ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


بیان دیدگاه

اینجا هم از لباس‌شخصی خلاصی ندارم!

از افراد میشلین چیزی شنیدید؟ یه فیلم دیدم اسمش یادم نیست ولی راجع به افراد میشلین بود که ناشناس برای تعیین سطح به رستوران می‌روند، چه نشانه‌هایی دارند. چنگال زمین می‌اندازند، لباس رسمی می‌پوشند. همیشه دو نفری می‌روند و یکی نوشیدنی را سفارش می‌دهد یکی غذا را.

مامورهای کنترل بلیط قطار و اتوبوس اینجا هم همین‌طوری‌اند. خیلی لباس‌شخصی‌طور یکهو دو نفری می‌پرند در قطار. بیرون قطار با هم حرف می‌زنند ولی تا وارد می‌شوند عین دو تا غریبه هر کدام به سمتی می‌رود. بعد ‌انگاری که می‌تی‌کومون باشند، نشانشان را در می‌آورند و می‌گویند بلیط لطفا‌. مثل گرگ بالا سرت می‌ایستند که مبادا در بروی.

لباس‌شخصی‌طوریشان هم بلانسبت شبیه لباس‌شخصی‌های خودمان است. ؛) مثلا یکجوری که هیچ‌کس نفهمد. البته اینها خیلی بهترند. در هر هوایی همه‌شان کت یا کاپشن جین تنشان است. حداقل یک نفرشان کیف کمری بزرگ و پر ملاتی بسته‌ که معلوم است پر از برگه جریمه و کارت‌خوان و هولوگرام‌خوان است. معمولا هم یکی دو ایستگاه به آخر خط یا نزدیک ایستگاه‌های شلوغ ضربتی سوار و پیاده می‌شوند.

Advertisements


بیان دیدگاه

ذات عشق رو می‌گم

زندگی بدون عشق برای من هیچ معنایی ندارد. تمام کیفیت زندگیم همین عشق است.

امروز تعطیل بود و صبح از خواب بیدار شده نشده به این فکر می‌کردم که بیدار شوم که چه بشود؟ جواب آمد بیدار شوم دست و رویی بشویم که با سبیل که صحبت می‌کنم سرحال و خوب باشم. نگران نشود وقتی که نیست خوب زندگی نمی‌کنم.

فکر کردم بیدار شوم صبحانه‌ای بخورم و بروم بدوم. باز گفتم که چه بشود؟! جواب دادم که سالم و زیبا بمانم. گفتم که چه بشود؟ جواب آمد که سیبیل تنها نماند، که بتوانم کنارش شاد زندگی کنم، که خوشحال شود حواسم به خودم هست. انگار نیرویی یکباره مرا از جا کند و بلند شدم رفتم دویدم و برگشتم سالاد مبسوطی خوردم و روز تعطیلم را با کتاب به سر آوردم.

دیروز هم که سرکار می‌رفتم با خودم فکر کردم این همه کار می‌کنم که به کجا برسم؟ جواب آمد برای زندگیم پول لازم دارم. نمی‌خواستم از تخت بیرون بیایم و گفتم خب این همه آدم بی‌پول در مترو و خیابان می‌بینم و زندگیشان می‌گذرد، من هم نهایتش بشوم یکی از آنها. جواب آمد: «نه من می‌خواهم خوب و مرتب زندگی کنم، می‌خواهم کنار سیبیل زندگی کنم، او لایق زندگی باکیفیتی‌ست. برای اینکه او شاد و راحت باشد باید خانه‌ای درخور داشته باشیم، برای امنیت و آسایش پیری در کنارش باید از اکنون برنامه داشته باشم و تلاش کنم تا بتوانم خانه‌ای بخرم.» خواب از سرم پرید. بیدار و هوشیار و امیدوار آماده شدم و رفتم سرکار.

حتی در راه شرکت که بودم هنوز فکرم درگیر انگیزه زندگی کردنم بود. که اگر روزی من دیگر نباشم و او مثل این یک هفته من قرار باشد تنها بماند، چگونه می‌تواند امیدش به زندگی را نگه دارد؟ فکر کردم باید ذره‌ای از وجود خودم را برایش به یادگار بگذارم و بروم تا به آن عشق بورزد و با کیفیت زندگیش را ادامه دهد. شاید اولین بار بود که دلیلی برای بچه‌دار شدن داشتم. شاید اولین بار بود که فکر نکردم بچه داشتن خودخواهی بزرگی‌ست. شاید اولین بار بود که فهمیدم وقتی مادرم می‌گفت تو امید زندگی من هستی و هیچ وقت از داشتنت در آن شرایط سخت پشیمان نشدم منظورش چه بود. عشق انگیزه قوی‌ای برای زندگی کردن و خوب زندگی کردن است.


