ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


3 دیدگاه

معجزه عکس

من زیاد عکس نگاه می کنم و حتی زیاد عکس می گیرم. تارترین و بیخودترین عکس ها را هم نمی توانم دور بیاندازم. گاهی به دورانی که عکس چاپ می کردیم غبطه می خورم. البته که عکس چاپی خیلی قشنگتر و ماندنی تر و لمس شدنی تر از عکس فایلی است. ولی دلیل من در آن هنگام برای حسرت چیز دیگریست، اگر عکس ها هنوز هم چاپی بود چون پول چاپش را داده بودی حتی اگر عکس خراب بود یا تار بود یا زشت افتاده بودی, هیچ وقت دورش نمی انداختی، بلاخره بالایش پول داده ای و شاید روزی به کاری بیاید. شاید روزی تکنولوژی بتواند تاری را از آن بزداید، به همین امید نگهش می داشتی و قبلش هم که پیه نداشتن جا را به تن مالیده بودی و همیشه یک چمدان یا کیف سامسونت بابا را برای عکس ها کنار گذاشته بودی. ولی حالا که عکس ها دیجیتالی ست نمی شود چنین کرد. سر 2مگابایت جای خالی خست به خرج می دهی و با کلیک های بی رحمانه هر چه عکس تار و بدافتاده و تکراری و چه و چه را پاک می کنی. البته خب بی پرواتر هم عکس میگیری و دیگر 36 تا عکس نیست که از عید شروع شود و تا تولدت که نیمه سال است دوام بیاورد. حالا می توانی هر روز 360عکس ذخیره کنی. با این حال هنوز هم عکس ها برایم مثل قبل عزیزند. بار اول که از مملکت خارج شدم هیچ با خودم بر نداشتم به جز یک ترابایت عکس :). تازه فرصت نکردم عکس های پیش از دیجیتال را اسکن کنم و با خود بیاورم. الغرض آنکه این چند روز نشسته ام به رفت و روب این یک ترا عکس، ترسیدم نکند زبانم لال حافظه بیرونی متحرکم بسوزد و من بمانم بی یادگاری ویک دل داغدیده. با یک حساب سر انگشتی رسیدم به تعداد 20-30 دیسک خیلی فشرده (دی وی دی) که خب البته بیشتر از زیاد بود. در نتیجه چاقوی جراحی به دست گرفتم ولی نمی شود که نمی شود. برای مثال از یک مهمانی حدود 100عکس داریم که همه اش در حال رقص ست و نه تنها دیگران تکان های شدید به خود می داده اند که عکاس هم در دست اندازخودش افتاده بوده و دیگر می توانید وضعیت صاف و صوفی عکس ها را برآورد کنید. تازه از همان ها فیلم هم داریم با یک دوربین دیگر. ولی من دستم به پاک کردن نمی رود. هی می بینم و یادم می آید که آن موقع که شاتر را می فشردم فلانی در گوشم چه گفت و بهمانی چه کرد و دلم قنج می رود برای خنده هایمان و دوستی هایمان. هی آخی آخی می کنم، هی می گویم عجب روزی بود به به، هی می گویم حالا این یکی را که یادم است چه شده نگه می دارم بعدی را پاک می کنم ولی لامصب داستان بعدی هم خنده دار و فراموش نشدنی ست. دلم تنگ می شود و دو سه تایی را جایی دیگر ذخیره می کنم که برای آنها که در خاطره ام شریکند بفرستم و یادی تازه کنیم. دستم را می زنم زیر چانه ام و می روم در آن دورها و شاید نه خیلی دور ها، شاید 5-6 سال پیش. گاهی هم از دست آنکه در عکس بغلش گرفته ام کفری میشوم. نامرد است، بی معرفت است، ببین چه خوشیم باهم، چرا از دیده اش که رفتم از دلش هم خطم زد. شاید هم خطم نزده و درگیر مشکلات روزمره است. شاید بد نباشد من یادی ازش بکنم و احوالی ازش یپرسم، هیچ هم به رویش نمی آورم که بی معرفت کجایی تو؟! صد بار سراغت راگرفتم تو نیستی که حتی جوابم را بدهی، نه بابا ول کن چکاریست. بروم بگویم که باز هم جواب ندهد و بیشتر حرصم بگیرد؟ خب، جواب ندهد من که یادش بوده ام، من که حس و حالم را صرفش کردم، بگذار او هم بداند گوشه ای از این دنیا دلی برایش تنگ شده، شاید می خواهد حرفی بزنیم و رویش نمی شود، بگذار من پیش قدم شوم. یک عکس دیگر هم کنار قبلی اضافه می کنم برایش بفرستم. با خودم می گویم چه بهش بگویم که هم حالیش شود جوابم را نداده و خیلی خر است هم نرنجد و بداند بازهم شوخی ام گرفته. به خودم که می آیم روی همان چند عکس دو ساعتی ست مچل شده ام و هی بالا پایینشان می کنم. ولی چه فایده بازهم روی یک لوح خیلی فشرده جا نمی شوند و باید دل از چندتایی بکنم. بیشتر که عکس ها را نگاه می کنم و دلتنگی ام که کمتر می شود، می توانم از بعضی هاشان دل بکنم. به خودم فرصت دو دلی نمی دهم شیفت +پاک می کنم که بعدتر نروم و دوباره برشان نگردانم و جای دیگری نگه ندارمشان که بازهم دل کندن ازشان سختتر شود.

