ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


7 دیدگاه

!جدّی، عدد و آمارش مهمه؟

اولین باری که آمار تعداد جلد کتاب خوانده شده یا خریده شده را شنیدم دانشگاه بود. یکی از پسرها از همان ترم اول افتاد روی دور مطالعه و نمی‌دانم چرا فکر می‌کرد مسابقه است و او از بقیه عقبتر است، برای همین مدام می‌خواند. از کتاب‌های معروف و دهن‌پرکن شروع کرده بود و در کنارشان پرفروش‌ها را هم می‌خواند. یک روز که کتاب جدیدی دستم دید، آمد با چشم‌هایی که از غرور می‌درخشید گفت: «هفته پیش تمومش کردم، کتاب خوبیه. من تا الان 124 تا کتاب خریدم، همشونم خوندم و تقریباً همینقدر هم از کتابخانه گرفتم. خیلی خوبه نه؟!» تبختری در کار نبود، داشت به خودش و آمارش ذوق می‌کرد. و من برای رضایتش خوشحال بودم ولی ضرورت عجله و آمار نگه داشتنش را نفهمیدم. همیشه سیاهه کتاب‌هایم را به روز نگه می‌دارم ولی نه برای شمارششان، بلکه برای اینکه بدانم کدامشان به کی امانت است و برای نظم کتابخانه شخصی، همین!

ضرورت داشتن و نگه‌داشتن این آمار توسط کتابداران و کتابخوان‌ها و محققان برایم قابل درک است، ولی آدم معمولی‌ای مثل من که کتابخوانی برایش سرگرمی‌ست نه وظیفه، چه نیازی به رصد چنین آماری در خودش دارد؟! برای عشق و حال که نمی‌شود دقیقه و ساعت گرفت. البته خوب است حواست باشد که زیاده‌روی نکنی یا خیلی درگیر کار و جدی زندگی نشوی، ولی آمار گرفتن و ثبتش چیز دیگریست که گویا خیلی هم باب شده. هیچ وقت علاقه‌ای نداشتم که چند کتاب را همزمان بخوانم، عیش یکدیگر را منغص می‌کنند ولی الآن گاهی مجبورم. گاهی هم پیش آمده که سرانه مطالعه‌ام به شدت پایین بیاید. ولی نه آن موقع پرخوانی نه به وقت کم‌خوانی به فکر آمار نگه داشتن نبودم. تازه بعضی مطالعات را نمی‌توان در غالب صفحه و کتاب ثبت کرد. چندیست در بعضی وبلاگ‌ها هم این آمار را می‌بینم. آمار متوسط هفته‌ای یک کتاب است.  به خودم نگاه کردم، دیدم من خیلی کمتر از هفته‌ای یک کتاب می‌خوانم. اولین واکنشم شرمندگی بود، بعد فکر کردم که چه کنم تا خودم را به پر شال این آمار برسانم. یعنی همه تند‌خوانی می‌کنند؟ یعنی من اینقدر وقت تلف می‌کنم؟ اینقدر کند و آرام می‌خوانم؟ ماااچ به راحتی رکورد هفته‌ای یک کتاب را می‌زند، البته نه همیشه و نه هر کتابی، ولی من هولهولکی و تند تند بهم مزه نمی‌دهد. یادم آمد مدرسه‌ای که بودم بربادرفته را سه روزه خواندم، بامداد خمار را یک شبه. ولی آن موقع با الآنم قابل قیاس نیست، کتاب را دستم می‌گرفتم و کاری نداشتم جز اینکه جابجا شوم زخم بستر نگیرم، هم ولع داشتم هم وقت. الآن ولع دارم ولی وقت ندارم، ساعت کار که هیچ، شب هم که باید بخوابم که صبح سرکار خمیازه نکشم، تازه مسئولیت‌های روزمره هم هست، بدبختی بزرگ شدن است دیگر. مانده‌ام این آمار چطوری درآمده، صاحبان رکورد شغلشان کتابخوانی نیست، کار و زندگی دارند و با این حال هفته‌ای یک کتاب!! شاید کتاب‌های کوچک انتخاب می‌کنند، فکر کردم اگر گرم کنم و با تمرین خیلی هنر کنم خودم را به کتاب‌های 300 صفحه‌ای در هفته برسانم. ولی بازهم آنهایی که من دوست دارم بخوانم رقم صفحه‌شان ورای این است. مطمئنم رکوردداران هم از روی قطر، کتاب انتخاب نمی‌کنند، مسخره است بابا!! هر چه بیشتر فکر کردم، جز وحشتم نیفزود.

چند شب به خودم گفتم لوس نباش، از بقیه چه کم داری، سعی کن آمارت را بالا ببری. هر شب 30 صفحه ام را خواندم بعد خوابیدم، تنها فایده‌اش برای من این بود که استرس تمام شدن کتاب را گرفتم و کتاب کوفتم شد. آمار مامار به من نیامده، همین حواسم باشد غرق وغیره‌ها نشوم، بسم است.

