ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


4 دیدگاه

زنان، دشتان و جنون ماهانه

این کتاب را در توییتر دیدم. امیدوارم بشود که بخوانمش و پشیمان نشوم*

همیشه می خواستم بدانم که قبل از صنعت و قبل از تولید و اختراع نوار بهداشتی زنان چه می کردند. از مادربزرگم پرسیدم ولی قبل از مادربزرگ را کسی یادش نبود که کِی و کی به فکر افتاد که می توان از پارچه و کهنه استفاده کرد. فکر می کردم قبل از پارچه چه می کردند؟ شاید هم با اختراع پارچه انسان هم دچار تحول ژنتیکی شده و تازه از آن موقع به بعد پریود می شده و قبلش نه. البته آنقدرها هم مهم نبوده چون وقتی دست به آب و دستمال توالت نبوده و همینطور گوشه و کنار و زیر برگ و دار و درخت قضای حاجت می کردند دیگر ماهی یک هفته یک کف دست خون که به بهداشت عمومی بر نمی خورده. همین هند همین امروز بعضی خانه ها اصلاً دست به آب ندارند چه برسد به این قرتی بازی ها. بهر حال در سردرآوردن از فرهنگ و کلمات و عادات و مرسومات و تایچخه این عادت ماهانه زنانه، مخصوصا همان اوایل بلوغم خیلی پیگیر بودم. چند وقت پیش دویچه وله گزارشی داشت که مخترع نوار بهداشتی و تاریخچه آن را خیلی تفننی نوشته بود ولی آن موقع که دویچه وله مویچه وله در کار نبود. کتاب ها و فیلم ها را با دقت می دیدم که اگر اشارتی شد دریابمش، بخصوص آنهایی را که احتمالش بیشتر بود. انتظار نداشتم که اوشین یا هانیکو وسط سریال از مصایبشان بگویند ولی اسکارلت تیتیش مامانی باید یک چیزهایی بروز می داد. خدا خدا می کردم که فیلمی مان سانسور نشده قصه های جزیره را بیاورد. برای دختران دکتر ارنست خوشحال بودم که در آن شرایط چنین نیاز مبرمی ندارند. با اینکه شو و فیلم های بدون سانسور می آورد ولی من مطمئن بودم که خودش سانسور می کند آخر مگر می شود این همه سال یکبار اسکارلت چیزی شبیه نوار بهداشتی لازم نداشته باشد. سوال هم می پرسیدم، البته از هر کسی که جرات همچین سوالی پرسیدن را بهم می داد،  و نه از معلم ها آن هم پرورشی هایشان که قربانشان بروم، فکر که نمی کردند هیچ، انگار با این حقیقت طبیعی به کل بیگانه بودند. ولی جواب ها هم مثل فیلم ها کارساز نبود. همه در حد «این جور موضوعات را جایی نمی نویسند»، یا «نمی دانم»، یا «چه سوال خوبی». با چندتا از دوستانم مطرح کرده بودم که اگر آنها جایی چیزی دیدند خبرم کنند ولی بازهم در به همان پاشنه بی اطلاعی و نادانی می چرخید. همیشه یکی از ترس های واقعی ام در مواجه با پلیس و زندان و اینجور چیزها این بود که دسترسی به وسایل بهداشتی آسان است یا جزو شکنجه هاست. هر گاه خبر زندانی شدن و شکنجه زنی را که می شنیدم، به جای عناوینی چون «این بود بهشت زیر پای مادران»، یا «این زن مبارز دربند»، یا چیزی شبیه تیترهای نشریات و شب نامه ها و نامه ها و این اواخر سایت های آنور آبی، این به ذهنم می رسید که زن بیچاره وقتی به خاطر هرمون ها حوصله خودش را هم ندارد، باید جواب چندتا نرخر را پس بدهد. فکر می کردم چه شکنجه ای بالاتر از اینکه وسایل بهداشتی نداشته باشی. همیشه برایم سوال بود که ندادن نوار بهداشتی هم جزو شکنجه ها هست یا نه هنوز اینقدر پست نشده اند. این سوال را هیچ وقت دلم نیامد از مادرم بپرسم. از دردی که حتما در چهره اش می دیدم فرار می کردم، دلم نمی خواست بشنوم که جزو شکنجه ها بود، جوابی که برایم خیلی محتمل بود و چند وقت پیش بعضی از روزنامه نگاران تازه آزاد شده -دستشان درد نکند- به زبان آوردند که نه تنها در اختیارمان نیست بلکه اگر خانواده برایمان تامین کند به دستمان نمی رسد، که تنبیهی ست برای اینکه حقمان را طلب کرده بودیم. حق داشتم و چه خوب که نپرسیدم ولی در عوض در همه مصاحبه ها و صحبت ها و کتاب های بعد از زندان و یادداشت های زندان دنبال همین جواب بودم، ولی انگار زندانی شدن مثل بارداری بود. هیچ کس حرفی نمی زند و اشاره ای نبود. حداقل در آنهایی که من خواندم نبود. کتاب های رمان و شعر هم که یا زن ندارند یا زنهایشان خارق عادتند. از مارال و خورشید کلیدر که انتظار ندارم بلاخره یکیشان که می خورد یائسه باشد آن دیگری هم غیرت کرد پس چه؟!، بگذریم از سانسورهای همیشگی. در سووشون و بامداد خمارها هم چیزی نبود. خب اینها در بند حیای ایرانی اند و بلاخره مراعات می کنند ولی همین جان شیفته، یک عمر با آنت بودیم یکبار نشد وسط جنگ و نداری و تمولش پریود باشد، او که این همه خودش را نقد کرد و با خودش خودش را تحلیل کرد یکبار نشد بگوید عیب ندارد امروز پریود بودی عصبانی شدی. او و سیلوی که آن همه لباس و پرده دوختدند و پوشیدند نشد یکبار نشد. حالا گیریم رومن رولان مردست و بلد نیست و حوصله آناتومی زنانه ندارد. چرا اسکارلت یکبار محض رضای خدا معذوریت نداشت. کتابم قدیمی بود و مطمئن بودم سانسور ندارد ولی بازهم رت باتلر وقت و بی وقت می رسید و هیچ بارش اسکارلت نشد که نه بیاورد. حالا اسکارلت سرخوش بود، ملانی که دیگر دختر ناز و آرام و تمیز و آداب دانی بود یکبار نشد تندی هرمونی کند، برای نداشتن لباس مناسب گریه کرد ولی برای نداشتن پارچه اضافه نه. دیگر مارگارت میچل که خودش عضو کلوپ بود و درد آشنا، مگر می شود یک زن آمریکایی از مدل کلاه و شلوار زیر دامن بگوید ولی از باقیش حرفی نزند. جودی و سالی که دو کتاب فقط نامه نوشنتد یکبار از درد مسترک ننوشتند. از رمان چیزی درنیامد رفتم سراغ کتاب های علمی پرورش کودک و رفتار با همسر و خلاصه هر چه که ممکن بود کورسوی امیدی داشته باشد را از ته کمدها و قفسه های خانه مادربزرگم کشیدم بیرون و نشستم به خواندنشان. ولی دریغ از یک کلمه حرف حساب.