چشم هایم از بس به مانیتور زل زده ام خشک شده، همینطور که می مالمشان به این فکر می کنم که چطور بعضی می توانند بی معرفت باشند، چطور بعضی ها می توانند دروغ بگویند، چطور می توانند نارو بزنند؟! سال ها بعد که برمی گردند و عکس های گذشته شان را می بینند یادشان هست که در فلان عکس فلانی را به دروغ بوسیده اند در حالیکه دلشان برای یکی دیگر از مهمان ها می تپیده؟ یادشان هست در مهمانی تولد عشقشان، نگاهشان با دیگری هزار حرف نگفته زده؟ یادشان هست چه جفایی در حق همینی که اینگونه با محبت در آغوشش گرفته اند، روا داشته اند؟ یادشان هست که فردای عکس چه کلاهی بر سر رفیقشان گذاشته اند، چه فحش ها نثارش کرده اند و چگونه از کنار رفاقتشان به خاطر پول و مقام گذشته اند؟ اینها چطور می توانند به عکس هایشان نگاه کنند؟ اصلاً شاید هیچ عکسی نگه نمی دارند؟! خودم با بعضی عکس ها به فکر می افتم که رفتارها و اتفاق ها چطور سلسله وار پشت هم آمدند و روابط را تغییر دادند. می بینم که برای یکی بیشتر تلاش کردم تا نگهش دارم و برای یکی نه، رهایش کردم برود که شاید هر دو این چنین راحتتر بودیم. عکس هایی هم هستند که باز دیدنشان دردی را در دلم زنده می کند که خیلی تحمل کردم و خیلی زخم خوردم تا فراموشش کردم یا با موضوع کنار آمدم، عکس هایی که آدم هایی درشان می خندند که دیگر در زندگی ام نیستند، گاهی آزردند و رفتند، گاهی هم مسالمت آمیز نخواستند که باشند. عکس هایی که از آدمهایش بدترین دروغ ها را شنیدم، عکس هایی که در حلقه نامردمان  گرفتارم و با دیدنش آه از نهادم برمی آید که ببین چه دلخوش بودم به اویی که هیچ بویی از وفا نبرده بود ولی هر چه هست در هیچ عکسی، به جرأت می گویم، در هیچ عکسی نیست که در کنار کسی با ژستی متظاهر ایستاده باشم و هیچ عکسی نیست که با دیدنش تاسف بخورم که ایکاش اینگونه نبودم. از عکس هایم مشهود است با فلانی رفیق بوده ام، با فلانی سر سنگین و با یکی دیگر خیلی رسمی. به خودم مغرور می شوم که اگر جفا دیده ام و رنج کشیده ام، در عوض همیشه با خودم و دیگران صادق بوده ام. حتی این عکس ها را هم دوست دارم. دوستشان دارم هم به خاطر خودم که آنی هستم که می خواستم باشم و صادقانه می خندم و هم به خاطر سیمرغی که می بینم از خاکستر هزار درد برخواسته و هنوز عشق می ورزد و هنوز به وفا و محبت و صدق و شرف ایمان راسخ دارد.