Advertisements


بیان دیدگاه

PECH

الان یهویی به سرم زد که اهداف مشخص شده برای سال 92 رو بررسی کنم ببینم به کدومشون رسیدم و نزدیک شدم و چندو چون اهدافم رو در بیارم تا بتونم واسه سال 93 سالی هدفمند و سرشار از موفقیت رو آغاز کنم.

چیزی که دستم رو گرفت یه زکی بزرگ بود. زهی خیال باطل بسی تصور محال. زاییدم تو اهداف بلندپروازانه و کوتاه پروازانه و هر چی حالا. اصن یه وضعی, داغووون ها. همین بس که یکیشون این بود که برم صفحه شرایط اقامت رو در اینترنت مطالعه و مقایسه بفرمایم. تو بگو دریغ از یک کلیک, چه برسه به مقایسه. پارسال همین موقع ها من حالم از کندی زندگی در اینجا بد بود, کلن غرم گرفته بود و گیرداده بودم به خودم ( الانم همینه وضعم) این شد که زد به سرم و تصمیم گرفتم یه لیست از کارهایی که می خوام و یا باید انجام بدم درست کنم و این برگه رو نگه دارم که هر از چندی سری بهش بزنم و ببینم در چه حالم, بلکه در آخر از خودم راضی بشم. نمی دونم یهوویی سال تموم شد یا من خیلی خوش خوشان رفتم جلو. امروز دیدم از سر جمع 12 تا فعالیت مفید در زندگانی بنده مرحمت فرموده 4تاش رو به منسه ظهور رسوندم که یکیشون سفر بود یه کی دیگه هم مهمونی. کلن خسته نباشم. به این نتیجه رسیدم که اینجانب آدم هدف و برنامه ریزی و این مقوله ها نیستم. از خودم ناامید شدم بدفرم. یعنی اگر هر سال رو مثل پارسال گذرونده باشم شاید کلن 5% پیشبینی کائنات رو برآورده باشم. بسپرین رو من حساب نکنه. نیستم, نمی آم و نمی رسم. او را به خیر و ما رو به سلامت.


۱ دیدگاه

چرا ما اینیم, اینا اینن؟؟؟؟؟

می دونم کار بدی دارم می کنم ولی الان پشت میز کارم نشستم و دارم فقط و فقط به بیرون نگاه می کنم.

می تونم به راحتی ساعت ها محو رفت و آمد آدم ها بشم و خسته هم نشم.

روبروم یه پل هه که بیشتر توجه من رو جلب میکنه. برام جالبه, فرقی نداره که هوا بارونیه, برفیه, آفتابیه, سرده یا گرمه, هیچ فرقی نداره تردد آدم  ها, نه شلوغ تر میشه نه خلوت تر نه تندتر رد میشن نه آرومتر, فقط یه ساعت هایی یهووویی زیاد میشن. آخه این اطراف یه مدرسه هست. چند روزه  که پل رو رصد می کنم دیگه دستم اومده چه ساعتی چه مدل آدمهایی رد میشن. با تهران مقایسه اش می کنم. مقایسه نا به جاییه ولی من تو ذهنم درگیر این مقایسه هستم.(اولین ایراد این مقایسه هم تفاوت فاحش جمعیته ولی خوب توجیه ام هم اینه که حالا تهران نه یه شهرستان کوچیک که سد البته مقایسه رو اسف بار تر میکنه ولی مهم نیست بذار مقایسه ام رو بگم) تو ایران هیچ وقت زندگی و آرامش و برنامه مردم مستقل از آب و هوا و اخبار نبوده و نیست. کافیه بارون بباره, آدم پیاده دیگه نمی بینی تو تهران, ماشین ها صف میکشن و بوق می زنن. اولایی که هوا سرد میشه آدم ها کم میشن بعد یواش یواش باز زیاد میشن. کلن کسی رو نمی بینی که قدم بزنه و بخواد بره سرکار(از مدل لباسش معلوم باشه داره میره سرکار مثلن). آدمایی که میرن سرکار همه  می دوان اونایی هم که نمی رن تند تر از قدم زدن کیف ناکی راه میرن, اصن سرعت قدم زدن تو ایران بالاست. همه عجله دارن, هیچ وقت تو ایران ندیدم که مادری وایسه که بچه اش برگ درخت جمع کنه یا با سگ عابر دیگه ای بازی کنه یا حتی قدم هاش رو با قدم های کوچولوش تنظیم کنه(غری از اون گهگداری که این فسقلی ها رو می برن پارک رو عرض می کنم). بچه های ایران مجبورن پا به پای مامان باباهاشون بدوان که به مهدکودک و کار برسن. چرا تو ایران کسی از زیر بارون قدم زدن لذت نمی بره؟ یا بیرون نمیاد یا با ماشین میاد؟ چرا سرعت فرار از باد و بارون و برف تو ایران زیاده؟  درکل میگم ها, وقتی داری میری سرکار و  یهویی بارون بگیره همه فقط فرار میکنن که خیس نشن!!!   این ناراحت کنندست, بیشتر جواب های این چرا ها هم یا آلودگی هواست یا ترافیکه یا  دوری راهه, هر چی که هست به نظر من جواب نیست توجیه  هه.

