ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


بیان دیدگاه

حکایت غورباقه هاست و آب جوش و من ترموستاتم تنظیمِ تنظیمِ

از وقتی یادم میآد که لباس انتخاب کردم و پوشیدم با تعریف پوشش مناسب شرع و عرف مشکل داشتم. اصن با خود عرف و رعایتش و احترام واجبش هم مشکلات عدیده دارم که باشد برای بعد. همیشه دوست داشتم در عین سادگی متفاوت باشم, عاشق خوش پوشی ام و شیفته دیدن خودم در لباس های رنگارنگ و به نظرم قشنگ, هر چقدر هم که به چشم دیگران ساده و از مد افتاده و بی خودی و یا لختی و خاک برسری یا هر انگ کج و کوله دیگری باشد. سوای نظر اطرافیان, آدم با حجابی نیستم همانقدر که آدم برهنه ای نیستم. آدم ساده پوشی هستم فارغ از همه افراطی گری ها. نه خیلی قرتی و زلمزیمبویی و آلامد و نه با حجاب و پوشیده, یک چیزی ام به انتخاب خودم و برای خودم, فارغ از مشکلات خرید و بازارمد و قوانین دست و پا ببند و … . به جز اینکه از هر فرصتی برای حذف آستین و افشانیدن موهایم استفاده می کنم, هم دامن می پوشم هم جین, هم دکلته دارم هم یقه اسکی, هم تی شرت می پوشم هم پیراهن مکش مرگ ما ولی تیره نمی پوشم. همیشه مشکل بزرگم هم قبولاندن این به اطرافیانم بوده و هست که هر چه هستم من هستم نه به زورم نه به تقلید و لطفن کسی سعی نکند مرا به خواست خودش و مکتب خودش سوق بدهد چون چموشم. جاهایی که خیلی چیتان پیتان و قرتی و لختی اند, من خیلی به مشکل بر نمی خورم, نهایتن یا ترسیده ام لخت شوم یا امل بوده ام یا هنوز اسیر سنت های نخ نما ام یا آخی طفلکی که اینقدر ساده ام و به بهترین ها دسترسی ندارم. ولی در مواجه با محجبین همیشه درگیر بوده ام و هنوز هم هستم. تحقیقن می توانم بگویم متاسفانه فرد معتقدی را ندیده ام که به حجاب و اعتقاد و ظاهر دیگران احترام بگذارد, حالا نگوییم احترام, نگاه شماتت بارش را نصیب آن از خدا بی خبرِ لخت و عورِ خاک بر سر نکند. هرکس را دیدم و شناختم خود را محق می دانسته که حتی شده با نگاه تذکر بدهد. همه اعتقادشان نه انتخابی, که اکتسابی و از روی عادت و ترس از جهنم و یا ژنتیکی است. همه با اتکا به قدرتی که عرف و قانون از ما بدتران نصیبشان کرده, خود را برتر و مجاز به توهین می دانند. ندیدم کسی از بینشان چنان ایمان محکمی داشته باشد که بداند نگاه آزار دهنده اش عین گناه است و از گناهش بترسد. هیچکدامشان آنقدر منصف نیست که بپذیرد اگر خودش جرات مخالفت با آن خدای موهوم را ندارد, دیگری داشته و اگر هم خدا موهوم نیست دیگری خواسته که از اهالی جهنم باشد و به ما چه!! امر به معروف را کرده اند قرآنِ نیزه های عمرو عاص. همه شان زیر چشمی مانکن های بیکینی پوش ماهواره را رصد می کنند و ورد رد بلا زمزمه می کنند و تف تف کنان خاک بر سر مانکن می کنند و نمی دانند اینکارشان مصداق آزار موری است که گفته اند میازار موری که دانه کش است. نه اینکه نامعتقدان همه گل و بلبل باشند و کاری به کارم نداشته باشند ولی چون خودشان به قول خودشان قانون را شکسته اند و عرف را لگدمال کرده اند نهایتن به تحقیر نگاهم می کنند و می گذرند ولی معتقدان می ایستند و اگر نه با کلامشان و بحثشان که با نگاهشان هر دشنه ای که بخواهند به جانم می زنند. از شانس بد من بوده لابد, نمی دانم.

