ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


بیان دیدگاه

دلم خنک شد, مامانه حقش بود

دیشب فیلم » زندگی با چشمان بسته» رو دیدیم. از اون فیلم هایی که فارغ از ساخت و دید کارگردان , موضوعش ذهن من رو به بازی میگیره. با اینکه در گیرموضوعش شدم, از ساختش خوشم نیومد. از هم گسیخته بود و به هر چی یه لگد زده بود و ازش گذشته بود.هر چند با پایان فیلم دلم خنک شد ولی پایانش برعکس فیلم اصلن واقعی نبود. دلیل این تصمیم کارگردان رو واسه معلوم کردن پایان نمی فهمم.نمی فهمم چرا با بیننده همون کاری رو که زندگی با آدم می کنه نکرد و قضیه رو فیصله داد. فیلم تصویر جامعه فضول و متعصب و از خودراضی ای رو نشون میده که خودش رو عقل کل میدونه و برای زندگی آدما حکم صادر میکنه که با مردن علی تموم میشه. با مردن کسی که همه آدم خوبه می دونستنش و تا اون مهر پاکی رو پیشونی پرستو نزد , یه محله, حتی مادر پدر خودش, می خواستن پرستو رو بکشن و انگ دختر خراب بهش زده بودن. اینجا یهویی علی میمیره و همه اونایی که دوستش داشتن می مونن و پرستویی که حالا بی گناهیش ثابت شده و سربلنده. اونا می مونن با عزیزی که جونش تاوان بی اعتمادی  اونا شد به پرستو. شاید پرستو هم دلتنگ برادرش باشه ولی حالا تمام اطرافیان با داغ علی (یا یه غم دیگه که تو آخر فیلم همه رو میشن) دارن تاوان میدن و حقشونه. اون مادری که حاضره دخترش رو به هر دلیلی بکشه, حقشه گل پسرش رو ازش بگیرن. اون دوستی که به رفیقش شک می کنه حقشه که تو داغ عشقش بمونه.

هیچ وقت دنیا اون وقتی که تو می خوای و اونجوری که تو می خوای بهت جواب نمی ده و حق اونایی که در قبالت بدی کردن رو به وقتش کف دستشون نمی ذاره. دنیا صبر می کنه تا یا صبرت تموم شه و به کمترین راضی بشی یا اصن از خیر انتقام بگذری یا بمیری. هیچ وقت به وقتش حال اونی که باید بگیره رو نمی گیره.

Advertisements