پی نوشت: خودشیفتگی ام را بر من ببخشایید ولی باید با خودم و شما صادق باشم

Advertisements


بیان دیدگاه

کاش می شد نمیرم و از در بیاید و نوروزی این چنین را با چشم جان ببینم

سالی، نوروز

بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،

‌جنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب

بی گردش ِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه

سالی، نوروز

بی‌گندم ِ سبز و سفره می‌آید،

بی‌پیغام ِ خموش ِ ماهی از تُنگ ِ بلور

بی‌رقص ِ عفیف ِ شعله در مردنگی.

سالی، نوروز

همراه به درکوبی مردانی

سنگینی‌ بار ِ سال‌هاشان بر دوش:

تا لاله‌ی سوخته به یاد آرد باز

نام ِ ممنوع‌اش را

وتاقچه گناه

دیگربار

با احساس ِ کتاب‌های ممنوع

تقدیس شود.

در معبر ِ قتل ِ عام

شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.

دروازه‌های بسته

به ناگاه

فراز خواهدشد

دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد

لبان فراموشی به خنده باز خواهدشد

وبهار

درمعبری از غریو

تاشهر خسته

پیش باز خواهدشد

سالی، 

آری

بی گاهان

نوروز

چنین آغاز خواهدشد.

شاملو


بیان دیدگاه

حالیته؟

از سفر برگشتم. نمی تونم بگم سفر خوبی بود یا سفر بدی. خستگی تو تنم موند و خسته تر برگشتم. تا رفتم دیدم مامانم پیر شده. خیلی برام دردناکه. می دونم که آدمها با گذشت زمان پیر میشوند و وقتی از یه سن مشخصی گذشتند حتی با سرعت بیشتری پیر میشوند. ولی وقتی برای مدتی نبودی و می رسی و می بینی اوه!! این همه نبودی و مامانت همچین سرعتی داشته!! دردت میاد. من که دردم اومد. رسیدم و دیدم چروک های صورتش بیشتر شده, اونقدر که خودجوش به فکر پاک کردنشون افتاده. چند سال پیشتر وقتی که بودم و مدام می گفتم یکمش عیب نداره, معلوم نمیشه ولی او مدام مقاومت می کرد. حالا خودش دست بکار پیدا کردن دکتر شده برای جوان شدن. یعنی خودش هم باور کرده پیر شده؟ یعنی خودش هم فهمیده؟ داغون شدم. پله ها رو آرومتر از قبل میره, از پله که میاد بالا کلی تو پاگرد می ایسته و تازه بازم نفس نفس می زنه, دیدم وسایلی به خونه اضافه شده که قبلن نبود. دیدم زودتر خسته میشه و کمتر می خوابه. به قرص هاش اضافه شده و دوز قدیمی ها رفته بالا. ملاقات های دکترش بیشتر شده, دو سه روز پیش فلان و بهمان دکتر بوده و من که برگردم می خواد فلان و بیسار دکتر رو بره. عینکاش بیشتر شده بود. حوصله اش خیلی کم شده بود, تقریبن نداشت دیگه. هی دیدم ودیدم ودیدم و هی زجر کشیدم. هی هیچی نگفتم و هی هر کاری خواست کردیم. هر جا دلش خواست رفتیم. اینقدر حالم بد بود که ترسیدم باهاش عکس یادگاری بگیرم و چشم هام لوم بده. عکس ندارم باهاش, و حالا که باز اینجام ناراحتم که چرا عکس نگرفتم. ظریفی عکسی نشونم داد و گفت آخرین عکسش با پدرشه و اینکه وقتی عکس می گرفته پدر آنقدر سالم بوده که حتی ظنش نمی برده این عکس می شه همه دارایی اش و چه خوشحال بود از عکسی که داشت. همانقدر که من نالانم از عکسی که ندارم. رمقم گرفته شد. دلم می خواست بشینم و نگاهش کنم. اونم هی از کارهاش بگه, از رفته هاش و اومده هاش و دیده هاش و شنیده هاش. گفت و فهمیدم که طاقتش طاق شده, زودرنج شده و دلش نازک. هر چیزی رو هزار بار میگه ولی اینبار صدهزار بار هم می گفت باید می شنیدم. اصلن ترسی که اومد سراغم رو دوست نداشتم. ترسیدم دفعه بعدی نباشه. همچین موجود خل مالیخولیایی هستم. ولی چه کنم که ترسیدم. تنم یخ کرد. اگر تنهایی رو بیشتر از این تاب نیاره چی؟! یهو یه حقیقت تلخ آوار شد سرم. ما نبودیم و غم نبودن ما و انتظارهای هر روزۀ دیدن ما پیرش کرده بود. ما نبودیم و تنهایی پیرش کرده بود. ما نبودیم و همه اینها تقصیر منه, همۀ پیر شدنش تقصیر منه. هر چقدر هم که من نخواسته باشم و خودش اصرار کرده باشه که من جلای وطن کنم و هر چقدر راهی نگذاشته باشه برای موندنم و هر روز و هر قدم و هر لحظه بگه که با وجود تنها بودنش خوشحاله که من جایی هستم که آرام زندگی می کنم و هر چقدر هم که بگه اگر بودم با دیدن مشکلاتم غصه هاش بیشتر بود, فرقی به حال من نداره. هیچ بهانه ای نمی تونه من رو راضی کنه که این پیر شدن طبیعیه. مامان من هیچ وقت پیر نبود. همیشه جوان بود, همیشه. کم درد نکشیده تو زندگیش ولی هر بار که سنگینی غمی رو تاب نیاورد و یک چین به جبینش افتاد من فهمیدم. من دیده ام چروک تازه رو و فهمیده ام قلب مادرم ترک برداشت. من دیده ام و می تونم تک تک چین های صورتش رو بگم که کی بود و کجا بود و چه شد که چین افتاد. دو سال نبودم و یکباره به اندازه تمام اون سال ها که جوان مونده بود, چه بسا بیشتر, پیر شده و من فهمیدم همه تقصیر منه. تمام اون چین هایی که میخواد بره و بده پاکش کنند تقصیره منه . عجیب مادریه, عجیب با من صبوره. تو راه فرودگاه بغضم ترکید و ماچ گفت که حساسیتم زیاده و باید حقایق رو ببینم که بلاخره دور گردونه و می گرده و تازه مامانم خیلی هم سرحاله و باید خوشحال باشم که اینقدر فعال و با پشتکاره. خیلی هم خوبه. من هم می دونم خیلی هم خوبه ولی اگر ما بودیم از این هم بهتر بود. من می ترسم که یکی از عکس هام بشه آخرین عکسم. عکس نمی خوام اگر قراره آخرین عکسم باشه.