تا بود و باید به مهمانی های عید همراه مادر می رفتم, چون مثلن فلان خانم بزرگ فامیل از صدقه سری ارثیه پدر پدر پدر پدر پدر بزرگم به پدرم و پدرم به من, سید بودم و برایش انگار کن مرا دیدی روی ماه خداوند را دیدی یا دعوت بودیم و زشت بود و سربزرگی که من همراه مادرم نروم. بعد از آماده شدن من, نظرات تصحیحی سمتم سرازیر میشد, بهتر است بلندتر باشد, کلفت تر باشد, یقه و استین دار باشد. همه می دانستند که نباید به من خیلی تذکر داد و خیلی لطف می کنم که به میزبان تذکر نمی دهم , اگر روسری واجب است پس جوراب نازک و دامن کوتاه چیست, اگر مدرسه به ما گفته صدای زن برای مرد حرام است پس چرا دعوتشان کرده ای به صرف شام و شیرینی و با دست پختت دل می بری و صدای خنده ات را می شنوند, اگر موسیقی حرام است پس پشت درهایی که صدا و نور و سایه را رد می کنند این سر به آن سر خانه قردادنت چیست. با این حال هر بار حرفی از احترام بزرگتر و احترام به اعتقاداتشان زده میشد, آتش خشمم شعله ور میشد که مگر کسی به آزادی من و به بی اعتقادی من احترام می گذارد و آیا از این جماعت محجوب کسی به احترام من در خانه مان حداقل گره روسری اش رو شل می کند که من به احترامش تا خرتناق خودم را بپوشانم, مگر کسی به شعور من احترام می گذارد که با تار مویی رم نمی کنم که من به خواستش احترام بگذارم و روسریش را تحمل کنم. مگر کسی مرا بر میتابد که من بربتابم. گاه میشد که بحث بالا می گرفت و کار به جدل سر عرف می رسید که من باید رعایتش می کردم و من از رعایت زور ابا داشتم. عرف برای من ستمی بوده و هست که تربیت آزادی طلب من تاب نمی آورد و همیشه چماق عرف را خواسته ام که بشکنم.