بیان دیدگاه

برای ایزابل عزیز

چندیست زندگی و سختی‌هایش و دل‌نگرانی‌هایش پایش را گذاشته بیخ گلویمان و هر لحظه بیشتر فشار می‌دهد. ما هم که سرتق و پررو کوتاه نمی‌آییم، به چرخ تا بچرخیمیم الآن. ولی یک اتفاقی امروز خیلی متاثرم کرد.

همین دوشنبه بود که متوجه شدیم متعاقب اقدامات اخیرمان باید خانه را خالی کنیم. عرض دو روز تمام خانه را چپاندیم در کارتون و کیسه و فرستادیم به انباری موقت. اکنون به معنی واقعی کلمه کارتون خوابیم. اینقدر سرمان شلوغ بود و فکر و ذکر داشتیم که حواسمان نبود کارتون‌های اضافه و پاره پوره را پشت در تلنبار کرده‌ایم. این شد که دوست دختر ماچ فهمید ما داریم می‌رویم.

دوست دختر ماچ یک خانم شاید هفتاد ساله خیلی عزیز است که وقتی من هنوز نیامده بودم سر صحبت را با ماچ باز کرده بود. تا وقتی اسمش را یاد بگیریم من دوست‌دخترت صدایش می‌کردم. خیلی مادربزرگ است. امروزی‌ها می‌گویند خیلی خاله است. ولی به نظر من خیلی مادربزرگ است، مهربان و کمی خمیده و حسابی پرانرژی. هر روز صبح ساعت شش از پیاده‌روی صبحگاهی برمی‌گردد. گاهی در راه‌پله می‌بینمش و می‌گوید که نباید همیشه از آسانسور استفاده کند چون باید خودش و پاهایش و زانوهایش را ورزیده نگه دارد. زندگی سختی داشته و زندگی‌نامه‌اش را در چهار جلد منتشر کرده است. امروز در خیابان دیدیمش و مکثی کردیم برای چاق سلامتی. گفت که جعبه‌ها را دیده و گویا متاسفانه ما داریم می‌رویم، گفت که او دیگر پیر شده و یکجا سکنی گزیده است ولی درک می‌کند که ما جوانیم و جویای نام و در جایی بند نمی‌شویم ولی دلش برای ما تنگ خواهد شد. حقیقتش اینکه ما قرار گذاشته بودیم که امروز بعدازظهر برویم دم در خانه‌اش برای خداحافظی.

حدود ساعت چهار بود، زنگ زد که برای قهوه می‌آیید؟! و ما بلافاصله یکی از گلدان‌هایمان را که خیلی دوست داشتیم و عزیزکرده بود برداشتیم و به خانه‌اش شتافتیم. از هر دری گفتیم و توضیح دادیم که این جابجایی خیلی هم به دنبال نام نیست، بلکه نفسمان تنگ شده. موقع وداع شمعدان بسیار خوشگلی به ما هدیه داد. وقتی ماچ را در آغوش گرفت بغض کرد و در آغوش من بغضش ترکید. برایمان تکه شعر بسیار پراحساسی در کارت نوشته بود که موقع خواندنش دوباره بغضش شکست. زبان الکن من در آلمانی این امکان را نمی‌داد که مانند مادربزرگم قربان صدقه‌اش بروم و بتوانم اندکی از غم دلش کم کنم. ماچ گفت دو تا به نوه‌هایتان اضافه شد و انگار که دنیا را به او داده باشند. از خوشحالی چشمانش برق می‌زد. چندباری گفته ماچ را تکرار کرد و کیف کرد. با بغض و دلتنگی بدرود گفتیم و ما برگشتیم سر تمیزکاری و بسته‌بندی. برای دور ریختن آشغال‌ها بیرون می‌رفتیم که دیدیم یک بسته شکلات پشت پنجره‌مان گذاشته.

امروز هر از گاهی من یا ماچ یاد بغضش می‌افتادیم و دلمان برایش کباب میشد.