همي گويم و گفته ام بارها:  تف تو روحه راه دور


3 دیدگاه

نام من امید است

جاتون خالی برلین بودیم. به نظر من شهر خیلی خاصی نبود. شایدم انتظار من ازش زیاد بود. شایدم وقت خوبی واسه سفر نبود. کلن حال و حوصله لذت بردن از زیبایی ها و ساختمون ها و درو و برم رو نداشتم. بیشتر دلم می خواست یه جا بشینم و ولوشم و از زیبایی های دم دستم لذت ببرم تا برم شهر جدیدی رو زیر پا بذارم و کوچه پس کوچه هاش رو بالا و پایین برم. ولی دیگه به دوستامون قول داده بودیم و باید می رفتیم. اگه به من بود که می پیچوندم ولی خوب یه بنده خدایی داشت از سرزمین های یخ زده به امید دیدن دو تا هم کلام میومد تا نفسی باز کنه, حقش نبود بی خیالش شم, تازه بلیط هم خریده بودیم و هیچ جوری نمیشد نه تو کار آورد. روی هم رفته شهر خوشگل و خوبی بود به نوبه خودش. خیلی راه رفتیم. از دیوارش و چارلی چک پوینت و ایستگاه ها و خط های قطارش و باغ وحش بسیار بسیار بزرگ و زیباش شاید بعدن گفتم. ولی جایی که هنوزم من رو درگیر خودش کرده موزه یهودی ها ست.