تنها دو بار در زندگیم و به خاطر دو نفر اجازه دادم که از پوششم ایراد بگیرند و تصحیح کنند و خشم فرو دادم. اولی را که خیر ندیدم و از بد هم بدتر شد و دومی را هنوز درگیرم, برایم عزیز است و رنجیدنش از من ناگوار. به صد دلیل برای من ناموجه توصیه شده به قولی از خر شیطان پیاده شدم و همه سعیم را به کار بردم تا آخرین حد توانم مقبول باشم. از شما چه پنهان افاقه که نکرد هیچ, الان احساس موجودی حق خورده شده و ناسزا شنیده دارم. برای حفظ به اصطلاح احترام خود سانسوری کردم و هی هرچه چشم غره دیدم و هرچه شنیدم انگار که ندیدم و نشنیدم. ولی دیگر طاقتم طاق شده و خیلی سعی کردم نباشد و نشود ولی دوباره حرفها و نگاه ها برایم بد معنی و زننده اند. بار اول هم با اینکه اذیت شدم تاب آوردم ولی برایم گران تمام شد. از خودم, از موجود شاد و خوشایندی که بودم دور شدم و در مواجهه با او, توجه و درکی را طلب می کردم که برای او اصلن وجود نداشت. از دید او من فقط عادی شده بودم و سر عقل آمده بودم, در حالیکه برای خودم تلاش مضاعفی بود بدون پیشرفت بدون بازده, فقط برای مقابله با خودم انرژی حرام می کردم و تمام فکر و ذکرم این بود که به او بفهمانم که «بفهم من به خاطر تو عوض شده ام» و خودم را سراسر تناقض می دیدم با آنچه باور داشتم و دوست داشتم. منتظر تشکر بودم که » من ممنونم از خودسانسوری تو برای راحت من» و این هیچ وقت درک نشد. وقتی هم به زبان آمد کودکانه بود و مسخره و نالازم و من طلبکارتر شدم و سر آخر کاسه ام گذاشت و رفت. ولی اینبار باید فرق بکند, اینبار نمی شود نباشد, نمی شود حضورش تحمل شود یا مرا تحمل کند. چند وقتی را باز هم دختر حرف گوش کنی شدم و باز سانسور چی خودم شدم ولی تشکر که نشنیدم هیچ, بس هم نبودم. حتی حق به جانب حجاب تحلیل شدم که همچین تلاش درخور توجهی هم صورت نگرفته و من همانم که بودم ولو ملوتر. برایم تکرار تجربه تلخ گذشته خیلی دردناکتر خواهد بود و می خواهم درس بگیرم. نه که خود مقوله حجاب خیلی مهم باشد که برای من هست, ولی آنچه مهم تر است اینکه شرعی داریم و عرفی داریم و قوانینی داریم که انگشت دخالت تا ناکجاآبادمان فرو کرده و خیلی صبور هر بار اگر هم در ظاهر دفع شود باز خدشه ای بر احساساتمان و باورمان و قامتمان وارد می کند که بلاخره روزی خواهیم شکست و سر فرود خواهیم آورد.  زنجیر آزار با بزرگ شدن و جدا شدن مدرسه و تغییر پوشش ناگهانی و اجبار مانتو شروع شد و با گشت ارشاد ادامه پیدا کرد و تمام این حلقه های گل درشت با زنجیر خیلی خیلی نازک معتقدین جامعه همیشه به محکمترین و خصوصی ترین شکلی متصل مانده تا جاییکه وقتی یکبار ازاین سانسور خیری ندیدم باز برای بار دوم تن دادم و گفتم لابد درست است و من جوانم برای دانستنش. چیزی که از آن مطمئنم احساس خفقان و تحقیری است که به وقت سانسور خودم و بازهم بدهکار بودنم دارم. حجاب نیست که آزارم می دهد, بلکه نگاهی است که تحقیرم می کند بخاطر ابتدایی ترین حقم و توصیه هایی ست که می شنوم برای گذشتن از حقم تا خودم راحتتر باشم و به آنچه می خواهم برسم. چند وقتی است که سخت درگیرم که آیا ارزشش را دارد یا نه؟! درگیرم که گیرم من از خودم گذشتم چه تضمینی هست که این گذشت درک شود؟! چه تضمینی هست که این گذشت بس باشد و به مرور بیشتر طلب نشود. معتقدین گرامی هر گونه اعتمادی را در من کشته اند. هربار کوتاه تر آمدم, بالاتر پریدند. حرف هم نمی زنند که بگویی و بشنوند و خلاص, همه اش نگاه همه اش القای حس پنهان خاک برسر بودن, همش آزار روحی. سلاحشان ناجوانمردانه است. اگر تو می توانی, من نمی توانم نگاه حقارت بارم را به محجبه ای بدوزم که دوستش دارم, نمی توانم تحقیرش کنم که از دنیا عقب مانده ای. نه عقب ماندنش را باور دارم نه تحقیر کردنش کار من است. این جنگ مادامالعمر هیچ برایم نداشته باشد در عوض باوری به من داده که همه کس را آنطور که هست بشناسم و اگر پذیرفتمش اما و اگر و تیغ جراحی درکار نباشد.

آسمان ریسمان بافتم که در ملاعام با خودم و خودش شرط کنم دیگر خودسانسوری و مصلحت اندیشی در بین نیست. من همینم که هستم, دوستت دارم و به نظرت احترام می گذارم ولی به همان اندازه حتی اگر دوستم نداری باید به نظرم احترام بگذاری. تو هر چقدر می خواهی گره روسریت را در حضور من سفت ببند ولی از من انتظار نداشته باش برای خودم آستین و یقه و پاچه دست و پا کنم. عزتت و احترامت محفوظ, ولی نگاه هایت را سیاهه می کنم و دیگر باور و ایمانم را نسیه نمی دهم.

