ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


بیان دیدگاه

سر به مهر

روزهایی که ماچ نیست من می توانم فیلم ایرانی ببینم. این چند روز هم از همان روزهاست.

سر به مهر فیلم خیلی خیلی آرام و ساده ایست. نه فیلم خوب نه فیلم بد. از آن فیلم هایی ست که باید چشم ببندی بر همه کاستی هایش و اجازه دهی بهانه فکر کردنت باشد. بازی لیلا حاتمی ولی فرق می کند, نکته قوت فیلم است و با خود درگیرت می کند.

فیلم اشاره میکند به نکته ظریفی در وجود همه آدما ها, به خصوص هم وطنانم, که ترس هایمان برایمان ناشناخته اند و موجب ناراستی و تعارف می شوند. ترس هایی که باعث می شوند در خلوت غر بزنیم و غیبت کنیم و رو در رو مجیزگو باشیم. آنچه که باعث میشود از عملکرد خودمان در موارد ناغافل راضی نباشیم. اگر هرکس بداند از چه چیزی خوشش می آید و از چه نه, اگر بداند با چه آدمی آرام است و با که نه, اگر جرات داشته باشد با خودش بی پرده باشد, بسیاری از مشکلات رفتاری جامعه حل خواهد شد. دیگر بخاطر کم رویی و خجالت و نابلدی, دروغ نمی گوییم, قولی نمی دهیم که بعد نخواهیم انجامش دهیم و بد قول نمی شویم. اگر خود را بشناسیم از مسخره شدن واهمه نداریم و به خاطر فرار از آن خود را تغییر نمی دهیم, عوض نمی شویم و شخصیت با اراده ای پیدا می کنیم. شخصیتی که خوب یا بد خودش است, هم رنگ جماعت نمی شود و قابل اعتماد است.  به آنچه که دوست نداریم خود را عادت نمی دهیم و از زندگی لذت می بریم. لذت بردن از زندگی از ما آدمی بی کینه می سازد که به خواسته های دیگران با احترام می نگرد, نه کسی مسئول نداشته های ماست و نه ما مسئول دیگران. مهم است که نیازهای روحمان را بشناسیم و با خود بی پرده باشیم. مهم است که به این نیازها توجه کنیم و برآورده اش کنیم. کار سختی است, شاید زندگی یمان را از هم بپاشد ولی در آخر برنده ماییم. در برهه ای سرگردانیم و نا مطمئن و مثل کودکی نوپا قدم هایمان مردد است ولی در آخر ماییم که زندگی را از نو و آن طور که می خواهیم بنا می کنیم و به آن وفادار می مانیم. اینقدر سخت است که معدودند آدم هایی که دل به دریا می زنند. همیشه هم لازم نیست دست به زانوی خودمان بزنیم و بلند شویم. شاید چوب دستی, دیواری, فکری, ایمانی بتواند این برخاستن را آسانتر کند. شاید باید از خیلی کوچکتر و سطحی تر شروع کرد. اولین قدم اینست که بپذیریم نیاز به کمک داریم و این همان چیزی ست که لیلا به آن رسید.

