ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


بیان دیدگاه

حالیته؟

از سفر برگشتم. نمی تونم بگم سفر خوبی بود یا سفر بدی. خستگی تو تنم موند و خسته تر برگشتم. تا رفتم دیدم مامانم پیر شده. خیلی برام دردناکه. می دونم که آدمها با گذشت زمان پیر میشوند و وقتی از یه سن مشخصی گذشتند حتی با سرعت بیشتری پیر میشوند. ولی وقتی برای مدتی نبودی و می رسی و می بینی اوه!! این همه نبودی و مامانت همچین سرعتی داشته!! دردت میاد. من که دردم اومد. رسیدم و دیدم چروک های صورتش بیشتر شده, اونقدر که خودجوش به فکر پاک کردنشون افتاده. چند سال پیشتر وقتی که بودم و مدام می گفتم یکمش عیب نداره, معلوم نمیشه ولی او مدام مقاومت می کرد. حالا خودش دست بکار پیدا کردن دکتر شده برای جوان شدن. یعنی خودش هم باور کرده پیر شده؟ یعنی خودش هم فهمیده؟ داغون شدم. پله ها رو آرومتر از قبل میره, از پله که میاد بالا کلی تو پاگرد می ایسته و تازه بازم نفس نفس می زنه, دیدم وسایلی به خونه اضافه شده که قبلن نبود. دیدم زودتر خسته میشه و کمتر می خوابه. به قرص هاش اضافه شده و دوز قدیمی ها رفته بالا. ملاقات های دکترش بیشتر شده, دو سه روز پیش فلان و بهمان دکتر بوده و من که برگردم می خواد فلان و بیسار دکتر رو بره. عینکاش بیشتر شده بود. حوصله اش خیلی کم شده بود, تقریبن نداشت دیگه. هی دیدم ودیدم ودیدم و هی زجر کشیدم. هی هیچی نگفتم و هی هر کاری خواست کردیم. هر جا دلش خواست رفتیم. اینقدر حالم بد بود که ترسیدم باهاش عکس یادگاری بگیرم و چشم هام لوم بده. عکس ندارم باهاش, و حالا که باز اینجام ناراحتم که چرا عکس نگرفتم. ظریفی عکسی نشونم داد و گفت آخرین عکسش با پدرشه و اینکه وقتی عکس می گرفته پدر آنقدر سالم بوده که حتی ظنش نمی برده این عکس می شه همه دارایی اش و چه خوشحال بود از عکسی که داشت. همانقدر که من نالانم از عکسی که ندارم. رمقم گرفته شد. دلم می خواست بشینم و نگاهش کنم. اونم هی از کارهاش بگه, از رفته هاش و اومده هاش و دیده هاش و شنیده هاش. گفت و فهمیدم که طاقتش طاق شده, زودرنج شده و دلش نازک. هر چیزی رو هزار بار میگه ولی اینبار صدهزار بار هم می گفت باید می شنیدم. اصلن ترسی که اومد سراغم رو دوست نداشتم. ترسیدم دفعه بعدی نباشه. همچین موجود خل مالیخولیایی هستم. ولی چه کنم که ترسیدم. تنم یخ کرد. اگر تنهایی رو بیشتر از این تاب نیاره چی؟! یهو یه حقیقت تلخ آوار شد سرم. ما نبودیم و غم نبودن ما و انتظارهای هر روزۀ دیدن ما پیرش کرده بود. ما نبودیم و تنهایی پیرش کرده بود. ما نبودیم و همه اینها تقصیر منه, همۀ پیر شدنش تقصیر منه. هر چقدر هم که من نخواسته باشم و خودش اصرار کرده باشه که من جلای وطن کنم و هر چقدر راهی نگذاشته باشه برای موندنم و هر روز و هر قدم و هر لحظه بگه که با وجود تنها بودنش خوشحاله که من جایی هستم که آرام زندگی می کنم و هر چقدر هم که بگه اگر بودم با دیدن مشکلاتم غصه هاش بیشتر بود, فرقی به حال من نداره. هیچ بهانه ای نمی تونه من رو راضی کنه که این پیر شدن طبیعیه. مامان من هیچ وقت پیر نبود. همیشه جوان بود, همیشه. کم درد نکشیده تو زندگیش ولی هر بار که سنگینی غمی رو تاب نیاورد و یک چین به جبینش افتاد من فهمیدم. من دیده ام چروک تازه رو و فهمیده ام قلب مادرم ترک برداشت. من دیده ام و می تونم تک تک چین های صورتش رو بگم که کی بود و کجا بود و چه شد که چین افتاد. دو سال نبودم و یکباره به اندازه تمام اون سال ها که جوان مونده بود, چه بسا بیشتر, پیر شده و من فهمیدم همه تقصیر منه. تمام اون چین هایی که میخواد بره و بده پاکش کنند تقصیره منه . عجیب مادریه, عجیب با من صبوره. تو راه فرودگاه بغضم ترکید و ماچ گفت که حساسیتم زیاده و باید حقایق رو ببینم که بلاخره دور گردونه و می گرده و تازه مامانم خیلی هم سرحاله و باید خوشحال باشم که اینقدر فعال و با پشتکاره. خیلی هم خوبه. من هم می دونم خیلی هم خوبه ولی اگر ما بودیم از این هم بهتر بود. من می ترسم که یکی از عکس هام بشه آخرین عکسم. عکس نمی خوام اگر قراره آخرین عکسم باشه.

