ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


بیان دیدگاه

فروشنده

بلاخره من هم فیلم فروشنده را دیدم و روی صندلی سینما میخکوب شدم.

داشتم به ماچ می‌گفتم که من اگر رعنا بودم، رفتاری بین رفتار عماد و رعنا می‌داشتم. می‌رفتم پی اینکه ببینم که بوده این بلا را سرم آورده و چرا؟ می‌رفتم تهش را درمی‌آوردم و حتی شاید دلم انتقام هم می‌خواست ولی تا آخر انتقام نمی‌رفتم. دلم نمی‌خواهد بخاطر کسی که برایم هیچ ارزشی ندارد، مشکل بیشتری برایم درست شود. همینکه باید مدت‌ها با خودم کلنجار بروم تا آنچه بر من رفته را فراموش کنم برایم کافیست، دیگر نمی‌خواهم عذاب وجدان بلایی که سر دیگری آمده، گریبانم را بگیرد. پیدایش می‌کنم، به زور تحقیر هم که شده، مجبورش می‌کنم اعتراف کند. جلو می‌روم ولی تا قبل از زندانی کردنش در اتاق و رفتن برای اجرا، حوصله ندارم خونش بیفتد گردنم، حتی ریسک نمی‌کنم. مثل رعنا سکوت نمی‌کنم، نمی‌گویم بگذار برود، نمی‌گویم نمی‌خواهم ببینمش، دلم برایش نمی‌سوزد. برای اینکه جلوی زن و بچه‌اش شرمنده نشود، دلم به رحم نمی‌آید. برایم مهم نیست که زندگیش از هم می‌پاشد یا نه؟! دلم برای زنش خواهد سوخت که با همه عشقی که بی‌دریغ نثار همسرش کرده، بازهم بی‌وفایی دیده، ولی این دلسوزی باعث سکوتم نمی‌شود. زنش حق داشت بداند واقعاً با که زندگی می‌کند. حتی اگر حق زنش نباشد که سر پیری بفهمد و زندگیش از هم بپاشد، برای خاطر دخترش هم که شده سکوت نمی‌کردم. اصراری نداشتم که حتماً خانواده‌اش بفهمند، ولی اگر ماجرا به شکلی پیش می‌رفت که برملا کردن این راز ناگریز بود، مانند رعنا سکوت را انتخاب نمی‌کردم. برای این شکستن سکوت خودم را به جامعه و آیندگان مدیون می‌دانم.

قبل از دیدن فیلم، جایی خواندم که با فهمیدن اینکه متجاوز پیرمرد فرتوتی‌ست، داستان عوض می‌شود و متجاوز از سیاه به خاکستری می‌گراید و بیننده نسبت به عماد خشم می‌گیرد که نکن همچین با پیرمرد. ولی من برایم پیرمرد همان متجاوز سیاه باقی ماند، بدون هیچ ترحمی. هرچه بیشتر استغاثه کرد و هرچه بیشتر توجیه کرد، بیشتر دلم خواست بزنم پک و پوزش را یکی کنم. اگر به عماد گفتم نکن نه برای پیرمرد که برای خود عماد بود؛ که از سر خشم خودش را به دردسر بزرگتری نیاندازد، که این موجود پشیزی ارزشش را ندارد، که این بی‌همه‌چیز ارزش از دست دادن رعنا را ندارد. آن می‌کردم که رعنایم می‌خواست. اگر هم سکوت و گذشت می‌کردم نه به خاطر پیرمرد، به خاطر رعنا که دل رنجیده‌اش و بدن زخم‌خورده‌اش بیش از این متحمل درد و تنهایی نشود.

Advertisements


بیان دیدگاه

به کجا چنین شتابان؟

این خوب وصف حال دل منه!

این خوب وصف حال دل منه!

