ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


بیان دیدگاه

یکبار دیگر هم مانده ام معطل که چی شد که اینجوری شد؟!

مطلب «زنان، دشتان و جنون ماهانه» را که می نوشتم، همان وسواس همیشگی به سراغم آمد. همان وسواسی که از وقتی با سانسور آشنا شدم در انتخاب کتاب و اصرار بر دانستن ناشر و مترجم و سال نشر همیشه گریبان گیرم بوده و هست که به فراخور موضوع کتاب اوج و فرود دارد. قصه این است که هر کتابی چاپ می شود، من با دیده شک و تردید می خوانمش، تردید در اینکه این همان است که نویسنده نوشته یا گوشه هاییش به تیغ سانسور گیر کرده.

از باسوادیم تا وقتی برایم کتاب می خریدند، من یا بین کتابخانه قدیمی مادر و دایی ام وول می خوردم وقدیمی ها را می خواندم یا جدید ها با نظارت مادرم خریده میشد و من خیلی در باغ این وسواس نبودم. اوایل دست به جیب شدنم و پرسه هایم در کتاب فروشی های انقلاب، هم قیمتشان و هم دقیق نمی دانم چه حسی ولی یک حسی به من می گفت با قدیمی ها بمان، هر چه چاپ قدیمی تر، ناشر قدیمی تر، مترجم قدیمی تر، نویسنده قدیمی تر معتبرتر و بهتر. خب خیلی کتاب بود که نخوانده باشم. ولی کم کم کار سخت شد، با این شیوه از کتاب های روز دور می ماندم و خیلی از کارهای خوب جدید را از دست می دادم. مدتی در بازار بی مهابا چرخیدم و خواندم ولی طولی نکشید که دلزده شدم. بعضی هاشان ، به خصوص تازه کارها کیفیت نوشته و ترجمه و نشر بی شرمانه بد بود. و نمیشد که با همان نویسنده ها و مترجم های قدیمی خودم هم سرگرم بمانم پس سعی کردم به انتشارات بسنده کنم و به انتخاب مدیر انتشارات یا گروهشان اعتماد کنم و بخوانم. گاهی البته پیش می آمد کتابی را دوستان توصیه می کردند که از انتشاراتش چنین کاری بعید بود و موجب مسرت. اینگونه دایره کتاب ها بیشتر شد. کتاب های قدیمی که تکلیفشان معلوم بود از دستفروش ها و قدیمی فروش ها یا از کتابخانه های شخصی جور می کردم. آن موقع ها راحت بود تفکیک این قدیمی و قدیمی نما، موضوع پول نبود، نمی خواستم خر حسابم کرده باشند و هر جفنگ مثله شده ای را به عنوان کار قدیمی قالبم کنند. بساطی ها هر کتابی را نداشتند و اگر کتاب بخصوصی بهشان سفارش می دادی یک چیز حسابی برایت جور می کردند. باز بعد از چندی نظرم جلب شد که چرا اینقدر کتاب های هدایت و فروغ در بساطی ها زیاد شده؟! هنوز هم چاپ رسمی نمی شدند ولی بساطی ها راحت کنار خیابان کمیاب ترینشان را می فروختند. اکثرشان افست های جدید بود. دست چند نفر از دوستان افست های هدایت را دیدم که سانسور داشت نسبت به آنچه من خوانده بودم. شعرهای فروغ هم چند جاییش می لنگید. بعد از مدتی همان بساطی ها تجدید چاپ شدند به همراه کتاب های شاملو و آل احمد. نمایشگاه کتاب پر شده بود از این کتاب های تا پیش از این کمیاب. نمی توانستم همه شان را بخوانم و اگر می خواندم هم نمی توانستم همه را با قدیمی ها مقایسه کنم. ولی می شنیدم که یک جاهاییش را بریده اند . کم کم همین کتاب ها در بساط ناشرهای قدیمی هم پیدا شد. هنوز هم نمی فهمم نشر به هر قیمتی یعنی چه؟ درست که نانشان از همین نشر در می آید ولی با سانسور؟ با دست بردن در کار دیگری؟ درست که گاهی بریدن کمی از کار می ارزد به اصلاً منتشر نشدنش ولی بدون اجازه مولف؟ حساس شدم، هنوز هم هستم.

