ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


بیان دیدگاه

فروشنده

بلاخره من هم فیلم فروشنده را دیدم و روی صندلی سینما میخکوب شدم.

داشتم به ماچ می‌گفتم که من اگر رعنا بودم، رفتاری بین رفتار عماد و رعنا می‌داشتم. می‌رفتم پی اینکه ببینم که بوده این بلا را سرم آورده و چرا؟ می‌رفتم تهش را درمی‌آوردم و حتی شاید دلم انتقام هم می‌خواست ولی تا آخر انتقام نمی‌رفتم. دلم نمی‌خواهد بخاطر کسی که برایم هیچ ارزشی ندارد، مشکل بیشتری برایم درست شود. همینکه باید مدت‌ها با خودم کلنجار بروم تا آنچه بر من رفته را فراموش کنم برایم کافیست، دیگر نمی‌خواهم عذاب وجدان بلایی که سر دیگری آمده، گریبانم را بگیرد. پیدایش می‌کنم، به زور تحقیر هم که شده، مجبورش می‌کنم اعتراف کند. جلو می‌روم ولی تا قبل از زندانی کردنش در اتاق و رفتن برای اجرا، حوصله ندارم خونش بیفتد گردنم، حتی ریسک نمی‌کنم. مثل رعنا سکوت نمی‌کنم، نمی‌گویم بگذار برود، نمی‌گویم نمی‌خواهم ببینمش، دلم برایش نمی‌سوزد. برای اینکه جلوی زن و بچه‌اش شرمنده نشود، دلم به رحم نمی‌آید. برایم مهم نیست که زندگیش از هم می‌پاشد یا نه؟! دلم برای زنش خواهد سوخت که با همه عشقی که بی‌دریغ نثار همسرش کرده، بازهم بی‌وفایی دیده، ولی این دلسوزی باعث سکوتم نمی‌شود. زنش حق داشت بداند واقعاً با که زندگی می‌کند. حتی اگر حق زنش نباشد که سر پیری بفهمد و زندگیش از هم بپاشد، برای خاطر دخترش هم که شده سکوت نمی‌کردم. اصراری نداشتم که حتماً خانواده‌اش بفهمند، ولی اگر ماجرا به شکلی پیش می‌رفت که برملا کردن این راز ناگریز بود، مانند رعنا سکوت را انتخاب نمی‌کردم. برای این شکستن سکوت خودم را به جامعه و آیندگان مدیون می‌دانم.

قبل از دیدن فیلم، جایی خواندم که با فهمیدن اینکه متجاوز پیرمرد فرتوتی‌ست، داستان عوض می‌شود و متجاوز از سیاه به خاکستری می‌گراید و بیننده نسبت به عماد خشم می‌گیرد که نکن همچین با پیرمرد. ولی من برایم پیرمرد همان متجاوز سیاه باقی ماند، بدون هیچ ترحمی. هرچه بیشتر استغاثه کرد و هرچه بیشتر توجیه کرد، بیشتر دلم خواست بزنم پک و پوزش را یکی کنم. اگر به عماد گفتم نکن نه برای پیرمرد که برای خود عماد بود؛ که از سر خشم خودش را به دردسر بزرگتری نیاندازد، که این موجود پشیزی ارزشش را ندارد، که این بی‌همه‌چیز ارزش از دست دادن رعنا را ندارد. آن می‌کردم که رعنایم می‌خواست. اگر هم سکوت و گذشت می‌کردم نه به خاطر پیرمرد، به خاطر رعنا که دل رنجیده‌اش و بدن زخم‌خورده‌اش بیش از این متحمل درد و تنهایی نشود.

Advertisements


3 دیدگاه

Hunger Gamesها و رسانه

*اگر می خواهید فیلم ها را ببینید و ندانید چه اتفاقی می افتد، فقط پاراگراف اول را بخوانید.

دیشب پریشب ها بود که سومین فیلم از این سری را دیدم وخوشم نیامد. به نظرم هیچ چیز نداشت برای گفتن و هیچ جاذبه و خلاقیت تصویری هم نداشت، هیجان هم نداشت. به نظر می رسید با عده ای بازیگر اسم و رسم دار و تو دل برو قرارداد بسته اند و توش مانده اند. مگر مریضم دارم اینها را می نویسم؟ نه! فکر نکنم. می نویسم که بگویم، تمام مدت فیلم فقط یک فکر ذهن من را به خودش مشغول کرده بود. شاید همۀ همۀ همۀ این فیلم فقط به یک درد بخورد و آن هم اثبات این مهم است که هر گروه حاکم یا گرداننده بدون آموزش های پایه ای و بنیادی و با تکیه صرف بر تبلیغات و سخنرانی و حرف و دستور چیزی بیشتر از یک دیکتاتوری نخواهد بود. ذات دیکتاتور بودنش هم ربطی به اهداف والا و انسان دوستانه و اینها ندارد. بهشت زوری نمی شود، حالا هر بهشتی که می خواهد باشد.