به نظرم یه موزه بدون نقصه و هر آنچه رو که هدفش بوده تو ذهن تماشاگرش هک می کنه. قراره این موزه به تماشاگرش بفهمونه که کشتن یهودی ها کار خیلی خیلی بدی بوده و چقدر یهودی های طفلکی سختی کشیده هستند که هرکاری هم که تو دنیا می کنند تلافی اون کشتارشون نمیشه و باید اعتراف کنم که بازدیدکننده رو خر فهم می کنه. از هیچ امکانی هم فروگذار نکرده, چه فضای بیرونی, چه داخلی, چه نما و حتی در و دیوار و گل و باغچه. ساختمان موزه هیچ فضای مربعی نداره, تمام مسیرها زیگ زاگ هستند (به گفته سازنده هدفش بازسازی و ملموس کردن سرگردانی این قوم بوده). فضاهایی خالی تو دیوار ایجاد شدند که قراره یادواره یهودی های کشته شده و نماد فقدانشون باشد. نمای بیرونی ساختمان اصلی موزه ورق های آهنی پرچ شده ای هستند که کوره رو تداعی می کنند و تنها جایی که شاید بهت فرصت بده که یه نفسی بکشی و از فشار موزه فارغ بشی سقف بلند کافه اش هست و فضای باز سبز و دل انگیز و زیبای بیرونش با درختان سیب که تو این فصل سال شکوفه های صورتیش آدم رو روانی می کنند. موزه از سه بخش کلی تشکیل شده: کوچ اجباری یهودی ها , هولوکاست و اتحاد دوبارشون از سراسر جهان.

بخش اول با توضیح عکس ها و سفال ها و صنایع دستی زنان یهود و اینکه کی وارد اجتماع شدند و چه کردند و چه ساختند و اینها شروع میشه. اولش ناامیدت میکنه که, ای بابا  بهتر از اینا رو تو خرابه های شوش پیدا کردیم ماله 3000 سال پیش, اینا که خونه پرش 250 سال پیش بوده ولی باید تحمل کنی و بری جلو تا اون مسیر برسوندت به باغی که تنها جای مربع شکل اون ساختمون هه, با زمین شیب دار و ستون های نزدیک به هم بلند که بالاشون درخت زیتون روسی کاشته شده و از پایین معلومه ولی بهش دسترسی نیست. از اینجا به بعد دیگه موزه می گیردت و غرق میشی تو اون چیزی که سازنده می خواد. بین ستون ها راه می ری, شیب زمین تعادلت رو بهم می زنه و نمی تونی درست راه بری. هر طرف رو نگاه می کنی فضای بازه ولی واسه رها شدن از اون مربع نمی تونی تند راه بری و رسیدن به آخر اون ستون ها خیلی دور و دیر به نظر میاد. بالا رو که نگاه می کنی زندگی در جریانه ولی تو دستت بهش نمی رسه و شیب زمین باز هم تعادلت رو بهم می زنه. این آخر مسیر اوله و در این باغ یهودها رو باید احساس کنی که از خونه خودشون رانده شدن و تو دنیایی که همه جاش آزادی هست و زندگی موج میزنه, راحت می تونند همه جاش بروند و به زندگی چنگ بندازند ولی این خونه خونه من نیست. به خودم گفتم آیا این احساس برام جدیده؟ جدید نبود, احساسی بود کهنه که هر بار دلم تنگ میشه و خودم رو تو محیطی می بینم که با همه خوبی هاش من براش یه مهاجرم, یه غریبه ام و هر بار که به دلیل مهاجرتم فکر می کنم پررنگ میشه و قوی تر از قبل به دیوار قلبم می کوبه.

