ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


بیان دیدگاه

دلم بدجور کورَ کِردَ*

می شود درخواست بدهیم روز مادربزرگ و پدربزرگ هم به تقویم اضافه کنند؟ می شود مادربزرگ ها و پدربزرگ ها همیشه بمانند ور دلمان؟دلم برای جفتشان خیلی تنگ شده. تابستان داغ تهران را بگذاری به حال خودش و بروی خانه شان و صبح مست خواب باشی. ساعت 6 آقاجون بیدار شود و برود ته حیاط دست و صورتش را بشوید و برگردد و سماور را روشن کند و چایی بگذارد و دوباره برود طبقه بالا، اتاق خودش و لباس هایش را عوض کند و بیاید برای خودش چای کمر باریک بریزد و همانطور ایستاده پای سماور و داغ داغ چایش را بریزد توی نعلبکی و قندش را خیس کند و بگذارد دهانش و تمام یک استکان چای را یکجا سر بکشد و دوباره برود حیاط و مسواک بزند و برگردد برود اتاقش کتش را بپوشد و کلاه شاپو تابستانی اش را سرش بگذارد برود بیرون تا نان تازه بگیرد. همزمان با او مامانی هم بیدار شود و تا آقاجون از حیاط برگردد رختخواب ها را جمع و لباسش را عوض کرده ست. او هم می رود تا ته حیاط و برمی گردد و جانمازش را که کله سحر خواب و بیدار برای نماز صبح پهن کرده با چادرش بهم می پیچد و به آقاجون با اشاره می فهماند که هیس بچه ها خوابند و تا بیدار نشده اند برو نان تازه بگیر. بعد تا آقاجون برود کلاهش را بردارد، مامانی هم یک چای تازه دم و خوشبو نوشیده و موهایش را شانه می زند. تو آیینه شبستان وسطی خودش را نگاه می کند و به خاله ام که خواب خواب است، می گوید یادت باشد امروز موهایم را کوتاه کنی، ریخته دور گردنم و گرما کلافه ام می کند. بساط صبحانه را پهن می کند پایین شبستان و هی می رود اتاق جلویی و می آید و هی یخچال را باز می کند و با دست پر بر می گردد سر سفره صبحانه. چندباری این مسیر را می رود و می آید. خیالش که از صبحانه راحت شد دیگر مشغول مرتب کردن خانه می شود. صدای غلغل سماور از شبستان وسطی می آید و مامانی مدام اینور و آنور می رود و مدام یک چیزی را جایی می برد یا می آورد. درها را مدام باز و بسته می کند و در کمدها چیزی را می جوید. آقا جون با بوی نان داغ وارد می شود. آقاجونم عادت ندارد نان کم بخرد، پنجاه تا نان خریده، مامانی سری تکان می دهد که این همه را کی می خورد؟ همانطور که ایستاده کنار سماور و برای خودش چای می ریزد نان ها را در پارچه ای سفید می پیچد، چندتایی را هم می گذارد توی سفره و رویش را با لبه سفره می پوشاند که تا ما بیدار می شویم خشک نشوند. نمی دانم این موقع صبح کدام مغازه از خدا بی خبر باز بوده و چیزی فروخته که این همه اینور آنورش می کند و صدای خش خش پلاستیک می آید. مامانی از اتاق جلویی به آقاجون که توی شبستان وسطی ست می گوید که آرام، بچه ها خوابند. بعد سرش را از در می آورد تو که » پاشید دیگه لنگ ظهرِ، آفتاب اومد وسط خونه، الآن اگه یکی در بزنه همتون دارید هی بدو بدو برید یه وری و یکی یکی بیایید سلام علیک، مردم که مسخره شما نیستند.» آنقدر غرق خوابیم که حال نداریم بگوییم ملت مگر خروسند که این وقت صبح آرا بیرا کرده بروند مهمانی؟! آقاجون کلاهش را همانجا یک گوشه ای می گذارد و با کت که هنوز تنش است، سماور را می آورد کنار سفره می گذارد و یک چایی دیگر در استکان کمر باریک می ریزد و بعد از استکان می ریزد توی نعبکی و بعد قندش را در چای خیس می کند و بعد همه را یک جا می نوشد. مامانی می آید می نشیند پای سفره، آقاجون یک چای برای او و یک چای برای خودش می ریزد و بازهم با همان سبک و سیاق می نوشدش. حساب چای های صبح آقاجون از دستم در رفته، چند لقمه ای صبحانه می خورند. آقا جون می پرسد «برای ناهار چیزی لازم نداری؟ من امروز یک سر می روم به زمین ها سر بزنم چند روز است باران نیامده آبیاری می خواهند ببینم کسی را پیدا می کنم؟!» مامانی غرغر می کند که «پس آن فلان فلان شده که ماهی اینقدر و محصولی آنقدر می گیرد چه میکند که باز هم تو باید بروی دنبال کارها؟ هی به تو می گویم این آدم کار بکن نیست فقط می خواهی یک پول مفت بدهی به اینها که سوارت شوند و آخرش هم هیچ نکنند. خوب همین را بده یکی که کار هم بکند. اینها تو را گیر آورده اند.» آقاجون بازهم لبخندی می زند و سری تکان می دهد و آرام می گوید «نه، آدم سالمی ست نیاز دارد، گوشت نمی خواهیم؟» باز مامانی تشر می زند که «باز نری از مش فلانی بگیری هااا، هر چه چربی ست می گذارد روی گوشت تو.» چشمهایم بسته است ولی شک ندارم که لبخندی میزند و پلک هایش را به آرامی هم می گذارد و سرش را چندباری تکان می دهد که یعنی حرص نخور، بلاخره هر کس باید یکجوری نان بخورد دیگر، می دانم چه می گویی ولی عیبی ندارد. در حالیکه نیم خیز شده با نگاه از مامانی می پرسد بازهم چای می خواهی؟ مامانی سری تکان می دهد که نه و رو به ما که مذبوهانه تلاش می کنیم بخوابیم می پرسد «بچه ها ناهار چی دوست دارید؟» من خودم را مچاله تر می کنم. خاله ام سرش را بیشتر زیر پتو می برد و مادرم بلاخره بیدار می شود. «مامان جون یک چیزی می خوریم از الآن نمی خواهد فکر ناهار باشی.» / «چی چی و یک چیزی می خوریم باید الآن بار بذارم که تا ظهر بپزد.» مامان می گوید «یک چیز آسان و دم دستی، خودت را خیلی خسته نکن» و می رود حیاط که آبی به دست و صورتش بزند. صدای شرشر آب و خوردنش به کف روشویی می آید، آقاجون شیرآب را با فشار باز کرده، خاله ام غرغر می کند که «ای بابا، یک دقیقه خواستیم بخوابیم ها» و بازهم سرش را بیشتر زیر پتو می برد. آقا جون کلاهش را بر می دارد که برود بیرون. مامانی با صدای بلندی که سعی می کند تن پایینی داشته باشد می گوید «اون استکان رو پشت و رو نذار که کسی تویش چای نخورد تا بعد همه را باهم ببرم بشورم.» آقاجون عین خیالش نیست و از در اتاق جلویی می رود بیرون. مامانی دنبالش می رود و تند تند چیزهایی می گوید که آقاجون یادش بماند و بخرد. آقاجونم حافظه خوبی دارد، هیچ وقت چیزی یادش نمی رود بخرد و همیشه هم دو سه قلم اضافه که فکر می کند مامانی یادش رفته بگوید می خرد و می آورد. مامانی یادآوری می کند که «خیار آب نزده و ریز بگیری ها، آب زده ها دو روز می گندند.» آخر مامانی جانم مگر خیار جالیزی در این خانه می ماند که بگندد؟! مامان از حیاط آمده و جایش را جمع کرده و لباسش را عوض کرده و می خواهد چای بخورد که می بیند قوری خالی ست. آقا جانم کم دم می کند که همیشه چای تازه بنوشیم. بازهم صدای آب و مامان که مشغول شستن و دم کردن چای از مامانی میپرسد «مامان خوب خوابیدی؟ عجب آفتابی اومده تو.» و بازهم صدای خش خش می آید. نمی دانم چه چیزی در آن نیم وجب فضا هست که این همه مرتبی و جابجایی نیاز دارد. قوری را می آورد و روی سماور می گذارد و می نشیند روی سکو که آفتاب یواش یواش گرمش می کند. چیزهایی از روی زمین برمی چیند و به مامانی که از آشپرخانه با دست پر آمده و دارد از در اتاق جلویی تو می آید می گوید: «بچه ها پاشدن یه جارو بزنیم خیلی خرده نان ریخته.» و من و خاله می دانیم که اگر تا چند دقیقه دیگر بیدار نشویم صدای جاروبرقی را هم باید به لالایی هایمان اضافه کنیم. مامانی می نشیند کنار سفره و مشغول کاری می شود. مامان هم برای خودش و او چای می ریزد و می گوید: «راستی از فلانی چه خبر؟ درسش تمام شد؟ بچه بهمانی امسال کنکوری ست؟ شنیدم امسال شهر چندتا رتبه تک رقمی داشته؟» تا من این کنکور لعنتی را ندهم و تمام نشود مامان ول کن هیچ کدام از پیش و پس کنکوری های صد پشت فامیل و غریبه نمی شود که نمی شود. آنها گپشان گل می اندازد و من و خاله چشماهایمان را بیشتر روی هم فشار می دهیم که بیدار نشویم. مامانم چای لیوانی می خورد برای همین یکی دو باری استکان مامانی را پر می کند. صبحانه شان خیلی وقت است تمام شده ولی مامان هنوز در آفتاب لم داده و مامانی هم تکیه اش را داده به دیوارو مشغول به روزرسانی اطلاعات مامان است. خاله همچنان مصرانه به خوابش ادامه می دهد ولی من تسلیم می شوم. در رختخوابم می نشینم و سلام می گویم. هر دو با خوش رویی نگاهم می کنند و صبح بخیر دلنشینی می گویند و روزم را می سازند. میخواهم جایم را جمع کنم که خاله ام غرغر می کند که «حالا بگذارش بعدا بالای سرم اینقدر وول نخور.» من هم بعد از همان بیرون رفتن ها و آمدن ها و اینور آنور کردن ها می نشینم پای سفره صبحانه و مامان چای لیوانی ام را می دهد دستم. ساعت را نگاه می کنم، با دلخوری دارد خودش را هل می دهد روی ساعت 9، ساعت هم نمی خواهد این لحظه ها سپری شوند. عقربه ها هم قدر خوش وقتی من را می دانند.

