ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


بیان دیدگاه

زندگی در پیش رو

ماچ معتقد است که آدم عاقل رمان نمی‌خواند. کتاب هم فقط کتاب تاریخی و فلسفی که کلی چیز یاد می‌گیری. چرا باید وقت گرانبها را صرف خواندن رمان‌های چند جلدی و طویل کنی که هیچ چیزی هم ازش در نمی‌آید، فوقش یک داستان جدید خوانده‌ای. در عوض می‌توان چند بار کتاب‌های فلسفه و تاریخ را خواند و هر بار از آن چیز جدیدی عاید آدمیزاد می‌شود.
دو روز پیش بود که فکر کرد حوصله کتاب جدی و مهم خواندن ندارد و خوب است که وقتش را با یکی از این کتاب‌های من بگذراند. این شد که با شیطنت بخصوصی گفت: « یکی از این کتاب‌هات رو بده بخونم.» من هم برای اینکه سنگ تمام گذاشته باشم، «زندگی در پیش رو» را بهش دادم.
نشان به آن نشان که از دو روز پیش کتاب را زمین نگذاشته و هر چند دقیقه یکبار صدای خنده‌اش خانه را برمی‌دارد. امروز هم که از پیاده‌روی برگشتیم با عجله لباس خانه‌اش را پوشید و گفت برم ببینم این مامو چکار کرد آخرش.
این است معجزه رمان، حتی کوچولو موچولو‌هایش. این است لذت رمان

Advertisements


7 دیدگاه

!جدّی، عدد و آمارش مهمه؟

اولین باری که آمار تعداد جلد کتاب خوانده شده یا خریده شده را شنیدم دانشگاه بود. یکی از پسرها از همان ترم اول افتاد روی دور مطالعه و نمی‌دانم چرا فکر می‌کرد مسابقه است و او از بقیه عقبتر است، برای همین مدام می‌خواند. از کتاب‌های معروف و دهن‌پرکن شروع کرده بود و در کنارشان پرفروش‌ها را هم می‌خواند. یک روز که کتاب جدیدی دستم دید، آمد با چشم‌هایی که از غرور می‌درخشید گفت: «هفته پیش تمومش کردم، کتاب خوبیه. من تا الان 124 تا کتاب خریدم، همشونم خوندم و تقریباً همینقدر هم از کتابخانه گرفتم. خیلی خوبه نه؟!» تبختری در کار نبود، داشت به خودش و آمارش ذوق می‌کرد. و من برای رضایتش خوشحال بودم ولی ضرورت عجله و آمار نگه داشتنش را نفهمیدم. همیشه سیاهه کتاب‌هایم را به روز نگه می‌دارم ولی نه برای شمارششان، بلکه برای اینکه بدانم کدامشان به کی امانت است و برای نظم کتابخانه شخصی، همین!

ضرورت داشتن و نگه‌داشتن این آمار توسط کتابداران و کتابخوان‌ها و محققان برایم قابل درک است، ولی آدم معمولی‌ای مثل من که کتابخوانی برایش سرگرمی‌ست نه وظیفه، چه نیازی به رصد چنین آماری در خودش دارد؟! برای عشق و حال که نمی‌شود دقیقه و ساعت گرفت. البته خوب است حواست باشد که زیاده‌روی نکنی یا خیلی درگیر کار و جدی زندگی نشوی، ولی آمار گرفتن و ثبتش چیز دیگریست که گویا خیلی هم باب شده. هیچ وقت علاقه‌ای نداشتم که چند کتاب را همزمان بخوانم، عیش یکدیگر را منغص می‌کنند ولی الآن گاهی مجبورم. گاهی هم پیش آمده که سرانه مطالعه‌ام به شدت پایین بیاید. ولی نه آن موقع پرخوانی نه به وقت کم‌خوانی به فکر آمار نگه داشتن نبودم. تازه بعضی مطالعات را نمی‌توان در غالب صفحه و کتاب ثبت کرد. چندیست در بعضی وبلاگ‌ها هم این آمار را می‌بینم. آمار متوسط هفته‌ای یک کتاب است.  به خودم نگاه کردم، دیدم من خیلی کمتر از هفته‌ای یک کتاب می‌خوانم. اولین واکنشم شرمندگی بود، بعد فکر کردم که چه کنم تا خودم را به پر شال این آمار برسانم. یعنی همه تند‌خوانی می‌کنند؟ یعنی من اینقدر وقت تلف می‌کنم؟ اینقدر کند و آرام می‌خوانم؟ ماااچ به راحتی رکورد هفته‌ای یک کتاب را می‌زند، البته نه همیشه و نه هر کتابی، ولی من هولهولکی و تند تند بهم مزه نمی‌دهد. یادم آمد مدرسه‌ای که بودم بربادرفته را سه روزه خواندم، بامداد خمار را یک شبه. ولی آن موقع با الآنم قابل قیاس نیست، کتاب را دستم می‌گرفتم و کاری نداشتم جز اینکه جابجا شوم زخم بستر نگیرم، هم ولع داشتم هم وقت. الآن ولع دارم ولی وقت ندارم، ساعت کار که هیچ، شب هم که باید بخوابم که صبح سرکار خمیازه نکشم، تازه مسئولیت‌های روزمره هم هست، بدبختی بزرگ شدن است دیگر. مانده‌ام این آمار چطوری درآمده، صاحبان رکورد شغلشان کتابخوانی نیست، کار و زندگی دارند و با این حال هفته‌ای یک کتاب!! شاید کتاب‌های کوچک انتخاب می‌کنند، فکر کردم اگر گرم کنم و با تمرین خیلی هنر کنم خودم را به کتاب‌های 300 صفحه‌ای در هفته برسانم. ولی بازهم آنهایی که من دوست دارم بخوانم رقم صفحه‌شان ورای این است. مطمئنم رکوردداران هم از روی قطر، کتاب انتخاب نمی‌کنند، مسخره است بابا!! هر چه بیشتر فکر کردم، جز وحشتم نیفزود.