امروز که این کتاب را دیدم، انگار که جواب همه سوال هایم را نوشته، دستش درد نکند، تا عمر دارم ممنونشم :). هنوز نخواندمش ولی همین که کسی رفته و در تاریخ و ادبیات غور کرده و دنبال همانی گشته که من هم می گشتم خیلی برایم شادی بخش بود. من که آنقدرها حرفه ای دنبالش نگشتم. سوالم بود و هر جا که می رفتم و هر چه که می خواندم گوشه چشمی هم به این مهم داشتم. ولی ایشان دستش درد نکند، امیدوارم باز دوباره به خاطر حجب و حیا و قانون نشر و چه و چه در هاله ای از ابهام فرو نرویم و بلاخره برای یکبار هم که شده این واقعه منزجرکننده و شرم بشریت و نجاست تاریخ و طلسم دیو و عقوبت سرپیچی از امر پروردگار و فریب آدم را بشکافیم و بفهمیم این ننه مرده های پیش از نواربهداشتی و پارچه و کهنه و اینها چه گلی به سرشان می گرفتند، چطور بیانش می کردند؟ تیتر مطلب را خواندم شکم برده که باید بر گردم و نشانه شناسی کنم. دشتان و کلبه دشتان و شنلِ شنل قرمزی و خانه مادربزرگ. ببین برای یک عادت طبیعی چه قروقمبیلی درآورده این بشر دو پا. همیشه که کثیف و نجس و بد بوده هیچ ، اینطور هم در هزار توی کلمه پیچیده شده. من ساده را بگو. طفلی زن در طول تاریخ چه ملامت ها که نشد برای خاطر چیزی که هیچ دخالتی درش نداشت، فقط به دلیل جهل وترس از مرگ و خون به چه مرارت ها که نیفتاد.

*امیدوارم که اسیر تیغ سانسور و خود سانسوری نباشد و بتوان به نوشته هایش اعتماد کرد در این وانفسای بی اعتمادی به نشر در ایران

Advertisements


بیان دیدگاه

تتو ترانه

هیچ علاقه ای ندارم که خودم را از گروه و دسته خاصی بدانم، در واقع واهمه دارم. یک دلیل عمده اش هم این است که تعاریف از یک کلمه به فراخور درک و دریافت گوینده معنی متفاوتی پیدا می کند. آدم ها واژه ها را متفاوت درک و تعریف می کنند، حتی آنهایی که معنی لغوی مشخص و یا تعریف واضح و مکتوب دارند، مثل همین فمینیسم. مثلاٌ کسی معتقد است فمنیست ها همان مردستیزها هستند خیلی هم مطمئن است که دقیقاٌ منظور همین است و آنهایی که فمنیست هستند و داعیه برابری زن و مرد در وجوه مختلف زندگی را دارند فمنیست نیستند و به اشتباه خود را فمنیست می نامند و فلان کسک و بهمان کسک هم برود پی کارش با این تعاریفی که ارائه داده. دیگری معتقد است فمنیسم همه اش زاییده عقده های فروخورده زنان است در برتری جویی و انتقام کشی از کل نسل بشر، دیگری می فرماید فمنیست ها همه لزبین و گی هستند و برای اینکه کلاس داشته باشد می گویند فمنیست، ببین همه جا با کفش تخت و کت شلوار می روند!!! یکی دیگر می گوید هر کس مانیفست داشته باشد فمنیست است، حالا مانیفست چیست بماند. فمنیست ها از دید عده ای دیگر آنهایی هستند که خر و خرما را با هم می خواهند، یعنی آنهایی که مهریه سنگین و حق طلاق را باهم می خواهند. از کسی شنیدم که معتقد بود فمنیست ها عقده ای های توجه ندیده و زشت و کپل پهنِ تنگ نظری هستند که از روی بخل می گویند به زنان نگاه ابزاری می شود، از نظر دسته ای دیگر فمنیست ها نازاهایی حسود هستند که چون بچه شان نمی شود معتقد شده اند به حق تصمیم گیری بر بدنشان و گرنه کیه که از بچه بدش بیاد؟! فمنیست ها همان مردان زذ هستند حتی ززذها هم فمنیست اند. و این آخری هم که رو شد فمنیست ها حیوان آزارهای بچه سقط کن هستند!!!!

نیاید روزی که به یکی از این اساتید فن بگویی استاد تعریفت غلط است و یک فمنیست معتقد به برابری انسانها (زن و مرد، که امروزه رنگین کمانی ها را هم شامل می شود و فقط زن و مرد مطرح نیست) در همه وجوه زندگی اعم از اقتصادی اجتماعی فرهنگی است و این که تو می گویی چکیده ای شخصی ست از تاثیر این روند فکری بر زندگی فرد در شرایط ویژه که تازه متناسب با روحیه، سواد و نگرش فرد درگیر، کنش و واکنش های متفاوت و درست و غلط دارد. اگر آنروز آمد پیشترش بده گورت را بکنند. نه که توضیح ندهی، که گاهی وظیفه است علاوه بر علاقه و نگرش شخصی، ولی باید به عواقب کار هم آگاه باشی. باید بدانی که هرچه بیشتر توضیح بدهی در منجلابی که من از آن وحشت دارم بیشتر فرو می روی. کافی ست یکبار عنوان کنی که من فمنیست هستم و تعریفت با تعریف ایشان همخوانی نداشته باشد و سعی کنی توضیح بدهی، بعد دیگر هر جا باشی و در هر بحث و همگویی و تک گویی، شوخی و جدی، دوستانه و خصمانه، دهانت را که باز کنی با ریشخند به استقبالت می آیند که به به دو کلوم از خانوم فمنیستّ، هه هه یه بار دیگه اون تعریف قشنگه رو بگو بچه ها حال کنند، خدایی می تونی اون جمله رو یه بار دیگه بی تپق بگی؟ ببین اینا رو شب قبل چندبار رونویسی می کنی؟ کجا واسه اینا بهت پول می دهند ما رو هم معرفی کن بلدیم قمپز در کنیم، آآآآآآآ ای که گفتی یعنی چه ، خنده حضار. خلاصه که من فلان هستم همانا و انگ و ریشخند و شوخی به جا و بیجا همان. دیگر مگر جرأت داری نظرت را عوض کنی؟ در مورد تغییر نظر شاید فمنیستم مثال خوبی نباشد. مثلا انتخابات، اگر بگویی رأی نمی دهم و وارد بحث شوی و فردا وقتی نظرت عوض شود و بخواهی رأی بدهی، باید حواست شش دنگ جمع باشد که کجا می گویی رأی میدهی چون اگر جمع قبلی باشد تو دیگر مهر خورده روی پیشانیت که یک گاو پیشانی سفید رای ندهنده هستی و نمی توان بخشیدت و تا آخر عمر خاک بر سری مگر آنکه در همان جمع متنبه شده باشی که آن وقت می شوی بیرق پیروزیشان.