اگر دو هانگر گیم های 1و2 را دیده باشید می دانید که کل ماجرا بر سر سرگرم کردن مردم پایتخت است، که صدای اعتراضشان در نیاید و در دومی همه کاره مملکت نگران محبوبیت و قهرمان شدن کتنس است. به نظر من اگر سازندگان این فیلم ها مدتی را در ایران به سر می بردند دیگر فیلم های 3 و 4 تولید نمی شدند. چون در قسمت 2 به جای اینکه خودشان را زحمت بیاندازند و برنامه ریزی کنند تا کتنس را عضوی از خودشان نشان دهند و باعث دلسردی مردم شوند، با آن همه امکاناتی که برای ساختن فضاها و حیوانات مجازی داشتند، می توانسنتد کتنس را ببرند آنجا که عرب نی انداخت یا اصلاً سرش را زیر آب کنند و هیچ به روی مبارکشان نیاورند که باید بگویند که سرش را زیر کدام آب کرده اند و همینطور قلدرانه جواب دادگاه لاهه را سر بالا بدهند و به مردم هم بیلاخ نشان بدهند و با دم و دستگاهشان یک کتنس بیافرینند که هفت تا کتنس از کنارش در بیاید، که با لب و لوچه شان بازی کند و هر آنچه دلشان می خواهد بگوید و بعد از مدتی هم از اذهان به طور کامل پاک شود. نه خانی آمد و نه خانی رفت. ولی خب شاید اینها برای ما خاطره های دردناکی ست و در هالیود این داستان خیلی تخیلی و باور نکردنی باشد. این می شود که فیلم سوم را خیلی آبگوشتی می سازند. حالا کتنس در یک جایی که خودشان می گویند بخش13 به هوش می آید و با تشکیلات نه خیلی عریض ولی خیلی طویل (شاید هم برعکس، یک رئیس دارند و انگشت شمار آدم کاربلد و بیشمار آدم ناشی و بیکار و هورا کش) مواجه می شود و رئیس این تشکیلات که خیر سرش در روزگاری نه چندان دور یک پا کتنس بوده، از او می خواهد تا دیگر کتنس نباشد بلکه بشود نماد مبازره، بشود قهرمان. برایش کلی لباس و کیا بیا چیده اند و همه پیش پیشکی خودشان را وقفش کرده اند و او فقط باید برود فیلم های خیلی تاثیر گذار از خودش بگیرد تا بفرستند روی آنتن های پایتخت و همه 12 ایالت دیگر تا مردم را با خودشان هم داستان کنند، تا خون مردم بغلّد تا مردم تهییج شوند. خیلی از شخصیت های دو فیلم قبلی در این فیلم معلوم می شود که از اول هم انقلابی بوده اند و هوای کتنس را داشته اند تا این قهرمان از همه جا بی خبر برسد آنجا که باید. هیچ توضیحی هم در کار نیست که از میان آن همه بدبختی و گرسنگی و ترس و خفقان و فشار و اخبار دروغ و رسانه جهتدار چطور افرادی بلند می شوند که می دانند چه می خواهند و جرات اعتراض دارند و فکر کردن بلدند و هدفشان چیزی بیشتر از از گرسنگی نمردن و نان شب است و با همه مشکلات روزمره و غم نان باز هم به هدف والا و مبارزه برای آزادی پایبندند. انگار که همه اینها فقط برای من گره کور و خیلی اول راه رسیدن به آزادی است و برای آنها خیلی به سادگی یکی از ژن ها یا آپشن های نصب شده روی گلوبول های قرمزشان است. تازه وقتی این آدم ها پیدا شدند و ماندند، مسئله بعدی آموزش ست که این روشنی و آگاهی حفظ شود تا پیروزی خون بر شمشیر، و بعد از آن توانایی های استراتژیک و رسانه ای و امکانات فراپلتیکی.هیچ توضیحی در کار نیست که این همه ساختمان در قعر زمین و این همه نیرو و انرژی و برق و غذا و هواپیماهای پیشرفته و سیستم مخابراتی هم سنگ آنچه پایتخت دارد و چه و چه را از کجا آورده اند و چرا پایتخت دستش را روی دست گذاشته و فقط از اینها رکب می خورد. البته آنها در فیلم دوم نشان دادند که هیچ بویی از استفاده درست و دیکتاتوریانه از امکاناتشان نبرده اند. پس آنچه می ماند همانا تهییج مردم است که بپاخیزند. رئیس منطقه 13 هم درست پا جای پای رئیس جمهور می گذارد و با فیلم و رسانه می خواهد که مردم را بفریبد. او هم کتنس را در استودیو می گذارد و در پس زمینه های ویرانه ها می خواهد که برای آزادی مشتش را گره کند. بعد می فهمند که برای بازی گرفتن از کتنس باید در شرایط بد قرار بگیرد تا او هم تهییج شود. پس می برندش در خرابه هایی که از باقی ایالت ها مانده، کتنس بهم می ریزد و کلی حرفهای قشنگ قشنگ انقلابی می زند و خیلی شیک و مجلسی مردم را از خواب غفلت بیدار می کند. البته گاهی هم کتنس از قهرمان بودن می ترسد و جا می زند و رئیس به او می گوید که نه تو برای خاطر بشریت نباید جا بزنی، پس جا نزن و او هم جا نمی زند و دوباره می رود یک ویدیو انقلابی هیجانی دیگر پر میکند که این دیگر مردم را خیلی بیدار می کند. و رئیس هم هی می آید و از پشت میکروفن به خلق اعلام می کند که چه خلق باحالی هستند و همه چیز به زودی ردیف می شود. رئیس منطقه 13 دستوراتش را همانطور ابلاغ می کند که رئیس جمهور، همانقدر به شعور مردم احترام می گذارد که رئیس جمهور، از بین حقایق همانقدر انتخابی عمل می کند که رئیس جمهور، از رسانه همان استفاده ای را دارد که رئیس جمهور و همانقدر به فکر گسترش دید و درک مردم است که رئیس جمهور، تنها فرقشان این است که یکیشان آدم خوب داستان است و هر حرکتش برای خیر مردم است و دیگری آدم بد داستان و خاک برسرش است. همین تشابه برای زیردستان هم برقرار است و برای تلویزیون.