چند شب به خودم گفتم لوس نباش، از بقیه چه کم داری، سعی کن آمارت را بالا ببری. هر شب 30 صفحه ام را خواندم بعد خوابیدم، تنها فایده‌اش برای من این بود که استرس تمام شدن کتاب را گرفتم و کتاب کوفتم شد. آمار مامار به من نیامده، همین حواسم باشد غرق وغیره‌ها نشوم، بسم است.


بیان دیدگاه

یکبار دیگر هم مانده ام معطل که چی شد که اینجوری شد؟!

مطلب «زنان، دشتان و جنون ماهانه» را که می نوشتم، همان وسواس همیشگی به سراغم آمد. همان وسواسی که از وقتی با سانسور آشنا شدم در انتخاب کتاب و اصرار بر دانستن ناشر و مترجم و سال نشر همیشه گریبان گیرم بوده و هست که به فراخور موضوع کتاب اوج و فرود دارد. قصه این است که هر کتابی چاپ می شود، من با دیده شک و تردید می خوانمش، تردید در اینکه این همان است که نویسنده نوشته یا گوشه هاییش به تیغ سانسور گیر کرده.

از باسوادیم تا وقتی برایم کتاب می خریدند، من یا بین کتابخانه قدیمی مادر و دایی ام وول می خوردم وقدیمی ها را می خواندم یا جدید ها با نظارت مادرم خریده میشد و من خیلی در باغ این وسواس نبودم. اوایل دست به جیب شدنم و پرسه هایم در کتاب فروشی های انقلاب، هم قیمتشان و هم دقیق نمی دانم چه حسی ولی یک حسی به من می گفت با قدیمی ها بمان، هر چه چاپ قدیمی تر، ناشر قدیمی تر، مترجم قدیمی تر، نویسنده قدیمی تر معتبرتر و بهتر. خب خیلی کتاب بود که نخوانده باشم. ولی کم کم کار سخت شد، با این شیوه از کتاب های روز دور می ماندم و خیلی از کارهای خوب جدید را از دست می دادم. مدتی در بازار بی مهابا چرخیدم و خواندم ولی طولی نکشید که دلزده شدم. بعضی هاشان ، به خصوص تازه کارها کیفیت نوشته و ترجمه و نشر بی شرمانه بد بود. و نمیشد که با همان نویسنده ها و مترجم های قدیمی خودم هم سرگرم بمانم پس سعی کردم به انتشارات بسنده کنم و به انتخاب مدیر انتشارات یا گروهشان اعتماد کنم و بخوانم. گاهی البته پیش می آمد کتابی را دوستان توصیه می کردند که از انتشاراتش چنین کاری بعید بود و موجب مسرت. اینگونه دایره کتاب ها بیشتر شد. کتاب های قدیمی که تکلیفشان معلوم بود از دستفروش ها و قدیمی فروش ها یا از کتابخانه های شخصی جور می کردم. آن موقع ها راحت بود تفکیک این قدیمی و قدیمی نما، موضوع پول نبود، نمی خواستم خر حسابم کرده باشند و هر جفنگ مثله شده ای را به عنوان کار قدیمی قالبم کنند. بساطی ها هر کتابی را نداشتند و اگر کتاب بخصوصی بهشان سفارش می دادی یک چیز حسابی برایت جور می کردند. باز بعد از چندی نظرم جلب شد که چرا اینقدر کتاب های هدایت و فروغ در بساطی ها زیاد شده؟! هنوز هم چاپ رسمی نمی شدند ولی بساطی ها راحت کنار خیابان کمیاب ترینشان را می فروختند. اکثرشان افست های جدید بود. دست چند نفر از دوستان افست های هدایت را دیدم که سانسور داشت نسبت به آنچه من خوانده بودم. شعرهای فروغ هم چند جاییش می لنگید. بعد از مدتی همان بساطی ها تجدید چاپ شدند به همراه کتاب های شاملو و آل احمد. نمایشگاه کتاب پر شده بود از این کتاب های تا پیش از این کمیاب. نمی توانستم همه شان را بخوانم و اگر می خواندم هم نمی توانستم همه را با قدیمی ها مقایسه کنم. ولی می شنیدم که یک جاهاییش را بریده اند . کم کم همین کتاب ها در بساط ناشرهای قدیمی هم پیدا شد. هنوز هم نمی فهمم نشر به هر قیمتی یعنی چه؟ درست که نانشان از همین نشر در می آید ولی با سانسور؟ با دست بردن در کار دیگری؟ درست که گاهی بریدن کمی از کار می ارزد به اصلاً منتشر نشدنش ولی بدون اجازه مولف؟ حساس شدم، هنوز هم هستم.

