شستم خبر دار می‌شود که باز در هپروت بودم و یک چیزی همینطوری گفته‌ام، حالا بیا و درستش کن. انتظار دارم نیم ساعت درست کردن غذا طول بکشد ولی می‌شود دو ساعت. مدام دارم وقت کم می‌آورم. وقتم هی دارد گم می‌شود. حالم با از دست دادن زمان وقتی در کاری غرق می‌شوی فرق دارد. زمان می‌شود یک حفره سیاه. هیچ چیز یادم نمی‌آید. انگار که زمان برای من  می‌ایستد ولی خودش پیش می‌رود لاکردار. روزهایم شده‌اند 2-3 ساعت. شبهایم هم نا آرام در خواب و خواب گم کردن زمانم را می‌بینم.

عاجزانه خواهشمندم، هر کس این طفلک گم شده من را دید نشانی خانه را به او بدهد، که من اینجا در فراقش دارم پیر می‌شوم بی هیچ عایدی از روزگارم.


بیان دیدگاه

و بازهم کوچک‌ها و محلی‌ها را به بزرگ‌های لوکس ترجیح می‌دهم

هر وقت می‌روم هتل و با کارکنان هتل دوست می‌شوم، ترک هتل برایم سخت می‌شود. دلم می‌خواهد لیوان‌ها را تمیز کنم، دستی به سر و گوش دوش و روشویی و دستشویی بکشم، سطل را خالی کنم، حوله‌ها را اتو بکشم، تخت را مرتب کنم و اگر اقامت طولانی بوده کف را یک جارویی بزنم و بعد اتاق را ترک کنم. چند ساعتی ذهنم درگیر قضاوت احتمالی است و خجالت می‌کشم کس دیگری دارد کارهای شخصی‌ام را انجام می‌دهد. مخصوصاً که احتمال داشته باشد برگردم. در هتل‌های کوچک و خودمانی خیلی اتفاق می‌افتد، که با آشپز و خدمه بگو بخندی بکنیم، مخصوصا اگر آنها انگلیسی ندانند و من زبان آنها را و کار به پانتومیم بکشد. گاهی هم محبتی می‌کنند و خارج از برنامه هتل پیشنهادهایی می‌دهند که اقامت را برایم راحتتر کنند و این کار مرا برای ترک هتل سختتر می‌کند. هر بار می‌گویم دفعه بعد می‌روم هتل‌های زنجیره‌ای و بزرگ که کسی به کسی نیست و خلاص. آنجا همه کارها ماشینی و روتین و طبق برنامه پیش می‌رود و کم پیش می‌آید که با کسی از هتل چشم تو چشم شوی. همین است که‌ خوشم نمی‌آید. با آدم مثل دستگاه خودپرداز برخورد می‌کنند و با خودشان مثل ربات.


7 دیدگاه

!جدّی، عدد و آمارش مهمه؟

اولین باری که آمار تعداد جلد کتاب خوانده شده یا خریده شده را شنیدم دانشگاه بود. یکی از پسرها از همان ترم اول افتاد روی دور مطالعه و نمی‌دانم چرا فکر می‌کرد مسابقه است و او از بقیه عقبتر است، برای همین مدام می‌خواند. از کتاب‌های معروف و دهن‌پرکن شروع کرده بود و در کنارشان پرفروش‌ها را هم می‌خواند. یک روز که کتاب جدیدی دستم دید، آمد با چشم‌هایی که از غرور می‌درخشید گفت: «هفته پیش تمومش کردم، کتاب خوبیه. من تا الان 124 تا کتاب خریدم، همشونم خوندم و تقریباً همینقدر هم از کتابخانه گرفتم. خیلی خوبه نه؟!» تبختری در کار نبود، داشت به خودش و آمارش ذوق می‌کرد. و من برای رضایتش خوشحال بودم ولی ضرورت عجله و آمار نگه داشتنش را نفهمیدم. همیشه سیاهه کتاب‌هایم را به روز نگه می‌دارم ولی نه برای شمارششان، بلکه برای اینکه بدانم کدامشان به کی امانت است و برای نظم کتابخانه شخصی، همین!

