ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


4 دیدگاه

هزار خورشید تابان

وقتی جلیل با دخترش بازی می کرد وقتی دختر رویای باسوادی و دانشگاه داشت, وقتی ننه همه اش غرغر می کرد و مهربانی جلیل به نظر بی ریا می آمد, وقتی ملا آدم خوبی بود, خوش بین شدم به خواندن داستانی متفاوت. خوش بین بودم به حضور مردی متفاوت از مردان مرسوم روزگار. کیفور بودم از خواندن کتابی از خوشبختی, هرچند فقط داستان باشد و جمله و کلمه. هر چند فقط خیال باشد. وقتی خیالش باشد انگار ته ته تهش چیزی هم برای امیدوار بودن و دل خوش کردن در دنیای واقعی وجود دارد. دختر روز تولدش رفت و خوش بینی ام را برد. رفت و جلیل محلش نگذاشت و ننه خودش را کشت و دختر کنج عزلت نشست تا شوهرش دادند. بازهم وقتی شوهرش, اسمش یادم نمی ماند, یک هفته با او به مدارا رفتار کرد, دلم خوش شد به اینکه اینبار دیگر آن مردک جدابافته, آن مهره شانس, خودش را نشان داد. باز دل خوش کردم تا روزی که مجبورش کرد روبنده ببندد, تا وقتیکه تکه پارچه ای کادو داد در ازایش رنجی جانکاه بر روحش مهر کرد.

تا اینجای داستان از تمام مردان و زنانش دست شسته ام, درست مثل مردان و زنان واقعی. درست مثل همانهایی هستند که می شناسیم. همه شان از فرط فقر و بی سوادی دو دستی باورهای نخ نما و مذهب و خرافه را چسبیده اند. اینقدر بی رحمند که به خودشان هم نیشتر می زنند. درست مثل مردمان عادی حرصت را در می آورند. باید اعتراف کنم داستان خوبی است, خیلی خوب, بدیش این است که واقعی ست. خیلی شبیه زندگی زنان امروز افغانستان و شاید بعضی جاهای وطنم است. آدمهایش اینقدر شبیهند که حرصم را در می آورند. می توانم حدس بزنم چه می شود و همان می شود, انگار نه انگار که داستان است و باید اندکی امیدواری در دلم بکارد. واقعیت های تلخ را خوب به رخم کشیده, اشکالش هم همین است.

هر کدام از آدم های داستان را می توانم بپذیرم به جز زنان جلیل را. این قسم زنان را هیچ وقت نفهمیدم. به چشمم لاشخورند انگار. چطور است نمی بینند که این بینوا هم از خودشان است, که دارند معامله اش می کنند. چطور نمی فهمند که هر بلایی که هست نیمی اش هم از ماست که بر ماست. چطور ندیدند که ننه هم زن بود و از خانه بیرونش کردند. مگر سه زن با چهار زن چه توفیری دارد؟ مگر خودشان چه تخم دو زرده ای هستند؟ چطور توانستند کودکی کم سال تر از فرزندشان را بفرستند زیر دست همچون تن لشی فقط به جرم اینکه حاصل هوسبازی مرد دیگری ست؟ چطور ندیدندخودشان را در آیینه مریم؟ حتی فکر نکردند چشم غره شان به جلیل, یعنی مختاری اگر روزی فکری شدی که ما هم بی عورتیم, ما را هم سر به نیست کنی. چطور می شود نفهمند که هر چه به ننه و مریم روا می کنند, گور خودشان است که می کنند؟! نمی فهمم چطور به جای همدردی و دفاع از یک زن آسیب دیده, خودشان می شوند بلای جانش. مگر ندیدند که مردان هر چقدر هم با هم دشمن باشند رفتارشان با زنان یکی ست. پس چرا از ننه حمایت نکردند؟ پس چرا طفلک مریم را تازیانه زدند؟ اگر قدرتی دارند و چنگی و دندانی به جلیل نشانش بدهند که دیگر بند تنبانش شل نشود. هیچ وقت این زنان را نفهمیدم.

رسیدم به صفحاتی که مریم, زنان مینی ژوپ پوش را دیده و حسرت زندگی و آزادی و دانششان را خورده و نمی دانم مریم کی و کجا عصیان می کند. آدرس دانشگاه را می داند و اندک جسارتی نشان داده که امیدوارم میکند روزی مثل خورشیدی تابان بدرخشد. هیچ دلم نمی خواهد مریم گوشه خانه امروزش بماند و بپوسد و فریادی نزند. دلم نمی خواهد مریم منفعل باشد. دوست دارم رویایش را دنبال کند. حتی شده کتک بخورد, هتک حرمت شود, از زنان ناسزا بشنود, هر بلایی خواست داستان سرش بیاورد ولی برود, دنبال آرزویش را بگیرد. برود و درس بخواند.عصیان کند. کاش داستان واقعی نماند و مریم عصیان کند. کاش

Advertisements