همه آنچه در این فیلم می بینیم شور است و حتی ذره ای شعور وجود ندارد. ذره ای آموزش یا حتی تلاش برای آموزش یا حس نیاز به آموزش وجود ندارد. همه چیز با تبلیغات جفت و جور می شود و تبلیغات هم یعنی تلویزیون. تمام مدت به این فکر می کردم که بین این دو گروه چه تفاوتی وجود دارد که یکی منفور است و دیگری محبوب؟ هیچ، هیچ فرقی نبود مگر در شعارهاشان. خیلی از لحظه های فیلم بود که من مطمئن بودم اینجاست که ماهیت دیکتاتوری منطقه 13 هم فاش خواهد شد. همین تشابه اعصاب خردکن سند دیگریست دال بر اینکه هر سیستمی که آموزش بیطرف و انسان مدارو اخلاق مدار را از خودش حذف کند، شعار من خوبم و دیگری خر است بدهد، لاجرم دچار دیکتاتوری و خودکامگی و فروپاشی خواهد شد.


۱ دیدگاه

من دیگو مارادونا هستم

من گول نهنگ عنبر را خوردم که شاید زمانه، زمانه فیلم های خوب کمدی ست. سروصدای فیلم وقتی که روی پرده بود، اغفالم کرد. خر شدم و به یک لشکر بازیگر به نام اعتماد کردم و دیدم. شما نکنید که جفاست به خودتان و وقتتان و شعورتان. فقط مانده ام چرا گلاب آدینه!!!! چرا واقعا چرا؟ فیلم تنها کاری که نمی کند آوردن خنده است بر لبان بیننده. داستان یک خانواده است که تمثیل جامعه از هر دری سخنی خودمان است. کلی آدم هر کدام یک خلقی و خویی و نیازهایی و فرهنگی و اعصاب خرابی و چه و چه، که دور هم جمع شده اند و یک نفس فریاد می زنند و داد و بیداد می کنند و این وسط هم چندتایی دیالوگ از قرار معلوم مغزدار رد و بدل می شود و یک ساعت و نیم می گذرد و تو حتی هنوز نمی دانی چرا؟ حتی نمی فهمی چه ربطی به مارادونا داشت؟ کاش حداقل در ده دقیقه آخر فیلم صد بار نمی گفت چرا اسم فیلم را گذاشته مارادونا و کاش حداقل خرفهمت نمی کرد که می خواهد فیلم را چطور تمام کند تا راهی را باز گذاشته باشد برایت که بگویی اگر نفهمیدم فیلم چه بود از کوتهی ذهن و تخیل من است نه از ضعف فیلم و فیلمنامه. مخلص کلام که به جز دو صحنه که به قیافه و لحن گلاب آدینه می خندی دیگر هیچ ندارد به جز داد وقال.