ضرورت داشتن و نگه‌داشتن این آمار توسط کتابداران و کتابخوان‌ها و محققان برایم قابل درک است، ولی آدم معمولی‌ای مثل من که کتابخوانی برایش سرگرمی‌ست نه وظیفه، چه نیازی به رصد چنین آماری در خودش دارد؟! برای عشق و حال که نمی‌شود دقیقه و ساعت گرفت. البته خوب است حواست باشد که زیاده‌روی نکنی یا خیلی درگیر کار و جدی زندگی نشوی، ولی آمار گرفتن و ثبتش چیز دیگریست که گویا خیلی هم باب شده. هیچ وقت علاقه‌ای نداشتم که چند کتاب را همزمان بخوانم، عیش یکدیگر را منغص می‌کنند ولی الآن گاهی مجبورم. گاهی هم پیش آمده که سرانه مطالعه‌ام به شدت پایین بیاید. ولی نه آن موقع پرخوانی نه به وقت کم‌خوانی به فکر آمار نگه داشتن نبودم. تازه بعضی مطالعات را نمی‌توان در غالب صفحه و کتاب ثبت کرد. چندیست در بعضی وبلاگ‌ها هم این آمار را می‌بینم. آمار متوسط هفته‌ای یک کتاب است.  به خودم نگاه کردم، دیدم من خیلی کمتر از هفته‌ای یک کتاب می‌خوانم. اولین واکنشم شرمندگی بود، بعد فکر کردم که چه کنم تا خودم را به پر شال این آمار برسانم. یعنی همه تند‌خوانی می‌کنند؟ یعنی من اینقدر وقت تلف می‌کنم؟ اینقدر کند و آرام می‌خوانم؟ ماااچ به راحتی رکورد هفته‌ای یک کتاب را می‌زند، البته نه همیشه و نه هر کتابی، ولی من هولهولکی و تند تند بهم مزه نمی‌دهد. یادم آمد مدرسه‌ای که بودم بربادرفته را سه روزه خواندم، بامداد خمار را یک شبه. ولی آن موقع با الآنم قابل قیاس نیست، کتاب را دستم می‌گرفتم و کاری نداشتم جز اینکه جابجا شوم زخم بستر نگیرم، هم ولع داشتم هم وقت. الآن ولع دارم ولی وقت ندارم، ساعت کار که هیچ، شب هم که باید بخوابم که صبح سرکار خمیازه نکشم، تازه مسئولیت‌های روزمره هم هست، بدبختی بزرگ شدن است دیگر. مانده‌ام این آمار چطوری درآمده، صاحبان رکورد شغلشان کتابخوانی نیست، کار و زندگی دارند و با این حال هفته‌ای یک کتاب!! شاید کتاب‌های کوچک انتخاب می‌کنند، فکر کردم اگر گرم کنم و با تمرین خیلی هنر کنم خودم را به کتاب‌های 300 صفحه‌ای در هفته برسانم. ولی بازهم آنهایی که من دوست دارم بخوانم رقم صفحه‌شان ورای این است. مطمئنم رکوردداران هم از روی قطر، کتاب انتخاب نمی‌کنند، مسخره است بابا!! هر چه بیشتر فکر کردم، جز وحشتم نیفزود.

چند شب به خودم گفتم لوس نباش، از بقیه چه کم داری، سعی کن آمارت را بالا ببری. هر شب 30 صفحه ام را خواندم بعد خوابیدم، تنها فایده‌اش برای من این بود که استرس تمام شدن کتاب را گرفتم و کتاب کوفتم شد. آمار مامار به من نیامده، همین حواسم باشد غرق وغیره‌ها نشوم، بسم است.


بیان دیدگاه

فعلا خودم را منحرف می‌کنم تا یواش یواش بیفتم تو جاده اصلی

دیر است، می‌دانم، ولی از هرگز زودتر است. زمانی نگذشته که عزمم را جزم کرده‌ام و فکرها و مشغولیت‌های ذهنی‌ام را گذاشتم پشت در تا آشغالی ببردشان، در را بستم و آمدم نشستم سر خانه و زندگی‌ام. هنوز یک ماه نمی‌شود که دارم یک تکان‌هایی می‌خورم. طول کشید و خیلی ازم انرژی و وقت و فکر و تمرکز گرفت تا به اینجایم برسد و بگویم به درک. خیلی طول کشید که دلم بیاید از قبلترش دل بکنم و فکری به حال دل رنجیده‌ام بکنم. هنوز هم گاهی چشمم به پشت در می‌افتد و دلم می‌گیرد و افسوس می‌خورم ولی دنیاست و آدم‌های عجیب و غریبش