مسیر دوم عکس ها و یادگاری های دوران فرار بود و نامه هایی که نوشته شده و عکس هایی که به یادگار موندند و توضیح و حرف و خاطره. آخر این مسیر میرسه به یه سوله خیلی بلند و مخوف که در سنگینی داره و توش هیچی نیست جز تاریکی. سقفی خیلی خیلی بلند و چند روزنه کوچک بالاش که تمام نور اون تو رو تامین می کنه و صدای آدم های پشت در که مشغول بازدید موزه هستند و صدای تو بیرون نمیره ولی صدای اونا میاد تو و این سوله یا سلول هم باید برای تو تداعی کننده برزخی باشه که یهودی ها توش گیر کرده بودند و ترسی که اون دوران داشتند رو باید بهت القا کنه, اینکه اون دوران خیلی ترسناک و سخت بوده و باید ساکت می موندند وگرنه کشته می شدند و همینطور حسی بهت می داد که انگار تو کوره ای و منتظری که هر آن روشن بشه و بسوزی. تمام مدت بلندی و سنگینی دیوارها رو حس می کردم و صدایی مدام تو سرم تکرار می کرد که خوب اونا به شکلی من هم به شکل دیگه ای, چرا من به رسمیت شناخته نشدم!؟ یه قسمت دیگه هم داره مسیر هولوکاست که می بردت به یه سالن که با صورتک های فلزی فرش شده. صورت ها اندازه ها و ضخامت و ریخت متفاوت دارند و وقتی روشون راه میری تلق تولوق زیادی راه می اندازند. قراره از راه رفتن روی این صورتک ها احساس ندامت کنی و دیگر یهودی دیگری را چون برگ درخت به زمین نریزی و صدای زجه و ناله هاشون رو بشنوی. اینجا بود که موزه و غم و گذشته و احساسم من رو گرفت و ول نکرد. تمام تنم مور مور شد. هر کس می رسید مشتاق بود تا روی صورت ها راه بره ولی من قفل شدم. نتونستم برم جلو تر, قدم از قدمم باز نشد. دیگران راه می رفتن و انگار که دارن روی صورت و بدن عزیزترینم راه میرن. تمام وجودم شده بود خواهش که نروید, شما رو به هر چه براتون عزیزه بیش از این آزارش ندید. همسفرمون رفت و راه رفت و این تجربه تلخ رو با بی خیالی و شاید فقط از منظر هنر مدرن دید (یا ندید) و پسندید و کلی از پس و پیش و صورت و سقف و نور و تاریکی و هرچی که اونجا بود عکس گرفت و شگفت زده زیبایی ها بود و من داشتم از درون خرد می شدم. تمام ذرات وجودم می خواست فریاد بزنه که «مگه فقط یهود بوده که چنین بلایی سرش اومده. ابعادش از مشابه هاش خیلی بزرگتره و بعدش آلمان گفته غلط زیادی کردم و حالا گوشه گوشه دنیا داره ازشون عذرخواهی می کنه. من هیچ شکایتی ندارم. فقط حسرتش رو دارم, هستند عزیزانی که هنوز قاتلشون نگفته غلط کردم و گمنام هم نیستن ولی در مقایسه ساکتند و دنیا هم سکوت کرده براشون, بازمانده هاشون هم هیچ انتقامی نگرفتند نه از دنیا نه حتی از مسببین, تنها می خواهند مسئولیتش پذیرفته بشه و ازشون عذرخواهی بشه, به غمشون احترام گذاشته بشه, همین. مگه بازمانده هاشون ترس کمتری رو تجربه کردن. کشته شدن عزیزی به ناحق (به حق که نداریم, همش ناحقه) دردناکه. چرا برای عزیز من کسی موزه به پا نمیکنه. چرا جامعه جهانی انتظار شنیدن عذرخواهی رو نداره.» یه کلام بگم: حسودیم شد تا مغز استخوان

مسیر بعدی که اتحاد یهود بود خیلی خیلی بزرگتر بود. چند طبقه شامل سالن هایی بسیار وسیع و تو در تو.  پخش صداهای به جامانده, روخوانی وصیت نامه ها, نمایش یادگاری ها و دستاوردهای علمی-هنری و زیورآلات و تکه های باقیمانده از علائم ورود یهود ممنوع (جهت یادآوری سرافکندگی), آموزش زبان عبری و خیلی کارهای هوشمندانه و جالب دیگه برای نشان دادن امیدواری و پیشرفت یهود و پیروزی امیدشون, برای نشان دادن این مهم که «دست به دست هم دهیم به مهر میهن خویش را کنیم آباد». این مهر چه بی مهری هایی رو موجب شده و میهن کجاست و چجوری مهین شده هم محلی از اعراب نداره. یه کاری کرده اند که آخر موزه آرزو می کنی » کاش من هم یک یهودی بودم». اونقدر بزرگ بود که در عین جالبی مفرط دیگه دوام نیاوردیم تمومش کنیم. به سرعت از جلو نمایشگاه ها و بخش های مختلفش می گذشتیم و من خلاف همراهانم نتونستم لذت ببرم. اونا در عین خستگی هنوز لذت می بردند, غرق نوع نگاه و نمایشش بودند. ولی من هنوز هم روی صورت عزیزترینم ایستاده بودم و ازش عذر می خواستم به خاطر ناتوانیم از برپایی موزه, یا حتی وادار کردن مسبب این درد و رنج به عذرخواهی. من سرافکنده بودم و هنوز قلبم مچاله بود و درد می کشید. این مسیر چند گالری عکس رو هم به بهانه یهودی بودن عکاس یا سوژه ها شامل میشد و یکیشون تنها جایی بود که کمی من رو از اون حس ناخوشایند رها کرد, بخشی که پرتره های معروفی رو نشون می داد, مثل پرتره انشتین یا رومن رولان یا هانریش بل و زیر هر کدوم راجع به اینکه این پرتره چی شد که گرفته شد نوشته بود. اونجا من یاد آنت افتادم که با همه مشقتی که کشید ولی زیبا زیست, اونی که می خواست بود و عاشق بود.