وقتی از یک کتاب دو ترجمه می بینم، شاخک هایم می جنبند، وقتی یک کتاب را دو انتشارات با دو اسم متفاوت چاپ می کنند، وقتی انتشاراتی چند داستان را یکی می کند و به عنوان کتاب جدید روانه بازار می کند، حتی داشتیم موردی که انتشارات یک کتاب را با دو نام و دو مترجم چاپ کرده. بحث بهبود کیفیت ترجمه هم مطرح نیست، انتشارات حاضر به اطلاع رسانی نیست که ملت ما یک کار باحالی کردیم رقابت ایجاد کردیم، می گوید انتشار کتابی دیگر از همین نویسنده*. وقتی در روزنامه می خوانی که نویسنده از ناشر به دلیل بریدن قسمتی از کار بدون موافقت صاحب اثر شکایت کرده. وقتی انتشارات در چاپ نام مترجم یا نویسنده غلط املایی دارد و حاضر نیست چاپ های بعدی را تصحیح کند. وقتی مترجم نظر خودش را در کار لحاظ می کند و کل موضوع را عوض می کند و منتشر هم می شود و یک آب هم روش. یا مترجمی که یک کار فارسی زبان را از ترجمه فرانسه باز ترجمه می کند (این یکی را خودم را قانع کردم که مترجم به این نازنینی مگر می شود، اشتباه لپی بوده که داستانش نصفه و نیمه در بوق و کرنا شده). کارهای بامزه ای هم دیده ام البته، که نویسنده برای فرار از تیغ ارشاد، ویسکی را یکسیو نوشته. ولی در کل ورای آنچه ناگزیر است، یک اهمال هایی سهوی یا عمدی در این بازار وانفسا دیده می شود و آسان و بی تفاوت از کنارشان گذشته می شود و تکرار می شوند که باعث سردرگمی و دلزدگی می شود، باعث می شود موقع خرید کتاب های تازه چاپ دست و دلم بلرزد که آیا ارزشش را دارد، به خصوص در بعضی زمینه های اسمشو نبر طور. انتخاب کتاب سخت شده، انتخاب نویسنده سخت شده، اعتماد به مترجم سختتر. با خیال راحت و دربست نمی نشینی کتابت را بخوانی و گم نمی شوی در لابلای سطور، مدام کنار گوشت حسی وزوز می کند که اینجا یحتمل چیز دیگری منظور بوده، اینجا حواست هست فکر کرده تو گاگولی و نمی فهمی؟ برو این را با اصلش مقایسه کن!

*کپی رایت سیری چند؟

Advertisements


3 دیدگاه

جیگرممممم، جیگرررررم، جییییییگرم

آیا مهم که من کی هستم؟ آیا مهم است، این انگشتانی که بر روی کیبرد می کوبد و اندیشه و گره های یک مغز را به کلمات قابل فهم برای فارسی زبانان تبدیل می کند متصل به چه بدنی با چه شناسنامه ای ست؟ مهم است که من ایرانی الاصل هستم یا آلن ایرم یا از اهالی بلخ؟  مهم است که بلقیسم یا کامبیز؟ آیا دانستن اینکه فرد پشت این کلمات چه کسی ست، برای خواننده ایجاد اعتماد می کند؟ چگونه؟ شناختن نویسنده* چه تاثیری روی درک ما از / و واکنش ما به آنچه می نویسد دارد؟ به بیان دیگر یک نویسنده ناشناس وبلاگی که ماهیتی مجازی دارد، چگونه می تواند به یک فرد آسیب حقیقی بزند یا از او سواستفاده کند؟

جواب اول در ذهنم، که شاید زاییده فیلم های علمی تخیلی باشد، این است که «خب نمی خواهم عقاید یک ربات را بخوانم، پس می خواهم مطمئن باشم که نویسنده یک ربات نیست». در فیلم ها می بینیم که بعضی ربات ها می توانند اندیشه و درکی منفک از انسان سازنده شان داشته باشند، شاید ورای انسان و در جهت حذف انسان از هستی، که در دنیای امروزمان من هنوز به آن برنخورده ام. بگذریم! خب بعد از اینکه فهمیدم ربات نیست، آیا هنوز هم فرقی به حالم می کند که نام و اسم و رسمش چیست؟ اگر با خودم صادق باشم، حسم می گوید «آری» ولی منطقم می گوید اصن به من چه. -چرا مهم است؟ «خب مهمِ دیگه»، -آخر چرا؟ «چه می دونم، که اعتماد کنم، که بدونم کیه این حرفا رو می زنه، بدونم با کی طرفم». همه این جواب ها یک معنی بیشتر ندارد و آن اینکه بی جواب مانده ام، یعنی نمی دانم. شاید هم مهم نیست. وقتی دلیلی ندارم که چرا مهم است، پس در واقع مهم نیست. می خواهم اضافه کنم که حتی این شناخت می تواند مضر باشد و خواننده را به سمت پیش داوری سوق دهد. این شناخت می تواند حایلی بین خواننده و جان کلام قرار گیرد.