و چه زیباست زندگی در جامعه ای این چنین و باز هم ای کاش

Advertisements


بیان دیدگاه

حکایت غورباقه هاست و آب جوش و من ترموستاتم تنظیمِ تنظیمِ

از وقتی یادم میآد که لباس انتخاب کردم و پوشیدم با تعریف پوشش مناسب شرع و عرف مشکل داشتم. اصن با خود عرف و رعایتش و احترام واجبش هم مشکلات عدیده دارم که باشد برای بعد. همیشه دوست داشتم در عین سادگی متفاوت باشم, عاشق خوش پوشی ام و شیفته دیدن خودم در لباس های رنگارنگ و به نظرم قشنگ, هر چقدر هم که به چشم دیگران ساده و از مد افتاده و بی خودی و یا لختی و خاک برسری یا هر انگ کج و کوله دیگری باشد. سوای نظر اطرافیان, آدم با حجابی نیستم همانقدر که آدم برهنه ای نیستم. آدم ساده پوشی هستم فارغ از همه افراطی گری ها. نه خیلی قرتی و زلمزیمبویی و آلامد و نه با حجاب و پوشیده, یک چیزی ام به انتخاب خودم و برای خودم, فارغ از مشکلات خرید و بازارمد و قوانین دست و پا ببند و … . به جز اینکه از هر فرصتی برای حذف آستین و افشانیدن موهایم استفاده می کنم, هم دامن می پوشم هم جین, هم دکلته دارم هم یقه اسکی, هم تی شرت می پوشم هم پیراهن مکش مرگ ما ولی تیره نمی پوشم. همیشه مشکل بزرگم هم قبولاندن این به اطرافیانم بوده و هست که هر چه هستم من هستم نه به زورم نه به تقلید و لطفن کسی سعی نکند مرا به خواست خودش و مکتب خودش سوق بدهد چون چموشم. جاهایی که خیلی چیتان پیتان و قرتی و لختی اند, من خیلی به مشکل بر نمی خورم, نهایتن یا ترسیده ام لخت شوم یا امل بوده ام یا هنوز اسیر سنت های نخ نما ام یا آخی طفلکی که اینقدر ساده ام و به بهترین ها دسترسی ندارم. ولی در مواجه با محجبین همیشه درگیر بوده ام و هنوز هم هستم. تحقیقن می توانم بگویم متاسفانه فرد معتقدی را ندیده ام که به حجاب و اعتقاد و ظاهر دیگران احترام بگذارد, حالا نگوییم احترام, نگاه شماتت بارش را نصیب آن از خدا بی خبرِ لخت و عورِ خاک بر سر نکند. هرکس را دیدم و شناختم خود را محق می دانسته که حتی شده با نگاه تذکر بدهد. همه اعتقادشان نه انتخابی, که اکتسابی و از روی عادت و ترس از جهنم و یا ژنتیکی است. همه با اتکا به قدرتی که عرف و قانون از ما بدتران نصیبشان کرده, خود را برتر و مجاز به توهین می دانند. ندیدم کسی از بینشان چنان ایمان محکمی داشته باشد که بداند نگاه آزار دهنده اش عین گناه است و از گناهش بترسد. هیچکدامشان آنقدر منصف نیست که بپذیرد اگر خودش جرات مخالفت با آن خدای موهوم را ندارد, دیگری داشته و اگر هم خدا موهوم نیست دیگری خواسته که از اهالی جهنم باشد و به ما چه!! امر به معروف را کرده اند قرآنِ نیزه های عمرو عاص. همه شان زیر چشمی مانکن های بیکینی پوش ماهواره را رصد می کنند و ورد رد بلا زمزمه می کنند و تف تف کنان خاک بر سر مانکن می کنند و نمی دانند اینکارشان مصداق آزار موری است که گفته اند میازار موری که دانه کش است. نه اینکه نامعتقدان همه گل و بلبل باشند و کاری به کارم نداشته باشند ولی چون خودشان به قول خودشان قانون را شکسته اند و عرف را لگدمال کرده اند نهایتن به تحقیر نگاهم می کنند و می گذرند ولی معتقدان می ایستند و اگر نه با کلامشان و بحثشان که با نگاهشان هر دشنه ای که بخواهند به جانم می زنند. از شانس بد من بوده لابد, نمی دانم.