Advertisements


بیان دیدگاه

لطفن کسی ناغافل نرود

نگاهی به دور و برش کرد و آه بلندی کشید. شونه هاش رو بالا انداخت و بعد از اینکه چشماش رو به قصد از کاسه درآوردن مالید بلند شد. خمیازه ای کشید و بدنش رو کش و قوصی داد و  سلانه سلانه وسایلش از روی میز ریخت تو کیفش. سر صبر همه رو توی کیف جابجا کرد که مثلن یادش بمونه هر کدوم کجاست. خودش به خودش خنده اش گرفت, وقت نیاز که برسه یکیشون اونجایی که الان گذاشتتشون نیستند. اینم عادتی بود دیگه, مثل بقیه عادت هاش مفید؟ بدردنخور؟ مگه فرقی هم میکرد؟ عادتی بود مثل بقیه عادت ها و چیزها. همه چی سر جای خودش بود به جز آدم ها. اونا خودشون یه روز انتخاب کردن که سر جای خودشون نباشن. یه روزگاری خیلی جنگیده بود و خواسته بود که آدمها رو هم مثل عادت ها و وسایلش سر جاشون نگه داره ولی نشد. وسایل بی جان مدام بهم میریزن و هیچ چیز سر جاش نیست, چه توقعی هست از آدما؟! یه روز به خودش اومد که چسبیده بود به عادت هاش به جای آدمها, خیلی هم بدش نیومده بود, حداقل اینا دست خودش بودن. سر خود نمی رفتن, نمی مردن.  دیگه هر کس می گفت خداحافظ. دستش رو می برد جلو و می گفت مواظب خودت باش. همین. نمی گفت تا بعد, نمی گفت می بینمت, نمی گفت به امید دیدار, نمی گفت دلم تنگ میشه برات, گفتنش چه فایده داره, اون که میره بهرحال؟! فقط مواظب خودت باش. کیفش رو انداخت رو کولش و قوز کرد و رفت سمت در خروجی. شک کرد. قیافه اش رفت تو هم. فکر کرد کلید رو برداشتم؟ برنداشتم؟ دوباره برگشت سمت میزش و کیف و میز رو وارسی کرد. کلید سر جاش بود مثل همیشه و اون شک کرده بود مثل همیشه. خیره شد به میز همکارش که درهم برهم رها شده بود و رفت تو فکر. داشت حافظه اش رو برای بهم ریخته بودن میز کارش زیر و رو می کرد. همیشه هم میزش مرتب نبوده. یه دفعه, یه دفعه, یه دفعه. اون یه بار لعنتی, باز یادش اومد. اخماش رفت تو هم و چشماش تنگ شد. انگار که غرق شد.