چقدر انسان امروزی تنهاست. ما با این سطح از مکالمه در واقع هیچ ارتباطی با این مادربزرگ نداشتیم. ولی قلب مهربان او به ما و خند‌هایمان و شوخی‌هایمان دل‌بسته بود. همین که ماچ یکی دو بار در راهرو از او تعریف کرده به مذاقش خوش آمده بود. هم‌کلام شدن من و چند باری نوشیدن چای برایش تا این حد خوشایند بوده که نبودنمان چشمانش را تر کند. به واقع فکر نمی‌کردم تا این حد دوستمان داشته باشد و دوستش داشته باشیم. دلم ریش شد از گریه‌اش. 

به تفصیل نوشتم که یادم بماند ایزابل دوست داشتنی‌ست.


بیان دیدگاه

زندگی در پیش رو

ماچ معتقد است که آدم عاقل رمان نمی‌خواند. کتاب هم فقط کتاب تاریخی و فلسفی که کلی چیز یاد می‌گیری. چرا باید وقت گرانبها را صرف خواندن رمان‌های چند جلدی و طویل کنی که هیچ چیزی هم ازش در نمی‌آید، فوقش یک داستان جدید خوانده‌ای. در عوض می‌توان چند بار کتاب‌های فلسفه و تاریخ را خواند و هر بار از آن چیز جدیدی عاید آدمیزاد می‌شود.
دو روز پیش بود که فکر کرد حوصله کتاب جدی و مهم خواندن ندارد و خوب است که وقتش را با یکی از این کتاب‌های من بگذراند. این شد که با شیطنت بخصوصی گفت: « یکی از این کتاب‌هات رو بده بخونم.» من هم برای اینکه سنگ تمام گذاشته باشم، «زندگی در پیش رو» را بهش دادم.
نشان به آن نشان که از دو روز پیش کتاب را زمین نگذاشته و هر چند دقیقه یکبار صدای خنده‌اش خانه را برمی‌دارد. امروز هم که از پیاده‌روی برگشتیم با عجله لباس خانه‌اش را پوشید و گفت برم ببینم این مامو چکار کرد آخرش.
این است معجزه رمان، حتی کوچولو موچولو‌هایش. این است لذت رمان


بیان دیدگاه

چرا گند صلح و دوستی را درنمی‌آوریم؟

اتفاقی حواسم به گزارشی که داشت پخش می‌شد، جمع شد. خانم گزارشگر پرسید: «چرا؟» طرف خنده خجالت‌زده‌ای کرد و گفت:«از بیرون رفتن و خرید کردن خوشم نمی‌آید.» موضوع چه بود؟:سفارش آنلاین مواد غذایی روزانه.
طرف سُر و مُر و گنده آمد دم در، بسته‌ای حاوی کمی سبزی و کاهو و گوجه و پاستا را تحویل گرفت و به سوال جواب داد و در را بست. اوضاع از این هم بغرنج‌تر شد، وقتیکه گزارشگر چندتایی صندوق را نشان داد که دم در یکی از این سوپر مارکت‌های همه‌چیزفروشی نصب شده بود و ملت می‌آمدند با موبایلشان از این بارکد مربعی‌ها را اسکن می‌کردند، در یکی از صندوق‌ها باز می‌شد و می‌توانستند بسته سفارششان را بردارند. این یعنی اینکه طرف وقت داشته جنس انتخاب کند، وقت داشته پول پرداخت کند، وقت داشته تا سوپر بیاید، یعنی اینکه سفارش اینترنتی را به دلیل ضیق وقت انجام نداده. درب منزل هم تحویل نگرفته، یعنی مثل آن یکی مردم‌گریز هم نیست. ولی با همه اینها بازهم خریدش را اینترنتی انجام داده‌. خیلی دلم می‌خواست بفهمم دقیقاً چه چیزی عایدش شد؟ آیا صرفه‌جویی کرد؟ در چه چیزی صرفه جویی کرد؟ حتی در زمان بسته بودن سوپر هم مراجعه نکرد، که دلم خوش باشد، تا بخواهد به سوپر برسد، می‌بندد و او می‌ماند و یک شکم گرسنه و بی‌غذایی. گزارشگر هم ازش نپرسید، بی‌مروت.
سفارش اینترنتی خوب است، حتی برای موادغذایی تازه، ولی چه اصراریست که همه از آن استفاده کنیم؟ گاهی جنس مورد نظر در مغازه‌‌ها یافت نمی‌شود، گاهی بسیار به‌صرفه‌تر درمی‌آید. یکی خروسخوان می‌رود و بوق‌سگ برمی‌گردد و همه جا بسته است. یکی پای رفتن ندارد، دیگری هوش و حواس برگشتن، آن یکی بچه‌اش روی گاز است. برای بعضی چنین امکاناتی موهبت است و لازم. اصلاً تکنولوژی همین وقت‌هاست که نور به قبرش می‌بارد. ماچ معتقد است، بشر یک خصیصه همیشگی، خطرناک و درمان‌ناپذیر دارد: گند همه‌چیز را درآوردن! راست می‌گوید. کارتون وال‌ـای را دیده‌اید؟ همه پیش‌بینی‌اش از نسل آینده بشر درست است، که حتی بلد نیست راه برود و روی پاهایش بایستد! فقط شاید یادش رفته لحاظ کند که مردمان امروز اسیر تبلیغات و مد هستند و همه به دنبال سایز صفر و عضله‌های گولاخ‌طور. شاید هم در راستای مقابله با نگاه ابزاری صنعت مد به هر دو جنس بشر، دوباره گندش را درآوردیم و از آنور بام چاقی و بی‌عضلگی افتادیم و شد همان وال‌ـای


