ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


4 دیدگاه

حد آزادی کودک

نفهمیدم چطور مادرم اینکار را کرد ولی به نظر من که موفق بود، همه هم به او آفرین می گویند. من همیشه کودک، نوجوان و جوانی بودم که هر کاری به فکرم می رسید برای انجامش آزاد بودم در عین آنکه هر کاری را اجازه نداشتم بکنم و خب فرق و مرز آن کارهای اولی با آن کارهای دومی همیشه برایم واضح بود. هرچه الآن که می خواهم درباره اش بنویسم نمی فهمم مادرم چطور این مرزها را برای من تعیین کرده بود و چطور آنقدر دقیق و متناسب بود که همیشه از خواست و نیازهای من فراتر بود که من دلیلی برای چانه زنی نداشته باشم. بعضی اقوام که دوره ای با ما زندگی می کردند تاب قوانینمان را نداشتند، خانه معروف بود به سربازخانه ولی من حتی اصلا حس نمی کردم قانونی وجود دارد فقط چون همه می گفتند این خانه آداب و رسوم زیادی دارد الآن می گویم قوانینی داشت که برایم سخت نبود. قوانین در خانه ما ناگفته بود، خودم هم در وضع و لغوشان شریک بودم، در حیطه اختیارات خودم، برای اتاق خودم، لباس هایم، وقت خوابم، انتخاب دوستانم، برای برنامه ریزی درسی ام، حتی برای کارها و رفت و آمدهای خانه. قوانین متناسب سن من تغییر می کرد، حتی خودم می دانستم که تاریخ مصرف این قانون به پایان رسیده، یا از این به بعد در خانه چنین است. مادرم نمی ایستاد و انگشت اشاره اش را تکان تکان نمی داد، فقط خودش آدم مرتبی بود، چه در زمان، چه در پوشش. چه در رفتار و چه در گفتار، آرام و متین و موقر بود خب برای من هم بدیهی بود که پس باید مرتب و خوش قول و مودب باشم. هیچ وقت از مادرم ناسزا نشنیدم که حتی نثار اخبار ضد و نقیض تلویزیون کند، هیچگاه برافروخته نشد، هیچگاه داد نزد، هیچگاه حرف نامربوط را قبول نکرد، حداقل جلو چشم من اینطور بود. آنچه را هم خودش اجازه داشت انجام بدهد ولی من نه را توضیح می داد و با من حرف میزد. وقتی در مهمانی رفتار اشتباهی می کردم خودم می فهمیدم و به خانه که برمی گشتیم در اتاقم منتظر می نشستم تا مامان بیاید و حرف بزنیم. هیچ وقت سرزنش نبود فقط چرایی غلط بودن رفتارم بود. یکبار خودش گفت: «نمی خواد بری تو اتاقت بیا بیرون ولی حواست باشه فلانی از تو بزرگتره و فهمیدم که خیلی ناراحتت کرد ولی دلیل نمی شه که تو اونجوری جوابش رو بدی، خودت می دونی که کار خوبی نکردی». البته پیش آمد چند باری که پایم را از گلیمم درازتر کردم ولی با مقاومت خیلی سختی هم مواجه نشدم، در نهایت می گفت: «اجازه خواستی و من ندادم حالا دیگه تصمیم خودت و زندگی خودت، فکرهات رو بکن و تصمیمتو بگیر». یکبارش برای نرفتن به مدرسه غیرانتفاعی بود، یکبارش برای صرف تمام عیدی هایم برای مشارکتی در مدرسه بود، یکبارش برای رفاقت با یکی از بچه های پردردسر مدرسه بود، برای رد و بدل کردن نوارکاست و ویدیو در مدرسه و برای زیر نظر گرفتن پسرهای محله و پچ پچ کردن با دوستانمان بود. اخم می دیدم ولی می دانستم این اخم برای آن است که فکر نکنم خیلی بزرگ شده ام و در واقع این مادرم نیست که مخالفت می کند بلکه جامعه، مدرسه، آینده و حرف مردم است و مادرم دارد مرا از قضاوت ها یا شکست های احتمالی حفاظت می کند. خطر کردم و با ترس و لرز هم خطر کردم ولی می دانستم حتی در خطاهایم مادرم پشتیبانم است، پس وقتی سرخورده و پشیمان بودم از مادرم پنهان نکردم، آمدم و حرف زدم و چرایی شکستم را دو تایی تحلیل کردیم. درخانه قانون بود که دروغ نگوییم. قانون بود که نمی توانم نداریم. قانون بود که برای کارهایمان باهم مشورت کنیم. قانون بود نترسیم و هر وقت ترسیدیم حرف بزنیم. قانون بود نه الکی نگوییم و دیگری را قانع کنیم. مادرم حق وتو داشت البته ولی به جز چندبار انگشت شمار از حقش استفاده نکرد. آن هم بعدها فهمیدم چون نمی توانست نه الکی را توجیه کند وتو کرد و بهش حق می دهم. یکبار خودم را به در و دیوار زدم که من باید با اردوی مدرسه بروم بهشت زهرا. مادرم گفت نه، گفتم ولی من باید بروم، همه می روند و من تنها در مدرسه چه کنم؟ گفت نه! گفتم دلیل نداری و الکی می گویی نه، پس من می روم. گفت اجازه نداری به جای من امضا کنی، نه یعنی نه دیگر هم حرفی نشنوم. نزدیکی های عید بود و همه بچه های هم پایه من رفتند قبرستان، من که رضایت نامه نداشتم نرفتم و دو نفر دیگر که همان روز مریض شده بودند و فردا گفتند که تمام خرید عیدشان را دیروز خریده اند. من ماندم مدرسه و از زور بیکاری تمام شیشه های کلاسمان را برق انداختم. چند باری ناظم تپلمان را تا طبقه سوم با هن وهن کشاندم بالا که بیا پایین بچه جان می افتی، یکبار هم دعوایم کرد که با پسرهای توی خیابان حرف نزن. الآن می بینم من هم جای مادرم بودم اجازه نمی دادم بچه ام را ببرند قبرستان که قبر شهدا را یک روز تمام آب و گلاب پاشی کند و با چشم پف کرده از یک روز اردوی گریه برگردد خانه. من آنقدر آزادی داشتم که از همان اول دبستان اجازه داشتم خودم رضایت نامه و کارنامه هایم را امضا کنم و تحویل بگیرم و اینها. سال اول ثلث اول که کارنامه ام را به خودم ندادند، مادرم آمد مدرسه و نمی دانم به مدیرمان چه گفت که خود خانم مدیرمان با لبخند جلوی مادرم کارنامه ام را داد دستم. آن روز احساس می کردم بزرگ شده ام و مسئولیت سنگینی بر عهده ام است. مسئولیت اعتماد مادرم و حتی یک بار هم ناامیدش نکردم.

