ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


بیان دیدگاه

فکر می‌کنید ممکن است؟

یک سوال بیخود از نظر من و هوشمندانه و روانشناسانه از نظر خیلی‌ها هست که می‌پرسد: «اگر به تو این امکان را بدهند که یک بار در زندگیت دکمه سیو را بزنی و بعد برگردی از آن نقطه دوباره شروع کنی، کی این دکمه را می‌زنی؟» نمی‌دانم چرا با اینکه به نظرم سوال مضحکی‌ست، ولی هر از گاهی به آن جواب می‌دهم و همیشه می‌گفتم هیچ‌وقت. استدلالم هم این بود و است که بدون اشتباهاتم و بدون آن تصمیمات و آن زندگی، امروز اینجا نبودم.

اما امروز، دلم می‌خواست یک،دو،سه سالی به عقب برگردم و دوباره زندگی کنم. خیلی دمق شدم. چیزهای خوب و قشنگی این چند سال به دست آورده‌ام ولی انگار بسم نیست. چند کاری را دارم شروع می‌کنم و مصممتر شده‌ام ولی مدام دلم می‌خواهد چند سال پیش شروع کرده بودمشان، یا به نتیجه رسانده بودمشان. باید یکجوری این چند سال اخیر را از زندگی پس بگیرم.

Advertisements


بیان دیدگاه

تو پیتیکو منی!

یک عادت خیلی باحال که همه ملل دارند ولی این اسلواک‌ها دیگر گندش را درآورده‌اند، تغییر دادن اسم آدم‌هاست. یکی از پرسنل رستوران اسمش ناتالی بود، نشد یکبار ما یک ناتالی درست و درمون از اینها بشنویم: ناتِلی، نات+لی، ناتالکا، ناتولکا، تالی، ناتِلکا، نلی، … . کم مانده بود به دخترک بگویند نوتلا.

یا مثلاً پیتر، همه دنیا می‌گوید پیتر. ولی اسلواک‌ها می‌گویند پِتتتتتتر. تازه این که چیزی نیست. چک‌ها می‌گویند پِتررررررر و به گوش خودشان این کجا و آن کجا، کلی فرقش است. حالا اگر یکی این پیتر بخت‌برگشته را خیلی دوست داشته باشد، می‌گوید پِترکو. این «کو» آخر یکجورهایی «قربان تو مرد عزیز بروم» معنی می‌دهد. به خانوم کوچولوهایشان «کا» اضافه می‌کنند. تازه این هم که چیزی نیست!! طرف می‌خواست مفهومی برایم توضیح دهد که ملکه ذهنم شود، با گوشیش فیگور زنگ زدن برداشت و چندباری در گوشی گفت: پیتیکو پیتیکو. کاشف برآمد همسرش پیتر نامیست که این خیلی اسلواک‌طور و عزیزکرده صدایش می‌کند.


2 دیدگاه

دیشب سپردم روراست بهم بگویند، ولی بازهم می‌ترسم

خیلی نگرانم، نگران خودم و تغییراتم در موطن چند ساله‌ام. این نگرانی دو جنبه دارد، یکی اینکه عادت‌ها و خصلت‌های فردیم به دلیل عوض شدن محیط تغییر می‌کند و من متوجه نمی‌شوم و البته دوستانم هم در آن مملکت تغییر می‌کنند و متوجه نمی‌شوند. بعد، به وقت سفر و تجدید دیدار یکهو با آن روبرو می‌شویم که عع این منم؟! بعضی تغییراتم را دوست دارم، از سر قدرتند و آگاهی و به آنچه پیشتر می‌خواستم برسم نزدیکتر، ولی بعضی‌هایشان می‌ترساندم؛ این همه کم صبر، این همه بی‌حوصله، این همه زود خسته شو، این همه بی‌تمرکز؟! باز خوبی این جنبه‌اش این است که خودم می‌فهمم و بلاخره با کمی تحمل و فشار می‌توانم کنترلش کنم و بهانه‌اش هم بگویی نگویی واضح است. اینها ناشی از نیاز و سبک زندگی در محیط امروزم است. لاف می‌زنم که برگردم به محیط قبلی دوباره همان می‌شوم. برگردم به جاییکه راهی جز این نباشد که سه چهار کار را باهم انجام بدهی تا به همه کارهایت برسی، باز روتینم عوض می‌شود و می توانم بدون سوتی و فراموشی همه کارها را ردیف کنم. بهانه دارم و گذر عمر را هم زیر سبیلی رد می‌کنم.

