ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


بیان دیدگاه

اصل بقای خصم و عقوبت

هر وقت کسی مرگه دیکتاتور را آرزو می کنه من مخالفت میکنم و معتقدم که مرگ دیکتاتور راحتش میکنه و دل ماها خنک نمیشه. درسته که اون با یه دستور مستبدانه خیلیها رو از زندگی ساقط کرد و باعث شد که ما کنارمون کمشون بیاریم ولی مردنش عذابه روزهای زوال و افولش رو ازش می گیره. به نظرم, عذاب کشیدن از خود کرده ها برای هر انسانی بدترین و سختترین تنبیهه( انسان و یا آدم در معنای عامش که میشه یه سر و دوگوش) و هر کس روزی صد بار مرگش رو می خواد وقتی میبینه هر چی که ساخته و داشته داره ذره ذره فرو می ریزه و کاری ازش بر نمیاد, فروریختن قصر آرزوها بدترین درده. اگه دیکتاتور بمیره درد و سختیِ بی قدرت شدن و خفت و خواریش رو تحمل نمیکنه, زجرش رو نمیکشه, فقط شاید اندکی درد مرگ رو متحمل بشه, که اون درد هیچ وقت نمی تونه همسنگ دردی باشه به کلی آدم تحمیل کرده. این مرگ هم فرقی نداره که طبیعی باشه یا مریضی یا حکم جامعه, هرچند مرگ طبیعی براش بهترین مرگه و حکم جامعه بدترین, ولی در هر صورت مرگ براش فراره و خلاصی, یه لحظه درده و بعد هیچی, تمام. دو حالت داره یا به خزئبلاتی که میگه ایمان داره که خوب تو لحظه مرگ میشه حلاج و اناالحق میگه که ناحقه و زر میزنه و یا خودشم می دونه اراجیفش فقط واسه گرم کردن سر مردم بوده و چاپیدن جیبشون که خوب دیگه دنیایی بعدش نیست که بترسه و یه لحظه ست و تمام. اما زندگی تو جامعه ای که خلاف خواسته و تلاشش حالا داره رشد می کنه  و می باله, جلو میره و لحظه به لحظه بهتر میشه, آدمها می فهمند و دیگه واسه یه لقمه نون به هم نمی پرن, جامعه ای که عقل و تدبیر و راستگویی داره جای دروغ و خودپرستی رو میگیره, براش از هر زندانی کشنده تره و هر لحظه آرزوی مرگ میکنه.  من دلم میخواد دیکتاتور هوشیار و توانمند (چه عقل نداشته و چه بدنش) باشه و زوال آرزوها و مصیبت و مشکلاتی که برای مملکت درست کرده تا خودش بتونه در صدر بمونه رو ببینه, اونجوریه که از درون میشکنه, اگر درونی داشته باشه. اونجوریه که روزی صد بار مرگش رو از خدا می خواد, اگر به خدایی که مارو باش خفه کرده ایمانی داشته باشه. مخلص کلام اینکه مردن کمشه, روزی صد بار مردن کمشه, هر لحظه مردن کمشه, باید لحظه لحظه درد و رنجی رو که تحمیل کرده بکشه و با جان و روح نداشته اش حس کنه , باید به تعداد و به اندازه تک تک آدم هایی که زجر داده و زندگی هایی که پرپر کرده رنج ببره.

پی نوشت: یه روز خوب میاد اینو میدونم, فقط کاش باشم و ببینم درد میکشه, هر چند میدونم دلم خنک نمیشه