مطمئنم ذات من نبود، بلکه ظرافتی در رفتار و اعتماد مادرم بود که باعث میشد غرور ناشی از خیانت نکردن به مادرم ارزشمندتر از غرگی ای ناشی از قانون شکنی باشد. همین یک مورد باعث شد که دیگر قوانین هم ضمانت اجرایی داشته باشند.

در راستای پروژه حد آزادی کودک در وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده

Advertisements


بیان دیدگاه

دلم بدجور کورَ کِردَ*

می شود درخواست بدهیم روز مادربزرگ و پدربزرگ هم به تقویم اضافه کنند؟ می شود مادربزرگ ها و پدربزرگ ها همیشه بمانند ور دلمان؟دلم برای جفتشان خیلی تنگ شده. تابستان داغ تهران را بگذاری به حال خودش و بروی خانه شان و صبح مست خواب باشی. ساعت 6 آقاجون بیدار شود و برود ته حیاط دست و صورتش را بشوید و برگردد و سماور را روشن کند و چایی بگذارد و دوباره برود طبقه بالا، اتاق خودش و لباس هایش را عوض کند و بیاید برای خودش چای کمر باریک بریزد و همانطور ایستاده پای سماور و داغ داغ چایش را بریزد توی نعلبکی و قندش را خیس کند و بگذارد دهانش و تمام یک استکان چای را یکجا سر بکشد و دوباره برود حیاط و مسواک بزند و برگردد برود اتاقش کتش را بپوشد و کلاه شاپو تابستانی اش را سرش بگذارد برود بیرون تا نان تازه بگیرد. همزمان با او مامانی هم بیدار شود و تا آقاجون از حیاط برگردد رختخواب ها را جمع و لباسش را عوض کرده ست. او هم می رود تا ته حیاط و برمی گردد و جانمازش را که کله سحر خواب و بیدار برای نماز صبح پهن کرده با چادرش بهم می پیچد و به آقاجون با اشاره می فهماند که هیس بچه ها خوابند و تا بیدار نشده اند برو نان تازه بگیر. بعد تا آقاجون برود کلاهش را بردارد، مامانی هم یک چای تازه دم و خوشبو نوشیده و موهایش را شانه می زند. تو آیینه شبستان وسطی خودش را نگاه می کند و به خاله ام که خواب خواب است، می گوید یادت باشد امروز موهایم را کوتاه کنی، ریخته دور گردنم و گرما کلافه ام می کند. بساط صبحانه را پهن می کند پایین شبستان و هی می رود اتاق جلویی و می آید و هی یخچال را باز می کند و با دست پر بر می گردد سر سفره صبحانه. چندباری این مسیر را می رود و می آید. خیالش که از صبحانه راحت شد دیگر مشغول مرتب کردن خانه می شود. صدای غلغل سماور از شبستان وسطی می آید و مامانی مدام اینور و آنور می رود و مدام یک چیزی را جایی می برد یا می آورد. درها را مدام باز و بسته می کند و در کمدها چیزی را می جوید. آقا جون با بوی نان داغ وارد می شود. آقاجونم عادت ندارد نان کم بخرد، پنجاه تا نان خریده، مامانی سری تکان می دهد که این همه را کی می خورد؟ همانطور که ایستاده کنار سماور و برای خودش چای می ریزد نان ها را در پارچه ای سفید می پیچد، چندتایی را هم می گذارد توی سفره و رویش را با لبه سفره می پوشاند که تا ما بیدار می شویم خشک نشوند. نمی دانم این موقع صبح کدام مغازه از خدا بی خبر باز بوده و چیزی فروخته که این همه اینور آنورش می کند و صدای خش خش پلاستیک می آید. مامانی از اتاق جلویی به آقاجون که توی شبستان وسطی ست می گوید که آرام، بچه ها خوابند. بعد سرش را از در می آورد تو که » پاشید دیگه لنگ ظهرِ، آفتاب اومد وسط خونه، الآن اگه یکی در بزنه همتون دارید هی بدو بدو برید یه وری و یکی یکی بیایید سلام علیک، مردم که مسخره شما نیستند.» آنقدر غرق خوابیم که حال نداریم بگوییم ملت مگر خروسند که این وقت صبح آرا بیرا کرده بروند مهمانی؟! آقاجون کلاهش را همانجا یک گوشه ای می گذارد و با کت که هنوز تنش است، سماور را می آورد کنار سفره می گذارد و یک چایی دیگر در استکان کمر باریک می ریزد و بعد از استکان می ریزد توی نعبکی و بعد قندش را در چای خیس می کند و بعد همه را یک جا می نوشد. مامانی می آید می نشیند پای سفره، آقاجون یک چای برای او و یک چای برای خودش می ریزد و بازهم با همان سبک و سیاق می نوشدش. حساب چای های صبح آقاجون از دستم در رفته، چند لقمه ای صبحانه می خورند. آقا جون می پرسد «برای ناهار چیزی لازم نداری؟ من امروز یک سر می روم به زمین ها سر بزنم چند روز است باران نیامده آبیاری می خواهند ببینم کسی را پیدا می کنم؟!» مامانی غرغر می کند که «پس آن فلان فلان شده که ماهی اینقدر و محصولی آنقدر می گیرد چه میکند که باز هم تو باید بروی دنبال کارها؟ هی به تو می گویم این آدم کار بکن نیست فقط می خواهی یک پول مفت بدهی به اینها که سوارت شوند و آخرش هم هیچ نکنند. خوب همین را بده یکی که کار هم بکند. اینها تو را گیر آورده اند.» آقاجون بازهم لبخندی می زند و سری تکان می دهد و آرام می گوید «نه، آدم سالمی ست نیاز دارد، گوشت نمی خواهیم؟» باز مامانی تشر می زند که «باز نری از مش فلانی بگیری هااا، هر چه چربی ست می گذارد روی گوشت تو.» چشمهایم بسته است ولی شک ندارم که لبخندی میزند و پلک هایش را به آرامی هم می گذارد و سرش را چندباری تکان می دهد که یعنی حرص نخور، بلاخره هر کس باید یکجوری نان بخورد دیگر، می دانم چه می گویی ولی عیبی ندارد. در حالیکه نیم خیز شده با نگاه از مامانی می پرسد بازهم چای می خواهی؟ مامانی سری تکان می دهد که نه و رو به ما که مذبوهانه تلاش می کنیم بخوابیم می پرسد «بچه ها ناهار چی دوست دارید؟» من خودم را مچاله تر می کنم. خاله ام سرش را بیشتر زیر پتو می برد و مادرم بلاخره بیدار می شود. «مامان جون یک چیزی می خوریم از الآن نمی خواهد فکر ناهار باشی.» / «چی چی و یک چیزی می خوریم باید الآن بار بذارم که تا ظهر بپزد.» مامان می گوید «یک چیز آسان و دم دستی، خودت را خیلی خسته نکن» و می رود حیاط که آبی به دست و صورتش بزند. صدای شرشر آب و خوردنش به کف روشویی می آید، آقاجون شیرآب را با فشار باز کرده، خاله ام غرغر می کند که «ای بابا، یک دقیقه خواستیم بخوابیم ها» و بازهم سرش را بیشتر زیر پتو می برد. آقا جون کلاهش را بر می دارد که برود بیرون. مامانی با صدای بلندی که سعی می کند تن پایینی داشته باشد می گوید «اون استکان رو پشت و رو نذار که کسی تویش چای نخورد تا بعد همه را باهم ببرم بشورم.» آقاجون عین خیالش نیست و از در اتاق جلویی می رود بیرون. مامانی دنبالش می رود و تند تند چیزهایی می گوید که آقاجون یادش بماند و بخرد. آقاجونم حافظه خوبی دارد، هیچ وقت چیزی یادش نمی رود بخرد و همیشه هم دو سه قلم اضافه که فکر می کند مامانی یادش رفته بگوید می خرد و می آورد. مامانی یادآوری می کند که «خیار آب نزده و ریز بگیری ها، آب زده ها دو روز می گندند.» آخر مامانی جانم مگر خیار جالیزی در این خانه می ماند که بگندد؟! مامان از حیاط آمده و جایش را جمع کرده و لباسش را عوض کرده و می خواهد چای بخورد که می بیند قوری خالی ست. آقا جانم کم دم می کند که همیشه چای تازه بنوشیم. بازهم صدای آب و مامان که مشغول شستن و دم کردن چای از مامانی میپرسد «مامان خوب خوابیدی؟ عجب آفتابی اومده تو.» و بازهم صدای خش خش می آید. نمی دانم چه چیزی در آن نیم وجب فضا هست که این همه مرتبی و جابجایی نیاز دارد. قوری را می آورد و روی سماور می گذارد و می نشیند روی سکو که آفتاب یواش یواش گرمش می کند. چیزهایی از روی زمین برمی چیند و به مامانی که از آشپرخانه با دست پر آمده و دارد از در اتاق جلویی تو می آید می گوید: «بچه ها پاشدن یه جارو بزنیم خیلی خرده نان ریخته.» و من و خاله می دانیم که اگر تا چند دقیقه دیگر بیدار نشویم صدای جاروبرقی را هم باید به لالایی هایمان اضافه کنیم. مامانی می نشیند کنار سفره و مشغول کاری می شود. مامان هم برای خودش و او چای می ریزد و می گوید: «راستی از فلانی چه خبر؟ درسش تمام شد؟ بچه بهمانی امسال کنکوری ست؟ شنیدم امسال شهر چندتا رتبه تک رقمی داشته؟» تا من این کنکور لعنتی را ندهم و تمام نشود مامان ول کن هیچ کدام از پیش و پس کنکوری های صد پشت فامیل و غریبه نمی شود که نمی شود. آنها گپشان گل می اندازد و من و خاله چشماهایمان را بیشتر روی هم فشار می دهیم که بیدار نشویم. مامانم چای لیوانی می خورد برای همین یکی دو باری استکان مامانی را پر می کند. صبحانه شان خیلی وقت است تمام شده ولی مامان هنوز در آفتاب لم داده و مامانی هم تکیه اش را داده به دیوارو مشغول به روزرسانی اطلاعات مامان است. خاله همچنان مصرانه به خوابش ادامه می دهد ولی من تسلیم می شوم. در رختخوابم می نشینم و سلام می گویم. هر دو با خوش رویی نگاهم می کنند و صبح بخیر دلنشینی می گویند و روزم را می سازند. میخواهم جایم را جمع کنم که خاله ام غرغر می کند که «حالا بگذارش بعدا بالای سرم اینقدر وول نخور.» من هم بعد از همان بیرون رفتن ها و آمدن ها و اینور آنور کردن ها می نشینم پای سفره صبحانه و مامان چای لیوانی ام را می دهد دستم. ساعت را نگاه می کنم، با دلخوری دارد خودش را هل می دهد روی ساعت 9، ساعت هم نمی خواهد این لحظه ها سپری شوند. عقربه ها هم قدر خوش وقتی من را می دانند.