تا بود و باید به مهمانی های عید همراه مادر می رفتم, چون مثلن فلان خانم بزرگ فامیل از صدقه سری ارثیه پدر پدر پدر پدر پدر بزرگم به پدرم و پدرم به من, سید بودم و برایش انگار کن مرا دیدی روی ماه خداوند را دیدی یا دعوت بودیم و زشت بود و سربزرگی که من همراه مادرم نروم. بعد از آماده شدن من, نظرات تصحیحی سمتم سرازیر میشد, بهتر است بلندتر باشد, کلفت تر باشد, یقه و استین دار باشد. همه می دانستند که نباید به من خیلی تذکر داد و خیلی لطف می کنم که به میزبان تذکر نمی دهم , اگر روسری واجب است پس جوراب نازک و دامن کوتاه چیست, اگر مدرسه به ما گفته صدای زن برای مرد حرام است پس چرا دعوتشان کرده ای به صرف شام و شیرینی و با دست پختت دل می بری و صدای خنده ات را می شنوند, اگر موسیقی حرام است پس پشت درهایی که صدا و نور و سایه را رد می کنند این سر به آن سر خانه قردادنت چیست. با این حال هر بار حرفی از احترام بزرگتر و احترام به اعتقاداتشان زده میشد, آتش خشمم شعله ور میشد که مگر کسی به آزادی من و به بی اعتقادی من احترام می گذارد و آیا از این جماعت محجوب کسی به احترام من در خانه مان حداقل گره روسری اش رو شل می کند که من به احترامش تا خرتناق خودم را بپوشانم, مگر کسی به شعور من احترام می گذارد که با تار مویی رم نمی کنم که من به خواستش احترام بگذارم و روسریش را تحمل کنم. مگر کسی مرا بر میتابد که من بربتابم. گاه میشد که بحث بالا می گرفت و کار به جدل سر عرف می رسید که من باید رعایتش می کردم و من از رعایت زور ابا داشتم. عرف برای من ستمی بوده و هست که تربیت آزادی طلب من تاب نمی آورد و همیشه چماق عرف را خواسته ام که بشکنم.

تنها دو بار در زندگیم و به خاطر دو نفر اجازه دادم که از پوششم ایراد بگیرند و تصحیح کنند و خشم فرو دادم. اولی را که خیر ندیدم و از بد هم بدتر شد و دومی را هنوز درگیرم, برایم عزیز است و رنجیدنش از من ناگوار. به صد دلیل برای من ناموجه توصیه شده به قولی از خر شیطان پیاده شدم و همه سعیم را به کار بردم تا آخرین حد توانم مقبول باشم. از شما چه پنهان افاقه که نکرد هیچ, الان احساس موجودی حق خورده شده و ناسزا شنیده دارم. برای حفظ به اصطلاح احترام خود سانسوری کردم و هی هرچه چشم غره دیدم و هرچه شنیدم انگار که ندیدم و نشنیدم. ولی دیگر طاقتم طاق شده و خیلی سعی کردم نباشد و نشود ولی دوباره حرفها و نگاه ها برایم بد معنی و زننده اند. بار اول هم با اینکه اذیت شدم تاب آوردم ولی برایم گران تمام شد. از خودم, از موجود شاد و خوشایندی که بودم دور شدم و در مواجهه با او, توجه و درکی را طلب می کردم که برای او اصلن وجود نداشت. از دید او من فقط عادی شده بودم و سر عقل آمده بودم, در حالیکه برای خودم تلاش مضاعفی بود بدون پیشرفت بدون بازده, فقط برای مقابله با خودم