ولی آن یکی تغییری که خیلی ازش واهمه دارم و هیچ رقمه دوستش ندارم و عمیق‌تر و پنهانتر است، همان است که در همه ایرانی‌هایی که 15-20-30 سال است اینجایند، دیده‌ام. حداقل آنهایی که به پست من خورده‌اند و معاشرت داشته‌ایم. یکجورهایی خودخواه و یکدنده و بی‌منطق‌اند. هر گروهی یکجور خودخواهی خاص خودش دارد البته. یکی ناخواسته و نانوشته تبعیدشدگان، اینها را می‌توان توجیه کرد که یکدندگی نکند پس چه کند؟! همه زندگیش را گذاشته «سر موضع»، تمام جوانی‌اش صرف همین شده حالا می‌بیند نسل جدید به راه او نمی‌رود که هیچ، سنگدلانه هم به نقدش می‌کشد و گاهی هم اشتباه می‌کند ولی عین خیالش نیست و دارد بر مرکب جوانی می‌تازد. او هم با خود می‌گوید من که عمری را در این راه گذاشتم از حرفم برگردم و این جوجه فکلی سر موضع بماند؟! زهی خیال باطل. اینها  به کنار، شاید اگر در مملکت می‌ماندند هم خیلی فرقی با الآنشان نمی‌کردند اینقدر که آن آرمان والا برایشان عزیز و زنده است. ولی از بین یکم جدیدترها که دیگر می‌شود بهشان گفت قدیمی، بعضی‌هاشان عجیب با مخالف و متفاوتشان عناد دارند. عجیب همه را خر و گنگ و گیج تلقی می‌کنند الا خودشان. آنور آبی‌ها که همه گاو و بی‌فرهنگ و نابلد زندگی، اینور آبی‌ها هم همه گوسفند و خنگ و پرت از غافله و حیف رفاه، فقط خودشان راه و منش زندگیشان خیلی درست و دقیق و بموقع. صد البته که ما که چندتایی ایرانی بیشتر نیستیم و بهتر است پشت هم را داشته باشیم و به بهانه‌های الکی همدیگر را حذف نکنیم، پس همه موافق صحت رفتار و کردار ایشانند و آنکه مخالف است برود یک فکری به حال زار بدبختش بکند. گله‌ای ازشان نیست، بلاخره این هم برای خودش یک سبک زندگی ست.

ترسم از خودم است. این سبک را نمی‌پسندم و اینقدر همه‌گیر است که می‌ترسم به من هم سرایت کند، دیر ظهور هم است. اینقدر ترسیده‌ام و راه را برای همه نظرات بازمی‌گذارم که دیگر موجودیت ثابت و قابل اتکایی برای خودم ندارم و دائم در هول و هراسم. جرأت ابراز نظر و مخالفت ندارم، از زندگی افتاده‌ام. نمی‌توانم روی آنچه می‌خواهم تمرکز کنم، نه در حرف و نقدها، نه در زندگی شخصی و کارهای خودم، نه در تفکراتم با خودم. نمی‌توانم از چیزی مثل قبل لذت ببرم، نمی‌توانم هدفمند بمانم، راه مستقیم زندگیم را گم کرده‌ام. ترس فلجم کرده. وسواس گرفته‌ام که نکند آدم گندی بشوم؟! نکند برای رفقای قدیمی، آن از طلا باارزشترها، آن دیگر یافت نشونده‌ها، آن خانواده عزیز و صبورم، آدم خودخواه و گنددماغ و مزخرفی بشوم؟


3 دیدگاه

همدیگر را یک لنگه پا نرقصانیم

این موضوع «راه های پایان دادن به یک رابطه» چه به وقت در وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده مطرح شد، چند وقتی ست باز دوستی من را وارد این دور کج دار و مریز کرده و انرژی ام را تحلیل می دهد.