بلاخره موزه بعد از 5 ساعت به هر تضادی که بود, تموم شد. هم دلمون نمی خواست بیایم بیرون هم دیگه نایی برای دیدن نداشتیم. بین موندن و رفتن گیر کرده بودیم و امان از این بی هنر پیچ پیچ که آدم رو به چه کارهایی وادار نکرده, سمبَل کردن دیدنی های موزه که چیزه خاصی نیست.

من باور دارم که هیچ انسانی نباید به خاطر عقیده اش یا حرفش یا دینش سرزنش بشه چه برسه که کشته شدن. ولی به این هم معتقد هستم که مظلوم واقع شدن جواز ظالم بودن نیست. کشتن کشتنه, جان انسان دیگری رو گرفتنه, از زندگی و نفس کشیدن محروم کردنه و مجاز نیست چه تلافی باشه چه از سر خودخواهی.


3 دیدگاه

هر سال عینه همین سال

تا قبل از دو روز به عید: حالا یعنی چی؟! مگه دنیا قراره چیش عوض بشه که ملت اینجوری سر و دست می شکنن واسه عید, کلی برو بیا و هر چی بنجول تو بازاره انگار مجبورن بخرن. حالا همچین خونه رو می سابی انگار نه انگار دیروز دستمال کشیدی. ولش کن بابا, حالا بشه دو هفته دیگه آسمون به زمین میاد. بذار خلوت شه بعد الان واسه خرید وقت خوبی نیست….

دو روز مونده به عید: نه بابا کی سفره میندازه. من که حالش رو ندارم. بی خیال حالا چند دقیقه قبلش چهار تا ظرف میذاریم دیگه این همه برو بیا نداره که. سخت می گیری هااا؟!

یه روز به عید: حالا یعنی همه چی داریم واسه عید؟ نداشتیم هم مهم نیست مهم اینه که همه کنار هم باشیم. هر چی داشتیم میذاریم تو سفره بلاخره 7 تا سین که تو خونه داریم.

شب عید: الان باید غذای شب عید رو بخوریم و فردا هم قورمه سبزی هه. این رسمه, من این رسم رو دوست دارم. ما که می خوایم یه چیزی بخوریم خوب چه فرقی می کنه بذار اونیکه هر سال می خوریم بخوریم. حالا فردا چی بپوشم واسه سفره؟ پاشم اینجا رو تمیز کنم. نه ممنون ما روز عید می خوایم خونه خودمون باشیم. اونوقت تا آخر سال رو سرتون آواریم هاااا 🙂 نه امشب واسه فردا کلی کار دارم, هیچ کاری نکردم. همه کارام مونده. باید کتابخونه رو تمیر کنم. نه خاک گرفته  باید تمیرش کنم وگرنه تا یک سال به کتاب دست نمی زنیم.

 

ساعت شماری معکوس تا سال تحویل: اه پارسال هم ظرف واسه سیب و سیر نداشتم, گفتم بخرم هااا, واییی وقت ندارم. کی برم حموم, آآآخخخخخ لاک نزدم. وایسا لاکم خشک شه خودم نون پنیر رو آماده میکنم. عیب نداره سبزه نداریم, یکم سبزه خوردن می ذاریم جاش. آبببببب بدو بدو ساعت بابا رو هم بیار. یه دقیقه حرف نزن  تمرکز کنم چیزی از سفره جا نمونده باشه. انگولک نکن تا عید بشه. دست نزن دیگه. واااایییییییی بدو بدو. پاشو لباساتو عوض کن. موهام خوبه؟ دوربین رو آوردی؟ شارژ داره؟ سکه ها رو شمردی به تعداد باشه؟ کبریت کوووو, روشنشون کن دیگه الان سال تحویل میشه. بدووووو خیلی لوسی, اذیت نکن, بدوووووووو

