ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


و وحشت کردم

به نظر شما اینها فقط یکسری عکس است؟ یکسری عکس جالب است یا یکسری عکس لوس و بی مزه؟ اگر نیست پس چیست؟ ایده اینکار به نظرتان خلاقانه است؟ خلاقیت نهفته در انتخاب عکس های پس زمینه از چه نوعی ست؟

به نظر من که اینها فقط یکسری عکس نیست، اینها نمادی از خشونت طلبی و ناآگاهی و باری به هر جهت بودن و فکر نکردن است. نمادی ست از دسته ای از مردم که یا خشونت طلب و جنگ طلبند و یا هرچه در اختیارشان قرار می گیرد بی فکر برای خوشگذرانی و متفاوت بودن می پذیرند. برای من جنگ پدیده بسیار وحشتناک و خانمان براندازی ست و شوخی بردار هم نیست. نمی دانم چطور ممکن است موجب تفریح و خوشگذرانی شود؟! نمی فهمم عکس با ویرانه های جنگ اگر حمایت آن نیست، پس چیست؟! نمی فهمم چرا باید از جنگ حمایت کرد؟ اگر هم «داری سخت میگیری، با بچه ها گفتیم یه عکس متفاوت بگیریم بخندیم» است، که عذر بدتر از گناه است. بدون هیچ فکری، سرسری و الابختکی چنین ژست های پر خشونتی، چنین تفریح مشمئزکننده ای!! انسانیت را باید از کجا و از که سراغ گرفت؟ این عکس ها برای من نشانگر زوال عقل و تفکر و انسانیت و اخلاق است

Advertisements


بیان دیدگاه

کاش می شد نمیرم و از در بیاید و نوروزی این چنین را با چشم جان ببینم

سالی، نوروز

بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،

‌جنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب

بی گردش ِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه

سالی، نوروز

بی‌گندم ِ سبز و سفره می‌آید،

بی‌پیغام ِ خموش ِ ماهی از تُنگ ِ بلور

بی‌رقص ِ عفیف ِ شعله در مردنگی.

سالی، نوروز

همراه به درکوبی مردانی

سنگینی‌ بار ِ سال‌هاشان بر دوش:

تا لاله‌ی سوخته به یاد آرد باز

نام ِ ممنوع‌اش را

وتاقچه گناه

دیگربار

با احساس ِ کتاب‌های ممنوع

تقدیس شود.

در معبر ِ قتل ِ عام

شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.

دروازه‌های بسته

به ناگاه

فراز خواهدشد

دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد

لبان فراموشی به خنده باز خواهدشد

وبهار

درمعبری از غریو

تاشهر خسته

پیش باز خواهدشد

سالی، 

آری

بی گاهان

نوروز

چنین آغاز خواهدشد.

شاملو


بیان دیدگاه

دلم برایش خیلی تنگ شده

مامان می خواهد برای بالکن چندتایی گل و بوته و درختچه بگیرد. با هم فکر می کردیم که کدام بازار گل بهتر است. گفتم برو بازار گل رضا، دور است ولی شاید نزدیک هم باشد. گفتم و دلم گرفت.

سال هاست که از بازار گل رضا گلی نخریده ام، سال هاست که بسته های رز را زیر و رو نکرده ام. بسته بزرگ رزی نخریده ام و نبرده ام و روی آن خاک تنها و مغموم نگذاشته ام. سال هاست که نشد پایم را روی خاکش بگذارم و ناگهان بروم به سال هایی که هیچ وقت تجربه نکرده ام و همیشه دلم می خواست داشته باشمشان. سال هاست که دلم تنگ است.

امید هم چیز وحشتناک و دردآوری ست، چنگ می اندازد بیخ گلویت و تو را به دنبال آنچه می خواهی و نمی شود، از هر راه و کوره راهی می برد و نگهت می دارد به امید روزی که بشود و برسد و ببینی و … . امید چیز مزخرفِ خوبی ست.