هدف من یکی از وبلاگ و وبلاگ نویسی همان تبادل آزاد اندیشه هاست که در دنیای حقیقی یا دستم بهش نمی رسد یا نمی گذارند دستم بهش برسد. مهم آن است که آنچه نوشته شده را خوانده ام، نظرم را داده ام، پسندیده یا نپسندیده ام، بحث کرده یا نکرده ام و والسلام. اگر نوشته ها روشنگر بوده اند خوشا به حال من، اگر نبوده اند بدا به حال نویسنده. اگر قرار بر اعتماد است، اعتماد به کلام است نه صاحب سخن. اگر صحت است، که جان کلام باید درست باشد وگرنه گل بی خار خداست اگر خدایی باشد. اگر فریب نخوردن است، که از آرایشگاه زیبا یادم است که آدام بآید خودآش عآقل بآشد. اگر مسبوق به سابقگی است، که بزرگترها با آن همه اهن و تلپ دروغ می گویند و حرف راست را باید از دهن بچه بی سابقه شنید. اگر به شناس بودن است که همین خودش باعث خودسانسوری نویسنده یا پیش داوری و جبهه گیری خواننده می شود و خواننده را از مقصود به «آنچه با شناختی که از گوینده دارد فرض می کند مقصود است» منحرف می کند. هر جور که فکر می کنم باز می رسم به این که اینجا صحبت از کلام و اندیشه است و نه ناطق. اگر در همه عمر یک مورد به درد بخور برای افعال مجهول دیده باشم، همینجاست.

مادامیکه او می نویسد و من می خوانم، همه چیز در حیطه کلام او و مغز من و تبادل اندیشه باقی مانده است. تنها ضربه می تواند از راه اندیشه و طرز نگاه باشد. که خب این هم در دنیای مجازی ربطی به شناسنامه ندارد. هر کس می تواند منشا کلام نوشته شده باشد.

*شناختن نویسنده منظورم شناختی که حاصل پیگیری وبلاگ و نوشتن بلاگر و خواندن خواننده است، نیست.


2 دیدگاه

هر بار می بینمش انگار خون و جان آن کودک معصوم از دستهایش می چکد و عین خیالش نیست

چند وقتیست یک هموطن به جمع تماشاگران فوتبال بعد از ظهر اضافه شده، شاید هم بوده و ما تازه دیده ایم. اینش مهم نیست، مهم این است که نمی توانم تصمیمات و کارهایش را درک کنم. از درک چرایی کارهایی که می گوید کرده عاجزم. فقط هم او نیست که چنین کرده و می کند و خواهندکرد. می گوید که در عروس اروپا دانشجو بوده، بعد از دو-سه ترم متوجه می شود که به پناهندگان فلان قدر پول مفت می دهند و جای خواب و چه و چه، پس او هم تصمیمش را می گیرد، پاسپورتش را پاره می کند، استانش را عوض می کند و می آید اینجا و «کیس» ارائه می دهد. حالا بیکار است و روزها را با معاشرانی می گذراند که یا از قماش خودش هستند یا از کشورهای در حال جنگشان جانشان را برداشته و گریخته اند. این حجم تن پروری را نمی فهمم. این حجم دورغ را نمی فهمم. نمی فهمم چطور با کسانی که واقعن نیازمند کمک کشور میزبان هستند حشر و نشر دارد، بازهم به دروغی که بافته پایبند است و منتظر جواب دادگاه کیسش. نمی توانم بفهمم چه چیز باعث شده دانشگاه و تلاش و موقعیت اجتماعی و حال و آینده اش را رها کند و به جای استفاده از ساعت ها و روزهایش خودش را در چنین شرایطی قرار دهد که هیچ کاری ندارد به جز غرق شدن در گوشی موبایلش. تنها این هم نیست. خیلی شنیده ام از وجود چنین آدم هایی؟ آیا می توانم آدم بگویمشان؟ حیف کلمه آدم نیست؟ در شرایطی که هر روز هزاران نفر مثل کودکی که دیروز عکسش اینترنت و فضای مجازی را پرکرده بود، در راه رسیدن به امکانی برای زنده ماندن، فقط و فقط بخاطر زندگی بهتر رفتن چنین راهی چه توجیهی دارد؟!.

