ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


بیان دیدگاه

حالم بد است. بقیه همکارها می گویند خودکشی کرده, می گویند پارسال هم خواسته خودکشی کند که نشده. در سرزمین گل وبلبل و آسایش و آرامش, جایی که سرسبزی و نشاط در ابریترین و غمگین ترین روزهای سال هم دیده می شود, جایی که سربگردانی کودکی فارغ از همه غم ها دارد اولین قدم هایش را یاد می گیرد و تنها کافی ست خیره شوی به پاهای کوچکش و با او دوباره آغاز کنی. زیبایی تلاششان از غم نجاتت می دهد. مخفیانه گوش بسپاری به نجوای عاشقانه دو نوجوان از مدرسه فرار کرده, نگاه کنی به پیرزن همسایه که با عصا و کپسول اکسیژن مشغول بستنی خوردن است. کافی ست به سگی اندک لبخندی بزنی تا سر شوق نیاوردت نمی گذرد حتی اگر قلاده را محکم بکشند. همین صدای آب روان بس است برای شاد کردنت. هیچ کدام را ندانسته و تنهایی و غم هایش افسرده اش کرده و خواسته دیگر نباشد. ندانسته می توان خندید و برای شادی بهانه ای جست. ندانسته شاد بودن فقط خواستن می خواهد, نتوانسته به ترک دیوار بخندد و چقدر دیوارهای این حوالی پرترکند. فقط این به ذهنش خطور کرده که اینگونه به ناخشنودی اش پایان دهد. وحشتناک است. وحشتناک غمگین است.

Advertisements