انرژی حرام می کردم و تمام فکر و ذکرم این بود که به او بفهمانم که «بفهم من به خاطر تو عوض شده ام» و خودم را سراسر تناقض می دیدم با آنچه باور داشتم و دوست داشتم. منتظر تشکر بودم که » من ممنونم از خودسانسوری تو برای راحت من» و این هیچ وقت درک نشد. وقتی هم به زبان آمد کودکانه بود و مسخره و نالازم و من طلبکارتر شدم و سر آخر کاسه ام گذاشت و رفت. ولی اینبار باید فرق بکند, اینبار نمی شود نباشد, نمی شود حضورش تحمل شود یا مرا تحمل کند. چند وقتی را باز هم دختر حرف گوش کنی شدم و باز سانسور چی خودم شدم ولی تشکر که نشنیدم هیچ, بس هم نبودم. حتی حق به جانب حجاب تحلیل شدم که همچین تلاش درخور توجهی هم صورت نگرفته و من همانم که بودم ولو ملوتر. برایم تکرار تجربه تلخ گذشته خیلی دردناکتر خواهد بود و می خواهم درس بگیرم. نه که خود مقوله حجاب خیلی مهم باشد که برای من هست, ولی آنچه مهم تر است اینکه شرعی داریم و عرفی داریم و قوانینی داریم که انگشت دخالت تا ناکجاآبادمان فرو کرده و خیلی صبور هر بار اگر هم در ظاهر دفع شود باز خدشه ای بر احساساتمان و باورمان و قامتمان وارد می کند که بلاخره روزی خواهیم شکست و سر فرود خواهیم آورد.  زنجیر آزار با بزرگ شدن و جدا شدن مدرسه و تغییر پوشش ناگهانی و اجبار مانتو شروع شد و با گشت ارشاد ادامه پیدا کرد و تمام این حلقه های گل درشت با زنجیر خیلی خیلی نازک معتقدین جامعه همیشه به محکمترین و خصوصی ترین شکلی متصل مانده تا جاییکه وقتی یکبار ازاین سانسور خیری ندیدم باز برای بار دوم تن دادم و گفتم لابد درست است و من جوانم برای دانستنش. چیزی که از آن مطمئنم احساس خفقان و تحقیری است که به وقت سانسور خودم و بازهم بدهکار بودنم دارم. حجاب نیست که آزارم می دهد, بلکه نگاهی است که تحقیرم می کند بخاطر ابتدایی ترین حقم و توصیه هایی ست که می شنوم برای گذشتن از حقم تا خودم راحتتر باشم و به آنچه می خواهم برسم. چند وقتی است که سخت درگیرم که آیا ارزشش را دارد یا نه؟! درگیرم که گیرم من از خودم گذشتم چه تضمینی هست که این گذشت درک شود؟! چه تضمینی هست که این گذشت بس باشد و به مرور بیشتر طلب نشود. معتقدین گرامی هر گونه اعتمادی را در من کشته اند. هربار کوتاه تر آمدم, بالاتر پریدند. حرف هم نمی زنند که بگویی و بشنوند و خلاص, همه اش نگاه همه اش القای حس پنهان خاک برسر بودن, همش آزار روحی. سلاحشان ناجوانمردانه است. اگر تو می توانی, من نمی توانم نگاه حقارت بارم را به محجبه ای بدوزم که دوستش دارم, نمی توانم تحقیرش کنم که از دنیا عقب مانده ای. نه عقب ماندنش را باور دارم نه تحقیر کردنش کار من است. این جنگ مادامالعمر هیچ برایم نداشته باشد در عوض باوری به من داده که همه کس را آنطور که هست بشناسم و اگر پذیرفتمش اما و اگر و تیغ جراحی درکار نباشد.