خود من یه بار تو ایران بی خیال همه آدم هایی که به چشم یه دیوونه نگام میکردن, بارون که گرفت راهم رو ادامه دادم نه دویدم نه روزنامه ونه شب نامه بالا سرم گرفتم نه واسه تاکسی اتوبوس منتظر شدم مثل یه روز معمولی ولی بارونی رفتم شرکت, نگاه آدم هایی که توی راه دیدم بماند که تمسخرآمیز بود, رسیدم شرکت همکارام با اینکه به روحیه متفاوت من آشنا بودن 2 از 3 بهم گفتن » تو خلی به خدا, سرما می خوری, بارون کثیفه, می خوای با این قیافه بری جلسه؟» از این حرفا دیگه. ولی اینجا کسی وقتی زیره بارون بودم دیوونه فرضم نکرد, چند نفری لبخندی تحویلم دادن که یعنی حالشو ببر, بعضیا چترشون رو تعارفم کردن که  بیا شریک بشیم, ولی کسی ندوید یا از بارون ناراحت نشد!!!

فک کنم علت اینکه اینجا زیاد بارون میاد , لخت و پتی بودن آدماش نیست واسه اینه که وقتی بارون میگیره کسی ناله نمیکنه , ازش فرار نمیکنه, باهاش حال می کنن بارونم بهشون حال میده. شاید اگه ما هم تو تهران به بارون بخندیم و بهش خوش اومدی بگیم بیشتر بباره. هوای تهران به بارون نیاز داره, مخصوصن این روزها. می دونین خیلی ها هستن که می ترسن به زبون بیارن ها(نکنه ناشکری باشه) که واییی بازم من بیرونم و بارون گرفت اه اه اه, می ترسن اگه بگن همین دو چکه هم نیاد,ولی ته دلشون همینه. میگن بارون خوبه بباره ولی کاش من خونه باشم و مجبور نباشم برم بیرون. ولی این اصل قضیه رو که بیشتری ها تو تهران از بارون استقبال نمی کنن عوض نمی کنه.

می دونی سوال همیشگی بعد از این مقایسه های ظاهری اینه که آخه مگه ما چیمون از اینا کمتره که تو ایران وضع اونه اینجا اینه؟ اولین جواب حاضر و آماده هم توپیدن به حکومته. شکی تو این جواب نیست ولی اینم باز جواب نیست توجیهه. مگه حکومتیان جز خودمونیم, حالا اسگل ترن ولی خداییش دیگه؟! ماهم تا پلیس نباشه یا چارراه خطرناکی نباشه عابرمون واسه چراغ سبز واینمیسته, رانندمون واسه عابر. تا کسی نباشه که ببینه و ازش نترسیم آشغالا رو تو سطل نمیندازیم, اگه مشکلی واسه ماشین بردن نداشته باشیم حتمن تا سوپر سر کوچه هم با ماشین میریم. کدوم ساختمون شیک و پیکمون سیستم جداسازی زباله داره؟ سونا جکوزی داره ها ولی جداسازی زباله نداره, , شاید دو تا سطل بزرگ خیلی گرونتر در میاد؟! خودمون اولی که تصمیم میگیریم یا مثلن یه شرکت جدید میریم هی کاغذامون و جدا می کنیم ولی یواش یواش سست میشیم و باز پوست میوه ها و کاغذا هم بستر میشن. یا مثلن بچه مون  هم که می خواد درست بزرگ شه و دو تا کار فرهنگی تو مملکت کارساز واقع بشه می زنیم تو ذوقش که حالا عزیز من این کارا رو بذار واسه مدرسه تو خونه جا نداریم واسه سطل کاغذ, یا مهمونا که اومدن رفتن دوباره کاغذا رو بذار اونجا فردا بریزیم دور!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بازم همون مثل تلخ و قدیمی که از ماست که بر ماست, یا اون یکی که خود کرده را تدبیر نیست, خودم کردم که لعنت بر خودم باد

چرا؟ واقعن چرا؟ تا وقتی توی ایران یم همه این قوانین مسخره ان و اجرا کردنشون نیاز به یه کار فرهنگی درست و درمون, کلی هزینه اضافی, یه انقلاب و بسیج همگانی داره و یا از سر شکم سیری و ماله از ما بهترونه یا حالا بذار قسطهام و بدم بعد به این گنده گوزی ها هم میرسیم, نه اینکه حالا همه انجام میدن فقط مونده من؟؟؟ ولی تا میشیم ساکن اینور مرز این قوانین تخطی ناپذیرن و رعایت کردنشون وظیفه هر شهرونده و بچه هم باید یاد بگیره!!! تازه کاره سختی هم نیست که, اصلن دلت میاد انجام ندی و شهر و بهم بریزی؟!!! جالبه که اینجا هم کسی چکمون نمیکنه و این خودمونیم که رعایت می کنیم و می خوایم رعایت کنیم, جالبتر اینکه وقتی دوباره میریم ایران باز این قوانین و نکات کوچیک ارزش رعایت شدنشون رو از دست میدن بد بختااا.

فک کنم ایرانمون تافته جدا بافته ست, آره ایران خودش باید رفتارشو درست کنه به ما مردمش نیست