بیان دیدگاه

گینس

این نوشته اصلن خطر و قصد لو دادن داستان را ندارد، ولی به شدت معتقد است اشتباه من را نکنید و به تماشای این فیلم ننشینید. در این حد یعنی.

راستش فیلم هیچ چیز قابل گفتنی ندارد، اینقدر که تکراری و بی مفهوم و الکی بود. تنها دلیلی که باعث شد خودم را مجبور کنم راجع بهش بنویسم یک فحش بود. استفاده از فحش برای خنداندن بیننده چیز تازه ای در فیلم های مثلن طنز نیست، ولی این یکی دیگر نوبر بود. وهابی!!!!!!! فکرش را بکنید!!!!!! چرا؟ چرا وهابی؟! این همه کلمه، این همه فحش رکیک و رقیق. چشمم کف پایش، این فرهنگ غنی و پربار کلام امروزمان هر چه کم داشته باشد از لحاظ فحش جهیزیه اش کامل. حسابی حوصله ام سر رفته بود و در رودربایستی خودم بود که فیلم را ادامه می دادم. منتظر بودم فوتبالی که ماچ تماشا می کرد تمام شود تا من هم فیلم را نصفه کاره رها کنم. ناگهان حواسم جمع شد که شخصیت عصبانی فیلم که مشغول در پراکنی بود، دارد کلمه ناملموسی را می گوید، مدام فریاد می زد وهابی … پدرت را در می آورم، وهابی … بیچاره ات می کنم، وهابی …و هی می گفت و می گفت . تمامش هم نمی کرد. به قدری شنیدن این کلمه با این کاربرد برایم ناملموس بود که تا فردایش نفهمیدم چه شده. فردایش داشتیم با ماچ حرف می زدیم، صحبت از فرقه های  دین های مختلف شد، ناگهان گفتم اَاَاَاَاَاَاَ این دیروز داشت فحش می داد. از بیخود بودن فیلم عصبانی بودم که هیچ، از جنسیت زدگی دیالوگ ها و نگاه فیلم  حالم بهم خورده بود که هیچ، این هم دیگر شد قوز بالای قوز. عهد کردم که بیایم اینجا و برایتان بنویسم که نبینید این فیلم به هر جهت بیمار را.

پی نوشت: مطابق قانون نوشته شده فیلم ها، هر زمان مردها در فیلم دروغ گفتند و سر همدیگر کلاه گذاشنتد، جای کرکر خنده داشت و اصلن باید می بود که فیلم پیش برود. ولی هر وقت زنی همان کنش را داشت واکنش در دیالوگ ها این بود که تو هنوز این زنان را نشناخته ای، چندبار بگویم گولشان را نخور.

پی نوشت: فیلم دیگری چند وقت پیش دیدیم، گمانم استراحت مطلق بود. دستگاه سانسور عزیز لطف کرده بود هر چه غلط کردی و گه خوردم و حرف راجع به کوتاه کردن یا نکردن ریش بود را سانسور کرده بود و بوق ممتد جایش گذاشته بود. عرضم این است که دستگاه به این حساسی و مؤدبی حتمن این یکی از دستش در رفته. وگرنه می شود مگر؟ داریم مگر؟ ما و توهین؟ ما و حرف بد؟ چه ها می گویی خانم جااااان!!

پی نوشت: اینقدر بدم آمده از فیلم که می ترسم به ورطه اغراق افتاده باشم. ولی به جان خودم خیلی فیلم بدی بود.