خودشان و وقتشان و آینده شان و موقعیت خود و هفت جد و آبادشان به درک، همه چیزشان به درک، تبعات دروغی که سرهم کرده اند می شود طولانی شدن پروسه بررسی پرونده ها در کشور میزبان. تبعاتش می شود بی اعتمادی کشور میزبان. تبعاتش می شود خارجی ستیزی و کشتار مظاعف. تبعاتش می شود پناهگاه های تا خرخره پر بدون امکانات. تبعاتش می شود مملوشدن کشورهای پذیرنده از مهاجرین و جبهه گرفتن بسیاری از بومی ها که به نظر من حق هم دارند. بعد از جنگ جهانی با هزار بدبختی و بمیر و بکش، کشورشان را از هیچ به جایی رسانده اند که امروز قدرت جهانی قلمداد شود و حالا یک سری تنبل بی عار آمده اند و از مالیات پولی که با کار روزانه و سازماندهی شده پرداخته اند، روزگار می گذرانند و یه آب هم رویش. بعد ازشان انتظار داریم که غریبه ستیز نشوند، که بازهم با آغوش باز پذیرا باشند، راه ها را نبندند و سخت نگیرند! تبعات این دروغ می شود این کودک بی جان که با موج های دریا به ساحل امید رسید.

همه این روزها دولت ها و مردم کشورهای میزبان را محکوم می کنند که چشممشان را به روی بشر بسته اند و فقط به فکر خودشانند. من کاری به دست های پشت پرده و سیاست های غلط و استثمارگرانه ندارم و نفی نمی کنم. نمی گویم که فقط و فقط دلیلش این است و ولاغیر. قصد طبقه بندی و اولویت بندی دلایل و این حرف ها را هم ندارم، ولی این دورغ ها را به هیچ عنوان نمی توانم نبینم و تمام تقصیر را گردن سیاست بی پدرمادر بگذارم. سیاست اسمش رویش است، بی پدرمادر ست و همیشه از چنگش خون چکیده و می چکد، ولی این خودخواهی و دورغ چه؟ این هم همانقدر، بلکه بیشتر، کثیف است.

این بیچاره هم شده نماد و نشانه کسر زیادی از جانداران دوپا که منزجرم ازشان و چشم دیدنشان را ندارم. واقعن کهیر می زنم، با هیچ استدلالی به حقی که به خودشان داده اند نمی رسم. آدم اینقدر چشم سفید و پر روووووو؟!

من نمی گویم برای داشتن زندگی بهتر تلاش نکن، نمی گویم مهاجرت برای زندگی بهتر، بد است، نه خودم یکیشان. می گویم زندگی بهتر تلاش می خواهد، کونپارگی دارد مثل همه مردم دنیا. چه مرفهین بی درد اروپایی که بیچارگی هایش را کشیده اند و الان دارند بذرش را میدروند، چه جهان سومی هایی که تازه در مرحله اولش هستند و حالا حالاها باید بدوند. همیشه هم یکی بوده که سنگ بیاندازد سر راه. پس اگر چیزی می خواهی باید برایش تا جان داری بدوی. برای این بهانه هم که «خب من هم با این بدبختی که در پناهگاه می کشم دارم تاوان آنچه می خواهم را می دهم» تره هم خرد نمی کنم. این فقط سفسطه است. نمی توانی درس بخوانی، نمی توانی با کار مهاجرت کنی، پول نداری بروی و زندگی بسازی، خلاقیت داشته باش و راه خودت را پیدا کن، شرف داشته باش و از اعتماد دیگری سواستفاده نکن و دروغ نگو. نشسته ای و دورغ می بافی که فلانم و بهمان؟ دورغ می بافی دینم را عوض کردم و محکوم به مرگم، دروغ می بافی که همجنسگرا هستی، دروغ می بافی که اقلیت دینی هستی، دروغ می بافی که زندان بوده ای و چه کرده ای و خانه به خانه دنبالت هستند برای آزادی نوع بشر؟!!!!!!! نوع بشرت در حلقت؛ خودت نمونه بارز نفی حقوق بشری نامرد. دورغ می گویی چون فقط حال نداری تکان بخوری! دروغ که می گویی، کار آن کس که راست می گوید و جانش در خطر است را سخت تر از آنچه هست می کنی. این دروغ همانقدر ناپسند است که اختلاس های میلیونی و دورغ های مسئولین، کشتن و شکنجه ها در زندان و دادگاه های ناعادلانه و حکم های اعدام و چه و چه. هر کدام شکلی از دروغند. چه سیاستمدار دروغ بگوید و چه تو، هر دو بی چشم و رو هستید.


بیان دیدگاه

فرزند چهارم

چه اصراری است که من برای دیدن فیلم های ایرانی دارم؟! خودم هم در عجبم از این همه اصرار بعد از این همه سرخوردگی.