2 دیدگاه

دیشب سپردم روراست بهم بگویند، ولی بازهم می‌ترسم

خیلی نگرانم، نگران خودم و تغییراتم در موطن چند ساله‌ام. این نگرانی دو جنبه دارد، یکی اینکه عادت‌ها و خصلت‌های فردیم به دلیل عوض شدن محیط تغییر می‌کند و من متوجه نمی‌شوم و البته دوستانم هم در آن مملکت تغییر می‌کنند و متوجه نمی‌شوند. بعد، به وقت سفر و تجدید دیدار یکهو با آن روبرو می‌شویم که عع این منم؟! بعضی تغییراتم را دوست دارم، از سر قدرتند و آگاهی و به آنچه پیشتر می‌خواستم برسم نزدیکتر، ولی بعضی‌هایشان می‌ترساندم؛ این همه کم صبر، این همه بی‌حوصله، این همه زود خسته شو، این همه بی‌تمرکز؟! باز خوبی این جنبه‌اش این است که خودم می‌فهمم و بلاخره با کمی تحمل و فشار می‌توانم کنترلش کنم و بهانه‌اش هم بگویی نگویی واضح است. اینها ناشی از نیاز و سبک زندگی در محیط امروزم است. لاف می‌زنم که برگردم به محیط قبلی دوباره همان می‌شوم. برگردم به جاییکه راهی جز این نباشد که سه چهار کار را باهم انجام بدهی تا به همه کارهایت برسی، باز روتینم عوض می‌شود و می توانم بدون سوتی و فراموشی همه کارها را ردیف کنم. بهانه دارم و گذر عمر را هم زیر سبیلی رد می‌کنم.

ولی آن یکی تغییری که خیلی ازش واهمه دارم و هیچ رقمه دوستش ندارم و عمیق‌تر و پنهانتر است، همان است که در همه ایرانی‌هایی که 15-20-30 سال است اینجایند، دیده‌ام. حداقل آنهایی که به پست من خورده‌اند و معاشرت داشته‌ایم. یکجورهایی خودخواه و یکدنده و بی‌منطق‌اند. هر گروهی یکجور خودخواهی خاص خودش دارد البته. یکی ناخواسته و نانوشته تبعیدشدگان، اینها را می‌توان توجیه کرد که یکدندگی نکند پس چه کند؟! همه زندگیش را گذاشته «سر موضع»، تمام جوانی‌اش صرف همین شده حالا می‌بیند نسل جدید به راه او نمی‌رود که هیچ، سنگدلانه هم به نقدش می‌کشد و گاهی هم اشتباه می‌کند ولی عین خیالش نیست و دارد بر مرکب جوانی می‌تازد. او هم با خود می‌گوید من که عمری را در این راه گذاشتم از حرفم برگردم و این جوجه فکلی سر موضع بماند؟! زهی خیال باطل. اینها  به کنار، شاید اگر در مملکت می‌ماندند هم خیلی فرقی با الآنشان نمی‌کردند اینقدر که آن آرمان والا برایشان عزیز و زنده است. ولی از بین یکم جدیدترها که دیگر می‌شود بهشان گفت قدیمی، بعضی‌هاشان عجیب با مخالف و متفاوتشان عناد دارند. عجیب همه را خر و گنگ و گیج تلقی می‌کنند الا خودشان. آنور آبی‌ها که همه گاو و بی‌فرهنگ و نابلد زندگی، اینور آبی‌ها هم همه گوسفند و خنگ و پرت از غافله و حیف رفاه، فقط خودشان راه و منش زندگیشان خیلی درست و دقیق و بموقع. صد البته که ما که چندتایی ایرانی بیشتر نیستیم و بهتر است پشت هم را داشته باشیم و به بهانه‌های الکی همدیگر را حذف نکنیم، پس همه موافق صحت رفتار و کردار ایشانند و آنکه مخالف است برود یک فکری به حال زار بدبختش بکند. گله‌ای ازشان نیست، بلاخره این هم برای خودش یک سبک زندگی ست.

ترسم از خودم است. این سبک را نمی‌پسندم و اینقدر همه‌گیر است که می‌ترسم به من هم سرایت کند، دیر ظهور هم است. اینقدر ترسیده‌ام و راه را برای همه نظرات بازمی‌گذارم که دیگر موجودیت ثابت و قابل اتکایی برای خودم ندارم و دائم در هول و هراسم. جرأت ابراز نظر و مخالفت ندارم، از زندگی افتاده‌ام. نمی‌توانم روی آنچه می‌خواهم تمرکز کنم، نه در حرف و نقدها، نه در زندگی شخصی و کارهای خودم، نه در تفکراتم با خودم. نمی‌توانم از چیزی مثل قبل لذت ببرم، نمی‌توانم هدفمند بمانم، راه مستقیم زندگیم را گم کرده‌ام. ترس فلجم کرده. وسواس گرفته‌ام که نکند آدم گندی بشوم؟! نکند برای رفقای قدیمی، آن از طلا باارزشترها، آن دیگر یافت نشونده‌ها، آن خانواده عزیز و صبورم، آدم خودخواه و گنددماغ و مزخرفی بشوم؟