اون وقتا مبایل داشت. زنگ خورد, فرض برداشت, اسم پ رو که دید کیفی کرد و واسه یه بعد از ظهر پرچونه دلش رو صابون زد. همینطور که کافی شاپ ها رو تو مغزش بالا پایین می کرد, واسه یه گپ طولانی سلام گفت. صدایی که از گوشی می اومد صدایی نبود که بخواد بره بگرده, نگران بود, هول بود, دودل بود, من من می کرد. دلش هری ریخت. فرصت نکرد تصور کنه چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه. اتفاق خودش رو کوباند تو کله اش. پ گفت که خودش رو برسونه بیمارستان. تنها کسش تصادف کرده بود. یخ کرد, دنیا چرخید دور سرش, ها؟ چی شده؟ کی؟ ها؟ تمام تنش می لرزید. نفهمید چجوری از شرکت زد بیرون, میز و کار و همه چی رو ول کرد و دوید. نفهمید پله ها رو چجوری دو تا سه تا یکی پایین اومده بود, ولی چرا فکرش به آسانسور نرسیده بود؟ دویده بود تو خیابون واسه همه ماشینا دست گرفته بود که نگه دارن. حتی به فکرش نرسید که آژانس بگیره و تو مدتی که آژانس میرسه میزش رو مرتب کنه. نه وقت نداشت واسه آژانس صبر کنه. گوشیش دوباره نشون میداد پ داره زنگ می زنه, نمی خواست جواب بده, نمی خواست اوضاع از این بدتر بشه. ولی جواب داد: آهههه, باشه, ولی کلیدم رو برنداشتم, کیفم رو جا گذاشتم شرکت, مخم کار نمی کنه, حالش چطوره؟ نفسش؟! نفسش گرمه؟! فقط کیف پولم دستمه, نه خودم یه کاریش می کنم, همسایه ها شاید کلید داشته باشند, باشه, و قطع کرده بود. نمی دونست چرا تنها چیزی که به ذهنش رسیده کیف پول بود, بازم شانس آورده این رو برداشته بود. نمی تونست مسیریابی کنه و نزدیک ترین راه به خونه رو پیدا کنه, کاش یکی بود که بلد بود همه کارا رو درست انجام بده. کاش مجبور نبود فکر کنه. کاش اون الان نفساش به شماره افتاده بود و … ولی دلش نیومد این همه غم و غصه رو «همه کس» تحمل کنه. دلش نیومد ولی کاش خودشم مجبور نبود تحمل کنه. نه اصن نباید این اتفاق می افتاد. هر ترمز تاکسی براش مدت زیادی می گذشت. از ترافیک کلافه شد, باید می دوید, اگه خودش می دوید حتمن زودتر می رسید. چشمش به موتوری افتاد که از کنار پنجره تاکسی رد شد. پیاده شد و دوید دنبالش. واسه اولین و آخرین بار موتور سوار شد.  به موتوری گفته بود من رو فقط برسون به این آدرس و بعدش بیمارستان. فقط همین و سریع. دیگه اصلن نفهمید از کجا و چه مسیری رسوندش خونه, در را شکست و بیمه و شناسنامه و هر کوفتی که به ذهنش رسید, برداشت و خودش رو رسوند بیمارستان. ورودی بیمارستان هر چی گشت پ رو ندید, شاید تو منتظره! پرسون پرسون رسید به بخش, رو یه صندلی انتظار دختر خسته ای که سرش پایین افتاده بود و داشت به موبایلش نگاه می کرد, نشسته بود. روسریش با اینکه خونی بود ولی معلوم بود شبیه روسری پ است. نزدیکش رفت, خودش بود, پ بود, زخمی و آش و لاش, چرا بستری نشده بود؟ چرا پانسمانش نکرده بودند؟ چرا زخماش رو کسی نشسته بود؟ محال بود اینقدر سریع رسیده باشه. پ گریه کرده بود ولی الان صورتش پر از خشم بود. یعنی دیر رسیده بود و آب از سر گذشته؟! بیمارستان پ رو پذیرش نکرده بود, پلیس سر صحنه تصادف سین جیمش کرده بود که چرا با یه مرد غریبه بوده؟ به چکمه , روسری و مانتوی کوتاهش گیر داده بود و منکراتی شده بوده, فقط چون همه کس بیهوش بوده گذاشتن همراهش بیاد بیمارستان و تماس بگیره, پ باید می رفت پزشک قانونی. باورش نمیشد. مگه ممکنه؟! آخه به اونا چه ربطی داره, همه کسه منه دوست منه زندگی منه, به اونا چه. کارشون چیز دیگه ست. پلیس راهنمایی رانندگی اند نه منکراتی که! عصبانی بود. همه کس بیهوش معلوم نبود تو کدوم اتاقه, از یه طرف هم پ اینجوری خونین رها شده بود به خاطر نیم متر پارچه. از شدت غیض صداش می لرزید. داغ شده بود. می خواست همه رو خفه کنه, این پرستارها که خودشون زن بودن, اونا هم که پاشون رو بذارن بیرون بیمارستان باید با همینها درگیر بشن پس چرا به داد پ نرسیده بودن. داشت سر پرستار داد می زد که یه پرستار دیگه از ته راه رو داد زد همراه همه کس. منجمد شد, تکون خوردن یادش رفت, چشمهاش رو بست و نفس عمیقی کشید و به پ نگاه کرد, الان کجاست؟ بغض پ ترکید. روش رو برگردوند ولی بدنش می لرزید, داشتم خودم رو راضی میکردم که بهت زنگ بزنم بگم نیای, بگم آروم بیای, بگم نیا. یعنی چی, چرا نیاد, مگه چه چیزی تو این نیم ساعت تغییر کرده بود؟ همه جا دور سرش می چرخید, دل و روده اش بهم می پیچید, چشماش جایی رو نمی دید. نمی شنید. صدای همه کس از دور شنیده می شد, داشت حرف میزد, داشت صداش می کرد. می خواست دستهاش رو دور کمرش حلقه کنه و ببوستش. می خواست باهم برن بیرون, می خواست بگه …. نفهمید چی گفت, صدا پ نگذاشت  که بفهمه, رفته بودیم واست کادو بخره. گفت خیلی پیش از این باید کادو خریدن رو یاد می گرفته ولی دیگه از امسال باید به جای دو نفر برات کادو بگیره, دیگه نمی خواست خودت بهش بگی. برگشت کادوت رو نگاه کرد که نفهمیدیم چی رفت زیر چرخ و چپ کردیم. دستش رو کشید به شکمش, کادو از این قشنگتر هم مگه هست؟!