پی نوشت: نمی دانم چه اصراری بود که در خانه دو طبقه ای که هر طبقه هم 3 اتاق درندشت داشت ما باید در همان اتاق بین راه شبستان و ورودی می خوابیدیم و در همان اتاق باید همه اتفاق ها می افتاد. اتاق ها هم همه یک طرف حیاط بودند و بقیه قسمت های یک خانه همه آن یکی طرف حیاط

* دل که «کورَ مِکُنَ» یعنی بدجور تنگ شده است.


بیان دیدگاه

حالیته؟

از سفر برگشتم. نمی تونم بگم سفر خوبی بود یا سفر بدی. خستگی تو تنم موند و خسته تر برگشتم. تا رفتم دیدم مامانم پیر شده. خیلی برام دردناکه. می دونم که آدمها با گذشت زمان پیر میشوند و وقتی از یه سن مشخصی گذشتند حتی با سرعت بیشتری پیر میشوند. ولی وقتی برای مدتی نبودی و می رسی و می بینی اوه!! این همه نبودی و مامانت همچین سرعتی داشته!! دردت میاد. من که دردم اومد. رسیدم و دیدم چروک های صورتش بیشتر شده, اونقدر که خودجوش به فکر پاک کردنشون افتاده. چند سال پیشتر وقتی که بودم و مدام می گفتم یکمش عیب نداره, معلوم نمیشه ولی او مدام مقاومت می کرد. حالا خودش دست بکار پیدا کردن دکتر شده برای جوان شدن. یعنی خودش هم باور کرده پیر شده؟ یعنی خودش هم فهمیده؟ داغون شدم. پله ها رو آرومتر از قبل میره, از پله که میاد بالا کلی تو پاگرد می ایسته و تازه بازم نفس نفس می زنه, دیدم وسایلی به خونه اضافه شده که قبلن نبود. دیدم زودتر خسته میشه و کمتر می خوابه. به قرص هاش اضافه شده و دوز قدیمی ها رفته بالا. ملاقات های دکترش بیشتر شده, دو سه روز پیش فلان و بهمان دکتر بوده و من که برگردم می خواد فلان و بیسار دکتر رو بره. عینکاش بیشتر شده بود. حوصله اش خیلی کم شده بود, تقریبن نداشت دیگه. هی دیدم ودیدم ودیدم و هی زجر کشیدم. هی هیچی نگفتم و هی هر کاری خواست کردیم. هر جا دلش خواست رفتیم. اینقدر حالم بد بود که ترسیدم باهاش عکس یادگاری بگیرم و چشم هام لوم بده. عکس ندارم باهاش, و حالا که باز اینجام ناراحتم که چرا عکس نگرفتم. ظریفی عکسی نشونم داد و گفت آخرین عکسش با پدرشه و اینکه وقتی عکس می گرفته پدر آنقدر سالم بوده که حتی ظنش نمی برده این عکس می شه همه دارایی اش و چه خوشحال بود از عکسی که داشت. همانقدر که من نالانم از عکسی که ندارم. رمقم گرفته شد. دلم می خواست بشینم و نگاهش کنم. اونم هی از کارهاش بگه, از رفته هاش و اومده هاش و دیده هاش و شنیده هاش. گفت و فهمیدم که طاقتش طاق شده, زودرنج شده و دلش نازک. هر چیزی رو هزار بار میگه ولی اینبار صدهزار بار هم می گفت باید می شنیدم. اصلن ترسی که اومد سراغم رو دوست نداشتم. ترسیدم دفعه بعدی نباشه. همچین موجود خل مالیخولیایی هستم. ولی چه کنم که ترسیدم. تنم یخ کرد. اگر تنهایی رو بیشتر از این تاب نیاره چی؟! یهو یه حقیقت تلخ آوار شد سرم. ما نبودیم و غم نبودن ما و انتظارهای هر روزۀ دیدن ما پیرش کرده بود. ما نبودیم و تنهایی پیرش کرده بود. ما نبودیم و همه اینها تقصیر منه, همۀ پیر شدنش تقصیر منه. هر چقدر هم که من نخواسته باشم و خودش اصرار کرده باشه که من جلای وطن کنم و هر چقدر راهی نگذاشته باشه برای موندنم و هر روز و هر قدم و هر لحظه بگه که با وجود تنها بودنش خوشحاله که من جایی هستم که آرام زندگی می کنم و هر چقدر هم که بگه اگر بودم با دیدن مشکلاتم غصه هاش بیشتر بود, فرقی به حال من نداره. هیچ بهانه ای نمی تونه من رو راضی کنه که این پیر شدن طبیعیه. مامان من هیچ وقت پیر نبود. همیشه جوان بود, همیشه. کم درد نکشیده تو زندگیش ولی هر بار که سنگینی غمی رو تاب نیاورد و یک چین به جبینش افتاد من فهمیدم. من دیده ام چروک تازه رو و فهمیده ام قلب مادرم ترک برداشت. من دیده ام و می تونم تک تک چین های صورتش رو بگم که کی بود و کجا بود و چه شد که چین افتاد. دو سال نبودم و یکباره به اندازه تمام اون سال ها که جوان مونده بود, چه بسا بیشتر, پیر شده و من فهمیدم همه تقصیر منه. تمام اون چین هایی که میخواد بره و بده پاکش کنند تقصیره منه . عجیب مادریه, عجیب با من صبوره. تو راه فرودگاه بغضم ترکید و ماچ گفت که حساسیتم زیاده و باید حقایق رو ببینم که بلاخره دور گردونه و می گرده و تازه مامانم خیلی هم سرحاله و باید خوشحال باشم که اینقدر فعال و با پشتکاره. خیلی هم خوبه. من هم می دونم خیلی هم خوبه ولی اگر ما بودیم از این هم بهتر بود. من می ترسم که یکی از عکس هام بشه آخرین عکسم. عکس نمی خوام اگر قراره آخرین عکسم باشه.