Advertisements


بیان دیدگاه

12 سال بردگی & زندگی خصوصی آقا و خانم میم

ویر اینکه این دو تا  فیلم رو با هم بنویسم ولم نکرد و نمی دونم چرا. 12 سال بردگی رو تازه دیدم و فیلم بسیار قوی و پر احساسیه. صحنه هایی داره که همراه شخصیت داستان اینقدر درد میکشی که از آدم بودن خودت بدت میادو تو دلت میگی آدم نیستم اگه بذارم این دوران تکرار شه, می پرسی از خودت که واقعن میشه؟! زنی که خودش اسیره, اسیر آداب و رسوم, اسیر اسم  و رسم شوهرش, پول شوهرش یا باباش, اسیر جامعه اش ولی اون بدتر از هر صاحبیه. به خاطر حسادت و اثبات برتری خودش همه رو خوار میکنه, چه روحی چه جسمی, همه رو آزار میده. شلاق زدن برای این زن کار راحتیه در حالیکه خودش هر لحظه روحش داره شلاق می خوره. تعجب می کنی که زنی به خاطر آزرده شدن از صدای گریه یه مادر اصلن به عاقبتی که در انتطار برده اشه فکر نمیکنه و درعین حال خودش رو مهربون می دونه که می خردشون و بهشون سخت نمی گیره ولی تنها همدردیش با یه مادر اینه که «فراموش میکنی». باورت نمیشه که بچه هاشون رو تو ناز و نعمت بزرگ می کنن ولی این بچه چند روز کنار مردی که از درخت آویزون شده بازی می کنه. چه به روز روحیات این بچه میاد؟! واقعن رنگ پوستش اینجا فرقی میکنه؟! مردهای این فیلم شاید قابل درک تر باشن چون ماله 150 سال پیشن و با گذشت این مدت هنوزم مردسالاری و خصومت مردانه دیده میشه و قابل باوره, هر چند نه تا این حد دیگه. نگاه سالومون به اسارت و بردگی نگاه تلختر و متفاوتیه. اون زندگیه آزاد رو تجربه کرده و میدونه در حین ارزشمند بودن ولی معمولیه با سختی های خودش, شاید واسه همینه که برای آزادی متفارت می جنگه و وقت آزادی برای کسی که بهش امید بسته بوده وقت میذاره و سعی میکنه لحظه های آخر با آغوشش آرومش کنه. خلاصه فیلم خوبیه

و اما زندگی خصوصی آقا و خانم میم, یه فیلم ایرانی با ساخت و بازی های متوسط و موضوعی اجتماعی. این فیلم هیچ ربطی به فیلم قبل نداره جز موضوع بردگی. به طرز دردناک و اذیت کننده و نامحسوسی آقای میم, خانم میم رو تحقیر می کنه, اسیرش کرده و سخت کنترلش می کنه. برای ماهایی که داریم این زندگی رو از بیرون می بینیم محسوسه ولی برای اون زن توی اون زندگی نامحسوسه و آروم آروم اعتماد به نفس و درک و شناختش تحلیل میره و وقتی ما این خانوم رو می بینیم که به موجودی دست و پا چلفتی و ترسو تبدیل شده, نه بلده بچه رو نگه داره نه حتی از پس خودش بر میاد. با اینکه کار میکنه و در ظاهر زنی امروزی و اجتماعیه ولی حتی جرات انتخاب لباس و جمله هاش رو در رویارویی با آدم ها نداره. مرد مدام به اونچه که زن هست, سرکوفت می زنه تا ناتوانی های خودش رو پنهان کنه. مرد مشکوکه و بددل ولی می دونه داشتن یه همسر اجتماعی به پیشرفت خودش هم کمک زیادی می کنه ولی اجتماعی بودن باید فقط یه نقاب باشه و نه بیشتر. زمانی که ذره ای باور میکنه همسرش داره تکونی میخوره, می ترسه و نمی تونه تحمل کنه و حباب زندگی ترک می خوره. ولی عصیان زن در آخر فیلم دل آدم رو خنک نمی کنه اینقدر که این خانواده ها دور و برمون رو گرفتن و با هر سرگردوندنی تو جامعه دیده میشن و ما تو قرن 21 ام داریم زندگی می کنیم و هنوزهم برای ابتدایی ترین جنبه های آدم ها فیلم میسازیم بلکه ببینن و فکر کنن.