2 دیدگاه

برف روی کاج ها

ریتم فیلم خیلی آرومه, شاید حتی حوصله سر بر باشه. فیلم گیرایی نیست که با خودش ببردت تا آخر و نفهمی چقدر وقت گذشت.  شخصیت هاش هم اون طور که باید و شاید شکل نمی گیرن. ولی من تا آخر فیلم نگاه کردم و منتظر بودم ببینم بازم کلیشه  تکرار میشه و یارو میاد میگه ببیخشید زنه هم بی خیال رفیقش میشه و میگه باشه یا بلاخره یه جایی واسه خواسته اش وایمسته. راستش دلم می خواد به اون یه ذره پایان باز فیلم چنگ بندازم و بگم اگه اون شب جواب تلفن رفیقش رو نداد واسه این بود که می خواست خودش با شوهره روبرور بشه و وقتی به شوهره گفت رفیق داشته این مدت و همه اینا تقصیره خودت بوده یعنی غلط کردی و من زندگی جدیدی رو شروع کردم, برو رد کارت. از فیلم فقط برخورد شخصیت داستان رو با خیانت دوست داشتم. فارغ از اینکه چرا اینکار رو کرد این جنس نگاه به خیانت رو می پسندم. به نظرم همه باید یاد بگیرن اینجوری رفتار کنن با خائن. حالا مهم نیست آدم از خداشه یا نه ولی این برخورد آروم از همه چی بهتره. چیه هی داد و هوار می کنن و می افتن دنبال یارو که حالش رو بگیرن , آتیشش می زنم, خودم رو می کشم و اینا. فهم اینکه اگه تو رو می خواست که سرش درد نمی کرد خیانت کنه خیلی مهمه. طرف یه جایی وسط رابطه دلش تو رو نخواسته, جراتش رو هم نداشته بگه, از یه جایی به بعد دیگه براش عزیز نبودی که به هر دری بزنه و بیاد باهات بحث کنه که تو این و این و این و من سرد شدم, گرمم کن دوباره. حتی  پرستیژه خودش هم واسش مهم نبوده که بگه و بره مثه دزدا یواشکی رفته. حالا تو هی بیا به در و دیوار بزن که هی وای و ای آخ. بفهم که واسه اون اصلن مهم نیست که تو دردت اومده و حرصت گرفته, براش مهم نیست که زندگی و عمر و از این جوونتریت رو سوزونده و رفته, تنها چیزی که الان اون رو راضی میکنه رفتاریه که بگه دیدی به خاطر همیناست که رفتم, دیدی آتیشی میشی, انتظار داری با این رفتار من هنوز عاشقت باشم؟! داد و بیداد فقط وجدان طرف رو آروم میکنه و زبونش رو دراز. باید فهمید آدمی که خیانت کرد و دروغ گفت و خودش نیومد بگه «خیانت کردم ببخشید» دیگه ارزش بخشیدن نداره. وقتی میشه به بخشیدن فکر کرد که لو نرفته و یارو فهمیده اشتباه کرده و خودش اومده گفته. ولی وقتی قضیه لو رفت و بعد گفت غلط کردم, این دیگه از روی ترسه نه جرات یا علاقه. حرفای رویا به پرهام درست بود. «می خوای زنگ بزنی چی بگی؟ بشنوی عاشقه؟ بر نمیگرده؟ اون رو بیشتر دوست داره؟ خوب همه رو که الان می دونی.» خوشم اومد که دختره آروم جدا شد و رابطه خودش رو شروع کرد. خودش عزای زندگیش رو گرفت و زود خودش رو جمع کرد و بلافاصله اون زندگی رو که می خواست شروع کرد. خوشم اومد این فیلم همونجوری به خیانت نگاه کرد که من, گیرم که بهونه آورد که رویا هم منتظر این فرصت بوده.