پی نوشت: نمی دانم چه اصراری بود که در خانه دو طبقه ای که هر طبقه هم 3 اتاق درندشت داشت ما باید در همان اتاق بین راه شبستان و ورودی می خوابیدیم و در همان اتاق باید همه اتفاق ها می افتاد. اتاق ها هم همه یک طرف حیاط بودند و بقیه قسمت های یک خانه همه آن یکی طرف حیاط

* دل که «کورَ مِکُنَ» یعنی بدجور تنگ شده است.

Advertisements


بیان دیدگاه

ملت خواب می بینند, منم خواب می بینم

دیشب خواب بابام را دیدم. خواب دیدنم اتفاق نادریست, خواب بابا را دیدن که آرزویی ست محال. یادم می آید اول هایی که فهمیده بودم دیگر پیش ما نیست, یک شب ناغافل خوابش را دیدم که چطور رفت و دیگر نیامد. آنروزها هنوز نمی دانستم خواب چیست. بچه تر از آن بودم که قدر آنی را که دیدم بدانم. هنوز هم آن خواب مثل همان شب برایم واضح و روشن است. بعدترها مد شد همه خواب دیگری را ببینند و همه جواب های ریز و درشتشان را بگیرند و با خیالی آسوده و دلی قرص روزشان را شروع کنند. ولی من بازهم خوابش را ندیدم. آن موقع ها خیلی می خواستم که ببینمش. بارها که نمی دانستم چه باید بکنم التماسش می کردم که بیا این مشکل را حل کن. وقتی مدرسه می پرسیدند کجاست و من دروغ می گفتم, ازش می خواستم که بیاید و بگوید که از من نرنجیده. خستگی های مادرم را می دیدم و نمی دانستم چگونه باری از دوشش بردارم. شب ها با گریه می خواستم که بیاید و بگوید چه کنم. من بارها گفتم و او هیچ وقت نیامد. نماز خواندم که بیاید, نیامد. نمازنخواندم که بیاید, نیامد. مثل کارتون های کودکی جلوی لبه تختم زانو می زدم و انگشت هایم را بهم گره می زدم که از پدرمان که در آسمانهاست خواهش کنم به خوابم بفرستدش, نیامد که نیامد. مثل مادر ای کیو سان تغیر کردم که اصلن لازم نیست بیایی, من خودم از پس همه چیز بر می آیم, می دانست بر می آیم و نیامد. آنقدر نیامد که من راهم را پیدا کردم و رفتم. خودم ترس هایم را شناختم و ایستادم. به خیالم بزرگ شدم. بزرگ شدم و پرسیدم اصلن آنچه بخاطرش رفت ارزش ما را داشت؟! ارزش زندگی را داشت؟! تصمیم خودش بوده و هیچ کس جز خودش نمی تواند رد و تایید کند. باز در دلم می خواستم که بیاید و حداقل خودش را تبرئه کند, راضیم کند. پرواضح است که نیامد, البته خواب دیدن هم دیگر از مد افتاده بود. غول این مرحله را هم کشتم و رفتم مرحله بعد و بعد و بعد تا اینجا. دیگر مهم نیست که بیاید یا نیاید. اگر آمد قدمش روی چشم. ولی هر بار که خیلی دلتنگش می شوم باز هوس می کنم ببینمش بلکه در خواب حسش کنم و نوازشم کند. بلکه در خواب داشته باشمش. بلکه این دل تنگ آرام بگیرد. در شمار اندک خواب هایم گاهی صدایش را شنیده ام, حضورش را احساس کرده ام. ولی هیچ گاه با من یا راجع به من حرف نزده و رو در رویم نایستاده. دیشب هم که آمده چهره اش یادم نمانده, لمس دستانش یادم نمانده, صدایش یادم نمانده. وقتی بیدار شدم یادم بود آمده چیزی گفته و رفته و من صبح کله سحر نگران بودم و دلواپس. دلشوره داشتم و نمی دانم دلشوره چه- فقط قرار ندارم.


بیان دیدگاه

خوابم یا بیدارم؟ تو با منی, با من!

با اینکه همه چیز خیلی خوب و آرمانی به نظر میاید, هرچه فکر می کنم دلیلی برای حال بدم ندارم. مامانم و ماچ ور دلم هستند و از این بهتر چه می خواهم؟ ولی تمرکز ندارم و مدام ناراضی ام, غر دارم و همه چیز به نظرم نادرست است و هر چه هم که سر جایش است به نظرم خیالی است. انگار که در فضایی مجازی زندگی می کنم. انگار که خواب هستم ومی دانم با حالی بد خوابیده ام و اصرار دارم که بخوابم. می ترسم بیدارشوم و همه چیزهای خوب از دستم بروند. انگار در خواب تمرکز می کنم تا همه چیز را کنترل کنم, مبادا که بیدار شوم و با آنچه نمی خواهم روبرو شوم. دارم با اشعه خورشید که به چشمان بسته ام می تابد می جنگم تا باز هم بخوابم، خواب سر ظهر زورکی. باید هواسم را جمع کنم تا از لحظه هایم لذت ببرم وگرنه یادم می رود و درگیر پراکندگی ام می شوم و می دانم که فردا حسرتش بر دلم می ماند. دلم می خواهد از لحظه هایی که دارم بی مهابا و بی هیچ اراده و سعی لذت ببرم. دلم می خواهد این وزنه سنگین روی دلم را کنار بگذارم. دلم می خواهد دلیلش را بفهمم و پسش بزنم. دلم می خواهد از ته دل بخندم تا همراهانم را هم بخندانم.