باید گلی بخرم تا بیاید و بنشیند پای سفره هفت سینم. من و بزرگ شدنم و زندگی کردنم و خنده و اخم و بودن و نبودنم را که ندید، من دلم را خوش می کنم با امید به اینکه روزی بتوانم آزادانه و بدون دلشوره و بدون خشم بروم پیشش بلکه دلم باز شود و بغضم سبک.


بیان دیدگاه

دیوار

کتاب «21داستان از نویسندگان معاصر فرانسه» ترجمه ابوالحسن نجفی داستانی دارد به نام «دیوار» از سارتر. دیشب که می خواندمش به فکر کسی بودم که به همین سرنوشت دچار شده. به فکر او بودم که آیا او هم دقایق آخر همین فکرها را می کرده؟ آیا او هم دقایق آخر همینقدر زجر کشیده؟ جایی از داستان محکوم هیچ عشقی به معشوقش حس نمی کند نه برای اینکه دیگر دوستش ندارد، چون به قول خودش جهان و هر آنچه در آن است برایش دیگر معنایی ندارد. فکر می کردم که آیا من هم دیگر برایش معنایی نداشتم؟ دقایق آخر هیچ کس برایش واقعن معنایی نداشت؟ بغضم گرفت دلم نمی خواست باور کنم که ممکن است ثانیه ای در قلبش مرا دوست نداشته باشد. سارتر خیلی واقعی و باور پذیر نوشته بود و همه چیز را که کنار هم بگذاری خودت هم به همین نتیجه می رسی که در آن لحظات طبیعی تر از طبیعی ست که هیچ چیز و هیچ کس برایت نه مهم باشد و نه عزیز، با این حال دلم نمی خواست منطقی به نظر بیاید و محتمل باشد. مثل فیلم هایی که هیچ دلت نمی خواهد باورشان کنی و در آخر خودت را راضی می کنی  که فیلم است، داستان است. هر کسی زندگیش را خودش رقم می زند و داستان زندگی هیچ دو نفری شبیه هم نیست چون هیچ دو نفری شبیه هم نیستند. ولی دیشب نتوانستم به خودم بقبولانم که این هم یک داستان است و زاییده ذهن نویسنده. سال هاست که آرام آرام خش خش گام او تکرار کنان می دهد آزارم که چرا؟ خود سارتر در جایی می گوید: هیچ عقیده ای آنقدر ارزشمند نیست که ارزش مردن داشته باشد. یا من در راه عقیده ام حاضر نیستم بمیرم چون ممکن است بر خطا باشم، یا همچین چیزی.  می توانم الآن گوگل کنم که درست جمله اش چیست و اینکه آیا واقعن این جمله از سارتر است. ولی چه باشد یا نباشد چیزی از درستی حرفش در نظر من کم نمی کند. هر وقت به این جمله می اندیشم فکر می کنم یعنی من و مادرم حتی ارزش یک عقیده را هم نداشتیم؟ حتی آنقدر نمی ارزیدیم که برای در کنارمان بودن دروغی بگوید؟ هر چند خودم نابخشودنی ترین کنش آدم ها را دروغ می دانم. بازهم هرچند بعدش به تعداد موهای سرم دلیل دارم که کاری کرد که درست می دانست و اگر نمی کرد آنی نبود که ما می شناختیم. هرچند هیچگاه از تصمیمش گله مند نبودم، ولی اگر بود، امروز و هر روز دیگری که در فکر چرایی نبودنش طی کردم، بود و مرا حداقل با دنیایی سوال بی جواب و متناقض جا نمی گذاشت. از دیشب هم که یکی به سوال های بی جوابم اضافه شده. خیلی درد کشیدی؟ خیلی ترسیده بودی؟ قلب مهربانت و عشق ما هم کمکت نکرد؟ تا دیشب فکر می کردم یاد ما و تصور آزادی ما و آرامش ما و آنچه برایمان به میراث گذاشته در لحظات آخر آرامش کرده، قوت قلب داده، با عشق به ما خودش را آرام کرده که اینکار را برای نفس کشیدن و بالیدن من در دنیایی بهتر می کند. با عشق به ما برای خودش و ایستادگی اش دلیل منطقی آورده باشد. ولی از دیشب این آقای سارتر عزیز آرامشم را گرفته. نمی خواهم در لحظات آخر اینقدر درد کشیده باشد. نمی خواهم بدانم که شاید حتی همان عقیده هم دیگر برایش رنگ و رویی نداشته. نمی خواهم بدانم که در لحظه های آخر حتی برایش مهم نبوده که زنده بماند. فکر درد کشیدنش رهایم نمی کند. تنها دارایی ام برای کمک کردن به او آن بود که از دیشب می دانم در آن زمان پشیزی نمی ارزیده است.