 اینقدر از این اتفاقات و از این تیکه متلک ها در وسط و داغترین قسمت بحث ها شنیده ام که دیگر دارم از آنور بام می افتم . وارد بحث نمی شوم و تا جاییکه بتوانم تحمل می کنم و گوش می دهم و سعی می کنم فرای تعاریفی که از لغات دارند به کنه باورشان برسم. ولی گاهی این کنه باور آنقدر بدوی و هراسناک و حق به جانب و شاخ روی سر سبز کن می شود که ورود به بحث و توضیح* اجتناب ناپذیر می شود، بهتر بگویم سکوت گناه کبیره می شود، آن وقت است که بعد از مالش مقدار متنابهی پیه، سعی می کنم از پذیرفتن هرگونه لقب و گروه و عضویتی شانه خالی کنم. همیشه هم اول و وسط و آخر حرفهایم می گویم این نظر من است تا به امروز، شاید فردا عوض شد. که البته کمی هم وسواسی شده ام و اینقدر تکرار می کنم که گاهی رشته اصلی کلام از دستم می رود. این بدیهی ترین اتفاقی ست که برای کسی که فکر می کند می افتد، نظرش تغییر می کند، تصحیح می شود، بسیط می شود، محکم تر می شود، هر چه هست همان نمی ماند چون همان ماندن که فکر نمی خواهد، بحث و گفتگو نمی خواهد. ولی گویا برای بعضی چنین نیست و حرف مرد (آدم) یکی ست. گاهی خواهش می کنم که اول بیایید تعاریفمان را از واژه ها یکی کنیم که این خودش می تواند بزرگترین اشتباه باشد، خانوم معلم چطوره بشینیم از رو کتاب فارسی اول دبستان یه دور بنویسیم تا شما قابل بدونی؟!

نه فقط ترانه، دم همه آنهایی گرم که پیه همه این تیکه متلک را به تن مالیده اند و فریاد زده اند فمنیست هستند، هر چیز دیگری هستند.

پی نوشت: به راستی چرا ما نمی توانیم مهربان بحث کنیم و همیشه باید کسی مورد توهین و تمسخر قرار گیرد، چه حاضر در جمع و چه غایب؟

*مقصودم این نیست که عقل کل هستم، مقصودم مواردی ست که مطالعه و باور بسیار متفاوتی دارم


بیان دیدگاه

ببین با یه مو کوتاه کردن چه الم شنگه ای به پا شد

از موهای همیشه بلند و گاهی باز و گاهی بسته خسته شده بودم و تصمیم گرفتم در یک عملیات انتحاری خیلی خیلی خیلی کوتاهشان کنم. می گویم انتحاری چون تا بحال به جز یک بار که از نتیجه اش اصلا راضی نبودم، هیچ وقت موهایم از زیر شانه ام بالاتر نرفته بود و حالا می خواستم ببرمشان تا پس گردنم. یک چیز خنده دار و کرمکی هم قلقلکم می داد. کلیشه ای هست که وقتی کسی بعد ازچند سال ازدواج موهایش را یکهویی خیلی کوتاه می کند همه می گویند دارد بچه دار می شود. می خواستم ببینم این کلیشه درمورد من هم صدق می کند یا نه. هم دلم می خواست صدق بکند تا کمی بخندیم و در پرس و جوهاشان کمی سرکارشان بگذاریم. هم دلم نمی خواست بپرسند و شک ببرند که حداقل خیالم راحت شود که این همه گفته ام «فعلا نه وقتش است و نه حوصله اش» را شنیده اند و دندان بر جگر صبر گذاشته اند بی هیچ منتی. از این اثبات به خودهای الکی و بی پایه ولی دلخوشکنک، از این «پشت هر شوخی ، جدی ست و پشت هر خنده ای گریه ای» طورها

هیچ کس مستقیم نپرسید. شاید هم به من رو دست زده اند و منتظرند تا شکمم بالا بیاید و به خودشان بگویند دیدی حدسم درست بود که هم کلیشه جواب داده باشد و هم گزک دست من نداده باشند. که بازهم جای شکرش باقیست که می دانند نباید گزک دست من داد.

ولی انگار سال 95 برای من آمد ندارد. نه که سر سالی بساط غر و ناله را به راه کنم ها ولی جمله دوم یا سوم بعد از تبریک عید با تراکم بالایی این بوده که امسال بچه دار نمی شوید؟ دیگه سال دیگه بچه بغل! دو نقطه دی طور. حالا گیرم با طنز و شوخی، ولی یکهو امسال خیلی ها نگران این شده اند که نشود یک وقت من هرگز نترکم و کودکی را به دنیا پرت نکنم. مبادا دیر شود و نشود که بشود. انگار اگر نشود چه هااا می شود. هر چه می گویم بابا، بچه که عروسک نیست، لباس نیست، کار جدید و زبان جدید نیست، آمادگی می خواهد، امکانات می خواهد، بزرگ شدن می خواهد، کار یک عمر است. من باید آماده باشم، می گویند تو سخت میگیری، بچه که بیاید آمادگیش هم میآید. بله می آید چون انسانم و توانمند و بلدم در هر شرایطی بهترین همان شرایط را محیا کنم. ولی این تلاش مضاعف را الآن نمی خواهم . زندگی خودم است، بدن خودم است، و حداقل 23 کروموزم خودم است،الآن نمی دهم.