3 دیدگاه

به آسانی یک پلک زدن

امروز فهمیدیم مثل اینکه دو/سه روز ایست یکی از همکاران مرده و دیگران نفهمیده اند. من خیلی باهاش کارنمی کردم و خیلی هم نمی شناختمش. همینقدر که می دانستم آدم بسیار ساکت و پرکاری ست. بسیار فعال است و نصفه کارهای شرکت در روسیه را انجام می دهد و در نوع خود بسیار هم کاردرست است. صبح ها آرام و بی سروصدا می آمد و سرش به کارش گرم بود و نمی فهمیدی کی رفت. همیشه بلخند ملیحی به لب داشت و از اینکه نمی توانست با من خوب انگلیسی حرف بزند خجالت می کشید. موهایش هم همیشه بلند و قرمز بود با چتری های کوتاه روی پیشانی. پارسال چند وقتی مریض شد و به هیچ کس خبر نداد که نمی آید. مدل شرکت ما, مدل یک خانواده پدرسالار است ولی پدرش خیلی مهربان است و به هر کس مطابق میل خود شخص سخت می گیرد. مثلن همین مرخصی گرفتن ها, هر وقت بخواهی نیایی فقط کافی ست به هر کسی که توانستی و خواستی تلفن بزنی و یا ایمیل که من نمی آیم و همین, دلیلش هم به خودت مربوط است. و این کاری است که در سخت ترین حالت ها هم ممکن است. حتی اگر در بهمن گیر کرده باشی یا از قله افتاده باشی هم فرصت انجامش را داری و او اینکار را هم نکرده بود. چند پروژه هم از چنگ شرکت پریده بودند, به همین دلیل ساده که کسی نفهمیده بود باید به جای او رسیدگی کندشان. تازه آنموقع عصبانیت هم برای این نبود, این فقط خبر بود و عصبانیت بقیه همکارها برای این بود که چرا نگفته برویم کمک. همه آشنایی من با او همین بود و امروز به ناگاه خبر مرگش را شنیدم. من همین جمعه دیده بودمش که شاد و سرحال آمد شرکت, حالش هم خوب خوب بود. مثل اینکه دو روزی نیامده و باز هم خبری از او نشده. پدر سالار بهش زنگ زده جواب نداده, رفته در خانه اش جواب نداده. از نگرانی رفته سراغ پلیس و آنها فهمیده اند که مرده. به همین تخماتیکی. مرده و حالا برادرش می خواهد جسد را به خانه برگرداند. محکمه دل نمی پذیرد که ساده یک روز دیگر نباشد با اینکه می گویند مریض بوده و خودش انتخاب کرده که داروهای رنگ به رنگ نخورد. می گویند در این شهر سالیان دراز تنها زندگی کرده ولی دوست وخانواده و وابسته ای ندارد. حتی در زادگاهش هم جز یک برادر و مادر که شاید هنوز زنده باشد, ندارد. هیچ کس بیشتر از این از او نمی داند. ترسناک است, خیلی ترسناک. می گویند گذشته سخت و مشقت باری داشته ولی هیچ نگفته به هیچ کس. باور کردنی نیست که کسی اینقدر تودار باشد. من پلک دلم بپرد عالم و آدم را خبر می کنم و او مرده است و هیچ خبری نیامده. خیلی ساده فقط مرده است. حتی نوشتنش هم دلم را می لرزاند, از او که برای من غریبه ای بود با چهره ای آشنا. ترسیده ام, نه از مردن خودم, از اینکه در تنهایی عزیزی برود و من بمانم و درد رفتنش. ترسیده ام.