بیان دیدگاه

آسمان زرد کم عمق

روایت یک برهه از یک عشق بود از یک زندگی عجیب. فیلمی بود که دوباره امیدوارت میکرد باز هم فیلم وطنی ببینی شاید چیز خوبی پیدا شد، ولی من انتظارم از کارگردان(بهرام توکلی) خیلی بیشتر بود. وقتی «اینجا بدون من» را دیده باشی و  پشت بندش فیلم معرکه » پرسه در مه» را، بس ات نیست که فقط خوب روایت کند. انتظار داری که بکشاندت تا ته ته قضیه و با خودت درگیرت کند؟! ولی سومی فقط یک روایت خوب بود.

انگار که با رفیقی گرم گفتگو باشی که بگوید: «راستی فلانی را دیدم, نمی دانی چه بر سرش آمده برایت بگویم کف می کنی.» و او می گوید و تو آه و وای می کنی و دل می سوزانی. چایتان یخ می کند. تا چای را که تازه کنی حرف هم تازه شده و همین. من دوست داشتم فیلم بیشتر از همین باشد. برایت روایت می کند که زن خواسته زیبایی را در اوج ثبت کند و تمام. تمام تلاش فیلم همین جمله است که زن می گوید و اصرار مرد بر اینکه واقعن؟! واقعن؟! برای چنین موضوعی برای چنین پیچیدگی های روانی ای باید بیشتر به عمق مطلب پرداخت. صرف دو جمله کار فیلم را راه نمی اندازد. در «اینجا بدون من» تو با پسر و دیوانگی هایش همراه می شدی و با او درد می کشیدی و می فهمیدی که راهی جز مردن و کشتن نمی بیند و نمی تواند ببیند. ناتوانی اش ناتوانت می کرد. ولی دختر » آسمان زرد کم عمق» فقط سرگشته است و پریشان از کاری که کرده و همسرش نمی خواهد باور کند که چه اتفاقی افتاده. پله ها را می دوند و هر چیزی را صد بار اینور و آنور می گذارند، فریاد می زنند و آرام ندارند، می خندند و ناگهان غمگین می شوند، یاد زیباترین خنده ها می افتند که ثبت شد. در سطح نیستند و بازی ها روان و گیراست. حوصله ات سر نمی رود، هیجان زده می شوی وقتی می فهمی مشکل کار کجاست، ولی خوب در عمق هم نیستند. یک جایی این وسط ها شناورند و صد البته که دیدن این شناوری بسیار دلچسب است. ای کاش کاری می کرد که درد قضیه جانت را می خراشید ولی زخمش سطحی تر از آنست که متوجهش بشوی.


بیان دیدگاه

سر به مهر

روزهایی که ماچ نیست من می توانم فیلم ایرانی ببینم. این چند روز هم از همان روزهاست.

سر به مهر فیلم خیلی خیلی آرام و ساده ایست. نه فیلم خوب نه فیلم بد. از آن فیلم هایی ست که باید چشم ببندی بر همه کاستی هایش و اجازه دهی بهانه فکر کردنت باشد. بازی لیلا حاتمی ولی فرق می کند, نکته قوت فیلم است و با خود درگیرت می کند.

فیلم اشاره میکند به نکته ظریفی در وجود همه آدما ها, به خصوص هم وطنانم, که ترس هایمان برایمان ناشناخته اند و موجب ناراستی و تعارف می شوند. ترس هایی که باعث می شوند در خلوت غر بزنیم و غیبت کنیم و رو در رو مجیزگو باشیم. آنچه که باعث میشود از عملکرد خودمان در موارد ناغافل راضی نباشیم. اگر هرکس بداند از چه چیزی خوشش می آید و از چه نه, اگر بداند با چه آدمی آرام است و با که نه, اگر جرات داشته باشد با خودش بی پرده باشد, بسیاری از مشکلات رفتاری جامعه حل خواهد شد. دیگر بخاطر کم رویی و خجالت و نابلدی, دروغ نمی گوییم, قولی نمی دهیم که بعد نخواهیم انجامش دهیم و بد قول نمی شویم. اگر خود را بشناسیم از مسخره شدن واهمه نداریم و به خاطر فرار از آن خود را تغییر نمی دهیم, عوض نمی شویم و شخصیت با اراده ای پیدا می کنیم. شخصیتی که خوب یا بد خودش است, هم رنگ جماعت نمی شود و قابل اعتماد است.  به آنچه که دوست نداریم خود را عادت نمی دهیم و از زندگی لذت می بریم. لذت بردن از زندگی از ما آدمی بی کینه می سازد که به خواسته های دیگران با احترام می نگرد, نه کسی مسئول نداشته های ماست و نه ما مسئول دیگران. مهم است که نیازهای روحمان را بشناسیم و با خود بی پرده باشیم. مهم است که به این نیازها توجه کنیم و برآورده اش کنیم. کار سختی است, شاید زندگی یمان را از هم بپاشد ولی در آخر برنده ماییم. در برهه ای سرگردانیم و نا مطمئن و مثل کودکی نوپا قدم هایمان مردد است ولی در آخر ماییم که زندگی را از نو و آن طور که می خواهیم بنا می کنیم و به آن وفادار می مانیم. اینقدر سخت است که معدودند آدم هایی که دل به دریا می زنند. همیشه هم لازم نیست دست به زانوی خودمان بزنیم و بلند شویم. شاید چوب دستی, دیواری, فکری, ایمانی بتواند این برخاستن را آسانتر کند. شاید باید از خیلی کوچکتر و سطحی تر شروع کرد. اولین قدم اینست که بپذیریم نیاز به کمک داریم و این همان چیزی ست که لیلا به آن رسید.