بیان دیدگاه

حالم بد است. بقیه همکارها می گویند خودکشی کرده, می گویند پارسال هم خواسته خودکشی کند که نشده. در سرزمین گل وبلبل و آسایش و آرامش, جایی که سرسبزی و نشاط در ابریترین و غمگین ترین روزهای سال هم دیده می شود, جایی که سربگردانی کودکی فارغ از همه غم ها دارد اولین قدم هایش را یاد می گیرد و تنها کافی ست خیره شوی به پاهای کوچکش و با او دوباره آغاز کنی. زیبایی تلاششان از غم نجاتت می دهد. مخفیانه گوش بسپاری به نجوای عاشقانه دو نوجوان از مدرسه فرار کرده, نگاه کنی به پیرزن همسایه که با عصا و کپسول اکسیژن مشغول بستنی خوردن است. کافی ست به سگی اندک لبخندی بزنی تا سر شوق نیاوردت نمی گذرد حتی اگر قلاده را محکم بکشند. همین صدای آب روان بس است برای شاد کردنت. هیچ کدام را ندانسته و تنهایی و غم هایش افسرده اش کرده و خواسته دیگر نباشد. ندانسته می توان خندید و برای شادی بهانه ای جست. ندانسته شاد بودن فقط خواستن می خواهد, نتوانسته به ترک دیوار بخندد و چقدر دیوارهای این حوالی پرترکند. فقط این به ذهنش خطور کرده که اینگونه به ناخشنودی اش پایان دهد. وحشتناک است. وحشتناک غمگین است.


3 دیدگاه

به آسانی یک پلک زدن

امروز فهمیدیم مثل اینکه دو/سه روز ایست یکی از همکاران مرده و دیگران نفهمیده اند. من خیلی باهاش کارنمی کردم و خیلی هم نمی شناختمش. همینقدر که می دانستم آدم بسیار ساکت و پرکاری ست. بسیار فعال است و نصفه کارهای شرکت در روسیه را انجام می دهد و در نوع خود بسیار هم کاردرست است. صبح ها آرام و بی سروصدا می آمد و سرش به کارش گرم بود و نمی فهمیدی کی رفت. همیشه بلخند ملیحی به لب داشت و از اینکه نمی توانست با من خوب انگلیسی حرف بزند خجالت می کشید. موهایش هم همیشه بلند و قرمز بود با چتری های کوتاه روی پیشانی. پارسال چند وقتی مریض شد و به هیچ کس خبر نداد که نمی آید. مدل شرکت ما, مدل یک خانواده پدرسالار است ولی پدرش خیلی مهربان است و به هر کس مطابق میل خود شخص سخت می گیرد. مثلن همین مرخصی گرفتن ها, هر وقت بخواهی نیایی فقط کافی ست به هر کسی که توانستی و خواستی تلفن بزنی و یا ایمیل که من نمی آیم و همین, دلیلش هم به خودت مربوط است. و این کاری است که در سخت ترین حالت ها هم ممکن است. حتی اگر در بهمن گیر کرده باشی یا از قله افتاده باشی هم فرصت انجامش را داری و او اینکار را هم نکرده بود. چند پروژه هم از چنگ شرکت پریده بودند, به همین دلیل ساده که کسی نفهمیده بود باید به جای او رسیدگی کندشان. تازه آنموقع عصبانیت هم برای این نبود, این فقط خبر بود و عصبانیت بقیه همکارها برای این بود که چرا نگفته برویم کمک. همه آشنایی من با او همین بود و امروز به ناگاه خبر مرگش را شنیدم. من همین جمعه دیده بودمش که شاد و سرحال آمد شرکت, حالش هم خوب خوب بود. مثل اینکه دو روزی نیامده و باز هم خبری از او نشده. پدر سالار بهش زنگ زده جواب نداده, رفته در خانه اش جواب نداده. از نگرانی رفته سراغ پلیس و آنها فهمیده اند که مرده. به همین تخماتیکی. مرده و حالا برادرش می خواهد جسد را به خانه برگرداند. محکمه دل نمی پذیرد که ساده یک روز دیگر نباشد با اینکه می گویند مریض بوده و خودش انتخاب کرده که داروهای رنگ به رنگ نخورد. می گویند در این شهر سالیان دراز تنها زندگی کرده ولی دوست وخانواده و وابسته ای ندارد. حتی در زادگاهش هم جز یک برادر و مادر که شاید هنوز زنده باشد, ندارد. هیچ کس بیشتر از این از او نمی داند. ترسناک است, خیلی ترسناک. می گویند گذشته سخت و مشقت باری داشته ولی هیچ نگفته به هیچ کس. باور کردنی نیست که کسی اینقدر تودار باشد. من پلک دلم بپرد عالم و آدم را خبر می کنم و او مرده است و هیچ خبری نیامده. خیلی ساده فقط مرده است. حتی نوشتنش هم دلم را می لرزاند, از او که برای من غریبه ای بود با چهره ای آشنا. ترسیده ام, نه از مردن خودم, از اینکه در تنهایی عزیزی برود و من بمانم و درد رفتنش. ترسیده ام.