وقتی از یک کتاب دو ترجمه می بینم، شاخک هایم می جنبند، وقتی یک کتاب را دو انتشارات با دو اسم متفاوت چاپ می کنند، وقتی انتشاراتی چند داستان را یکی می کند و به عنوان کتاب جدید روانه بازار می کند، حتی داشتیم موردی که انتشارات یک کتاب را با دو نام و دو مترجم چاپ کرده. بحث بهبود کیفیت ترجمه هم مطرح نیست، انتشارات حاضر به اطلاع رسانی نیست که ملت ما یک کار باحالی کردیم رقابت ایجاد کردیم، می گوید انتشار کتابی دیگر از همین نویسنده*. وقتی در روزنامه می خوانی که نویسنده از ناشر به دلیل بریدن قسمتی از کار بدون موافقت صاحب اثر شکایت کرده. وقتی انتشارات در چاپ نام مترجم یا نویسنده غلط املایی دارد و حاضر نیست چاپ های بعدی را تصحیح کند. وقتی مترجم نظر خودش را در کار لحاظ می کند و کل موضوع را عوض می کند و منتشر هم می شود و یک آب هم روش. یا مترجمی که یک کار فارسی زبان را از ترجمه فرانسه باز ترجمه می کند (این یکی را خودم را قانع کردم که مترجم به این نازنینی مگر می شود، اشتباه لپی بوده که داستانش نصفه و نیمه در بوق و کرنا شده). کارهای بامزه ای هم دیده ام البته، که نویسنده برای فرار از تیغ ارشاد، ویسکی را یکسیو نوشته. ولی در کل ورای آنچه ناگزیر است، یک اهمال هایی سهوی یا عمدی در این بازار وانفسا دیده می شود و آسان و بی تفاوت از کنارشان گذشته می شود و تکرار می شوند که باعث سردرگمی و دلزدگی می شود، باعث می شود موقع خرید کتاب های تازه چاپ دست و دلم بلرزد که آیا ارزشش را دارد، به خصوص در بعضی زمینه های اسمشو نبر طور. انتخاب کتاب سخت شده، انتخاب نویسنده سخت شده، اعتماد به مترجم سختتر. با خیال راحت و دربست نمی نشینی کتابت را بخوانی و گم نمی شوی در لابلای سطور، مدام کنار گوشت حسی وزوز می کند که اینجا یحتمل چیز دیگری منظور بوده، اینجا حواست هست فکر کرده تو گاگولی و نمی فهمی؟ برو این را با اصلش مقایسه کن!