بیان دیدگاه

سرگردان اعتماد و نیاز آدمی

چند روزی هست که خبر بدی از جدایی دونفر شنیدم. ناراحتم و اصلن نمی تونم دلیلش رو بفهمم. یه عمر زندگی , یه عمر با هم بودن و زندگی رو با هم ساختن پودر شد. من با هر دو نفر حرف نزدم ولی از حرفای یکی معلوم شد داستان, فیلمنامه سرد شدن ها و روزمرگی ها و خیانته که با بالا کشیدن مال و منال حاصل از زندگی کات خورده. می دونید سوای همه این گنگ بودن قضایا و اینکه این دو تا سمبل عشق و مایه حسرت بینندگان و اطرافیان چرا و چگونه و از چه مسیری به اینجا رسیدن وجدا شدن, چیزی که بیشتر نامعقوله قضیه خیانت و کلاهبرداری این وسط. آخه کلاهبردار قصه خیلی ماه بود, خیلی آدم بود خیلی بزرگ, خیلی معقول, با برخوردهای سنجیده و محترم, آدمی که تا همین 7ماه پیش میشد عشق رو تو چشاش و رفتاراش خوند( حالا فکر می کنم شایدم نمی شد و من دلم می خواست عشق رو بخونم) چی شد که به اینجا رسید که همچین تصمیمی بگیره. نمی دونم شاید واسه انتقام بوده یا از سر نداری (که می دونم این نیست چون پول بقدر کفایت بود). میدونید 20 سال زندگی زمان کمی نیست اونم وقتی از 20 سالگی شروع بشه, که بشه دروغ گفت و فیلم بازی کرد. رفتارهای اون آدم رفتاری نبود که بشه گفت دروغکی بوده ولی یهو خبر میرسه چند ساله داشته خیانت می کرده. یعنی تو همون دوران که با یار الان خار سفرها رفته, خوشی ها کرده و تو برو بیاها ابراز عشقش فاحش بوده و چه و چه یه سر دیگه اش می جنبیده؟؟ باشه قبول , نیاز عاطفیش بی جواب مونده و نیازش رو خارج از تعهدش پیدا کرده. ولی دیگه بعد از جدایی اذیت کردن و کلاهبرداری مالی یعنی چی؟ اونم از آدمی که مهربون و کمک حال و بخشنده و چشم و دل سیر ئه. چه اتفاقی می تونه واسه یه شخصیت بیفته که تا این درجه نزول کنه؟ چه اتفاقی می تونه یه شخصیت رو به اینجور تصمیماتی سوق بده ولو واسه گرفتن انتقام. یه شخصیتی بدور از هر آلایشی یهو از شریک 20 ساله اش چنین بگیم اتنقامی! حالی بگیره! بگیم کونی بسوزونه! بگیم؟؟؟

هر چی بالا پایین می کنم نمی فهمم , دلیل این تصمیم رو نمی فهمم, یه شخصیت قوی هر چقدر به ستوه بیاد و فقط بخواد خلاص شه همچین آتشی نمی زنه به همه اندوخته معنوی اش! یه همچین شخصیتی باید بلد باشه یه راه جدید پیدا کنه, باید بلد باشه یه پایان تازه بنویسه, باید بتونه از یه رابطه تباه شده سربلند و پاکیزه رها بشه, باید بتونه خلاص بشه نه خراب. می خواست خلاص شه خیلی خوب خلاص شه ولی آخه اینجوری؟ با این کارا نفهمید چه صدمه ای به اعتماد بقیه زد؟ نفهمید چه تاثیر بدی رو واکنش دیگران نسبت به خودش داشت؟ نفهمید با اینکار تمام برگ برنده هاش رو بی ارزش کرد؟ گیرم بگه هر بلایی سرم اومد دم نزدم (با اینکه هر از هم پاشیدنی دو طرفه ست) و این آخری دیگه قاطی کردم ولی مگه همین آخری واسه قاطی کردن فکر نکرد و پس چرا همون فکر نگفت که این بدترین تصمیمه, چرا نگفت حتی موافق هاش رو هم مخالف می کنه, نگفت که دهن حامی هاش رو می بنده. شخصیتی که به مشاوره هاش میشد اطمینان کامل داشت حالا چه جایی مونده واسه اعتماد؟ وقتی چشماش و رفتارش و همه چی اینقدر راحت دروغ میگه؟؟؟؟

عجب برزخیه این اعتماد و عجب عجیب این آدمیزاد که با همه دورویی های دور و برش بازم میگه می خوام اعتماد کنم و باز اعتماد می کنه