 

1 دقیقه آخر سال: نفسم بند میره. دست ماچ رو محکم می گیرم و بی حرکت, زل می زنم به تلویزیون چشمام پر اشک میشه, نفسام به شماره می افته و از 6 لحظه مونده تمام زندگیم میاد جلو چشمم, هر کی که دوستش دارم و نیست کنارم, اونایی که دیگه بینمون نیستن و عمری دلتنگشون هستم, همه خوبی هام و بدیهام, همه چیزه همه چیز یادم میاد و می گرده تو کله ام و درست لحظه آخره که می فهمم از خودم راضی ام یا نه, و بوووووووم

1 لحظه بعد از سال تحویل: دارم آروم اشک می ریزم و ماچ رو بغل می گیرم. واسه همه تو دلم آرزو می کنم  و فقط خودم می دونم که اون اشکم اشک شوقه چون لحظه آخر فهمیدم که سر جمع از خودم راضیم یا اون اشک از عصبانیت از دست خودمه. درست اون لحظه ست که هر سال من با تمام خودم بی تعارف میشم. درست همون لحظه.

و این داستان هر سال بی کم و کاست تکرار میشه ( وقتی ماچ هم نبود همین بود فقط به غرغرهام سر کسای دیگه ای بود) و هیچ وقت درست نمیشم. همیشه ثانیه های آخره که می فهمم سال تحویل برام مهمه و باید براش آماده باشم..


بیان دیدگاه

دمب شما سه چارک

زندگی اعتیادیه که از نطفه باهامونه. زندگی هر لحظه اش دلتنگی و درد و نبودن و رفتن تازه ای داره. هر روز هم دوزمون میره بالاتر ولی نمی خوایم ترکش کنیم. نئشگیش رو دوست داریم شاید, شایدم جراتش رو نداریم. می کشیمش و می کشیمش تا خودمون هم یه روزی دود بشیم. واسه اینکه تابلو نشیم با موفقیت و خوشی و امید و پیشرفت و عشق خودمون رو بزک می کنیم. ترگل ورگلیم و زندگی زیر پوستمون داره کار خودش رو میکنه. روزهایی هم هست که میشینی جلو آینه و به بزکت خیره میشی. دقیق میشی که خودت رو بشناسی. بزکت خیلی قشنگه, ماهرانه ست. تمیزه, موفقه و شاده , سربلنده, عاشقه, رشک برانگیزه ولی تو چی؟ تو چرا دلت تنگه؟ تو چرا با خودت تو آینه غریبگی می کنی؟ تو چرا دلت هوای هم پیاله های قدیمی رو کرده؟ هر روز یکی «دووود شد و رفت تو ریه ات». نفسش کشیدی و تا جاییکه می تونستی نفست رو حبث کردی. اینقدر نگه داشتی تا شد گوشت و پوستت, ولی اونم بلاخره دود بود و رفت هوا. دلت واسه اونی تنگه که شاید 3 تا بهارم باهاش نگذروندی ولی هر سال و هر لحظه دلت می خواد دود نشده بود. به اونی فکر میکنی که هنوزم تو ریه هاته. دلتنگه اونی هستی که یه عمر باهاش چپق کشیدی و حالا هواش هوای تو نیست. از دلت می گذره که کاش نکشیده بودم, کاش اینقدر غرق نشده بودم, ولی نمیشه سگ مصب, نمیذاره, نکشی استخونات می ترکه,لاکردار میاد طرفت, میره تو نفست و مستت می کنه. شوق نئشگی نمی ذاره رها کنی خودت رو. دلت می لرزه, تو هم هم پیاله ای هستی که یه روز دود میشی. اونوقت کی تو رو نفس میکشه؟! نمی دونی ولی براش غصه می خوری.

عجب دور باطل قشنگ و فریبنده و خواستنی ای!!!!!


بیان دیدگاه

تو

دلتنگی هام رو نه به باد میگم که دنیا رو جار بزنه,

نه به بارون میگم که بشوره ببره,

نه به قاصدک میگم و نه به برگ خزون

فقط تو گوش تو زمزمه میکنم که امن ترین جای دنیاست واسه درد دل های دل تنگم