امیدوار بودم مهدی هاشمی در انتخاب فیلمنامه حساس بوده باشد که نبود. فرزند چهارم چهره ای از ایران و به خصوص تهران نشان می دهد که حق می دهی ایران وتهران را رها کنند و بروند برای مردمان سومالی جان بدهند. چنان تصاویری از آسمان تهران می دهد,انگار نه انگار هر ساله از آلودگی می میرند. همه خانه ها تمیز و آسمان پر از ابرهای سفید و ناز, شهر در آرامش و امنیت. برای فیلم برداری چنین هوایی یا باید شهر دیگری را جای تهران جا زد یا از فتوشاپ عزیز به جای خانواده محترم رجبی تشکر شود. خانم داستان در امن و آرامش نمایشگاه عکس برگذار می کند و خوشی در مملکتش زیر دلش زده و در پی یافتن سوژه عکاسی های داغدار دل به صحرای سومالی می زند, انگار که برای محلات فقیرنشین جنوب تهران باید ویزا بگیرد و اقدام کرده و ویزا صادر نشده است. چنان در راه نوزاد سومالیایی جان می دهند, انگار نه انگار که دختران در تهران برای سر سوزنی کرک فروخته می شوند. چنان برای کارگاه گلیم بافی سینه سپر می کنند, تو گویی تمام مادران تک سرپرست ایرانی شب با کباب بره از جگرگوشه هایشان پذیرایی می کنند. نبود امنیت در سومالی چنان روح نازنینشان را جریحه دار می کند, انگار که سیستان و بلوچستان با گروگان گیری و حمله و قاچاقش امن ترین جای دنیاست برای نواختن پیانو. چرا راه دور برویم همین میدان کاج دیروز از بس امن بود که کسی رقص چاقو می رقصید کنار پهلوی پارۀ دیگری. از نبود روح و لطافت و موسیقی در آن سرزمین چنان رنجی می برند که انگار هر روز در خیابان های شهرشان بزم و پایکوبی ست. یادشان رفته جرم ما خندیدن و شاد بودن است و تفریحمان آدمهای آویخته در میدان و نفرجگاهمان جلوی اوین. یادشان رفته کودک گلفروش سرچهارراه را, یادشان رفته کودک معتاد شده را در آغوش مادرمتکدی و از مادر سومالیایی برای رها کردن چهارمین فرزندش گله می کنند و الهام بخش نام فیلم می شود. معجزه هم که بخش جدایی ناپذیر اینجور فیلم هاست, به شعور بیننده اطمینان نمی کند و چون پستان را نشان نداده پس حتمن باید جایی عنوان کند که » شیر دادنت به بچه معجزه بود». ای کاش برای زلزله آذربایجان و بم و آتش سوزی جنگل های شمال هلال احمر ایران را از سومالی خبر کنند.

از فیلم عصبانیم, عصبانی. بر دیگران حرجی نیست ولی سلطان صاحبقران دیگر چرا؟!