آسمان ریسمان بافتم که در ملاعام با خودم و خودش شرط کنم دیگر خودسانسوری و مصلحت اندیشی در بین نیست. من همینم که هستم, دوستت دارم و به نظرت احترام می گذارم ولی به همان اندازه حتی اگر دوستم نداری باید به نظرم احترام بگذاری. تو هر چقدر می خواهی گره روسریت را در حضور من سفت ببند ولی از من انتظار نداشته باش برای خودم آستین و یقه و پاچه دست و پا کنم. عزتت و احترامت محفوظ, ولی نگاه هایت را سیاهه می کنم و دیگر باور و ایمانم را نسیه نمی دهم.


بیان دیدگاه

کشک آقا جان کشک

ازدواجتان را ثبت نکنید, در این برزخ عزیز ازدواجتان را ثبت نکنید. خودتون سنگین ترین. اگه ثبت نباشین فقط شبا که از مهمونی بر می گردید نباید تو یه ماشین باشین, تو خیابون جلو چشم فاطی کاماندو دست هم رو نگیرین, عوضش برده نیستین, حداقل برده شریکتون نیستین, برده کسی محسوب میشین که پدرتونه و حق اربابی به گردنتون داره تازه اگه خوش شانس باشین و واستون زنده گذاشته باشنش. بیرون از مرز پر گهر هم که هر غلطی می خواین بکنین کی به کیه. ولی اگر ثبت فرمودین دیگه نه خودتان, نه حرفتان , نه قولتان, نه امضایتان, نه زنتان , نه مردتان, هیچی تون ارزش پشگل هم نداره. اصن تا می توانید هیچ جا خودتان را هیچگاه ثبت نکنید. شناسنامه داریم. کارت ملی داریم. سند ازدواج داریم. اجازه نامه محضری, مهر برجسته و برنجسته و امضای ثبت با سند برابرست شده, هزار قفل محکم زده شده داریم که نشان از ملک بودن بنده و بخشندگی و بزرگواری ماچ برای اهدای آزادی دوباره به بنده کمینه داریم. بازم واسه تمدید گذرنامه درپیت که رو سنگ بذاری به حالت صد سال اشک میریزه و مویه می کنه و آب میشه از غصه, باید خودت به چه درازی و گندگی  با همه مدارک اصل و کپی بری به اضافه یه آدم سر و مر و گنده دیگه که صاحب نام دارد و حتی امضایش اگر خشک شود دیگر اثر ندارد و باید خودش که باشد هیچ اصل شناسنامه اش هم باشد هیچ, دوباره قسم و آیه و قرعان بخورد که بنده کمینه اجازه دارم سندی دال بر وطنی بودنم در خارج از مزر پر گهر دریافت دارم. این وسط ما و قولمون و آدمیتمون پیشکش, کارت ملی صادره خودشون و دفترخونه های ریز و درشت معتبر خودشون و اسناد معتبر مملکتی خودشون و مهرهای چپ و راست خودشون و برجستگی های خودشون و اون همه قاضی و وکیل سیبیل کلفت و این تارهای باازرش مفت نمی ارزد. همه کشک. بفرمایید همه پشم


3 دیدگاه

همگی خواب نما شده اند آیا؟!

مدرسه ما هم از اون مدرسه ها نبود که خیلی دنبال سر و وضع و حجابت باشن. خوب بچه هم بودیم, دبستانی . یادمه یکی از همکلاسی هام اون دورانی که همه بچه ها شوق داشتن بزرگ بشن و مانتوهای اپل دار مغزپسته ای مثل مامان هاشون بپوشن, خیلی سرتق بود و همیشه بی مانتو بود. چند بارهم تو خیابون مردم همیشه در صحنه به مامانش تذکر داده بودن, بازم رضایت نداده بود براش مانتو بخرن. من خودم علاقه ای نداشتم و مامانم هم عجله ای نداشت, با اینکه به نسبت قدم بلند بود ولی چون لاغر بودم خیلی اذیتم نمی کردن و تا قبل از دبیرستان بدون مانتو-روسری جولان میدادم. ولی اون همکلاسیم واسه فرار از مانتو تاوان های سنگینی داد. موهای بلند فرفری و شبق رنگ خیلی خوشگلی داشت, پسرونه زد و کوتاه کوتاهشون کرد و با بلوز شلوار پسرونه می گشت, که مانتو روسری نپوشه. بیرون از مدرسه کلاه کپ می گذاشت و یه مدل باحالی پسرونه آتیش می سوزوند. دوچرخه سواری می کرد و کارایی که تو اون سن همه تو کف ساختارشکنی و مقاومتش بودیم. کاراش و مدل مخالفت کردنش برام خیلی جالب بود و یادم مونده. یه جورایی بچه خلاف و ساقی دبستان هم بود. همیشه می تونستی ازش کلی کاست جدید و سلکشن و فیلم و اینا گیر بیاری. تو تابستون هم بچه های مدرسه رو ساپورت می کرد و نمیذاشت تو تعطیلات حوصله شون سر بره. من هیچ وقت ازش چیزی نگرفتم ولی کلی تو مدرسه اسم در کرده بود و هر چی میشد یه سلامی باید به دفتر می داد. همین منشش و رفتاراش و اسم در کردنش بود که من همیشه به یادش بودم. خیلی باهاش دوستی صمیمی نداشتم ولی می شناختمش, بچه معروف بود دیگه. بعد از دبستان دیگه با هم همکلاسی نبودیم و بعد از راهنمایی هم که تو یه مدرسه نبودیم. همیشه خیلی دلم میخواست ببینمش و ببینم الان چجوری یاغیگری می کنه و الان چه مدلی شده, چه تیپیه؟! واسه خودم تصورش می کردم و کلی سردمدار می دیدمش. باز یه همکلاسی دیگه هم داشتیم که همیشه در حال قردادن بود و همش دنبال سرود و فوق برنامه و اینا. هر سال سرودهای دهه فجر رو اون رهبری می کرد و همیشه یه چیز جدیدی داشت. تاتر راه می انداخت و همیشه هم نمایشنامه هاش مورد منکراتی داشتن. خیلی قرتی پرتی بود. نمونه های قرتی تو همکلاسی هام زیاد یادمه. که تقریبن بعد از اون دوران ندیدمشون. هنوزم ندیدمشون و شناختم از اون همکلاسی ها محدود میشه به همون ساعت مدرسه و نه بیشتر و اینقدر رفتار بعضی هاشون واسم جالب و بی همتا بود که یادم موندن و پررنگ شدن و تبدیل شدن به خصلت اون آدم ها.