برای من فرقی ندارد یک رابطه عاشقانه ست، دوستانه است یا کاری یا خانوادگی یا هر مدل دیگری، برای اتمام آن یک نسخه بیشتر نمی پیچم، رک و راست بگو و چانه ها را بزنید و به نتیجه برسانید و تمام، تمام هم نه به معنی اتمام رابطه بلکه جدل بر سر اختلافات پیش آمده تمام. این منش در اتمام یک رابطه کاری بیشتر عملی و ملموس است، یک-نارضایتی منجر به استعفا یا اخراج، دو-چند روزی برو بیا و نامه نگاری و سوال از چرایی تصمیم، سه-در نهایت یا بازگشت به کار با شرایط جدید یا بازگشت به کار با همان شرایط پیشین یا تصفیه حساب. البته حتی در کار هم کش و قوس های مذبوهانه دیده ام. طرف فکر می کرده خیلی رسمی استعفا داده ولی با اصرار مدیر برگشته و دوباره تقی به توقی خورده استعفا نامه امضا کرده و فرستاده روی میز مدیر. شاید بار اول شگرد خوبی باشد برای گوشمالی دادن به سیستم که قدرت را بیشتر بداند ولی بار دوم دیگر باید بروی چون اگر این بشود رویه ات دیگر نازت خریدار ندارد که هیچ، چوپان دروغگو هم میشوی. چنین رفتاری در روابط کاری از نظر همگان رفتاری غیر حرفه ای ست ولی در روابط دیگر انگار خیلی هم دلبرانه است. از نظر من همین آدم چون بلد نیست درست تمام کند در رابطه های خانوادگی و دوستانه و عاشقانه هم همین شکل شل کن سفت کن ها را دارد، بعضی خیلی مجلسی می گویند قهر و آشتی. خب خانواده وقتی مهربان باشد همیشه نازت را می کشد و آشتی می کند، دوست تا وقتی حوصله اش را سر ببری تحملت می کند و گرنه قهر قهر تا قیامت و عاشق هم که به ذات عاشقی، دل خسته است و ظریف و زودی می زند به تیپ و تارت.

تمام کردن درست یک رابطه، بلوغ فکری و احساسی می طلبد. هر قدر هم آدم تحصیلکرده، باسواد، با کلاس، اجتماعی و دنیادیده تا به حدی از بلوغ نرسیده باشد که بتواند حرف دل و احساسش را شفاف و مشخص ادا کند و با خودش و احساسش روراست باشد، درِ روابط و اتمامشان بر همان پاشنه است که بود و همیشه یکور قضیه یا گاهی هر دو ور می لنگد و انرژیشان بر سر اما و اگرها تلف می شود. فرد بالغ میفهمد که اینبار حرف، باد هوا نیست. می فهمد که حرف الکی نزند، که از سر باز نکند. بلوغ مدنظر با سخنوری فرق دارد. یعنی بلد باشی دلت را در کلمه بیاوری، بلد باشی دل دیگری را بشنوی و بعد هر دو را سبک سنگین کنی، به یک جمع بندی مطلوب هر دو طرف برسید و بعد هم به آنچه توافق کرده اید پایبند باشید. نه اینکه اگر قرار بر فصل باشد، دوباره فردا فیلت یاد هندوستان کند و رابطه را به کش تنبان تبدیل کنی. یا قرار بر ماندن باشد و بروی که رفتی و انگار نه انگار قراری بوده و مداری. اگر هم قرار بر تغییر شد بدانی که این تغییر در توانت و مطلوبت است. این بلوغ یعنی اینقدر با خودت ندار باشی که بدانی از این رابطه چه می خواهی و تا کجا دلت می خواهد برایش مایه بگذاری و چقدر برایت می ارزد، که بتوانی درست احساس و وقتت را هزینه کنی که فردا حسرتش نماند که کاش زودتر تمامش می کردم یا کاش بیشتر برایش می جنگیدم. من که کم پیش آمده از این آدم های بالغ به تورم بخورد، شاید به تعداد انگشتان دست. همیشه کمی که از آشنایی گذشت و حرف هایی غیر از آب و هوا رد و بدل شد، این را مطرح کرده ام که من حدس زدن در روابط و رمزگشایی از اشارات سر و چشم و … را بلد نیستم، حوصله و انرژی و استعداد یاد گرفتنش را هم ندارم، دلم مثل زبانم است و زبانم راوی دلم. رفتارهایم را با دایرة المعارف سادگی معنی کن، اگر احیاناً معنی دیگری یافتی و به دلت ننشست، لطف فرموده و در صورت رنجش بنده حقیر را واضح و مستقیم آگاه سازید تا در صدد توضیح برآیم و از کاهی کوهی بر نخیزد که این وقت طلاست و حیف است بیهوده در نازکی پشت چشم و یعنی معنی و تیکه متلک و آزار هم بگذرانیم. خیر سرمان دوستیم و می خواهیم این دو دم عمر را خوش باشیم. یعنی چنین کف دست طور می روم جلو در روابطم. دوستان بهتر از آب روانی دارم که با همین منش پنبه های هم  را هر از گاهی زده ایم و از آن بالشتی به نرمی پر قو در آمده که عمر پانزده بیست ساله دارد دوستی هامان. می خواهم بگویم فقط تئوری نیست. دیدم که میگم