*کپی رایت سیری چند؟


4 دیدگاه

زنان، دشتان و جنون ماهانه

این کتاب را در توییتر دیدم. امیدوارم بشود که بخوانمش و پشیمان نشوم*

همیشه می خواستم بدانم که قبل از صنعت و قبل از تولید و اختراع نوار بهداشتی زنان چه می کردند. از مادربزرگم پرسیدم ولی قبل از مادربزرگ را کسی یادش نبود که کِی و کی به فکر افتاد که می توان از پارچه و کهنه استفاده کرد. فکر می کردم قبل از پارچه چه می کردند؟ شاید هم با اختراع پارچه انسان هم دچار تحول ژنتیکی شده و تازه از آن موقع به بعد پریود می شده و قبلش نه. البته آنقدرها هم مهم نبوده چون وقتی دست به آب و دستمال توالت نبوده و همینطور گوشه و کنار و زیر برگ و دار و درخت قضای حاجت می کردند دیگر ماهی یک هفته یک کف دست خون که به بهداشت عمومی بر نمی خورده. همین هند همین امروز بعضی خانه ها اصلاً دست به آب ندارند چه برسد به این قرتی بازی ها. بهر حال در سردرآوردن از فرهنگ و کلمات و عادات و مرسومات و تایچخه این عادت ماهانه زنانه، مخصوصا همان اوایل بلوغم خیلی پیگیر بودم. چند وقت پیش دویچه وله گزارشی داشت که مخترع نوار بهداشتی و تاریخچه آن را خیلی تفننی نوشته بود ولی آن موقع که دویچه وله مویچه وله در کار نبود. کتاب ها و فیلم ها را با دقت می دیدم که اگر اشارتی شد دریابمش، بخصوص آنهایی را که احتمالش بیشتر بود. انتظار نداشتم که اوشین یا هانیکو وسط سریال از مصایبشان بگویند ولی اسکارلت تیتیش مامانی باید یک چیزهایی بروز می داد. خدا خدا می کردم که فیلمی مان سانسور نشده قصه های جزیره را بیاورد. برای دختران دکتر ارنست خوشحال بودم که در آن شرایط چنین نیاز مبرمی ندارند. با اینکه شو و فیلم های بدون سانسور می آورد ولی من مطمئن بودم که خودش سانسور می کند آخر مگر می شود این همه سال یکبار اسکارلت چیزی شبیه نوار بهداشتی لازم نداشته باشد. سوال هم می پرسیدم، البته از هر کسی که جرات همچین سوالی پرسیدن را بهم می داد،  و نه از معلم ها آن هم پرورشی هایشان که قربانشان بروم، فکر که نمی کردند هیچ، انگار با این حقیقت طبیعی به کل بیگانه بودند. ولی جواب ها هم مثل فیلم ها کارساز نبود. همه در حد «این جور موضوعات را جایی نمی نویسند»، یا «نمی دانم»، یا «چه سوال خوبی». با چندتا از دوستانم مطرح کرده بودم که اگر آنها جایی چیزی دیدند خبرم کنند ولی بازهم در به همان پاشنه بی اطلاعی و نادانی می چرخید. همیشه یکی از ترس های واقعی ام در مواجه با پلیس و زندان و اینجور چیزها این بود که دسترسی به وسایل بهداشتی آسان است یا جزو شکنجه هاست. هر گاه خبر زندانی شدن و شکنجه زنی را که می شنیدم، به جای عناوینی چون «این بود بهشت زیر پای مادران»، یا «این زن مبارز دربند»، یا چیزی شبیه تیترهای نشریات و شب نامه ها و نامه ها و این اواخر سایت های آنور آبی، این به ذهنم می رسید که زن بیچاره وقتی به خاطر هرمون ها حوصله خودش را هم ندارد، باید جواب چندتا نرخر را پس بدهد. فکر می کردم چه شکنجه ای بالاتر از اینکه وسایل بهداشتی نداشته باشی. همیشه برایم سوال بود که ندادن نوار بهداشتی هم جزو شکنجه ها هست یا نه هنوز اینقدر پست نشده اند. این سوال را هیچ وقت دلم نیامد از مادرم بپرسم. از دردی که حتما در چهره اش می دیدم فرار می کردم، دلم نمی خواست بشنوم که جزو شکنجه ها بود، جوابی که برایم خیلی محتمل بود و چند وقت پیش بعضی از روزنامه نگاران تازه آزاد شده -دستشان درد نکند- به زبان آوردند که نه تنها در اختیارمان نیست بلکه اگر خانواده برایمان تامین کند به دستمان نمی رسد، که تنبیهی ست برای اینکه حقمان را طلب کرده بودیم. حق داشتم و چه خوب که نپرسیدم ولی در عوض در همه مصاحبه ها و صحبت ها و کتاب های بعد از زندان و یادداشت های زندان دنبال همین جواب بودم، ولی انگار زندانی شدن مثل بارداری بود. هیچ کس حرفی نمی زند و اشاره ای نبود. حداقل در آنهایی که من خواندم نبود. کتاب های رمان و شعر هم که یا زن ندارند یا زنهایشان خارق عادتند. از مارال و خورشید کلیدر که انتظار ندارم بلاخره یکیشان که می خورد یائسه باشد آن دیگری هم غیرت کرد پس چه؟!، بگذریم از سانسورهای همیشگی. در سووشون و بامداد خمارها هم چیزی نبود. خب اینها در بند حیای ایرانی اند و بلاخره مراعات می کنند ولی همین جان شیفته، یک عمر با آنت بودیم یکبار نشد وسط جنگ و نداری و تمولش پریود باشد، او که این همه خودش را نقد کرد و با خودش خودش را تحلیل کرد یکبار نشد بگوید عیب ندارد امروز پریود بودی عصبانی شدی. او و سیلوی که آن همه لباس و پرده دوختدند و پوشیدند نشد یکبار نشد. حالا گیریم رومن رولان مردست و بلد نیست و حوصله آناتومی زنانه ندارد. چرا اسکارلت یکبار محض رضای خدا معذوریت نداشت. کتابم قدیمی بود و مطمئن بودم سانسور ندارد ولی بازهم رت باتلر وقت و بی وقت می رسید و هیچ بارش اسکارلت نشد که نه بیاورد. حالا اسکارلت سرخوش بود، ملانی که دیگر دختر ناز و آرام و تمیز و آداب دانی بود یکبار نشد تندی هرمونی کند، برای نداشتن لباس مناسب گریه کرد ولی برای نداشتن پارچه اضافه نه. دیگر مارگارت میچل که خودش عضو کلوپ بود و درد آشنا، مگر می شود یک زن آمریکایی از مدل کلاه و شلوار زیر دامن بگوید ولی از باقیش حرفی نزند. جودی و سالی که دو کتاب فقط نامه نوشنتد یکبار از درد مسترک ننوشتند. از رمان چیزی درنیامد رفتم سراغ کتاب های علمی پرورش کودک و رفتار با همسر و خلاصه هر چه که ممکن بود کورسوی امیدی داشته باشد را از ته کمدها و قفسه های خانه مادربزرگم کشیدم بیرون و نشستم به خواندنشان. ولی دریغ از یک کلمه حرف حساب.