همي گويم و گفته ام بارها:  تف تو روحه راه دور

Advertisements


3 دیدگاه

همگی خواب نما شده اند آیا؟!

مدرسه ما هم از اون مدرسه ها نبود که خیلی دنبال سر و وضع و حجابت باشن. خوب بچه هم بودیم, دبستانی . یادمه یکی از همکلاسی هام اون دورانی که همه بچه ها شوق داشتن بزرگ بشن و مانتوهای اپل دار مغزپسته ای مثل مامان هاشون بپوشن, خیلی سرتق بود و همیشه بی مانتو بود. چند بارهم تو خیابون مردم همیشه در صحنه به مامانش تذکر داده بودن, بازم رضایت نداده بود براش مانتو بخرن. من خودم علاقه ای نداشتم و مامانم هم عجله ای نداشت, با اینکه به نسبت قدم بلند بود ولی چون لاغر بودم خیلی اذیتم نمی کردن و تا قبل از دبیرستان بدون مانتو-روسری جولان میدادم. ولی اون همکلاسیم واسه فرار از مانتو تاوان های سنگینی داد. موهای بلند فرفری و شبق رنگ خیلی خوشگلی داشت, پسرونه زد و کوتاه کوتاهشون کرد و با بلوز شلوار پسرونه می گشت, که مانتو روسری نپوشه. بیرون از مدرسه کلاه کپ می گذاشت و یه مدل باحالی پسرونه آتیش می سوزوند. دوچرخه سواری می کرد و کارایی که تو اون سن همه تو کف ساختارشکنی و مقاومتش بودیم. کاراش و مدل مخالفت کردنش برام خیلی جالب بود و یادم مونده. یه جورایی بچه خلاف و ساقی دبستان هم بود. همیشه می تونستی ازش کلی کاست جدید و سلکشن و فیلم و اینا گیر بیاری. تو تابستون هم بچه های مدرسه رو ساپورت می کرد و نمیذاشت تو تعطیلات حوصله شون سر بره. من هیچ وقت ازش چیزی نگرفتم ولی کلی تو مدرسه اسم در کرده بود و هر چی میشد یه سلامی باید به دفتر می داد. همین منشش و رفتاراش و اسم در کردنش بود که من همیشه به یادش بودم. خیلی باهاش دوستی صمیمی نداشتم ولی می شناختمش, بچه معروف بود دیگه. بعد از دبستان دیگه با هم همکلاسی نبودیم و بعد از راهنمایی هم که تو یه مدرسه نبودیم. همیشه خیلی دلم میخواست ببینمش و ببینم الان چجوری یاغیگری می کنه و الان چه مدلی شده, چه تیپیه؟! واسه خودم تصورش می کردم و کلی سردمدار می دیدمش. باز یه همکلاسی دیگه هم داشتیم که همیشه در حال قردادن بود و همش دنبال سرود و فوق برنامه و اینا. هر سال سرودهای دهه فجر رو اون رهبری می کرد و همیشه یه چیز جدیدی داشت. تاتر راه می انداخت و همیشه هم نمایشنامه هاش مورد منکراتی داشتن. خیلی قرتی پرتی بود. نمونه های قرتی تو همکلاسی هام زیاد یادمه. که تقریبن بعد از اون دوران ندیدمشون. هنوزم ندیدمشون و شناختم از اون همکلاسی ها محدود میشه به همون ساعت مدرسه و نه بیشتر و اینقدر رفتار بعضی هاشون واسم جالب و بی همتا بود که یادم موندن و پررنگ شدن و تبدیل شدن به خصلت اون آدم ها.