و چه زیباست زندگی در جامعه ای این چنین و باز هم ای کاش


بیان دیدگاه

فرزند چهارم

چه اصراری است که من برای دیدن فیلم های ایرانی دارم؟! خودم هم در عجبم از این همه اصرار بعد از این همه سرخوردگی.

امیدوار بودم مهدی هاشمی در انتخاب فیلمنامه حساس بوده باشد که نبود. فرزند چهارم چهره ای از ایران و به خصوص تهران نشان می دهد که حق می دهی ایران وتهران را رها کنند و بروند برای مردمان سومالی جان بدهند. چنان تصاویری از آسمان تهران می دهد,انگار نه انگار هر ساله از آلودگی می میرند. همه خانه ها تمیز و آسمان پر از ابرهای سفید و ناز, شهر در آرامش و امنیت. برای فیلم برداری چنین هوایی یا باید شهر دیگری را جای تهران جا زد یا از فتوشاپ عزیز به جای خانواده محترم رجبی تشکر شود. خانم داستان در امن و آرامش نمایشگاه عکس برگذار می کند و خوشی در مملکتش زیر دلش زده و در پی یافتن سوژه عکاسی های داغدار دل به صحرای سومالی می زند, انگار که برای محلات فقیرنشین جنوب تهران باید ویزا بگیرد و اقدام کرده و ویزا صادر نشده است. چنان در راه نوزاد سومالیایی جان می دهند, انگار نه انگار که دختران در تهران برای سر سوزنی کرک فروخته می شوند. چنان برای کارگاه گلیم بافی سینه سپر می کنند, تو گویی تمام مادران تک سرپرست ایرانی شب با کباب بره از جگرگوشه هایشان پذیرایی می کنند. نبود امنیت در سومالی چنان روح نازنینشان را جریحه دار می کند, انگار که سیستان و بلوچستان با گروگان گیری و حمله و قاچاقش امن ترین جای دنیاست برای نواختن پیانو. چرا راه دور برویم همین میدان کاج دیروز از بس امن بود که کسی رقص چاقو می رقصید کنار پهلوی پارۀ دیگری. از نبود روح و لطافت و موسیقی در آن سرزمین چنان رنجی می برند که انگار هر روز در خیابان های شهرشان بزم و پایکوبی ست. یادشان رفته جرم ما خندیدن و شاد بودن است و تفریحمان آدمهای آویخته در میدان و نفرجگاهمان جلوی اوین. یادشان رفته کودک گلفروش سرچهارراه را, یادشان رفته کودک معتاد شده را در آغوش مادرمتکدی و از مادر سومالیایی برای رها کردن چهارمین فرزندش گله می کنند و الهام بخش نام فیلم می شود. معجزه هم که بخش جدایی ناپذیر اینجور فیلم هاست, به شعور بیننده اطمینان نمی کند و چون پستان را نشان نداده پس حتمن باید جایی عنوان کند که » شیر دادنت به بچه معجزه بود». ای کاش برای زلزله آذربایجان و بم و آتش سوزی جنگل های شمال هلال احمر ایران را از سومالی خبر کنند.

از فیلم عصبانیم, عصبانی. بر دیگران حرجی نیست ولی سلطان صاحبقران دیگر چرا؟!