امروز که این کتاب را دیدم، انگار که جواب همه سوال هایم را نوشته، دستش درد نکند، تا عمر دارم ممنونشم :). هنوز نخواندمش ولی همین که کسی رفته و در تاریخ و ادبیات غور کرده و دنبال همانی گشته که من هم می گشتم خیلی برایم شادی بخش بود. من که آنقدرها حرفه ای دنبالش نگشتم. سوالم بود و هر جا که می رفتم و هر چه که می خواندم گوشه چشمی هم به این مهم داشتم. ولی ایشان دستش درد نکند، امیدوارم باز دوباره به خاطر حجب و حیا و قانون نشر و چه و چه در هاله ای از ابهام فرو نرویم و بلاخره برای یکبار هم که شده این واقعه منزجرکننده و شرم بشریت و نجاست تاریخ و طلسم دیو و عقوبت سرپیچی از امر پروردگار و فریب آدم را بشکافیم و بفهمیم این ننه مرده های پیش از نواربهداشتی و پارچه و کهنه و اینها چه گلی به سرشان می گرفتند، چطور بیانش می کردند؟ تیتر مطلب را خواندم شکم برده که باید بر گردم و نشانه شناسی کنم. دشتان و کلبه دشتان و شنلِ شنل قرمزی و خانه مادربزرگ. ببین برای یک عادت طبیعی چه قروقمبیلی درآورده این بشر دو پا. همیشه که کثیف و نجس و بد بوده هیچ ، اینطور هم در هزار توی کلمه پیچیده شده. من ساده را بگو. طفلی زن در طول تاریخ چه ملامت ها که نشد برای خاطر چیزی که هیچ دخالتی درش نداشت، فقط به دلیل جهل وترس از مرگ و خون به چه مرارت ها که نیفتاد.

*امیدوارم که اسیر تیغ سانسور و خود سانسوری نباشد و بتوان به نوشته هایش اعتماد کرد در این وانفسای بی اعتمادی به نشر در ایران


بیان دیدگاه

در باب چگونگی تربیت جگرگوشگان یا مادرم خیلی خفن است

در کتاب بازی تاج و تخت، خانواده محبوب من خانوداه استارک است. به نظرم بقیه خانواده ها فقط روابط و قدرت و مال بهم متصل نگاهشان می دارد ولی این خانواده با وجود اینکه در واقع نابود شده و از هم پاشیده اند و پدر ومادر مرده اند ولی هنوز هم از قدرتمندان این داستانند و هنوزهم می توانند به عنوان یک خانواده و نه یک فرد تاثیرگذار باشند.