سال ها گذشت و اونا ساختار شکنیشون رو تو خاطر من حفظ کردن و همچنان معترض به تفاوت ها و تعارض ها باقی موندن. به مدد فیس بوک تو این یکی – دو سال اخیر چندتایی شون رو دوباره دیدم و چه شاخ ها که رو سرم سبز نشده. دختری که حاضر نبود مانتو بپوشه حتی به قیمت موهاش حالا حتی یه عکس نیمه حجابدار هم نداره. همشون حجاب کامله و یه بند خدایا این چنینی و آنچنانی و  دعا موعا از در و دیوارش میریزه. یکی دیگه شده طراح مد اسلامی و روش شال بستن و مانتو و چادر ابداع می کنه. یکی که اون زمان دوست پسر داشت الان افتخار داشتن همسری اقای مومن رو برای خودش قائله و مثل قطام لباس می پوشه. یکی که قر عربی تو زنگ تفریح یادش نمی رفت الان مکه براش بهترین سفر تفریحیه. اونی که اون دوران به رادش نامه می نوشت که عاشقتم و از خونه فرار کرد که بره سر ضبط ساعت خوش الان نماز اول وقتش ترک نمیشه. از اون ور بوم افتاده هم داریم. اونی که همیشه سر زیارت عاشورا بود و سوالای غسل از معلم دینی می پرسید الان لباش رو پرتز کرده و با ابسلوووووت تو سواحل آنتالیا عکس می ذاره. اونی که اگه از پسر می گفتیم, لب گزه می کرد که نگین الان همون با هم سنگ میشیم الان عکس تکی میذاره با 6تا پسر چشم دراکولایی دوروبرش. همه اینجوری پشت و رو نشدن. هستن بچه هایی هم که هنوزم مثل همون روزهان فقط بزرگ شدن. ولی این وارونه شده ها کم نیستن. اولی رو که دیدم گفتم خوب من که خانواده اش رو نمی شناسم, من که نمی دونم تو این دوران چی بهش گذشته, من که نبودم من که نمی فهمم. ولی کم کم زیاد شد این وارونگی. بگم نصفشون زیاد نگفتم. برام عجیبه این همه تغییر. باز اونایی که ترک حجاب کردن برام قابل درک ترند. کلن روند جامعه به این سمت بوده اونا هم از قافله عقب نموندن, حالا گیرم یه جاهایی هم ترمز بریدن و قافله رو گذاشتن تو جیبشون. اونا رو میگیم نمی دیده و فلان و بهمان, حالا چشم و گوشش باز شده. ولی اونایی که تو اون دوران تو بچگی با اون همه بگیر و ببند و ترس از نمره انضباط با اون شدت و جسارت حرفشون رو به کرسی می نشوندن, حالا که زمونه پوست انداخته, اونا هم بزرگترن و انتخابشون دست خودشونه, حالا انتخاب چنین حجاب سفت و سختی برام عجیب ترن. هیچ وقت حجاب رو درک نکردم. نمی دونم چطور ممکنه آدمی بپریزه خودش رو تو مضیقه و محدودیت قرار بده تا یکی دیگه چشم چرونی نکنه و به فساد نیفته. سواله برام که این آدم واقعن برای خودش موجودیتی می بینه؟! آیا باور داره که این طرز نگاه بهش مادی نیست, باورش شده که یک نگاه معنوی داره مجبورش می کنه واسه خودش محدودیت ایجاد کنه و اسمش رو بذاره مصونیت؟! چرا باید نابرابری باشه و اون قبولش کنه؟! چرا از یه سنی به بعد یه پسر اجازه داره به یه دختر نگاه آزاردهنده ای داشته باشه و این دختره که باید کاری نکنه که اذیت بشه. کل قضیه غیر قابل درکه, ولی این یکی دیگه شاهکاره. وقتی زوری نداری و دستت به جایی بند نیست این همه تقلا کنی که نپوشی, بعد وقتی راحت می تونی نپوشی هزار تا پارچه خودت رو بپیچی. البته این قسم آدم هایی که دیدم بیشتر از تغییر انتخاب پوششون, تغییر طرز فکرشون و برخوردشون با محیط برام جالبه و حیرت انگیز(که این تغییر پوشش به نظر من نمود بیرونی تغییر نگاه).