بیان دیدگاه

حکایت غورباقه هاست و آب جوش و من ترموستاتم تنظیمِ تنظیمِ

از وقتی یادم میآد که لباس انتخاب کردم و پوشیدم با تعریف پوشش مناسب شرع و عرف مشکل داشتم. اصن با خود عرف و رعایتش و احترام واجبش هم مشکلات عدیده دارم که باشد برای بعد. همیشه دوست داشتم در عین سادگی متفاوت باشم, عاشق خوش پوشی ام و شیفته دیدن خودم در لباس های رنگارنگ و به نظرم قشنگ, هر چقدر هم که به چشم دیگران ساده و از مد افتاده و بی خودی و یا لختی و خاک برسری یا هر انگ کج و کوله دیگری باشد. سوای نظر اطرافیان, آدم با حجابی نیستم همانقدر که آدم برهنه ای نیستم. آدم ساده پوشی هستم فارغ از همه افراطی گری ها. نه خیلی قرتی و زلمزیمبویی و آلامد و نه با حجاب و پوشیده, یک چیزی ام به انتخاب خودم و برای خودم, فارغ از مشکلات خرید و بازارمد و قوانین دست و پا ببند و … . به جز اینکه از هر فرصتی برای حذف آستین و افشانیدن موهایم استفاده می کنم, هم دامن می پوشم هم جین, هم دکلته دارم هم یقه اسکی, هم تی شرت می پوشم هم پیراهن مکش مرگ ما ولی تیره نمی پوشم. همیشه مشکل بزرگم هم قبولاندن این به اطرافیانم بوده و هست که هر چه هستم من هستم نه به زورم نه به تقلید و لطفن کسی سعی نکند مرا به خواست خودش و مکتب خودش سوق بدهد چون چموشم. جاهایی که خیلی چیتان پیتان و قرتی و لختی اند, من خیلی به مشکل بر نمی خورم, نهایتن یا ترسیده ام لخت شوم یا امل بوده ام یا هنوز اسیر سنت های نخ نما ام یا آخی طفلکی که اینقدر ساده ام و به بهترین ها دسترسی ندارم. ولی در مواجه با محجبین همیشه درگیر بوده ام و هنوز هم هستم. تحقیقن می توانم بگویم متاسفانه فرد معتقدی را ندیده ام که به حجاب و اعتقاد و ظاهر دیگران احترام بگذارد, حالا نگوییم احترام, نگاه شماتت بارش را نصیب آن از خدا بی خبرِ لخت و عورِ خاک بر سر نکند. هرکس را دیدم و شناختم خود را محق می دانسته که حتی شده با نگاه تذکر بدهد. همه اعتقادشان نه انتخابی, که اکتسابی و از روی عادت و ترس از جهنم و یا ژنتیکی است. همه با اتکا به قدرتی که عرف و قانون از ما بدتران نصیبشان کرده, خود را برتر و مجاز به توهین می دانند. ندیدم کسی از بینشان چنان ایمان محکمی داشته باشد که بداند نگاه آزار دهنده اش عین گناه است و از گناهش بترسد. هیچکدامشان آنقدر منصف نیست که بپذیرد اگر خودش جرات مخالفت با آن خدای موهوم را ندارد, دیگری داشته و اگر هم خدا موهوم نیست دیگری خواسته که از اهالی جهنم باشد و به ما چه!! امر به معروف را کرده اند قرآنِ نیزه های عمرو عاص. همه شان زیر چشمی مانکن های بیکینی پوش ماهواره را رصد می کنند و ورد رد بلا زمزمه می کنند و تف تف کنان خاک بر سر مانکن می کنند و نمی دانند اینکارشان مصداق آزار موری است که گفته اند میازار موری که دانه کش است. نه اینکه نامعتقدان همه گل و بلبل باشند و کاری به کارم نداشته باشند ولی چون خودشان به قول خودشان قانون را شکسته اند و عرف را لگدمال کرده اند نهایتن به تحقیر نگاهم می کنند و می گذرند ولی معتقدان می ایستند و اگر نه با کلامشان و بحثشان که با نگاهشان هر دشنه ای که بخواهند به جانم می زنند. از شانس بد من بوده لابد, نمی دانم.

تا بود و باید به مهمانی های عید همراه مادر می رفتم, چون مثلن فلان خانم بزرگ فامیل از صدقه سری ارثیه پدر پدر پدر پدر پدر بزرگم به پدرم و پدرم به من, سید بودم و برایش انگار کن مرا دیدی روی ماه خداوند را دیدی یا دعوت بودیم و زشت بود و سربزرگی که من همراه مادرم نروم. بعد از آماده شدن من, نظرات تصحیحی سمتم سرازیر میشد, بهتر است بلندتر باشد, کلفت تر باشد, یقه و استین دار باشد. همه می دانستند که نباید به من خیلی تذکر داد و خیلی لطف می کنم که به میزبان تذکر نمی دهم , اگر روسری واجب است پس جوراب نازک و دامن کوتاه چیست, اگر مدرسه به ما گفته صدای زن برای مرد حرام است پس چرا دعوتشان کرده ای به صرف شام و شیرینی و با دست پختت دل می بری و صدای خنده ات را می شنوند, اگر موسیقی حرام است پس پشت درهایی که صدا و نور و سایه را رد می کنند این سر به آن سر خانه قردادنت چیست. با این حال هر بار حرفی از احترام بزرگتر و احترام به اعتقاداتشان زده میشد, آتش خشمم شعله ور میشد که مگر کسی به آزادی من و به بی اعتقادی من احترام می گذارد و آیا از این جماعت محجوب کسی به احترام من در خانه مان حداقل گره روسری اش رو شل می کند که من به احترامش تا خرتناق خودم را بپوشانم, مگر کسی به شعور من احترام می گذارد که با تار مویی رم نمی کنم که من به خواستش احترام بگذارم و روسریش را تحمل کنم. مگر کسی مرا بر میتابد که من بربتابم. گاه میشد که بحث بالا می گرفت و کار به جدل سر عرف می رسید که من باید رعایتش می کردم و من از رعایت زور ابا داشتم. عرف برای من ستمی بوده و هست که تربیت آزادی طلب من تاب نمی آورد و همیشه چماق عرف را خواسته ام که بشکنم.