در آستانه روز مادری هستیم که هر سال ده روز جابجا میشود و در تقویم آرام و قرار ندارد بسکه پایه و اساسش ظالمانه است، ظلم به دختر بچه ای بی گناه که در کتاب های دینی مدرسه می گویند بچه اولش را 9 سالگی به دنیا آورد و در 18 سالگی که بچه چندمش در شکمش بود که لای در ماند و مرحوم شد (آنها می گویند مرحومه، این ه هم از آن الطفات هاست که یک وقت هوا برش ندارد که حقی دارد). تولدش را جشن می گیرند و به همه مادران سرزمین باستانی تبریک می گویند و عکس و بوس و بغل می فرستند ولی هیچ فکر نمی کنند که در همین سرزمین باستانی که نوروزش و روز مادرش و کلی بوس و بغل و استیکر خوشگل دیگر همزمان شده، همین مادرهای عزیزتر از جان که بهشت زیر پایشان است، شرع و عرف روی سرشان است و دارد لهشان می کند و قوانین ناعادلانه و جنسیتی روی دوششان سنگینی می کند. چطور می شود انسانی را در یک روز تکریم کرد و در روز دیگر اسید پاشید، فاحشه نامید، دیه اش را نصف گذاشت. چطور می شود بهشت را زیر پای یک ناقص العقل گسترد،عجب بهشت پیزوری ای ست که می شود بازیچه دست یک نصف که شهادتش ارزش ندارد. پس حق بدهند بگویم بهشتتان ارزانی خودتان، من را دنیایم بس. مادر را تکریم می کنند و روی سرشان حلوا حلوا می کنند آنقدر که چهارتایش در خانه باشد بهتر است از یکی. مادر عزیز است ولی نه آنقدر که بچه بتواند هم اسم مادرش باشد. مادر مسئول آموزش و پرورش کودک است ولی فقط پدر است که حق و توان حضانت طفل را دارد. هر چند در این یک مورد شاید بشود با اغماض دلیلی پیدا کرد و آن هم اینکه به محض ورود بچه به دنیا مادرش بین خون و درد واضح و مبرهن و حاضر است، امیدوارم که سر و مر و گنده هم باشد. ولی پدر یا باید متوصل زور و اجبار و قانون و اسم و رسم خانوادگی بشود تا پدریش را اثبات کند یا با آزمایش دی اِن اِی. که البته زمان بنت نبی ممکن نبوده پس می ماند همان قوانین ظالمانه و یک طرفه. این چگونه روز مبارک و فرخنده ای ست که به شب نرسیده بازهم مادر در همه قوانین نوشته و نانوشته گم می شود و برای داشتن فرزندش باید همیشه دلش در تب و تاب باشد، یک وقت شوهر طلاقش ندهد تا همه چشم بر مادری او ببندند، یک وقت شوهرش نمیرد و او در به در خانه ذکور خانواده شوهر شود برای حفظ حق مادریش. چگونه مبارک سحریست که حتی مادر از مادر دفاع نمی کند و همین اناث خانواده مذکر هستند که سال به دو رسید و بچه نیامد چادر به کمر می بندند برای پیدا کردن هووی پسرزا. چگونه کرامتی ست که می گویند «سال دیگه با یه پسر خوشگل و مو فرفرییی ایییی شالاااا، حالا دخترم خوبه اگه شبیه عمه اش بشه». که یعنی مادر فقط حامل باری ست 9ماهه مثل بقیه بارهای زندگی که بر دوش می کشد. مثل همه اجحاف هایی که خودمان بر خودمان داریم. زیر گوش آنی که نزاییده زمزمه می کنیم که «عجب مرد عاشقی، خوش بحالت که به پات نشسته»، یا اگر خیلی خیرخواه زن باشیم می گوییم «عیب که از تو نیست برو دنبال زندگیت، وقتی پیر شدی می فهمی که بچه چه نعمتیه» و باز هم این ماییم که چشم بر عشق می بندیم و زن را وسیله زایش می بینیم که اگر نزاید ملال دل به بار آرد.

خلاصه که تا در به همین پاشنه می چرخد نه حوصله روز مادر را دارم نه حوصله تبریکاتش را نه حوصله زن بودن و مادر شدن را. چیزی که می خواهم انسان بودن است و مثل آدم رفتار کردن و رفتار دیدن، وسّلام


بیان دیدگاه

در دنیای تو ساعت چند است؟

این فیلم را حتما ببینید. نمی دانم داستان را لو می دهم یا نه! اگر می خواهید اول ببینید بعد اگر حوصله تان کشید این را بخوانید.

یک عاشقانه آرام خیلی ملو و لطیف و نایس.

نقدی خواندم که این چه رشتی بود نشان داده بودی مشدی؟! به روند داستان و ناهمخوانی رشت با آنچه بوده یا باید باشد یا می خواهیم که باشد، به موسیقی فیلم و به طرز و شکل حرف زدن ها اعتراض کرده بود و گفته بود فیلم هیچ ارزش دیدن ندارد و اینکه می شده فیلم را در تجریش هم ساخت چه نیازی به رشت؟! خوب راستش را بخواهید من کاری به این کارهاش ندارم، برایم هم مهم نیست که در کدام نقطه زمین و آسمان هستند، با چه موسیقی و کلامی هم ارتباط برقرار می کنند، برای من احساس آدم ها ، رفتارشان با هم و آنچه درونشان می گذرد مهم و گیرا بود. من می گویم اگر روزگاری داشته اید در زندگیتان که عاشقی بلد نبودید، که نفهمیدید چه باید بکنید، اگر هنوز هم عاشقید، اگر دوست دارید که عاشق بشوید، اگر همنشینی حروف عین و شین و قاف به هر شکلی برایتان خوشایند یا جالب است، این فیلم را ببینید. از یک منتقد خارجکی هم شنیدم که گفت برای اوی خارجکی خیلی از رفتارهای فرهاد مصداق مزاحمت است نه عاشقی و یک جاهایی نفهمیده چرا فرهاد اینطور ابراز عشق می کند. خوب عزیز من شما خارجکی هستی، نباید هم نفهمی. نباید هم بدانی، انتظارها داری از خودت، جان من. هر وقت در خانه با عشق و بوسه بزرگ شدی ولی در بیرون خانه منع شدی از نشان دادنش، هر وقت از هر حرکت کوچک پلک چشم استفاده کردی برای نشان دادن توجه ات، هر وقت یاد گرفتی با سرود یار دبستانی دل کسی را ببری، هر وقت صاف صاف ایستادی و بدون چشم و ابرو و بدون شراب و زانو زدن و دست در دست بودن و بدون باران و بدون قدم زدن زیر باران، وسط بحث های صدتا یه غاز دل بردی و دلت را بردند، آنوقت می فهمی چرا فرهاد زبانش لال است و مثل آدم نمی گوید عاشق است. آن وقت می فهمی چرا به جای یک شاخه گل، پنیر خانگی هدیه می دهد، آنوقت می فهمی چرا به جای اینکه بگوید می خواهم در کنارت باشم یواشکی مراقب گلی ست و یواشکی برایش آهنگی که دوست داشت را می نوازد. اصلا یک جورهایی فیلم همین است. یک از فرنگ برگشته، همچین گویی از ازل هم اندکی فرنگی بوده و در عوالم عاشق ایرانی اش سیر نکرده، حالا برگشته و می بیند عاشق هنوز همانجاست حتی خسته و دلشکسته هم نیست. می داند که گلی نمی دانسته و نفهمیده. فرهاد هم نخواست راهش را عوض کند. ماند و عاشقی کرد. هر که به راه خود رفت و در آخر وقتی اتفاقی خارج از اراده هر دو روبروی هم قرارشان داد، تازه یک چیزهای گنگی از هم فهمیدند. واقعن اسم فیلم به موضوعش می خورد. هر کی در دنیای خودش است، حتی ساعتشان هم با هم فرق می کند، حتی دورانشان، همه چیزشان.