فکر نمی کنم لجاجت بوده باشه, چون دوران ایستادگیشون طولانی تر از یه لجاجت کودکانه بود. با خودم مقایسه می کنم, من اگر لجبازی می کردم چند روز بود و ممانعت ها واقعن سستم می کرد. ولی اگر به درستی کارم ایمان داشتم براش بحث می کردم, پاش وایمیستادم, براش نمره انضباط می دادم. بهش دقیق فکر می کردم و همه جوانب و احتمالات رو می سنجیدم و به قولی پلن-بی داشتم. هرچه بزرگتر هم شدم بازم همینطور با مسائلم برخورد می کردم. تو اون دوران بچگی اونا رو که می دیدم, فکر می کردم پشت کاری که می کنه فکر هست. می دونه چی می خواد و چرا داره قانون شکنی میکنه. فکر می کردم می دونه آزادی که باید رو تو مدرسه نداریم و این راه رو برای اعتراض انتخاب کرده. فکر می کردم اگر من راه دیگه ای دارم اونا هم این راه ها رو دارن. فکر می کردم همین آدم ها داریم بزرگ میشیم. اینا همون آدمهایی هستند که دورانی با چیزی که فکر می کردن زوره مقابله کردن و تن نمی دادن.  ولی حالا این انتخاب, این شکل تفکر, این تن دادن به اجبار, این وابستگی به خدا یا مرد یا شوهر, این پذیرش, به نظرم همچین آدمی حتمن باید چیزی دیده باشه, یه چیزه خاص که اینطور تغییر رویه داده. برام جالبه بدونم چه چیز خاصی دیده, ولی از طرفی جوری سطحی به نظر میان که احتمال خواب نما شدنشون قویتر از فکر کردنشون میشه. یعنی ممکنه این همه بچه تو اون مدرسه خواب نما شده باشن؟!

پی نوشت: اینقدر از این آدما گیجم که هر کاریش کردم این نوشته از این منسجم تر نشد. می دونم بد ملغمه ایه.

بازم پی نوشت: شاید ف.ب. جای خوبی برای دیدن آدم ها نباشه و این همکلاسی فقط تو ف.ب.اینجوری باشه و هنوزم مثل کودکی که من به خاطر میارم برای خواسته هاش و باورهاش و آزادیش داره مقاومت  می کنه. ولی اگر اینجوری پوست انداخته باشه نمونه ای میشه از بسیار بسیار آدم هایی که دور و برمون هستن و تو روند بزرگ شدنشون خواب نما میشن و پوست میندازن, شایدم می برن و یه جایی به بعد تن می دن به هر چی که ناحق می دوننش و هرچه که سرشون میاره.