تنها دو بار در زندگیم و به خاطر دو نفر اجازه دادم که از پوششم ایراد بگیرند و تصحیح کنند و خشم فرو دادم. اولی را که خیر ندیدم و از بد هم بدتر شد و دومی را هنوز درگیرم, برایم عزیز است و رنجیدنش از من ناگوار. به صد دلیل برای من ناموجه توصیه شده به قولی از خر شیطان پیاده شدم و همه سعیم را به کار بردم تا آخرین حد توانم مقبول باشم. از شما چه پنهان افاقه که نکرد هیچ, الان احساس موجودی حق خورده شده و ناسزا شنیده دارم. برای حفظ به اصطلاح احترام خود سانسوری کردم و هی هرچه چشم غره دیدم و هرچه شنیدم انگار که ندیدم و نشنیدم. ولی دیگر طاقتم طاق شده و خیلی سعی کردم نباشد و نشود ولی دوباره حرفها و نگاه ها برایم بد معنی و زننده اند. بار اول هم با اینکه اذیت شدم تاب آوردم ولی برایم گران تمام شد. از خودم, از موجود شاد و خوشایندی که بودم دور شدم و در مواجهه با او, توجه و درکی را طلب می کردم که برای او اصلن وجود نداشت. از دید او من فقط عادی شده بودم و سر عقل آمده بودم, در حالیکه برای خودم تلاش مضاعفی بود بدون پیشرفت بدون بازده, فقط برای مقابله با خودم انرژی حرام می کردم و تمام فکر و ذکرم این بود که به او بفهمانم که «بفهم من به خاطر تو عوض شده ام» و خودم را سراسر تناقض می دیدم با آنچه باور داشتم و دوست داشتم. منتظر تشکر بودم که » من ممنونم از خودسانسوری تو برای راحت من» و این هیچ وقت درک نشد. وقتی هم به زبان آمد کودکانه بود و مسخره و نالازم و من طلبکارتر شدم و سر آخر کاسه ام گذاشت و رفت. ولی اینبار باید فرق بکند, اینبار نمی شود نباشد, نمی شود حضورش تحمل شود یا مرا تحمل کند. چند وقتی را باز هم دختر حرف گوش کنی شدم و باز سانسور چی خودم شدم ولی تشکر که نشنیدم هیچ, بس هم نبودم. حتی حق به جانب حجاب تحلیل شدم که همچین تلاش درخور توجهی هم صورت نگرفته و من همانم که بودم ولو ملوتر. برایم تکرار تجربه تلخ گذشته خیلی دردناکتر خواهد بود و می خواهم درس بگیرم. نه که خود مقوله حجاب خیلی مهم باشد که برای من هست, ولی آنچه مهم تر است اینکه شرعی داریم و عرفی داریم و قوانینی داریم که انگشت دخالت تا ناکجاآبادمان فرو کرده و خیلی صبور هر بار اگر هم در ظاهر دفع شود باز خدشه ای بر احساساتمان و باورمان و قامتمان وارد می کند که بلاخره روزی خواهیم شکست و سر فرود خواهیم آورد.  زنجیر آزار با بزرگ شدن و جدا شدن مدرسه و تغییر پوشش ناگهانی و اجبار مانتو شروع شد و با گشت ارشاد ادامه پیدا کرد و تمام این حلقه های گل درشت با زنجیر خیلی خیلی نازک معتقدین جامعه همیشه به محکمترین و خصوصی ترین شکلی متصل مانده تا جاییکه وقتی یکبار ازاین سانسور خیری ندیدم باز برای بار دوم تن دادم و گفتم لابد درست است و من جوانم برای دانستنش. چیزی که از آن مطمئنم احساس خفقان و تحقیری است که به وقت سانسور خودم و بازهم بدهکار بودنم دارم. حجاب نیست که آزارم می دهد, بلکه نگاهی است که تحقیرم می کند بخاطر ابتدایی ترین حقم و توصیه هایی ست که می شنوم برای گذشتن از حقم تا خودم راحتتر باشم و به آنچه می خواهم برسم. چند وقتی است که سخت درگیرم که آیا ارزشش را دارد یا نه؟! درگیرم که گیرم من از خودم گذشتم چه تضمینی هست که این گذشت درک شود؟! چه تضمینی هست که این گذشت بس باشد و به مرور بیشتر طلب نشود. معتقدین گرامی هر گونه اعتمادی را در من کشته اند. هربار کوتاه تر آمدم, بالاتر پریدند. حرف هم نمی زنند که بگویی و بشنوند و خلاص, همه اش نگاه همه اش القای حس پنهان خاک برسر بودن, همش آزار روحی. سلاحشان ناجوانمردانه است. اگر تو می توانی, من نمی توانم نگاه حقارت بارم را به محجبه ای بدوزم که دوستش دارم, نمی توانم تحقیرش کنم که از دنیا عقب مانده ای. نه عقب ماندنش را باور دارم نه تحقیر کردنش کار من است. این جنگ مادامالعمر هیچ برایم نداشته باشد در عوض باوری به من داده که همه کس را آنطور که هست بشناسم و اگر پذیرفتمش اما و اگر و تیغ جراحی درکار نباشد.