همي گويم و گفته ام بارها:  تف تو روحه راه دور


3 دیدگاه

هر سال عینه همین سال

تا قبل از دو روز به عید: حالا یعنی چی؟! مگه دنیا قراره چیش عوض بشه که ملت اینجوری سر و دست می شکنن واسه عید, کلی برو بیا و هر چی بنجول تو بازاره انگار مجبورن بخرن. حالا همچین خونه رو می سابی انگار نه انگار دیروز دستمال کشیدی. ولش کن بابا, حالا بشه دو هفته دیگه آسمون به زمین میاد. بذار خلوت شه بعد الان واسه خرید وقت خوبی نیست….

دو روز مونده به عید: نه بابا کی سفره میندازه. من که حالش رو ندارم. بی خیال حالا چند دقیقه قبلش چهار تا ظرف میذاریم دیگه این همه برو بیا نداره که. سخت می گیری هااا؟!

یه روز به عید: حالا یعنی همه چی داریم واسه عید؟ نداشتیم هم مهم نیست مهم اینه که همه کنار هم باشیم. هر چی داشتیم میذاریم تو سفره بلاخره 7 تا سین که تو خونه داریم.

شب عید: الان باید غذای شب عید رو بخوریم و فردا هم قورمه سبزی هه. این رسمه, من این رسم رو دوست دارم. ما که می خوایم یه چیزی بخوریم خوب چه فرقی می کنه بذار اونیکه هر سال می خوریم بخوریم. حالا فردا چی بپوشم واسه سفره؟ پاشم اینجا رو تمیز کنم. نه ممنون ما روز عید می خوایم خونه خودمون باشیم. اونوقت تا آخر سال رو سرتون آواریم هاااا 🙂 نه امشب واسه فردا کلی کار دارم, هیچ کاری نکردم. همه کارام مونده. باید کتابخونه رو تمیر کنم. نه خاک گرفته  باید تمیرش کنم وگرنه تا یک سال به کتاب دست نمی زنیم.

 

ساعت شماری معکوس تا سال تحویل: اه پارسال هم ظرف واسه سیب و سیر نداشتم, گفتم بخرم هااا, واییی وقت ندارم. کی برم حموم, آآآخخخخخ لاک نزدم. وایسا لاکم خشک شه خودم نون پنیر رو آماده میکنم. عیب نداره سبزه نداریم, یکم سبزه خوردن می ذاریم جاش. آبببببب بدو بدو ساعت بابا رو هم بیار. یه دقیقه حرف نزن  تمرکز کنم چیزی از سفره جا نمونده باشه. انگولک نکن تا عید بشه. دست نزن دیگه. واااایییییییی بدو بدو. پاشو لباساتو عوض کن. موهام خوبه؟ دوربین رو آوردی؟ شارژ داره؟ سکه ها رو شمردی به تعداد باشه؟ کبریت کوووو, روشنشون کن دیگه الان سال تحویل میشه. بدووووو خیلی لوسی, اذیت نکن, بدوووووووو

 

1 دقیقه آخر سال: نفسم بند میره. دست ماچ رو محکم می گیرم و بی حرکت, زل می زنم به تلویزیون چشمام پر اشک میشه, نفسام به شماره می افته و از 6 لحظه مونده تمام زندگیم میاد جلو چشمم, هر کی که دوستش دارم و نیست کنارم, اونایی که دیگه بینمون نیستن و عمری دلتنگشون هستم, همه خوبی هام و بدیهام, همه چیزه همه چیز یادم میاد و می گرده تو کله ام و درست لحظه آخره که می فهمم از خودم راضی ام یا نه, و بوووووووم

1 لحظه بعد از سال تحویل: دارم آروم اشک می ریزم و ماچ رو بغل می گیرم. واسه همه تو دلم آرزو می کنم  و فقط خودم می دونم که اون اشکم اشک شوقه چون لحظه آخر فهمیدم که سر جمع از خودم راضیم یا اون اشک از عصبانیت از دست خودمه. درست اون لحظه ست که هر سال من با تمام خودم بی تعارف میشم. درست همون لحظه.

و این داستان هر سال بی کم و کاست تکرار میشه ( وقتی ماچ هم نبود همین بود فقط به غرغرهام سر کسای دیگه ای بود) و هیچ وقت درست نمیشم. همیشه ثانیه های آخره که می فهمم سال تحویل برام مهمه و باید براش آماده باشم..