بیان دیدگاه

لطفن کسی ناغافل نرود

نگاهی به دور و برش کرد و آه بلندی کشید. شونه هاش رو بالا انداخت و بعد از اینکه چشماش رو به قصد از کاسه درآوردن مالید بلند شد. خمیازه ای کشید و بدنش رو کش و قوصی داد و  سلانه سلانه وسایلش از روی میز ریخت تو کیفش. سر صبر همه رو توی کیف جابجا کرد که مثلن یادش بمونه هر کدوم کجاست. خودش به خودش خنده اش گرفت, وقت نیاز که برسه یکیشون اونجایی که الان گذاشتتشون نیستند. اینم عادتی بود دیگه, مثل بقیه عادت هاش مفید؟ بدردنخور؟ مگه فرقی هم میکرد؟ عادتی بود مثل بقیه عادت ها و چیزها. همه چی سر جای خودش بود به جز آدم ها. اونا خودشون یه روز انتخاب کردن که سر جای خودشون نباشن. یه روزگاری خیلی جنگیده بود و خواسته بود که آدمها رو هم مثل عادت ها و وسایلش سر جاشون نگه داره ولی نشد. وسایل بی جان مدام بهم میریزن و هیچ چیز سر جاش نیست, چه توقعی هست از آدما؟! یه روز به خودش اومد که چسبیده بود به عادت هاش به جای آدمها, خیلی هم بدش نیومده بود, حداقل اینا دست خودش بودن. سر خود نمی رفتن, نمی مردن.  دیگه هر کس می گفت خداحافظ. دستش رو می برد جلو و می گفت مواظب خودت باش. همین. نمی گفت تا بعد, نمی گفت می بینمت, نمی گفت به امید دیدار, نمی گفت دلم تنگ میشه برات, گفتنش چه فایده داره, اون که میره بهرحال؟! فقط مواظب خودت باش. کیفش رو انداخت رو کولش و قوز کرد و رفت سمت در خروجی. شک کرد. قیافه اش رفت تو هم. فکر کرد کلید رو برداشتم؟ برنداشتم؟ دوباره برگشت سمت میزش و کیف و میز رو وارسی کرد. کلید سر جاش بود مثل همیشه و اون شک کرده بود مثل همیشه. خیره شد به میز همکارش که درهم برهم رها شده بود و رفت تو فکر. داشت حافظه اش رو برای بهم ریخته بودن میز کارش زیر و رو می کرد. همیشه هم میزش مرتب نبوده. یه دفعه, یه دفعه, یه دفعه. اون یه بار لعنتی, باز یادش اومد. اخماش رفت تو هم و چشماش تنگ شد. انگار که غرق شد.