دیروز می دویدم و یکی از قسمت های ند استارک را گوش می کردم که نگران رفتار سانسا بود در مقابل سرسی و مردم و دیگر درباریان. فکر کردم خود من چندبار در موقعیت هایی قرار گرفته ام که باید در عین بچه بودن حواسم می بود که موجب دردسر خودم و خانواده ام نشوم و گزک دست کمین نشستگان ندهم. به این فکر کردم که چقدر واضح و ملموس مادرم برایم این موقعیت ها را تفهیم و توجیه کرده بود که گرفتار تناقض نشوم و به محض قرار گرفتن درشان، واکنش های آگاهانه نشان دهم که نشان می دادم و هیچگاه این را با ورطه دروغ و ریاکاری و گم کردن هویتم اشتباه نگرفتم. بعد ها همین مشکل را با دوستانم داشتم که به فراخور سبک نگاهشان به زندگی یا موقعیت را درک نمی کردند، یا من را متهم به فیلم بازی کردن و خودسانسوری و دروغگویی و یا ترسویی می کردند. ولی برای من همیشه این دو مقوله به طور کامل از هم تفکیک شده و درگیرشان نمی شوم. همانطور که شما در زمستان باید لباس گرم بپوشید و در تابستان نه، و پوشیدگی شما در زمستان دلیلی بر دروغ و کتمان یا ترستان از سرما نیست، نگفتن بعضی نظرات و داشتن رفتارهای به جا هم همینطور است. البته مستعد هست که از سر ترس و دورویی و منفعت طلبی و چه و چه باشد و یا در این وادی ها قرار بگیرد ولی تفکیکشان به باریکی مرزی ست که در زمستانی معمولی یکسر با لباس اسکیموها باشی یا کاپشن مناسب هوا. انتخاب رفتار صحیح و به جا با از دور دستی بر آتش داشتن وترسیدن و دروغگویی و فرصت طلبی فرق دارد.

در شگفت شدم از توانایی مادرم. من حتی نتوانستم برای هم سالان خودم که خود را افرادی بزرگ و صاحب اندیشه می دانستند توضیح بدهم ، نمی دانم اکنون هم توانسته ام منظورم را واضح و آدمیزادی بگویم یا بازهم به کربلا زده ام. ولی مادرم به من آموزش داد، بدون هیچ نمونه پیشینی و بدون هیچ تجربه ای در تربیت فرزند، همزمان با خودش که می آموخت در زندگیش هر قدم را باید چطور بردارد، همزمان با همه مشکلات و موانعی که سر راه درست فکر کردن خودش بود. مادرم زندگی آرامی داشت ولی نه به خاطر اینکه هیچ خطری در زندگیش نبوده یا خودش به هیچ کار مخاطره آمیزی دست نزده، بلکه به این دلیل که ذاتش موجود آرامی ست که پر تنش ترین لحظات را بی آنکه آبی در دل اطرافیانش تکان بخورد از سر گذرانده است، در حالیکه دل خودش طوفانی بوده است. من اگر در سن او چنان تنش هایی بهم وارد شده بود و چنان زندگی به روی دوشم فشار آورده بود، هم در زندگی خودم می زاییدم هم در زندگی فرزندم و هم در زندگی اولیا ومربیانم، کلاً همه را به فنا می دادم. ولی مادرم نه، چنان آرام و متین ، یکی یکی، نه سر صبر و شل شلکی و آسه آسه، بلکه بسیار به موقع و تر و فرز ولی در آرامش همه چیز را کنترل کرد و از سرگذراند و به هر جا که می خواست تلاشش را کرد که برسد، گیرم که یکی دو تاشان را نرسید ولی چه باک که هر آنچه در توانش داشت گذاشت و من هم شاهد پرحرف و زیاده خواهش.

خلاصه آنکه می دویدم و به این فکر می کردم چرا بین این همه خاندان و خانواده و چه و چه چرا یک نفر مثل مادر من نیست. حتی خانواده ترینشان هم نتوانستند این را به بچه هایشان بفهمانند که اگر مقابل شاه بر دهانت مهر بزنی چیزی از دست نمی دهی ، اگر در مقابل پسر لوس شاه سکوت کنی و به تو بگویند ببوگلابی در اصل چون میدانی برای چه سکوت کرده ای ببوگلابی که نیستی هیچ خیلی هم بچه خفن و پرمغزی هستی و سر پدرت و گرگت را به تیغه شمشیر نمی سپاری. اگر بهتر فکر کنی هر چند هم که بچه ای و دقیقاً چون بچه ای و کسی از یک بچه این جلب بازی ها را انتظار ندارد می توانی بهتر و مفید تر به خانوداه کمک کنی تا اینکه عنان از کف بدهی وجلوی زمین به زمان فحش بدهی. ولی گویا هم در واقعیت و هم در خیال و داستان مادر من یکه تاز این برهه حساس و این مسئولیت خطیر است.