آسمان ریسمان بافتم که در ملاعام با خودم و خودش شرط کنم دیگر خودسانسوری و مصلحت اندیشی در بین نیست. من همینم که هستم, دوستت دارم و به نظرت احترام می گذارم ولی به همان اندازه حتی اگر دوستم نداری باید به نظرم احترام بگذاری. تو هر چقدر می خواهی گره روسریت را در حضور من سفت ببند ولی از من انتظار نداشته باش برای خودم آستین و یقه و پاچه دست و پا کنم. عزتت و احترامت محفوظ, ولی نگاه هایت را سیاهه می کنم و دیگر باور و ایمانم را نسیه نمی دهم.


بیان دیدگاه

کاش جرات میکرد

+فلانی چکارست؟! زن و بچه داره؟

– نه ولی دوست دختر داره. شاید با اون بیاد

+ واااا, مردم چجوری شدن. خاک تو سرش. اه اه. اصن به کاری که می کنن فکر نمی کنن جوونای این دوره زمونه

– به چی باید فکر کنه که نکرده؟! بچه خوبیه اتفاقن

+ نه خاک تو سرش. باهاش معاشرت نکنی ها. فردا وقتی که یه بلایی سرشون اومد می گن چرا اینطور شد, نمی گن که عقوبت کارای امروزشونه. یادشون میره چکار کردن

-بابا مگه تو می شناسیش؟! مگه می دونی چطور آدمیه؟

+ نه ولی همین که , اه اه , اصن ولش کن. آدم چه چیزا که نمیشنوه. مردم خیلی بد شدن, خیلی. همش گناه و , خاک تو سرش

بیشتر از این نمی توست ادامه بده. سر و ته حرف رو برید و قطع کرد. خاک تو سرش, خاک تو سرش, خاک تو سرش. یعنی چی این جمله؟! بار معنایی سنگینی داره. یعنی اونم خاک تو سر بود؟ یعنی هر اتفاق بدی که تو زندگی واسش افتاده نشانه عقوبت یه کار بده؟ همه کارهای بد گناه محسوب میشن؟ گناه و غیر گناه رو از کجا میشه فهمید؟ از وقتی دور و برش رو شناخته بود همه با هم دوست بودن. اصن مفهموم دوست دختر پسر رو نمی فهمید. یعنی الان همه دور و بری هاش باید عقوبت پس بدن؟ همه خاک تو سرن؟ ازدواج, رفاقت, رابطه مشروع؟! اینا یعنی چی؟ مشروعیت یه رابطه از کجا میاد؟ کی حق و شایستگی تعیین این مشروعیت رو داره؟ چرا یه نفر چون مثل + فکر نمی کرد باید خاک تو سر میشد. خودش کلی اختلاف نظر داشت باهاش, یعنی الان خاک تو سره؟! با این حساب باید عقوبت تمام دوستی هاش رو که این همه براش ارزشمند هستن رو بپردازه. باید عقوبت زندگی امروزش رو فردا بپردازه. شونه بالا انداخت, عیب نداره قبلن اینقدر بلا ملا سرش اومده بود که تو هر دینی حساب کنن کلی طلب داره, حالا حالاها واسه گناه جا داره ولی بازم رنجیده بود. بازم حالش بد بود. مهم نبود که خاک تو سره یا نه, براش مهم بود که + همه رو با عقاید خودش چوب میزنه. همیشه واسه اینکه ناراحت نشه سکوت کرده بود ولی آیا همه کس همینقدر سکوت می کنه؟ یعنی روزی نمی رسه که حقیقت تلخ رو تو صورتش فریاد بزنن؟ روزی نیست که یکی بهش بگه بد قضاوت میکنه, بد میگه, تا جاییکه حق نداره پیش میره, روزی کسی پیدا نمیشه که مراعاتش رو نکنه, روزی کسی متل خودش قضاوتش نمی کنه؟ میشه آرزو کرد ولی نمیشه مطمئن بود. می خواست گوشی رو برداره و بهش زنگ بزنه بگه منم با این حرفای تو خاک تو سر محسوب میشم, خودت هم روزگاری که شاید الان فراموشش کردی خاک تو سر بودی, عزیزترین آدم زندگیت خاک تو سره. فکر نمی کنی نباید توهین کنی حتی وقتی مطمئنی حق با توئه؟ فکر نمی کنی هر جور حساب کنی توهین تف سر بالاست؟ ولی زنگ نزد. به باد گفت که به گوشش برسونه, ولی زنگ نزد.