پیشتر همین را به تلخی در زندگی دیدم. دو نفر که مرغ عشق بودند به ناگهان از هم گسستند و هر کس به سویی. هر چه به خودشان و رابطه شان فکر کردم نفهمیدم چه شد که اینطور شد. بعد که تک تک نگاهشان کردم انگار که هر کدام راه خودش را رفته بود بدون اینکه دیگری همراهیش کند. تمام این مدت که زیر یک سقف بودند انگار که با هم رشد نکردند. هر کدامشان در دنیای خودش بوده و بزرگ شده با آرزوهای خودش، سقف و آسمان خودش، فراز و فرود خودش. عاشق بودند که سالها وردل هم و زیر یک سقف ماندند ولی از یکجایی به بعد انگار که یکهو از خواب پریدند، دیگر حتی در هوای هم نفس نمی کشیدند. هم را آزردند و آتش به انبار خودشان بردند. فیلم که تمام شد به این فکر کردم گلی و فرهاد یکجور شیرین و فرهاد ما هم یکجور. آنها جدا جدا و اینها با هم ولی هر کدام در دو دنیای متفاوت قدم زدند و نمی دانستند در دنیای دیگری ساعت چند است؟! من که از عاشقی تنهایی می ترسم ساعتم را کوک می کنم و می گویم ساعتم چند است، شاید او متعلق به قرن و فصل دیگری بود. نمی خواهم تمام عمر دو ساعت به مچم ببندم

پی نوشت: به نظر من که شعر گیلکی با آهنگ فرانسوی خیلی هم خوب و نوآورانه و جذاب و گوشنواز بود.


3 دیدگاه

من همین من ساده, برای یکبار برخاستن, هزاران بار فروافتادم

دوباره پدیده ای قدیمی جلوی چشم هام خودنمایی می کند و هرقدر تلاش می کنم نادیده بگیرمش, نمی شود. لعنتی از هر فرصتی برای فرو رفتن به چشم من استفاده می کند. این پدیده چیزی نیست جز وابستگی و دست و پا چلفتگی مخصوصن زنانه اش. از وابستگی و ناتوانی بیزارم و هر کاری کردم که در زندگیم تا می توانم بندهای وابستگی ام را پاره کنم. آموختم که این زندگی مال من است و من پا دارم و باید روی همین پاها بایستم تا بتوانم مطابق میل خویش قدم بردارم و پیش بروم و استراحت کنم. آموختم اگر پاهای دیگری عامل حرکت من باشد هم بار دیگری را سنگین کرده ام و هم هر جا بخواهم نمی توانم بروم و محدودیت دارم. بلندپروازم و برای پریدن بال زدم. بارها افتادم و دوباره بال زدم تا آخر در آسمان محبوبم پریدم. شاید به آسمان هفتم نرسیدم, شاید اگر سوار بال دیگری می شدم می رسیدم ولی نخواستم, تا اینجا آمدم ولی روی پای خودم آمدم و برای هر قدمش تلاش کردم و هر قدمش برایم درسی بود و طعمی داشت, هر بار اشتباه کردم و افتادم تقصیر خودم بود. اینها که می گویم ورای راهنمایی و کمک و استفاده از تجربه است. بسیار بودند که با دیدن من تعجب و تحسین می کردند که «اوه اوه با این همه خووب مستقلی!!!» و البته بازهم شنیدم که چه مردانه ام, چه ادعا و خواست مرد بودن دارم. و هر بار من از گفته  هر دوشان متعجب بودم که خوب پس باید چه باشم؟! رمز زندگی همین است؟! هر کس باید روی پای خودش بایستد. مگر جز این میشود؟ پس دیگران چه شکلی اند که من اینقدر دانه درشت به نظر می رسم. خودم برای خودم خیلی عادی و طبیعی و اینجور باید باشد بودم ولی به چشم بعضی خیلی جدا از همه. با بازی روزگار هر چه بیشتر وارد اجتماع شدم بیشتر جواب سوالم را گرفتم و بیشتر فهمیدم از چه کسانی جدا هستم. دیدم و شناختم کسانی را که تا جیب پدر نبود نمی شد, تا کمک مادر نبود نمی شد, تا پارتی نبود راه نداشت, تا شوهر نبود بلد نبود و می ترسید و نمی شد, تا اجبار و زور زندگی نبود راه باید را نمی رفتند وهمیشه باید کسی/چیزی می بود که به جایشان برود و بیاید و بکند و … . بیشتر هم زن بودند. شاید اینکه می خواستم مستقل باشم اینقدر تعجب برانگیز و گران نبود که می خواستم زن مستقلی باشم. خیلی دیدم دوست دختر هایی را که همه کارشان را دوست پسرشان می کرد و وقتی قهر بودند برادرشان پدردوست پسر را در می آورد. مادرهایی که پدر خرج خانه را می داد پس او بود که می گفت کی کجا برود و نرود. چه بسیار زنهایی که حوصله سر و کله زدن با این و آن را نداشتند و وکالت تام و تمام داده بودند به شوهر برای امضاهای ریز و درشت. جامعه پر بود از زنهایی که بدون حامی گردن کلفت فلان محله نمی رفتند, با ماشین از این پاساژ به آن پاساژ و آخر هم دست در جیب مرد خانه. بسیار دیدم آنهایی را که برادر و پدر مامور ثبت نامشان و ایاب و ذهابشان به فلان کلاس و حتی اداره بود. بیشتر از ان شنیدم که فکر کردی چرا زن استخدام کردم؟! استخدام کردم که هر چه بگویم بکند و برایم شاخ نشود. کارشکنی شد در کارم و توهین شنیدم به خاطر اینکه زن زبان درازی بودم. هر چه بیشتر شناختم بیشتر فهمیدم چرا اینقدر عجیبم برای دیگران. هر وقت می شد و بحثی پیش می آمد, اعتراض می کردم به این وابستگی, به اینکه کاری برای رهایی ازش نمی کنند. خوب آنکه نمی خواهد راحت می گفت نمی خواهم و زندگی انگلی را ترجیح می دهم. خوب کسی که نمی خواهد را نمی شود به زور بیدار کرد, بلاخره جامعه به همه جور موجودی نیاز دارد. ولی بودند ناله کنندگانی که حس و حال تکان خوردن و تلاش کردن نداشتند. خیلی می گفتند تو خوش شانسی ما در خانواده متفاوتی بزرگ شده ایم, ما نداشته ایم , به ما اجازه ندادند, شرایط جامعه برای تو در شهر بزرگ ممکن کرد در شهر کوچک ال است وبل است و هزار بهانه ریز و درشت. ولی من هم مشکلات  زیادی را پشت سر گذاشتم برای بودن آنچه آنها غبطه اش را می خورند. بسیاریشان نخواستند و از روبروویی با مشکلاتشان هر چه که بود ترسیدند. یکی گفت مشکل من قومیتی است و نمی شود. می شناسم کسانی را که با همین مشکلات قومیتی جنگیدند و الان بسیار رفیع تر و مستقل تر از الان من قدم بر می دارند. بعضی گفتند پولش را نداشت خانواده, مگر خود من چقدر خرج کردم, اولین کاری که کردم استقلال مالی بود. خیلی گفتند کارگشا نداشتیم, هر جا رفتیم پارتی می خواستند. مگرخود من پارتی داشتم. خیلی گفتند تو دانشگاه خوبی رفتی شانس آوردی. در کنکور چطور می شود شانس آورد تازه مگر نیستند کسانی که بدون دانشگاه برخاستند و پریدند. هر که را من دیدم دلیل نداشت و بهانه داشت. باور دارم برای اصلاح جامعه هر کس به جای انقلاب و اعتراضات دسته جمعی و پرداختن هزینه های انسانی و جانی, از خودش و هر که می شناسد شروع کند. خودش بحنبد و اطرافیانش را بجنباند و در خودش هر آنچه نمی پسندد را دور بریزد. مطمئنم بیش از نود درصد این وابستگان از بین می روند و جامعه به خودش متکی می شود نه به این و آن. بلاخره همین مردمانند که جامعه و کشور را می سازند.