اون وقتا مبایل داشت. زنگ خورد, فرض برداشت, اسم پ رو که دید کیفی کرد و واسه یه بعد از ظهر پرچونه دلش رو صابون زد. همینطور که کافی شاپ ها رو تو مغزش بالا پایین می کرد, واسه یه گپ طولانی سلام گفت. صدایی که از گوشی می اومد صدایی نبود که بخواد بره بگرده, نگران بود, هول بود, دودل بود, من من می کرد. دلش هری ریخت. فرصت نکرد تصور کنه چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه. اتفاق خودش رو کوباند تو کله اش. پ گفت که خودش رو برسونه بیمارستان. تنها کسش تصادف کرده بود. یخ کرد, دنیا چرخید دور سرش, ها؟ چی شده؟ کی؟ ها؟ تمام تنش می لرزید. نفهمید چجوری از شرکت زد بیرون, میز و کار و همه چی رو ول کرد و دوید. نفهمید پله ها رو چجوری دو تا سه تا یکی پایین اومده بود, ولی چرا فکرش به آسانسور نرسیده بود؟ دویده بود تو خیابون واسه همه ماشینا دست گرفته بود که نگه دارن. حتی به فکرش نرسید که آژانس بگیره و تو مدتی که آژانس میرسه میزش رو مرتب کنه. نه وقت نداشت واسه آژانس صبر کنه. گوشیش دوباره نشون میداد پ داره زنگ می زنه, نمی خواست جواب بده, نمی خواست اوضاع از این بدتر بشه. ولی جواب داد: آهههه, باشه, ولی کلیدم رو برنداشتم, کیفم رو جا گذاشتم شرکت, مخم کار نمی کنه, حالش چطوره؟ نفسش؟! نفسش گرمه؟! فقط کیف پولم دستمه, نه خودم یه کاریش می کنم, همسایه ها شاید کلید داشته باشند, باشه, و قطع کرده بود. نمی دونست چرا تنها چیزی که به ذهنش رسیده کیف پول بود, بازم شانس آورده این رو برداشته بود. نمی تونست مسیریابی کنه و نزدیک ترین راه به خونه رو پیدا کنه, کاش یکی بود که بلد بود همه کارا رو درست انجام بده. کاش مجبور نبود فکر کنه. کاش اون الان نفساش به شماره افتاده بود و … ولی دلش نیومد این همه غم و غصه رو «همه کس» تحمل کنه. دلش نیومد ولی کاش خودشم مجبور نبود تحمل کنه. نه اصن نباید این اتفاق می افتاد. هر ترمز تاکسی براش مدت زیادی می گذشت. از ترافیک کلافه شد, باید می دوید, اگه خودش می دوید حتمن زودتر می رسید. چشمش به موتوری افتاد که از کنار پنجره تاکسی رد شد. پیاده شد و دوید دنبالش. واسه اولین و آخرین بار موتور سوار شد.  