بیان دیدگاه

فکر می‌کنید ممکن است؟

یک سوال بیخود از نظر من و هوشمندانه و روانشناسانه از نظر خیلی‌ها هست که می‌پرسد: «اگر به تو این امکان را بدهند که یک بار در زندگیت دکمه سیو را بزنی و بعد برگردی از آن نقطه دوباره شروع کنی، کی این دکمه را می‌زنی؟» نمی‌دانم چرا با اینکه به نظرم سوال مضحکی‌ست، ولی هر از گاهی به آن جواب می‌دهم و همیشه می‌گفتم هیچ‌وقت. استدلالم هم این بود و است که بدون اشتباهاتم و بدون آن تصمیمات و آن زندگی، امروز اینجا نبودم.

اما امروز، دلم می‌خواست یک،دو،سه سالی به عقب برگردم و دوباره زندگی کنم. خیلی دمق شدم. چیزهای خوب و قشنگی این چند سال به دست آورده‌ام ولی انگار بسم نیست. چند کاری را دارم شروع می‌کنم و مصممتر شده‌ام ولی مدام دلم می‌خواهد چند سال پیش شروع کرده بودمشان، یا به نتیجه رسانده بودمشان. باید یکجوری این چند سال اخیر را از زندگی پس بگیرم.


بیان دیدگاه

چکسلواکی

افراد معاشر من در این سفر همگی متولدین زمان چکسلواکی بودند و برایم جالب بود بدانم حسشان بعد از تجزیه وطنشان چه بوده. بعد از یک بازی فوتبال در یکی از شهرهای مرزی چک که بین تیم شهر میزبان من بود و یک تیم دیگر و چون شهر ما زمین‌بازی هم نداشت رفته بودند در زمین شهر همسایه در کشور همسایه بازی می‌کردند. بین دو نیمه پرسیدم که شما بلاخره چکی‌اید یا اسلواکیایی؟ همه گفتند ما چک‌اسلواکیایی هستیم.

نمی‌دانم درستش اسلواک است یا اسلواکیایی. حالا بگذریم.

برایم جالب بود همه خودشان را ملیتی می‌دانستند که دیگر وجود خارجی ندارد. می‌گفتند که برایشان تا سال‌ها این جدایی مفهوم نبوده و درکش نمی‌کرده‌اند. تا دیروز معشوقشان که کوچه بالایی می‌نشستند هموطن بوده، فردای استقلال برای زیر پنجره‌اش رفتن و عاشقی کردن باید پاسپورت نشان می‌داده‌اند. تازه آن موقع که شینگن مینگن هم نبوده، مدام پاسپورت چک. باید دقیقه به دقیقه پاسپورت نشان می‌دادند می‌رفتند خانه خاله بزرگ مادرشان برای احوالپرسی و برمی‌گشتند خانه. می‌رفتند پاسپورت نشان می‌دادند و می‌رفتند دم در خانه دوستشان دفتر مشقش را می‌گرفتند و برمی‌گشتند پاسپورتشان را مهر می‌زدند.

امان از این استقلال‌های صدمن یه غاز