حالا اینجا هستم و آنکس که وابسته است از آن درصد مورد نیاز جامعه است وگرنه هر کس کرده آنچه را که می خواسته. دوباره از همه دنیا باید زنی حرفش بیخ گوشم باشد که شوهر از صد فرسخی پیک می فرستد که فلان از بهمانی بگیرد و ببرد جای دیگر و برای خانم پس ببرد, شوهر تلفنی با صاحبخانه از اجاره خانه می گوید, دنبال دکتر می گردد برای گلوی باد کرده بچه, تلفن به تلفن دنبال صرافی می گردد و صد بار مدارک را نام می برد و تعداد کپی ها را تاکید می کند. جمله به جمله و کلمه به کلمه دیکته می کند, به فکر افتاده بود فرم ها را اینجا پر کند وبا پست بفرستد برای خانم که مبادا آب در دل بانو تکان بخورد. آخر سر خانم از سفارت ( خام دلال های پشت در شده و داده دو-سه جا را هم آنها پر کرده اند) دست از پا درازتر برگشته که مدرک کم بود و نشد. نکرده یک صفحه مدارک لازم را بخواند که بداند سفارتی پرت گفته و خواسته تنبلی کند و مدارک را نگیرد. نه که فکر کنی بی سواد است ها نه, فوق لیسانس دارد و مادر کودکی 5 ساله است. من مانده ام چطور زاییده و به این بچه چه یاد می دهد و این بچه اینجا چه خواهد کرد. تازه من غر پدر خانواده را نزدم که خودش بس است برای اعصاب نداشته من بینوا.


بیان دیدگاه

سر به مهر

روزهایی که ماچ نیست من می توانم فیلم ایرانی ببینم. این چند روز هم از همان روزهاست.

سر به مهر فیلم خیلی خیلی آرام و ساده ایست. نه فیلم خوب نه فیلم بد. از آن فیلم هایی ست که باید چشم ببندی بر همه کاستی هایش و اجازه دهی بهانه فکر کردنت باشد. بازی لیلا حاتمی ولی فرق می کند, نکته قوت فیلم است و با خود درگیرت می کند.

فیلم اشاره میکند به نکته ظریفی در وجود همه آدما ها, به خصوص هم وطنانم, که ترس هایمان برایمان ناشناخته اند و موجب ناراستی و تعارف می شوند. ترس هایی که باعث می شوند در خلوت غر بزنیم و غیبت کنیم و رو در رو مجیزگو باشیم. آنچه که باعث میشود از عملکرد خودمان در موارد ناغافل راضی نباشیم. اگر هرکس بداند از چه چیزی خوشش می آید و از چه نه, اگر بداند با چه آدمی آرام است و با که نه, اگر جرات داشته باشد با خودش بی پرده باشد, بسیاری از مشکلات رفتاری جامعه حل خواهد شد. دیگر بخاطر کم رویی و خجالت و نابلدی, دروغ نمی گوییم, قولی نمی دهیم که بعد نخواهیم انجامش دهیم و بد قول نمی شویم. اگر خود را بشناسیم از مسخره شدن واهمه نداریم و به خاطر فرار از آن خود را تغییر نمی دهیم, عوض نمی شویم و شخصیت با اراده ای پیدا می کنیم. شخصیتی که خوب یا بد خودش است, هم رنگ جماعت نمی شود و قابل اعتماد است.  به آنچه که دوست نداریم خود را عادت نمی دهیم و از زندگی لذت می بریم. لذت بردن از زندگی از ما آدمی بی کینه می سازد که به خواسته های دیگران با احترام می نگرد, نه کسی مسئول نداشته های ماست و نه ما مسئول دیگران. مهم است که نیازهای روحمان را بشناسیم و با خود بی پرده باشیم. مهم است که به این نیازها توجه کنیم و برآورده اش کنیم. کار سختی است, شاید زندگی یمان را از هم بپاشد ولی در آخر برنده ماییم. در برهه ای سرگردانیم و نا مطمئن و مثل کودکی نوپا قدم هایمان مردد است ولی در آخر ماییم که زندگی را از نو و آن طور که می خواهیم بنا می کنیم و به آن وفادار می مانیم. اینقدر سخت است که معدودند آدم هایی که دل به دریا می زنند. همیشه هم لازم نیست دست به زانوی خودمان بزنیم و بلند شویم. شاید چوب دستی, دیواری, فکری, ایمانی بتواند این برخاستن را آسانتر کند. شاید باید از خیلی کوچکتر و سطحی تر شروع کرد. اولین قدم اینست که بپذیریم نیاز به کمک داریم و این همان چیزی ست که لیلا به آن رسید.