به موتوری گفته بود من رو فقط برسون به این آدرس و بعدش بیمارستان. فقط همین و سریع. دیگه اصلن نفهمید از کجا و چه مسیری رسوندش خونه, در را شکست و بیمه و شناسنامه و هر کوفتی که به ذهنش رسید, برداشت و خودش رو رسوند بیمارستان. ورودی بیمارستان هر چی گشت پ رو ندید, شاید تو منتظره! پرسون پرسون رسید به بخش, رو یه صندلی انتظار دختر خسته ای که سرش پایین افتاده بود و داشت به موبایلش نگاه می کرد, نشسته بود. روسریش با اینکه خونی بود ولی معلوم بود شبیه روسری پ است. نزدیکش رفت, خودش بود, پ بود, زخمی و آش و لاش, چرا بستری نشده بود؟ چرا پانسمانش نکرده بودند؟ چرا زخماش رو کسی نشسته بود؟ محال بود اینقدر سریع رسیده باشه. پ گریه کرده بود ولی الان صورتش پر از خشم بود. یعنی دیر رسیده بود و آب از سر گذشته؟! بیمارستان پ رو پذیرش نکرده بود, پلیس سر صحنه تصادف سین جیمش کرده بود که چرا با یه مرد غریبه بوده؟ به چکمه , روسری و مانتوی کوتاهش گیر داده بود و منکراتی شده بوده, فقط چون همه کس بیهوش بوده گذاشتن همراهش بیاد بیمارستان و تماس بگیره, پ باید می رفت پزشک قانونی. باورش نمیشد. مگه ممکنه؟! آخه به اونا چه ربطی داره, همه کسه منه دوست منه زندگی منه, به اونا چه. کارشون چیز دیگه ست. پلیس راهنمایی رانندگی اند نه منکراتی که! عصبانی بود. همه کس بیهوش معلوم نبود تو کدوم اتاقه, از یه طرف هم پ اینجوری خونین رها شده بود به خاطر نیم متر پارچه. از شدت غیض صداش می لرزید. داغ شده بود. می خواست همه رو خفه کنه, این پرستارها که خودشون زن بودن, اونا هم که پاشون رو بذارن بیرون بیمارستان باید با همینها درگیر بشن پس چرا به داد پ نرسیده بودن. داشت سر پرستار داد می زد که یه پرستار دیگه از ته راه رو داد زد همراه همه کس. منجمد شد, تکون خوردن یادش رفت, چشمهاش رو بست و نفس عمیقی کشید و به پ نگاه کرد, الان کجاست؟ بغض پ ترکید. روش رو برگردوند ولی بدنش می لرزید, داشتم خودم رو راضی میکردم که بهت زنگ بزنم بگم نیای, بگم آروم بیای, بگم نیا. یعنی چی, چرا نیاد, مگه چه چیزی تو این نیم ساعت تغییر کرده بود؟ همه جا دور سرش می چرخید, دل و روده اش بهم می پیچید, چشماش جایی رو نمی دید. نمی شنید. صدای همه کس از دور شنیده می شد, داشت حرف میزد, داشت صداش می کرد. می خواست دستهاش رو دور کمرش حلقه کنه و ببوستش. می خواست باهم برن بیرون, می خواست بگه …. نفهمید چی گفت, صدا پ نگذاشت  که بفهمه, رفته بودیم واست کادو بخره. گفت خیلی پیش از این باید کادو خریدن رو یاد می گرفته ولی دیگه از امسال باید به جای دو نفر برات کادو بگیره, دیگه نمی خواست خودت بهش بگی. برگشت کادوت رو نگاه کرد که نفهمیدیم چی رفت زیر چرخ و چپ کردیم. دستش رو کشید به شکمش, کادو از این قشنگتر هم مگه هست؟!