راه به راه روز 8 مارس, روز جهانی زن تبریک گفته می شود و همه گل به دست و لبخند به لب در حال دلبری از بانوان محترم هستند. به نظر می رسد این روز روزی بسیار مهم, فراگیر و مورد توجه است. چه زن چه مرد, همه از این روز خبر دارند و از مدت ها قبل عکس و پیام و سخن و شعر جمع کرده اند تا بشتابند و پیشی بگیرند برای تبریک و شعار و فغان برای حق از دست رفته زن ایرانی, زن نه, ماه بانوی سرزمین آریایی شان. چیزی که آزارم می دهد این است که این روز هم مثل نژاد پاک آریایی, مثل ولنتاین و روز عشاق ایرانی, مثل حاجی فیروز, مثل وطنم پاره تنم, مثل دریاچه ارومیه, مثل واق واق و پارس, مثل خلیج همیشه فارس . … لوث شده است. در روزگاری روز زن را تبریک می گویند که با نگاه هیزشان زن را شلاق می زنند. تبریک می گویند و لبخندی کریه به لب دارند. تبریک می گویند و برای امشب قیمت می پرسند. تبریک می گویند و از زن فقط انتظار اطاعت دارند. تبریک می گویند و برای حق طلاق هزار اما و اگر می آورند. تبریک می گویند و باور دارند که «خب مرده دیگه به یه چیزهایی حساس هه, حالا خیلی هم که مهم نیست نگو نخند ندو نپوش نمیمیری که». تبریک می گویند و باور دارند که زن باید بشورد و بسابد و بزاید و با کفن سفید برود. تبریک می گویند و معتقدند زن یک سایه سر لازم دارد. تبریک می گویند و زن را مایملکشان تلقی می کنند. تبریک می گویند و دستمزد برابر پرداخت نمی کنند/طلب نمی کنند. تبریک می گویند ولی فقط به لب های پرتز شده و موهای پلاتینی, آخر زنی که چهره و بدن داف طور نداشته باشد شایسته تبریک نیست. تبریک می گویند و جک های بلوندهای احمق را بازنشر می کنند. تبریک می گویند و کتک می زنند و ختنه می کنند. تبریک می گویند و بچه سالم که هست چه بهتر پسر باشد. تبریک می گویند و درونشان روح مستبدی زنده ست. روح همه زاییده و پرورده تفکر مردسالار و زن ستیزی ست که در کوچکترین زوایای زندگی فردی و جمعی رخنه کرده. چه بسیارند زنانی که حقشان را می دانند ولی جرات گرفتنش را ندارند. چپ و راست عکس ها و سخنان بزرگان را بازنشر می دهند و خودشان انتخاب می کنند که نگاهشان به دست مردشان باشد!!!!!!! بسیارند آنهایی که هر آنچه را در وایبر و فیس بوک تقبیح می کنند, هستند. چه بسیارند زنانی که انسان آزاده ای را می بینند و با فکر محصورشان تقبیح می کنند. بسیارند زنانی که باور دارند که همه اش زیر سر این گیس بریده هاست. باور دارند زن را همین بس که بزاید و دست مهربان همسرش را ببوسد. باور دارند که دختر خوب بلند نمی خندد. امروز ماسک روشنفکری و فمینیسم به صورت بیشتر مردم هست. همه شان هم نه ولی بیشتر آنان که داعیه برابراندیشی دارند, نیاید روزی که دامانشان را بگیرد, از هزار به قول خودشان غارنشین بدوی ترند. فکر می کنم اینان بدتر از آنهایی هستند که ماسک ندارند و می گویند همین ساز و همین راه را می خواهند. با ایشان حداقل تکلیفت معلوم است به چشم تقبیح نگاهت می کنند و اگر زن باشی تصاحبت می کنند اگر مرد باشی هم که یا مردانگی نداری یا بدبخت و خاک برسر هستی. درد ماسک دارها هستند. فکر می کنی آنچه را می گویند باور دارند. صدای حق خواهی شان بلند است ولی رفتارشان چیز دیگری ست. اعتراض که می کنی خودت را محکوم می کنند. هیچ نگویی کماکان آزارت می دهند و هستند برای گوهرپراکنی. گاهی فکر می کنم همه چیز آنقدر سریع نشر می شود که هیچ کس فرصت تامل و اندیشیدن ندارد. همه می خواهند زود تا خبر داغ است منتشرش کنند, بعدن فکر می کنند. «بعدن فکر میکنم, روی خودم کار می کنم, بعدن خودم را تصحیح می کنم, بعدن از خودم شروع می کنم, فعلن وقت تنگ است. اگر الان نفرستم از دهن می افتد». امروز دیگر همه کس همه چیز می داند و کلی مطالعات و دانش وایبری فیس بوکی ایمیلی دارد. همه چیز سطحی و اندک و دم بریده. چشم ها به تقویم است از واقعه ای جا نمانیم. دیگر از وقایع تلخ درد نمی کشیم, همدردی ها هم بی رمق و بی احساس است.


بیان دیدگاه

به احترام دخترک کوچک شجاع, ملاله

اين دختر دانش آموز بدون هيچ تشکيلات و  دبدبه کبکبه اى اين اصل را فهميد و بهش عمل کرد که فقط از راه آموزش است که مى توان به بشريت کمک کرد و آن را تعالى بخشيد. اصلى را فهميده که هنوز عزيزان مارکسيست و سوسياليست و اصولگرا و دينداران و لاييک ها و تمام ايدىولوژيست ها و تىوريسين هاى تحصيلکرده و زندان کشيده و کتاب خوانده مان حتى روخوانى نکرده اند.

 باشد که از خواب غفلت برخيزيم, دست از عقايد نخ نما برداريم و اندکى بياموزيم.