و چه زیباست زندگی در جامعه ای این چنین و باز هم ای کاش


بیان دیدگاه

حکایت غورباقه هاست و آب جوش و من ترموستاتم تنظیمِ تنظیمِ

از وقتی یادم میآد که لباس انتخاب کردم و پوشیدم با تعریف پوشش مناسب شرع و عرف مشکل داشتم. اصن با خود عرف و رعایتش و احترام واجبش هم مشکلات عدیده دارم که باشد برای بعد. همیشه دوست داشتم در عین سادگی متفاوت باشم, عاشق خوش پوشی ام و شیفته دیدن خودم در لباس های رنگارنگ و به نظرم قشنگ, هر چقدر هم که به چشم دیگران ساده و از مد افتاده و بی خودی و یا لختی و خاک برسری یا هر انگ کج و کوله دیگری باشد. سوای نظر اطرافیان, آدم با حجابی نیستم همانقدر که آدم برهنه ای نیستم. آدم ساده پوشی هستم فارغ از همه افراطی گری ها. نه خیلی قرتی و زلمزیمبویی و آلامد و نه با حجاب و پوشیده, یک چیزی ام به انتخاب خودم و برای خودم, فارغ از مشکلات خرید و بازارمد و قوانین دست و پا ببند و … . به جز اینکه از هر فرصتی برای حذف آستین و افشانیدن موهایم استفاده می کنم, هم دامن می پوشم هم جین, هم دکلته دارم هم یقه اسکی, هم تی شرت می پوشم هم پیراهن مکش مرگ ما ولی تیره نمی پوشم. همیشه مشکل بزرگم هم قبولاندن این به اطرافیانم بوده و هست که هر چه هستم من هستم نه به زورم نه به تقلید و لطفن کسی سعی نکند مرا به خواست خودش و مکتب خودش سوق بدهد چون چموشم. جاهایی که خیلی چیتان پیتان و قرتی و لختی اند, من خیلی به مشکل بر نمی خورم, نهایتن یا ترسیده ام لخت شوم یا امل بوده ام یا هنوز اسیر سنت های نخ نما ام یا آخی طفلکی که اینقدر ساده ام و به بهترین ها دسترسی ندارم. ولی در مواجه با محجبین همیشه درگیر بوده ام و هنوز هم هستم. تحقیقن می توانم بگویم متاسفانه فرد معتقدی را ندیده ام که به حجاب و اعتقاد و ظاهر دیگران احترام بگذارد, حالا نگوییم احترام, نگاه شماتت بارش را نصیب آن از خدا بی خبرِ لخت و عورِ خاک بر سر نکند. هرکس را دیدم و شناختم خود را محق می دانسته که حتی شده با نگاه تذکر بدهد. همه اعتقادشان نه انتخابی, که اکتسابی و از روی عادت و ترس از جهنم و یا ژنتیکی است. همه با اتکا به قدرتی که عرف و قانون از ما بدتران نصیبشان کرده, خود را برتر و مجاز به توهین می دانند. ندیدم کسی از بینشان چنان ایمان محکمی داشته باشد که بداند نگاه آزار دهنده اش عین گناه است و از گناهش بترسد. هیچکدامشان آنقدر منصف نیست که بپذیرد اگر خودش جرات مخالفت با آن خدای موهوم را ندارد, دیگری داشته و اگر هم خدا موهوم نیست دیگری خواسته که از اهالی جهنم باشد و به ما چه!! امر به معروف را کرده اند قرآنِ نیزه های عمرو عاص. همه شان زیر چشمی مانکن های بیکینی پوش ماهواره را رصد می کنند و ورد رد بلا زمزمه می کنند و تف تف کنان خاک بر سر مانکن می کنند و نمی دانند اینکارشان مصداق آزار موری است که گفته اند میازار موری که دانه کش است. نه اینکه نامعتقدان همه گل و بلبل باشند و کاری به کارم نداشته باشند ولی چون خودشان به قول خودشان قانون را شکسته اند و عرف را لگدمال کرده اند نهایتن به تحقیر نگاهم می کنند و می گذرند ولی معتقدان می ایستند و اگر نه با کلامشان و بحثشان که با نگاهشان هر دشنه ای که بخواهند به جانم می زنند. از شانس بد من بوده لابد, نمی دانم.

تا بود و باید به مهمانی های عید همراه مادر می رفتم, چون مثلن فلان خانم بزرگ فامیل از صدقه سری ارثیه پدر پدر پدر پدر پدر بزرگم به پدرم و پدرم به من, سید بودم و برایش انگار کن مرا دیدی روی ماه خداوند را دیدی یا دعوت بودیم و زشت بود و سربزرگی که من همراه مادرم نروم. بعد از آماده شدن من, نظرات تصحیحی سمتم سرازیر میشد, بهتر است بلندتر باشد, کلفت تر باشد, یقه و استین دار باشد. همه می دانستند که نباید به من خیلی تذکر داد و خیلی لطف می کنم که به میزبان تذکر نمی دهم , اگر روسری واجب است پس جوراب نازک و دامن کوتاه چیست, اگر مدرسه به ما گفته صدای زن برای مرد حرام است پس چرا دعوتشان کرده ای به صرف شام و شیرینی و با دست پختت دل می بری و صدای خنده ات را می شنوند, اگر موسیقی حرام است پس پشت درهایی که صدا و نور و سایه را رد می کنند این سر به آن سر خانه قردادنت چیست. با این حال هر بار حرفی از احترام بزرگتر و احترام به اعتقاداتشان زده میشد, آتش خشمم شعله ور میشد که مگر کسی به آزادی من و به بی اعتقادی من احترام می گذارد و آیا از این جماعت محجوب کسی به احترام من در خانه مان حداقل گره روسری اش رو شل می کند که من به احترامش تا خرتناق خودم را بپوشانم, مگر کسی به شعور من احترام می گذارد که با تار مویی رم نمی کنم که من به خواستش احترام بگذارم و روسریش را تحمل کنم. مگر کسی مرا بر میتابد که من بربتابم. گاه میشد که بحث بالا می گرفت و کار به جدل سر عرف می رسید که من باید رعایتش می کردم و من از رعایت زور ابا داشتم. عرف برای من ستمی بوده و هست که تربیت آزادی طلب من تاب نمی آورد و همیشه چماق عرف را خواسته ام که بشکنم.