سال ها گذشت و اونا ساختار شکنیشون رو تو خاطر من حفظ کردن و همچنان معترض به تفاوت ها و تعارض ها باقی موندن. به مدد فیس بوک تو این یکی – دو سال اخیر چندتایی شون رو دوباره دیدم و چه شاخ ها که رو سرم سبز نشده. دختری که حاضر نبود مانتو بپوشه حتی به قیمت موهاش حالا حتی یه عکس نیمه حجابدار هم نداره. همشون حجاب کامله و یه بند خدایا این چنینی و آنچنانی و  دعا موعا از در و دیوارش میریزه. یکی دیگه شده طراح مد اسلامی و روش شال بستن و مانتو و چادر ابداع می کنه. یکی که اون زمان دوست پسر داشت الان افتخار داشتن همسری اقای مومن رو برای خودش قائله و مثل قطام لباس می پوشه. یکی که قر عربی تو زنگ تفریح یادش نمی رفت الان مکه براش بهترین سفر تفریحیه. اونی که اون دوران به رادش نامه می نوشت که عاشقتم و از خونه فرار کرد که بره سر ضبط ساعت خوش الان نماز اول وقتش ترک نمیشه. از اون ور بوم افتاده هم داریم. اونی که همیشه سر زیارت عاشورا بود و سوالای غسل از معلم دینی می پرسید الان لباش رو پرتز کرده و با ابسلوووووت تو سواحل آنتالیا عکس می ذاره. اونی که اگه از پسر می گفتیم, لب گزه می کرد که نگین الان همون با هم سنگ میشیم الان عکس تکی میذاره با 6تا پسر چشم دراکولایی دوروبرش. همه اینجوری پشت و رو نشدن. هستن بچه هایی هم که هنوزم مثل همون روزهان فقط بزرگ شدن. ولی این وارونه شده ها کم نیستن. اولی رو که دیدم گفتم خوب من که خانواده اش رو نمی شناسم, من که نمی دونم تو این دوران چی بهش گذشته, من که نبودم من که نمی فهمم. ولی کم کم زیاد شد این وارونگی. بگم نصفشون زیاد نگفتم. برام عجیبه این همه تغییر. باز اونایی که ترک حجاب کردن برام قابل درک ترند. کلن روند جامعه به این سمت بوده اونا هم از قافله عقب نموندن, حالا گیرم یه جاهایی هم ترمز بریدن و قافله رو گذاشتن تو جیبشون. اونا رو میگیم نمی دیده و فلان و بهمان, حالا چشم و گوشش باز شده. ولی اونایی که تو اون دوران تو بچگی با اون همه بگیر و ببند و ترس از نمره انضباط با اون شدت و جسارت حرفشون رو به کرسی می نشوندن, حالا که زمونه پوست انداخته, اونا هم بزرگترن و انتخابشون دست خودشونه, حالا انتخاب چنین حجاب سفت و سختی برام عجیب ترن. هیچ وقت حجاب رو درک نکردم. نمی دونم چطور ممکنه آدمی بپریزه خودش رو تو مضیقه و محدودیت قرار بده تا یکی دیگه چشم چرونی نکنه و به فساد نیفته. سواله برام که این آدم واقعن برای خودش موجودیتی می بینه؟! آیا باور داره که این طرز نگاه بهش مادی نیست, باورش شده که یک نگاه معنوی داره مجبورش می کنه واسه خودش محدودیت ایجاد کنه و اسمش رو بذاره مصونیت؟! چرا باید نابرابری باشه و اون قبولش کنه؟! چرا از یه سنی به بعد یه پسر اجازه داره به یه دختر نگاه آزاردهنده ای داشته باشه و این دختره که باید کاری نکنه که اذیت بشه. کل قضیه غیر قابل درکه, ولی این یکی دیگه شاهکاره. وقتی زوری نداری و دستت به جایی بند نیست این همه تقلا کنی که نپوشی, بعد وقتی راحت می تونی نپوشی هزار تا پارچه خودت رو بپیچی. البته این قسم آدم هایی که دیدم بیشتر از تغییر انتخاب پوششون, تغییر طرز فکرشون و برخوردشون با محیط برام جالبه و حیرت انگیز(که این تغییر پوشش به نظر من نمود بیرونی تغییر نگاه).