4 دیدگاه

هزار خورشید تابان

وقتی جلیل با دخترش بازی می کرد وقتی دختر رویای باسوادی و دانشگاه داشت, وقتی ننه همه اش غرغر می کرد و مهربانی جلیل به نظر بی ریا می آمد, وقتی ملا آدم خوبی بود, خوش بین شدم به خواندن داستانی متفاوت. خوش بین بودم به حضور مردی متفاوت از مردان مرسوم روزگار. کیفور بودم از خواندن کتابی از خوشبختی, هرچند فقط داستان باشد و جمله و کلمه. هر چند فقط خیال باشد. وقتی خیالش باشد انگار ته ته تهش چیزی هم برای امیدوار بودن و دل خوش کردن در دنیای واقعی وجود دارد. دختر روز تولدش رفت و خوش بینی ام را برد. رفت و جلیل محلش نگذاشت و ننه خودش را کشت و دختر کنج عزلت نشست تا شوهرش دادند. بازهم وقتی شوهرش, اسمش یادم نمی ماند, یک هفته با او به مدارا رفتار کرد, دلم خوش شد به اینکه اینبار دیگر آن مردک جدابافته, آن مهره شانس, خودش را نشان داد. باز دل خوش کردم تا روزی که مجبورش کرد روبنده ببندد, تا وقتیکه تکه پارچه ای کادو داد در ازایش رنجی جانکاه بر روحش مهر کرد.

تا اینجای داستان از تمام مردان و زنانش دست شسته ام, درست مثل مردان و زنان واقعی. درست مثل همانهایی هستند که می شناسیم. همه شان از فرط فقر و بی سوادی دو دستی باورهای نخ نما و مذهب و خرافه را چسبیده اند. اینقدر بی رحمند که به خودشان هم نیشتر می زنند. درست مثل مردمان عادی حرصت را در می آورند. باید اعتراف کنم داستان خوبی است, خیلی خوب, بدیش این است که واقعی ست. خیلی شبیه زندگی زنان امروز افغانستان و شاید بعضی جاهای وطنم است. آدمهایش اینقدر شبیهند که حرصم را در می آورند. می توانم حدس بزنم چه می شود و همان می شود, انگار نه انگار که داستان است و باید اندکی امیدواری در دلم بکارد. واقعیت های تلخ را خوب به رخم کشیده, اشکالش هم همین است.

هر کدام از آدم های داستان را می توانم بپذیرم به جز زنان جلیل را. این قسم زنان را هیچ وقت نفهمیدم. به چشمم لاشخورند انگار. چطور است نمی بینند که این بینوا هم از خودشان است, که دارند معامله اش می کنند. چطور نمی فهمند که هر بلایی که هست نیمی اش هم از ماست که بر ماست. چطور ندیدند که ننه هم زن بود و از خانه بیرونش کردند. مگر سه زن با چهار زن چه توفیری دارد؟ مگر خودشان چه تخم دو زرده ای هستند؟ چطور توانستند کودکی کم سال تر از فرزندشان را بفرستند زیر دست همچون تن لشی فقط به جرم اینکه حاصل هوسبازی مرد دیگری ست؟ چطور ندیدندخودشان را در آیینه مریم؟ حتی فکر نکردند چشم غره شان به جلیل, یعنی مختاری اگر روزی فکری شدی که ما هم بی عورتیم, ما را هم سر به نیست کنی. چطور می شود نفهمند که هر چه به ننه و مریم روا می کنند, گور خودشان است که می کنند؟! نمی فهمم چطور به جای همدردی و دفاع از یک زن آسیب دیده, خودشان می شوند بلای جانش. مگر ندیدند که مردان هر چقدر هم با هم دشمن باشند رفتارشان با زنان یکی ست. پس چرا از ننه حمایت نکردند؟ پس چرا طفلک مریم را تازیانه زدند؟ اگر قدرتی دارند و چنگی و دندانی به جلیل نشانش بدهند که دیگر بند تنبانش شل نشود. هیچ وقت این زنان را نفهمیدم.

رسیدم به صفحاتی که مریم, زنان مینی ژوپ پوش را دیده و حسرت زندگی و آزادی و دانششان را خورده و نمی دانم مریم کی و کجا عصیان می کند. آدرس دانشگاه را می داند و اندک جسارتی نشان داده که امیدوارم میکند روزی مثل خورشیدی تابان بدرخشد. هیچ دلم نمی خواهد مریم گوشه خانه امروزش بماند و بپوسد و فریادی نزند. دلم نمی خواهد مریم منفعل باشد. دوست دارم رویایش را دنبال کند. حتی شده کتک بخورد, هتک حرمت شود, از زنان ناسزا بشنود, هر بلایی خواست داستان سرش بیاورد ولی برود, دنبال آرزویش را بگیرد. برود و درس بخواند.عصیان کند. کاش داستان واقعی نماند و مریم عصیان کند. کاش