پی نوشت، البته دنریس را هم خیلی دوست دارم چون کلاً قوانین جهان به چپش است و هر جور دلش بخواهد به بلندپروازی هایش می پردازد. که چون برخاسته از خواست قلبی اش است و با تکیه و ایمان بر آنچه خود دارد مبارزه می کند بیشتر اوقات موفق شده. البته تا آخر کتاب راه درازی را باید بدوم.


بیان دیدگاه

دیوار

کتاب «21داستان از نویسندگان معاصر فرانسه» ترجمه ابوالحسن نجفی داستانی دارد به نام «دیوار» از سارتر. دیشب که می خواندمش به فکر کسی بودم که به همین سرنوشت دچار شده. به فکر او بودم که آیا او هم دقایق آخر همین فکرها را می کرده؟ آیا او هم دقایق آخر همینقدر زجر کشیده؟ جایی از داستان محکوم هیچ عشقی به معشوقش حس نمی کند نه برای اینکه دیگر دوستش ندارد، چون به قول خودش جهان و هر آنچه در آن است برایش دیگر معنایی ندارد. فکر می کردم که آیا من هم دیگر برایش معنایی نداشتم؟ دقایق آخر هیچ کس برایش واقعن معنایی نداشت؟ بغضم گرفت دلم نمی خواست باور کنم که ممکن است ثانیه ای در قلبش مرا دوست نداشته باشد. سارتر خیلی واقعی و باور پذیر نوشته بود و همه چیز را که کنار هم بگذاری خودت هم به همین نتیجه می رسی که در آن لحظات طبیعی تر از طبیعی ست که هیچ چیز و هیچ کس برایت نه مهم باشد و نه عزیز، با این حال دلم نمی خواست منطقی به نظر بیاید و محتمل باشد. مثل فیلم هایی که هیچ دلت نمی خواهد باورشان کنی و در آخر خودت را راضی می کنی  که فیلم است، داستان است. هر کسی زندگیش را خودش رقم می زند و داستان زندگی هیچ دو نفری شبیه هم نیست چون هیچ دو نفری شبیه هم نیستند. ولی دیشب نتوانستم به خودم بقبولانم که این هم یک داستان است و زاییده ذهن نویسنده. سال هاست که آرام آرام خش خش گام او تکرار کنان می دهد آزارم که چرا؟ خود سارتر در جایی می گوید: هیچ عقیده ای آنقدر ارزشمند نیست که ارزش مردن داشته باشد. یا من در راه عقیده ام حاضر نیستم بمیرم چون ممکن است بر خطا باشم، یا همچین چیزی.  می توانم الآن گوگل کنم که درست جمله اش چیست و اینکه آیا واقعن این جمله از سارتر است. ولی چه باشد یا نباشد چیزی از درستی حرفش در نظر من کم نمی کند. هر وقت به این جمله می اندیشم فکر می کنم یعنی من و مادرم حتی ارزش یک عقیده را هم نداشتیم؟ حتی آنقدر نمی ارزیدیم که برای در کنارمان بودن دروغی بگوید؟ هر چند خودم نابخشودنی ترین کنش آدم ها را دروغ می دانم. بازهم هرچند بعدش به تعداد موهای سرم دلیل دارم که کاری کرد که درست می دانست و اگر نمی کرد آنی نبود که ما می شناختیم. هرچند هیچگاه از تصمیمش گله مند نبودم، ولی اگر بود، امروز و هر روز دیگری که در فکر چرایی نبودنش طی کردم، بود و مرا حداقل با دنیایی سوال بی جواب و متناقض جا نمی گذاشت. از دیشب هم که یکی به سوال های بی جوابم اضافه شده. خیلی درد کشیدی؟ خیلی ترسیده بودی؟ قلب مهربانت و عشق ما هم کمکت نکرد؟ تا دیشب فکر می کردم یاد ما و تصور آزادی ما و آرامش ما و آنچه برایمان به میراث گذاشته در لحظات آخر آرامش کرده، قوت قلب داده، با عشق به ما خودش را آرام کرده که اینکار را برای نفس کشیدن و بالیدن من در دنیایی بهتر می کند. با عشق به ما برای خودش و ایستادگی اش دلیل منطقی آورده باشد. ولی از دیشب این آقای سارتر عزیز آرامشم را گرفته. نمی خواهم در لحظات آخر اینقدر درد کشیده باشد. نمی خواهم بدانم که شاید حتی همان عقیده هم دیگر برایش رنگ و رویی نداشته. نمی خواهم بدانم که در لحظه های آخر حتی برایش مهم نبوده که زنده بماند. فکر درد کشیدنش رهایم نمی کند. تنها دارایی ام برای کمک کردن به او آن بود که از دیشب می دانم در آن زمان پشیزی نمی ارزیده است.