حالا حکایت ماست. زد و در همین وانفسای غربت و قحطی هم زبان و هم وطن، کسی از در رفاقت در آمد و ما هم که تازه وارد، خوشمان آمد از آمدنش و پایه های دوستی ریخته شد. خب تفاوت هایمان مشهود بود و با رونق گرفتن زندگی ها تفاوت هایمان بیشتر خودش را نشان می داد ولی نه آنطور که نشود معاشرت را ادامه داد، نه از آن تفاوت های نه من نه تو و نه تو و نه من. خیلی صمیمانه پیش می رفتیم تا اینکه یک از خدا بی خبری پیدا شد و مستمسکی ساخت و داد دست این دوست و او هم از من رنجید. نه اینکه فکر کنید آمد و گفت فلانی گفته این را گفتی، چرا گفتی؟ نه زبانم لال. در بر همان پاشنه همیشگی می چرخید. این من بودم که از بی حوصله و بی علاقه حرف زدنش و کم پیدا بودنش هم شکم برد هم اینکه گفتم شاید اتفاقی افتاده برایش بلاخره در بلاد کفر ماها فقط هم را داریم و شاید نیاز به توجه بیشتری از جانب من دارد. پرسیدم و فهمیدم که بعله، قصه سر دراز دارد. با اینکه رفتم و توضیح دادم و دلجویی کردم و خودش اذعان کرد که رفع سوتفاهم شده و گفتم پس مثل سابق، گفت مثل سابق. ولی فقط به کلام گفت و در عمل من را حذف کرد و دور زد. رفتارش و گفتارش یکجوری ست که معلوم نمی شود رابطه می خواهد، رابطه را به شکل قبل نمی خواهد، چه می خواهد، هیچی به هیچی، منم و یک علامت سوال به این بزرگی. نمی شود که باز هم من بروم و توضیح بخواهم، تجربه نشان داده ایشان یا با من روراست نیست یا با دل خودش و باز جریان یک جورهایی پا در هوا فیصله می یابد. می دانم آخرش می رود در پاچه خودم که دوباره آمد موس موس. یا اگر هیچ نگویم هم باز مرحمت می شود به پاچه ام که بیا ایرانی ها تا می آیند خارجه خودشان را گم می کنند و با ایرانی جماعت نمی سازند. این را بارها خودش به من گفته بود با این پسوند که بیایید ما مثل بقیه نباشیم و پشت هم باشیم. خب تصدقت ما که آمدیم، شما نبودید.

این هم از همان ظرافت های دنیای انسان هاست که با این همه تمدن و تکنولوژی و علم و های و هوی هنوز خیلی ها هیچ از این وادی نمی دانند که نمی دانند.


