ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


4 دیدگاه

حد آزادی کودک

نفهمیدم چطور مادرم اینکار را کرد ولی به نظر من که موفق بود، همه هم به او آفرین می گویند. من همیشه کودک، نوجوان و جوانی بودم که هر کاری به فکرم می رسید برای انجامش آزاد بودم در عین آنکه هر کاری را اجازه نداشتم بکنم و خب فرق و مرز آن کارهای اولی با آن کارهای دومی همیشه برایم واضح بود. هرچه الآن که می خواهم درباره اش بنویسم نمی فهمم مادرم چطور این مرزها را برای من تعیین کرده بود و چطور آنقدر دقیق و متناسب بود که همیشه از خواست و نیازهای من فراتر بود که من دلیلی برای چانه زنی نداشته باشم. بعضی اقوام که دوره ای با ما زندگی می کردند تاب قوانینمان را نداشتند، خانه معروف بود به سربازخانه ولی من حتی اصلا حس نمی کردم قانونی وجود دارد فقط چون همه می گفتند این خانه آداب و رسوم زیادی دارد الآن می گویم قوانینی داشت که برایم سخت نبود. قوانین در خانه ما ناگفته بود، خودم هم در وضع و لغوشان شریک بودم، در حیطه اختیارات خودم، برای اتاق خودم، لباس هایم، وقت خوابم، انتخاب دوستانم، برای برنامه ریزی درسی ام، حتی برای کارها و رفت و آمدهای خانه. قوانین متناسب سن من تغییر می کرد، حتی خودم می دانستم که تاریخ مصرف این قانون به پایان رسیده، یا از این به بعد در خانه چنین است. مادرم نمی ایستاد و انگشت اشاره اش را تکان تکان نمی داد، فقط خودش آدم مرتبی بود، چه در زمان، چه در پوشش. چه در رفتار و چه در گفتار، آرام و متین و موقر بود خب برای من هم بدیهی بود که پس باید مرتب و خوش قول و مودب باشم. هیچ وقت از مادرم ناسزا نشنیدم که حتی نثار اخبار ضد و نقیض تلویزیون کند، هیچگاه برافروخته نشد، هیچگاه داد نزد، هیچگاه حرف نامربوط را قبول نکرد، حداقل جلو چشم من اینطور بود. آنچه را هم خودش اجازه داشت انجام بدهد ولی من نه را توضیح می داد و با من حرف میزد. وقتی در مهمانی رفتار اشتباهی می کردم خودم می فهمیدم و به خانه که برمی گشتیم در اتاقم منتظر می نشستم تا مامان بیاید و حرف بزنیم. هیچ وقت سرزنش نبود فقط چرایی غلط بودن رفتارم بود. یکبار خودش گفت: «نمی خواد بری تو اتاقت بیا بیرون ولی حواست باشه فلانی از تو بزرگتره و فهمیدم که خیلی ناراحتت کرد ولی دلیل نمی شه که تو اونجوری جوابش رو بدی، خودت می دونی که کار خوبی نکردی». البته پیش آمد چند باری که پایم را از گلیمم درازتر کردم ولی با مقاومت خیلی سختی هم مواجه نشدم، در نهایت می گفت: «اجازه خواستی و من ندادم حالا دیگه تصمیم خودت و زندگی خودت، فکرهات رو بکن و تصمیمتو بگیر». یکبارش برای نرفتن به مدرسه غیرانتفاعی بود، یکبارش برای صرف تمام عیدی هایم برای مشارکتی در مدرسه بود، یکبارش برای رفاقت با یکی از بچه های پردردسر مدرسه بود، برای رد و بدل کردن نوارکاست و ویدیو در مدرسه و برای زیر نظر گرفتن پسرهای محله و پچ پچ کردن با دوستانمان بود. اخم می دیدم ولی می دانستم این اخم برای آن است که فکر نکنم خیلی بزرگ شده ام و در واقع این مادرم نیست که مخالفت می کند بلکه جامعه، مدرسه، آینده و حرف مردم است و مادرم دارد مرا از قضاوت ها یا شکست های احتمالی حفاظت می کند. خطر کردم و با ترس و لرز هم خطر کردم ولی می دانستم حتی در خطاهایم مادرم پشتیبانم است، پس وقتی سرخورده و پشیمان بودم از مادرم پنهان نکردم، آمدم و حرف زدم و چرایی شکستم را دو تایی تحلیل کردیم. درخانه قانون بود که دروغ نگوییم. قانون بود که نمی توانم نداریم. قانون بود که برای کارهایمان باهم مشورت کنیم. قانون بود نترسیم و هر وقت ترسیدیم حرف بزنیم. قانون بود نه الکی نگوییم و دیگری را قانع کنیم. مادرم حق وتو داشت البته ولی به جز چندبار انگشت شمار از حقش استفاده نکرد. آن هم بعدها فهمیدم چون نمی توانست نه الکی را توجیه کند وتو کرد و بهش حق می دهم. یکبار خودم را به در و دیوار زدم که من باید با اردوی مدرسه بروم بهشت زهرا. مادرم گفت نه، گفتم ولی من باید بروم، همه می روند و من تنها در مدرسه چه کنم؟ گفت نه! گفتم دلیل نداری و الکی می گویی نه، پس من می روم. گفت اجازه نداری به جای من امضا کنی، نه یعنی نه دیگر هم حرفی نشنوم. نزدیکی های عید بود و همه بچه های هم پایه من رفتند قبرستان، من که رضایت نامه نداشتم نرفتم و دو نفر دیگر که همان روز مریض شده بودند و فردا گفتند که تمام خرید عیدشان را دیروز خریده اند. من ماندم مدرسه و از زور بیکاری تمام شیشه های کلاسمان را برق انداختم. چند باری ناظم تپلمان را تا طبقه سوم با هن وهن کشاندم بالا که بیا پایین بچه جان می افتی، یکبار هم دعوایم کرد که با پسرهای توی خیابان حرف نزن. الآن می بینم من هم جای مادرم بودم اجازه نمی دادم بچه ام را ببرند قبرستان که قبر شهدا را یک روز تمام آب و گلاب پاشی کند و با چشم پف کرده از یک روز اردوی گریه برگردد خانه. من آنقدر آزادی داشتم که از همان اول دبستان اجازه داشتم خودم رضایت نامه و کارنامه هایم را امضا کنم و تحویل بگیرم و اینها. سال اول ثلث اول که کارنامه ام را به خودم ندادند، مادرم آمد مدرسه و نمی دانم به مدیرمان چه گفت که خود خانم مدیرمان با لبخند جلوی مادرم کارنامه ام را داد دستم. آن روز احساس می کردم بزرگ شده ام و مسئولیت سنگینی بر عهده ام است. مسئولیت اعتماد مادرم و حتی یک بار هم ناامیدش نکردم.