بیان دیدگاه

این آخری برای هفت جد من وموراکامی کفایت می کند

بدترین کتاب صوتی ای که گوش کردم، «کجا ممکن است پیدایش کنم» موراکامی است. خواننده کتاب حتی به خودش این زحمت را نداده بود که قبل از ضبط صدا یکبار از روی جملات کتاب بخواند و راجع به آنچه برایش معنایی ندارد، سوال بپرسد. به خودش حتی این زحمت رانداده بود که کتاب را برای راحت تر خواندن خودش علامت گذاری کند. اطلاع انگلیسی اش زیر خط فقر بود، آهنگ home land را هووووووم لُند، destiny را دسینیتی می خواند. بیکن را بعد از صد بار خواندن و شک کردن آخر گفت بی کَن. اول هر track یکبار می گفت تِراک، یکبار می گفت تَراک، گاهی هم می گفت تراکت. سر جمع 13 فایل بود وگرنه نمی دانم این کلمه را به چند مدل متفاوت دیگر می خواست ادا کند. ادای کلمات انگلیسی پیشکش، فارسی ها را هم غلط تلفظ می کرد، میسر را می سَر، مترصد را مَتَرصَد، و و و . (اشتباهاتش را حفظ کردم که اینجا بنویسمشان ولی اینقدر از شنیدن این اشتباهات عصبانی شدم که دقیقشان را یادم رفته، اینهایی که اینجا نوشتم شاید خود خودش نباشد ولی در همان حد است.) مثلن اگر در جمله ای چند کسره با کاربردهای متفاوت داشت خواننده بدترین انتخاب ها را داشت، اینقدر که در آخر جمله هیچ معنایی نداشت و خواننده ذره ای به این مهم توجه نکرده بود. حتی برای تصحیح اشتباهات، ضبط را قطع نکرده بودند و دوباره و پر تپق چند بار خوانده بود و در آخر هم بلاخره یک چیزی تحویل داده بود. اینها فقط اشتباهات روخوانی بود. از صدای بی صدای بی روح و بی رمق خواننده چه بگویم که دلم خون است. مطمئنم اگر در حال دویدن نبودم، خوابم می گرفت. با صدایی بی حال و وارفته تمام داستان را با یک تن و یک حالت می خواند. همه شخصیت ها همان صدا و همان لحن را داشتند. آنچه شنیدم افتضاخ تر از افتضاح بود. من وقتی می دوم به جای آهنگ، کتاب گوش میدهم. اینجوری هم دویده ام، هم کتاب جدیدی خوانده ام و هم موقع دویدن حوصله ام سر نمی رود و هی به بهانه عوض کردن آهنگ نمی ایستم. حواسم را می دهم به داستان و می دوم. ولی این کتاب واقعن حوصله ام را سر می برد و وقتی از غلط ها فاحش و صدای بی رمقش خسته می شدم از نزدیک ترین راه به خانه بر می گشتم. درست است که کتاب های فارسی و ضبط ایران کیفیت دیگران را ندارد. ولی در بین همان ایرانی ها هم این بدترین بود. من «آناکارینا»، «جنس ضعیف»، «نان سال های جوانی» و «عطر سنبل عطرکاج» ( با صدای خود نویسنده) را هم گوش داده بودم ولی این یکی نوبر همه آنها بود. قضیه وقتی برایم بغرنج شد که بعد از این کتاب «سه شنبه ها با موری» را گوش کردم. البته این یکی آلمانی بود و من تمام جملات و غلط و درست اش را متوجه نمی شدم ولی خواننده با چنان حرارتی می خواند که همان اندک هم که می فهمیدم، لذت بخش بود. دو شخصیت مرد داستان را یک نفر ادا می کرد و تمام محاوره های داستان را جوری اجرا می کرد که شنونده به راحتی متوجه تغییر شخصیت ها و فضا می شد، حتی اگر مثل من معنی را نفهمد و کلام از دستش در برود. بعد از آن هم داستان «ماهیگر و زنش» از برادران گریم را به آلمانی گوش کردم و آن هم عالی که نه معرکه بود. قدرت صدا، تغییر لحن، نحوه ادا کردن جمله ها، حتی احساس شخصیت های داستان، همه و همه حساب شده و به جا، نه کم ، نه زیاد. هر دو اینها کجا و آن افتضاح موراکامی کجا. طفلک موراکامی، این افتضاح به نام او رقم خورده. دو کتاب از او گوش کردم و این آخری تحفه ای بود. و اما موراکامی، نمی گذارم مهجور بماند. بهش یک فرصت دیگر می دهم و کافکا در ساحلش را می خوانم. مطمئنم می خوانم و گوش نمی دهم.