2 دیدگاه

روزنامه

از تویتر رسیدم به صفحه روزنامه شرق. صفحه اول سایتش درست شبیه خود روزنامه کاغذی ست که بگیری دستت و ورق بزنی و بوی گند سرب بدهند و حواست باشد دستت یا روزنامه به مانتو سفیدت نگیرد که رد سیاهش تا شب که برسی خانه و مانتو را از نو بشوری دیوانه ات نکند. صبح اول وقت از خانه که می زنی بیرون از دکه سر کوچه روزنامه ای بگیری و در تاکسی و اتوبوس بخوانی و گاهی هم موقع پیاده شدن روزنامه را جا بگذاری شاید کس دیگری ورقش زد. به خبرها و تحلیل ها و نویسنده هایشان احساس تعلق کنی. فکر کنی داری چیز بدرد بخوری می خوانی. چند جمله که می خوانی در دلت فحش ندهی که ای بابا این هم از دست رفت. این هم دروغ نوشت، این هم سمبل کاری کرد، این هم سکوت بی مورد، ای بابا این را هم بستند، این چرا اینقدر طفره می رود. این چه عکسیست برای صفحه اول

صفحه اول سایت روزنامه شرق را که دیدم، همه وجودم پر شد از دلتنگی، نه فقط دلتنگی برای روزنامه های فارسی و وطنی، که دلتنگی برای آنچه روزنامه خوانی بود و روزنامه نگاری. دلتنگی برای یاس نو، خرداد، توس، نشاط، شرق، آفتاب، حتی کیهان و اطلاعاتِ آن روزها که قدم به پیشخوان دکه نمی رسید و مامان با دو ریالی می توانست روزنامه بخرد و من کیهان بچه ها. آن کیهانی که کتابچه های سالانه اش را داشتیم. دلتنگ شدم برای صداقتی که کم کم لای فشارها و بگیر ببندها (و شاید غم نان) گم شد. دلتنگ شدم برای حسی که حس درک کردن و آگاه شدن بود نه گول خوردن.

این دلتنگی حاصل روزهای مهاجرت نیست. شاید دیگر بوی آن روزنامه ها به مشامم نرسد یا دکه ای نباشد که هم شیرکاکائو داشته باشد هم سیگار و هم روزنامه، یا نتوانم با همان سرعت تیترهای اول را مرور کنم ولی دلتنگی من قدیمی تر از اینهاست. دلتنگ روزگاری هستم که نمی توانستم بین دو سه تیتر و روزنامه یکی را انتخاب کنم، که قرار می گذاشتیم هر کدام یکی را بخریم و با هم روزنامه هایمان را عوض کنیم. بسکه روزنامه ها پر بود از یاد گرفتن ها. دلتنگ محتوی یشان هستم، دلتنگ روزنامه نگاری، نه خبررسانی های دست و پاشکسته، دلتنگ اعتمادم هستم به آنچه می خواندم و به دنبال رمزگشایی نبودم، دلتنگ احترام به شعورم هستم لابلای سطور. سال های آخر که در مملکتم بودم هم روزنامه نمی خریدم. هیچ کدامشان را، نه حتی اعتماد ملی، شرق و اعتماد را. به همه بی اعتماد بودم، همه را با شک می خواندم، مجبور شده بودم مطالب را رمزگشایی کنم، بهانه تراشی کنم. منتظر بودم فردا وقتی از جایی خبر برسد که فلانی وابسته بیساری بود. شاید آنموقع در همان فضا و هوا دلزده بودم و حالا اینجا دلتنگم.

حالِ دلِ منِ خواننده که این ست، چه ها بشنویم از دل روزنامه نگاران واقعی!


7 دیدگاه

burn out

صبح حدود ساعت 7.5 بود که داد زد، داد که نه، عربده بود، بلند و محکم و خشمگین. با خودم گفتم چرا فریاد می زند؟! اگر می خواهد صدایش کند به گوشیش زنگ بزند، یا چهار تا پله را بدود بالا و صدایش کند. بعد از عربده هم صدای پایی شنیدیم که به سمت صاحب صدا رفت و صداهایی نا مفهموم از صحبت شان می آمد.