بیان دیدگاه

لطفن کسی ناغافل نرود

نگاهی به دور و برش کرد و آه بلندی کشید. شونه هاش رو بالا انداخت و بعد از اینکه چشماش رو به قصد از کاسه درآوردن مالید بلند شد. خمیازه ای کشید و بدنش رو کش و قوصی داد و  سلانه سلانه وسایلش از روی میز ریخت تو کیفش. سر صبر همه رو توی کیف جابجا کرد که مثلن یادش بمونه هر کدوم کجاست. خودش به خودش خنده اش گرفت, وقت نیاز که برسه یکیشون اونجایی که الان گذاشتتشون نیستند. اینم عادتی بود دیگه, مثل بقیه عادت هاش مفید؟ بدردنخور؟ مگه فرقی هم میکرد؟ عادتی بود مثل بقیه عادت ها و چیزها. همه چی سر جای خودش بود به جز آدم ها. اونا خودشون یه روز انتخاب کردن که سر جای خودشون نباشن. یه روزگاری خیلی جنگیده بود و خواسته بود که آدمها رو هم مثل عادت ها و وسایلش سر جاشون نگه داره ولی نشد. وسایل بی جان مدام بهم میریزن و هیچ چیز سر جاش نیست, چه توقعی هست از آدما؟! یه روز به خودش اومد که چسبیده بود به عادت هاش به جای آدمها, خیلی هم بدش نیومده بود, حداقل اینا دست خودش بودن. سر خود نمی رفتن, نمی مردن.  دیگه هر کس می گفت خداحافظ. دستش رو می برد جلو و می گفت مواظب خودت باش. همین. نمی گفت تا بعد, نمی گفت می بینمت, نمی گفت به امید دیدار, نمی گفت دلم تنگ میشه برات, گفتنش چه فایده داره, اون که میره بهرحال؟! فقط مواظب خودت باش. کیفش رو انداخت رو کولش و قوز کرد و رفت سمت در خروجی. شک کرد. قیافه اش رفت تو هم. فکر کرد کلید رو برداشتم؟ برنداشتم؟ دوباره برگشت سمت میزش و کیف و میز رو وارسی کرد. کلید سر جاش بود مثل همیشه و اون شک کرده بود مثل همیشه. خیره شد به میز همکارش که درهم برهم رها شده بود و رفت تو فکر. داشت حافظه اش رو برای بهم ریخته بودن میز کارش زیر و رو می کرد. همیشه هم میزش مرتب نبوده. یه دفعه, یه دفعه, یه دفعه. اون یه بار لعنتی, باز یادش اومد. اخماش رفت تو هم و چشماش تنگ شد. انگار که غرق شد.