تنها دو بار در زندگیم و به خاطر دو نفر اجازه دادم که از پوششم ایراد بگیرند و تصحیح کنند و خشم فرو دادم. اولی را که خیر ندیدم و از بد هم بدتر شد و دومی را هنوز درگیرم, برایم عزیز است و رنجیدنش از من ناگوار. به صد دلیل برای من ناموجه توصیه شده به قولی از خر شیطان پیاده شدم و همه سعیم را به کار بردم تا آخرین حد توانم مقبول باشم. از شما چه پنهان افاقه که نکرد هیچ, الان احساس موجودی حق خورده شده و ناسزا شنیده دارم. برای حفظ به اصطلاح احترام خود سانسوری کردم و هی هرچه چشم غره دیدم و هرچه شنیدم انگار که ندیدم و نشنیدم. ولی دیگر طاقتم طاق شده و خیلی سعی کردم نباشد و نشود ولی دوباره حرفها و نگاه ها برایم بد معنی و زننده اند. بار اول هم با اینکه اذیت شدم تاب آوردم ولی برایم گران تمام شد. از خودم, از موجود شاد و خوشایندی که بودم دور شدم و در مواجهه با او, توجه و درکی را طلب می کردم که برای او اصلن وجود نداشت. از دید او من فقط عادی شده بودم و سر عقل آمده بودم, در حالیکه برای خودم تلاش مضاعفی بود بدون پیشرفت بدون بازده, فقط برای مقابله با خودم انرژی حرام می کردم و تمام فکر و ذکرم این بود که به او بفهمانم که «بفهم من به خاطر تو عوض شده ام» و خودم را سراسر تناقض می دیدم با آنچه باور داشتم و دوست داشتم. منتظر تشکر بودم که » من ممنونم از خودسانسوری تو برای راحت من» و این هیچ وقت درک نشد. وقتی هم به زبان آمد کودکانه بود و مسخره و نالازم و من طلبکارتر شدم و سر آخر کاسه ام گذاشت و رفت. ولی اینبار باید فرق بکند, اینبار نمی شود نباشد, نمی شود حضورش تحمل شود یا مرا تحمل کند. چند وقتی را باز هم دختر حرف گوش کنی شدم و باز سانسور چی خودم شدم ولی تشکر که نشنیدم هیچ, بس هم نبودم. حتی حق به جانب حجاب تحلیل شدم که همچین تلاش درخور توجهی هم صورت نگرفته و من همانم که بودم ولو ملوتر. برایم تکرار تجربه تلخ گذشته خیلی دردناکتر خواهد بود و می خواهم درس بگیرم. نه که خود مقوله حجاب خیلی مهم باشد که برای من هست, ولی آنچه مهم تر است اینکه شرعی داریم و عرفی داریم و قوانینی داریم که انگشت دخالت تا ناکجاآبادمان فرو کرده و خیلی صبور هر بار اگر هم در ظاهر دفع شود باز خدشه ای بر احساساتمان و باورمان و قامتمان وارد می کند که بلاخره روزی خواهیم شکست و سر فرود خواهیم آورد.  زنجیر آزار با بزرگ شدن و جدا شدن مدرسه و تغییر پوشش ناگهانی و اجبار مانتو شروع شد و با گشت ارشاد ادامه پیدا کرد و تمام این حلقه های گل درشت با زنجیر خیلی خیلی نازک معتقدین جامعه همیشه به محکمترین و خصوصی ترین شکلی متصل مانده تا جاییکه وقتی یکبار ازاین سانسور خیری ندیدم باز برای بار دوم تن دادم و گفتم لابد درست است و من جوانم برای دانستنش. چیزی که از آن مطمئنم احساس خفقان و تحقیری است که به وقت سانسور خودم و بازهم بدهکار بودنم دارم. حجاب نیست که آزارم می دهد, بلکه نگاهی است که تحقیرم می کند بخاطر ابتدایی ترین حقم و توصیه هایی ست که می شنوم برای گذشتن از حقم تا خودم راحتتر باشم و به آنچه می خواهم برسم. چند وقتی است که سخت درگیرم که آیا ارزشش را دارد یا نه؟! درگیرم که گیرم من از خودم گذشتم چه تضمینی هست که این گذشت درک شود؟! چه تضمینی هست که این گذشت بس باشد و به مرور بیشتر طلب نشود. معتقدین گرامی هر گونه اعتمادی را در من کشته اند. هربار کوتاه تر آمدم, بالاتر پریدند. حرف هم نمی زنند که بگویی و بشنوند و خلاص, همه اش نگاه همه اش القای حس پنهان خاک برسر بودن, همش آزار روحی. سلاحشان ناجوانمردانه است. اگر تو می توانی, من نمی توانم نگاه حقارت بارم را به محجبه ای بدوزم که دوستش دارم, نمی توانم تحقیرش کنم که از دنیا عقب مانده ای. نه عقب ماندنش را باور دارم نه تحقیر کردنش کار من است. این جنگ مادامالعمر هیچ برایم نداشته باشد در عوض باوری به من داده که همه کس را آنطور که هست بشناسم و اگر پذیرفتمش اما و اگر و تیغ جراحی درکار نباشد.

آسمان ریسمان بافتم که در ملاعام با خودم و خودش شرط کنم دیگر خودسانسوری و مصلحت اندیشی در بین نیست. من همینم که هستم, دوستت دارم و به نظرت احترام می گذارم ولی به همان اندازه حتی اگر دوستم نداری باید به نظرم احترام بگذاری. تو هر چقدر می خواهی گره روسریت را در حضور من سفت ببند ولی از من انتظار نداشته باش برای خودم آستین و یقه و پاچه دست و پا کنم. عزتت و احترامت محفوظ, ولی نگاه هایت را سیاهه می کنم و دیگر باور و ایمانم را نسیه نمی دهم.