زنگ زدم به یکی از همکارها برای حال و احوال اول وقت، گفتم جایت خالی، صبحی نبودی فلانی عجب عربده جانانه ای زد. گفت آره طفلی. گفتم یعنی چی طفلی؟! دیوانه شده. گفت آره طفلی، دیوانه شده. «دیوانه شده» گفتن من و او خیلی تفاوت داشت. من در عجب بودم و جای رشد شاخ هایم بدجور می خارید. ادامه داد که، نمی خواستم بگویم ولی گویا سرصبحی خودش خودش را بی آبرو کرده. گفتم چیزی شده؟ یعنی چی بی آبرو کرده؟ شروع کرد برایم به تعریف که اسپانیایی تمام دیروز را در شرکت بلوایی به پا کرده بوده و ده دقیقه حالش خوب بوده، ده دقیقه دیوانه بوده. می گفته به «درک» رسیده است وحال بیشتر از پیش می داند چی به چی است و اطراف و اکناف چه می گذرد. می داند مشکل کارهایش کجاست و دنیا رو دست چه کسانی می گردد و چه و چه. تعریف می کرد که دیروز از حال و روز اسپانیایی حسابی ترسیده بوده و قیچی و چاقوها را از جلو دستش جمع کرده با این حال او در یکی از حملاتش برگ گل ها را چیده است و خودش را زخمی کرده است. تمام بدنم یخ کرده بود. تاب نیاوردم گوشی را قطع کردم و رفتم واحدشان، دیدم همکارم گوشه میزش کز کرده و رنگ به رویش نیست. از حال و روزش معلوم بود دیروز چه گذشته ست. دوباره همه را گفت و گفت. همانطور گوش می دادم و گذاشتم حسابی خودش را خالی کند. گر گرفته بود.

عربده سرصبح متعلق به یکی دیگر از همکارانمان بود که اسپانیایی ست و در همان ساختمان زندگی می کند. تا یکسال  پیش دوست دختری داشت که یکهو دخترک ول کرد و رفت. تا قبل از آن با دوستان خودش و دوست دخترش بود، به نظر خیلی با برنامه و حتی سرشلوغ بود. ولی بعد از تنها شدنش با دوستان ما بیشتر می جوشید با اینحال هر بار که برای جایی باهاش هماهنگ می کردیم کاری داشت که باید جابجا می کرد تا بتواند بیاید و همیشه هم دنبال دختر خوبی بود برای دوست شدن. دسامبر که باهم سال نو مبارکی کردیم و رفتیم سفر حالش خوب بود و برای خانه رفتن هیجان داشت. حالا پریشب ناغافل زده بود به سرش، دیروز که آنطور و دیشب هم یکی از دوستانش پیشش خوابیده بوده که سر صبح او را هم از خانه بیرون می کند و بعد آن سروصداها. بعد هم که فرد معتمدش می خواهد ببردش بیمارستان، او را هم هل می دهد و در راه بیمارستان ناگهان از ماشین پیاده می شود و پلیس را می زند!!!!!

می گویند برن آوت شده است، کرده است، نمی دانم فعل درستش چیست. حتی واژه درست فارسیش را نمی دانم. عامه می گویند فیوز پرانده. باورم نمی شود. مگر می شود آدمی اینقدر آنی واقعا فیوز بپراند؟ نه افسردگی، نه گوشه گیری، نه برون ریزی، نه بیش فعالی، نه مصرف روانگردان، نه حتی زیاده روی در مشروب، هیچی هیچی بعد یکهو اینطور بنداز و بشکن و دیوانگی!! تابحال دیوانه از نزدیک ندیده ام. هنوز هم ندیدم. از صبح عربده کشی تیمارستان بستری ست.