اون وقتا مبایل داشت. زنگ خورد, فرض برداشت, اسم پ رو که دید کیفی کرد و واسه یه بعد از ظهر پرچونه دلش رو صابون زد. همینطور که کافی شاپ ها رو تو مغزش بالا پایین می کرد, واسه یه گپ طولانی سلام گفت. صدایی که از گوشی می اومد صدایی نبود که بخواد بره بگرده, نگران بود, هول بود, دودل بود, من من می کرد. دلش هری ریخت. فرصت نکرد تصور کنه چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه. اتفاق خودش رو کوباند تو کله اش. پ گفت که خودش رو برسونه بیمارستان. تنها کسش تصادف کرده بود. یخ کرد, دنیا چرخید دور سرش, ها؟ چی شده؟ کی؟ ها؟ تمام تنش می لرزید. نفهمید چجوری از شرکت زد بیرون, میز و کار و همه چی رو ول کرد و دوید. نفهمید پله ها رو چجوری دو تا سه تا یکی پایین اومده بود, ولی چرا فکرش به آسانسور نرسیده بود؟ دویده بود تو خیابون واسه همه ماشینا دست گرفته بود که نگه دارن. حتی به فکرش نرسید که آژانس بگیره و تو مدتی که آژانس میرسه میزش رو مرتب کنه. نه وقت نداشت واسه آژانس صبر کنه. گوشیش دوباره نشون میداد پ داره زنگ می زنه, نمی خواست جواب بده, نمی خواست اوضاع از این بدتر بشه. ولی جواب داد: آهههه, باشه, ولی کلیدم رو برنداشتم, کیفم رو جا گذاشتم شرکت, مخم کار نمی کنه, حالش چطوره؟ نفسش؟! نفسش گرمه؟! فقط کیف پولم دستمه, نه خودم یه کاریش می کنم, همسایه ها شاید کلید داشته باشند, باشه, و قطع کرده بود. نمی دونست چرا تنها چیزی که به ذهنش رسیده کیف پول بود, بازم شانس آورده این رو برداشته بود. نمی تونست مسیریابی کنه و نزدیک ترین راه به خونه رو پیدا کنه, کاش یکی بود که بلد بود همه کارا رو درست انجام بده. کاش مجبور نبود فکر کنه. کاش اون الان نفساش به شماره افتاده بود و … ولی دلش نیومد این همه غم و غصه رو «همه کس» تحمل کنه. دلش نیومد ولی کاش خودشم مجبور نبود تحمل کنه. نه اصن نباید این اتفاق می افتاد. هر ترمز تاکسی براش مدت زیادی می گذشت. از ترافیک کلافه شد, باید می دوید, اگه خودش می دوید حتمن زودتر می رسید. چشمش به موتوری افتاد که از کنار پنجره تاکسی رد شد. پیاده شد و دوید دنبالش. واسه اولین و آخرین بار موتور سوار شد.  به موتوری گفته بود من رو فقط برسون به این آدرس و بعدش بیمارستان. فقط همین و سریع. دیگه اصلن نفهمید از کجا و چه مسیری رسوندش خونه, در را شکست و بیمه و شناسنامه و هر کوفتی که به ذهنش رسید, برداشت و خودش رو رسوند بیمارستان. ورودی بیمارستان هر چی گشت پ رو ندید, شاید تو منتظره! پرسون پرسون رسید به بخش, رو یه صندلی انتظار دختر خسته ای که سرش پایین افتاده بود و داشت به موبایلش نگاه می کرد, نشسته بود. روسریش با اینکه خونی بود ولی معلوم بود شبیه روسری پ است. نزدیکش رفت, خودش بود, پ بود, زخمی و آش و لاش, چرا بستری نشده بود؟ چرا پانسمانش نکرده بودند؟ چرا زخماش رو کسی نشسته بود؟ محال بود اینقدر سریع رسیده باشه. پ گریه کرده بود ولی الان صورتش پر از خشم بود. یعنی دیر رسیده بود و آب از سر گذشته؟! بیمارستان پ رو پذیرش نکرده بود, پلیس سر صحنه تصادف سین جیمش کرده بود که چرا با یه مرد غریبه بوده؟ به چکمه , روسری و مانتوی کوتاهش گیر داده بود و منکراتی شده بوده, فقط چون همه کس بیهوش بوده گذاشتن همراهش بیاد بیمارستان و تماس بگیره, پ باید می رفت پزشک قانونی. باورش نمیشد. مگه ممکنه؟! آخه به اونا چه ربطی داره, همه کسه منه دوست منه زندگی منه, به اونا چه. کارشون چیز دیگه ست. پلیس راهنمایی رانندگی اند نه منکراتی که! عصبانی بود. همه کس بیهوش معلوم نبود تو کدوم اتاقه, از یه طرف هم پ اینجوری خونین رها شده بود به خاطر نیم متر پارچه. از شدت غیض صداش می لرزید. داغ شده بود. می خواست همه رو خفه کنه, این پرستارها که خودشون زن بودن, اونا هم که پاشون رو بذارن بیرون بیمارستان باید با همینها درگیر بشن پس چرا به داد پ نرسیده بودن. داشت سر پرستار داد می زد که یه پرستار دیگه از ته راه رو داد زد همراه همه کس. منجمد شد, تکون خوردن یادش رفت, چشمهاش رو بست و نفس عمیقی کشید و به پ نگاه کرد, الان کجاست؟ بغض پ ترکید. روش رو برگردوند ولی بدنش می لرزید, داشتم خودم رو راضی میکردم که بهت زنگ بزنم بگم نیای, بگم آروم بیای, بگم نیا. یعنی چی, چرا نیاد, مگه چه چیزی تو این نیم ساعت تغییر کرده بود؟ همه جا دور سرش می چرخید, دل و روده اش بهم می پیچید, چشماش جایی رو نمی دید. نمی شنید. صدای همه کس از دور شنیده می شد, داشت حرف میزد, داشت صداش می کرد. می خواست دستهاش رو دور کمرش حلقه کنه و ببوستش. می خواست باهم برن بیرون, می خواست بگه …. نفهمید چی گفت, صدا پ نگذاشت  که بفهمه, رفته بودیم واست کادو بخره. گفت خیلی پیش از این باید کادو خریدن رو یاد می گرفته ولی دیگه از امسال باید به جای دو نفر برات کادو بگیره, دیگه نمی خواست خودت بهش بگی. برگشت کادوت رو نگاه کرد که نفهمیدیم چی رفت زیر چرخ و چپ کردیم. دستش رو کشید به شکمش, کادو از این قشنگتر هم مگه هست؟!


بیان دیدگاه

تو

دلتنگی هام رو نه به باد میگم که دنیا رو جار بزنه,

نه به بارون میگم که بشوره ببره,

نه به قاصدک میگم و نه به برگ خزون

فقط تو گوش تو زمزمه میکنم که امن ترین جای دنیاست واسه درد دل های دل تنگم