بیان دیدگاه

آسمان زرد کم عمق

روایت یک برهه از یک عشق بود از یک زندگی عجیب. فیلمی بود که دوباره امیدوارت میکرد باز هم فیلم وطنی ببینی شاید چیز خوبی پیدا شد، ولی من انتظارم از کارگردان(بهرام توکلی) خیلی بیشتر بود. وقتی «اینجا بدون من» را دیده باشی و  پشت بندش فیلم معرکه » پرسه در مه» را، بس ات نیست که فقط خوب روایت کند. انتظار داری که بکشاندت تا ته ته قضیه و با خودت درگیرت کند؟! ولی سومی فقط یک روایت خوب بود.

انگار که با رفیقی گرم گفتگو باشی که بگوید: «راستی فلانی را دیدم, نمی دانی چه بر سرش آمده برایت بگویم کف می کنی.» و او می گوید و تو آه و وای می کنی و دل می سوزانی. چایتان یخ می کند. تا چای را که تازه کنی حرف هم تازه شده و همین. من دوست داشتم فیلم بیشتر از همین باشد. برایت روایت می کند که زن خواسته زیبایی را در اوج ثبت کند و تمام. تمام تلاش فیلم همین جمله است که زن می گوید و اصرار مرد بر اینکه واقعن؟! واقعن؟! برای چنین موضوعی برای چنین پیچیدگی های روانی ای باید بیشتر به عمق مطلب پرداخت. صرف دو جمله کار فیلم را راه نمی اندازد. در «اینجا بدون من» تو با پسر و دیوانگی هایش همراه می شدی و با او درد می کشیدی و می فهمیدی که راهی جز مردن و کشتن نمی بیند و نمی تواند ببیند. ناتوانی اش ناتوانت می کرد. ولی دختر » آسمان زرد کم عمق» فقط سرگشته است و پریشان از کاری که کرده و همسرش نمی خواهد باور کند که چه اتفاقی افتاده. پله ها را می دوند و هر چیزی را صد بار اینور و آنور می گذارند، فریاد می زنند و آرام ندارند، می خندند و ناگهان غمگین می شوند، یاد زیباترین خنده ها می افتند که ثبت شد. در سطح نیستند و بازی ها روان و گیراست. حوصله ات سر نمی رود، هیجان زده می شوی وقتی می فهمی مشکل کار کجاست، ولی خوب در عمق هم نیستند. یک جایی این وسط ها شناورند و صد البته که دیدن این شناوری بسیار دلچسب است. ای کاش کاری می کرد که درد قضیه جانت را می خراشید ولی زخمش سطحی تر از آنست که متوجهش بشوی.