یک-همه اش به او فکر میکنم و به خودمان. آدمی که از همین فرهنگ اروپا آمده بود و فقط با زبان بیگانه بود، نه با مجموعه کامل فرهنگ و جشن ها و تعطیلات و تقویم و دین و چه و چه، او که این پیشینه را داشت این شد. ما که نداریم کی فیوز می پرانیم. هر بار می گفتم اگر می آمدم اینجا و ماچ نبود حتما دیوانه می شدم و سر به بیابان می گذاشتم. جدی می گفتم تاب تنهایی را ندارم ولی دیوانه شدن را تمثیلی می گفتم. حالا برایم عینی شده است. واقعا ممکن است خل شویم. مدتی ست از افسردگی ترسیده ام ولی نمی خواهم و دارم با افسرده شدن مبارزه می کنم. چندباری هم از آه و ناله هایم نوشتم اینجا. ولی خودم بیش ازاینها نگران افسردگی پنهان بودم و مدام در حال مطالعه و بالا پایین کردن خودم بودم و هستم. وضعم را به خودم گزارش می دهم و به خودم هشدار می دهم و سعی می کنم روحیه ام را بالا نگه دارم. حواسم هست که «زندگی همین چند روز و شش باشد پس مهم نیست که پس گردنت شپش باشد». خیلی تلاش می کنم که از خودم راضی بمانم و حتی تعریفم از رضایت را هم کنترل می کنم که کار نشد نباشد. همه اش با خودم فکر می کردم که حیف اینجا دکتر روانشناسی که فارسی بداند نیست، تازه بداند دکتری باید باشد که بفهمد از آنور دنیا کندن و آمدن اینجا بودن یعنی چه که اگر اینجایی یا آنجاییِ اینجا بزرگ شده باشد هم باز کار مرا راه نمی اندازد. اگر هم دکتر آنجا بزرگ شده و اینجا آمده برای کار که او خودش هم نیازمند روانپزشک است. خلاصه که دکتر و اینها هیچ. خودم دست بکار شده بودم. حالا این وسط این برن آوت را چکارش کنم؟! شنیده بودم اینجا روان آدم ها راحت بهم می ریزد، فکر می کردم فقط افسردگی را می گویند، حالا فهمیده ام زهی خیال باطل. حواست جمع نباشد یکهو فیوزت می پرد و کار از کار می گذرد. باید حواسم به روان خودمان باشد.

دو-هی به خانواده اش فکر می کنم که تحمل کردند تا گل پسرشان راه زندگی اش را برود و بارش را ببندد و آنی بشود که می خواهد. حالا زنگ زده اند که بیایید تحویل بگیرید آن هم از کجا تیمارستان. هی به مامانم فکر می کنم که بعد از عمری به چنگ و دندان کشیدن، چند سالی ست هرمان و دوری ام و تنهایی خودش را تحمل می کند که به خیال و تشویقش من راحتتر زندگی بسازم و از این ساختنم لذت ببرم. حقش نیست که روزی از روزها بهش زنگ بزنند که بیا و تحویل بگیر، نه تنها زندگی قشنگ ندارد که معلوم نیست چرا آن روانی را هم که داشت دیگر ندارد. هیچ ندارد که هیچ. باید حواسم به روانمان باشد

سه- از جلو پنجره رد می شوم و صندلی خالی اش را می بینم و هی دلم برایش می سوزد. حس ترسم و همزادپنداریم با این اتفاق به کنار. هی به خودم خرده میگیرم که دیوار به دیوار بودید چرا بیشتر هوایش را نداشتی، می دانی چند وقت است می خواستی به ته چین دعوتش کنی و هربار نشد؟ چرا بیشتر برایش انرژی نگذاشتی؟ خب با ما فرق داشت. خودش هم بیشتر از آنقدری که با ما می پلکید نمی خواست. ولی شاید اگر من… . نمی دانم. حالش بد است و بستری ست و این ها همه باید پیشتر اتفاق می افتاد. دیگر زمان از دست رفت و برای او دیگر کاری از دست ما ساخته نیست، همین هایی که مانده اند را دریابیم.


بیان دیدگاه

در دنیای تو ساعت چند است؟

این فیلم را حتما ببینید. نمی دانم داستان را لو می دهم یا نه! اگر می خواهید اول ببینید بعد اگر حوصله تان کشید این را بخوانید.

یک عاشقانه آرام خیلی ملو و لطیف و نایس.