فکر نمی کنم لجاجت بوده باشه, چون دوران ایستادگیشون طولانی تر از یه لجاجت کودکانه بود. با خودم مقایسه می کنم, من اگر لجبازی می کردم چند روز بود و ممانعت ها واقعن سستم می کرد. ولی اگر به درستی کارم ایمان داشتم براش بحث می کردم, پاش وایمیستادم, براش نمره انضباط می دادم. بهش دقیق فکر می کردم و همه جوانب و احتمالات رو می سنجیدم و به قولی پلن-بی داشتم. هرچه بزرگتر هم شدم بازم همینطور با مسائلم برخورد می کردم. تو اون دوران بچگی اونا رو که می دیدم, فکر می کردم پشت کاری که می کنه فکر هست. می دونه چی می خواد و چرا داره قانون شکنی میکنه. فکر می کردم می دونه آزادی که باید رو تو مدرسه نداریم و این راه رو برای اعتراض انتخاب کرده. فکر می کردم اگر من راه دیگه ای دارم اونا هم این راه ها رو دارن. فکر می کردم همین آدم ها داریم بزرگ میشیم. اینا همون آدمهایی هستند که دورانی با چیزی که فکر می کردن زوره مقابله کردن و تن نمی دادن.  ولی حالا این انتخاب, این شکل تفکر, این تن دادن به اجبار, این وابستگی به خدا یا مرد یا شوهر, این پذیرش, به نظرم همچین آدمی حتمن باید چیزی دیده باشه, یه چیزه خاص که اینطور تغییر رویه داده. برام جالبه بدونم چه چیز خاصی دیده, ولی از طرفی جوری سطحی به نظر میان که احتمال خواب نما شدنشون قویتر از فکر کردنشون میشه. یعنی ممکنه این همه بچه تو اون مدرسه خواب نما شده باشن؟!

پی نوشت: اینقدر از این آدما گیجم که هر کاریش کردم این نوشته از این منسجم تر نشد. می دونم بد ملغمه ایه.

بازم پی نوشت: شاید ف.ب. جای خوبی برای دیدن آدم ها نباشه و این همکلاسی فقط تو ف.ب.اینجوری باشه و هنوزم مثل کودکی که من به خاطر میارم برای خواسته هاش و باورهاش و آزادیش داره مقاومت  می کنه. ولی اگر اینجوری پوست انداخته باشه نمونه ای میشه از بسیار بسیار آدم هایی که دور و برمون هستن و تو روند بزرگ شدنشون خواب نما میشن و پوست میندازن, شایدم می برن و یه جایی به بعد تن می دن به هر چی که ناحق می دوننش و هرچه که سرشون میاره.