نقدی خواندم که این چه رشتی بود نشان داده بودی مشدی؟! به روند داستان و ناهمخوانی رشت با آنچه بوده یا باید باشد یا می خواهیم که باشد، به موسیقی فیلم و به طرز و شکل حرف زدن ها اعتراض کرده بود و گفته بود فیلم هیچ ارزش دیدن ندارد و اینکه می شده فیلم را در تجریش هم ساخت چه نیازی به رشت؟! خوب راستش را بخواهید من کاری به این کارهاش ندارم، برایم هم مهم نیست که در کدام نقطه زمین و آسمان هستند، با چه موسیقی و کلامی هم ارتباط برقرار می کنند، برای من احساس آدم ها ، رفتارشان با هم و آنچه درونشان می گذرد مهم و گیرا بود. من می گویم اگر روزگاری داشته اید در زندگیتان که عاشقی بلد نبودید، که نفهمیدید چه باید بکنید، اگر هنوز هم عاشقید، اگر دوست دارید که عاشق بشوید، اگر همنشینی حروف عین و شین و قاف به هر شکلی برایتان خوشایند یا جالب است، این فیلم را ببینید. از یک منتقد خارجکی هم شنیدم که گفت برای اوی خارجکی خیلی از رفتارهای فرهاد مصداق مزاحمت است نه عاشقی و یک جاهایی نفهمیده چرا فرهاد اینطور ابراز عشق می کند. خوب عزیز من شما خارجکی هستی، نباید هم نفهمی. نباید هم بدانی، انتظارها داری از خودت، جان من. هر وقت در خانه با عشق و بوسه بزرگ شدی ولی در بیرون خانه منع شدی از نشان دادنش، هر وقت از هر حرکت کوچک پلک چشم استفاده کردی برای نشان دادن توجه ات، هر وقت یاد گرفتی با سرود یار دبستانی دل کسی را ببری، هر وقت صاف صاف ایستادی و بدون چشم و ابرو و بدون شراب و زانو زدن و دست در دست بودن و بدون باران و بدون قدم زدن زیر باران، وسط بحث های صدتا یه غاز دل بردی و دلت را بردند، آنوقت می فهمی چرا فرهاد زبانش لال است و مثل آدم نمی گوید عاشق است. آن وقت می فهمی چرا به جای یک شاخه گل، پنیر خانگی هدیه می دهد، آنوقت می فهمی چرا به جای اینکه بگوید می خواهم در کنارت باشم یواشکی مراقب گلی ست و یواشکی برایش آهنگی که دوست داشت را می نوازد. اصلا یک جورهایی فیلم همین است. یک از فرنگ برگشته، همچین گویی از ازل هم اندکی فرنگی بوده و در عوالم عاشق ایرانی اش سیر نکرده، حالا برگشته و می بیند عاشق هنوز همانجاست حتی خسته و دلشکسته هم نیست. می داند که گلی نمی دانسته و نفهمیده. فرهاد هم نخواست راهش را عوض کند. ماند و عاشقی کرد. هر که به راه خود رفت و در آخر وقتی اتفاقی خارج از اراده هر دو روبروی هم قرارشان داد، تازه یک چیزهای گنگی از هم فهمیدند. واقعن اسم فیلم به موضوعش می خورد. هر کی در دنیای خودش است، حتی ساعتشان هم با هم فرق می کند، حتی دورانشان، همه چیزشان.

پیشتر همین را به تلخی در زندگی دیدم. دو نفر که مرغ عشق بودند به ناگهان از هم گسستند و هر کس به سویی. هر چه به خودشان و رابطه شان فکر کردم نفهمیدم چه شد که اینطور شد. بعد که تک تک نگاهشان کردم انگار که هر کدام راه خودش را رفته بود بدون اینکه دیگری همراهیش کند. تمام این مدت که زیر یک سقف بودند انگار که با هم رشد نکردند. هر کدامشان در دنیای خودش بوده و بزرگ شده با آرزوهای خودش، سقف و آسمان خودش، فراز و فرود خودش. عاشق بودند که سالها وردل هم و زیر یک سقف ماندند ولی از یکجایی به بعد انگار که یکهو از خواب پریدند، دیگر حتی در هوای هم نفس نمی کشیدند. هم را آزردند و آتش به انبار خودشان بردند. فیلم که تمام شد به این فکر کردم گلی و فرهاد یکجور شیرین و فرهاد ما هم یکجور. آنها جدا جدا و اینها با هم ولی هر کدام در دو دنیای متفاوت قدم زدند و نمی دانستند در دنیای دیگری ساعت چند است؟! من که از عاشقی تنهایی می ترسم ساعتم را کوک می کنم و می گویم ساعتم چند است، شاید او متعلق به قرن و فصل دیگری بود. نمی خواهم تمام عمر دو ساعت به مچم ببندم

پی نوشت: به نظر من که شعر گیلکی با آهنگ فرانسوی خیلی هم خوب و نوآورانه و جذاب و گوشنواز بود.