مطمئنم ذات من نبود، بلکه ظرافتی در رفتار و اعتماد مادرم بود که باعث میشد غرور ناشی از خیانت نکردن به مادرم ارزشمندتر از غرگی ای ناشی از قانون شکنی باشد. همین یک مورد باعث شد که دیگر قوانین هم ضمانت اجرایی داشته باشند.

در راستای پروژه حد آزادی کودک در وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده

Advertisements


4 دیدگاه

زنان، دشتان و جنون ماهانه

این کتاب را در توییتر دیدم. امیدوارم بشود که بخوانمش و پشیمان نشوم*

همیشه می خواستم بدانم که قبل از صنعت و قبل از تولید و اختراع نوار بهداشتی زنان چه می کردند. از مادربزرگم پرسیدم ولی قبل از مادربزرگ را کسی یادش نبود که کِی و کی به فکر افتاد که می توان از پارچه و کهنه استفاده کرد. فکر می کردم قبل از پارچه چه می کردند؟ شاید هم با اختراع پارچه انسان هم دچار تحول ژنتیکی شده و تازه از آن موقع به بعد پریود می شده و قبلش نه. البته آنقدرها هم مهم نبوده چون وقتی دست به آب و دستمال توالت نبوده و همینطور گوشه و کنار و زیر برگ و دار و درخت قضای حاجت می کردند دیگر ماهی یک هفته یک کف دست خون که به بهداشت عمومی بر نمی خورده. همین هند همین امروز بعضی خانه ها اصلاً دست به آب ندارند چه برسد به این قرتی بازی ها. بهر حال در سردرآوردن از فرهنگ و کلمات و عادات و مرسومات و تایچخه این عادت ماهانه زنانه، مخصوصا همان اوایل بلوغم خیلی پیگیر بودم. چند وقت پیش دویچه وله گزارشی داشت که مخترع نوار بهداشتی و تاریخچه آن را خیلی تفننی نوشته بود ولی آن موقع که دویچه وله مویچه وله در کار نبود. کتاب ها و فیلم ها را با دقت می دیدم که اگر اشارتی شد دریابمش، بخصوص آنهایی را که احتمالش بیشتر بود. انتظار نداشتم که اوشین یا هانیکو وسط سریال از مصایبشان بگویند ولی اسکارلت تیتیش مامانی باید یک چیزهایی بروز می داد. خدا خدا می کردم که فیلمی مان سانسور نشده قصه های جزیره را بیاورد. برای دختران دکتر ارنست خوشحال بودم که در آن شرایط چنین نیاز مبرمی ندارند. با اینکه شو و فیلم های بدون سانسور می آورد ولی من مطمئن بودم که خودش سانسور می کند آخر مگر می شود این همه سال یکبار اسکارلت چیزی شبیه نوار بهداشتی لازم نداشته باشد. سوال هم می پرسیدم، البته از هر کسی که جرات همچین سوالی پرسیدن را بهم می داد،  و نه از معلم ها آن هم پرورشی هایشان که قربانشان بروم، فکر که نمی کردند هیچ، انگار با این حقیقت طبیعی به کل بیگانه بودند. ولی جواب ها هم مثل فیلم ها کارساز نبود. همه در حد «این جور موضوعات را جایی نمی نویسند»، یا «نمی دانم»، یا «چه سوال خوبی». با چندتا از دوستانم مطرح کرده بودم که اگر آنها جایی چیزی دیدند خبرم کنند ولی بازهم در به همان پاشنه بی اطلاعی و نادانی می چرخید. همیشه یکی از ترس های واقعی ام در مواجه با پلیس و زندان و اینجور چیزها این بود که دسترسی به وسایل بهداشتی آسان است یا جزو شکنجه هاست. هر گاه خبر زندانی شدن و شکنجه زنی را که می شنیدم، به جای عناوینی چون «این بود بهشت زیر پای مادران»، یا «این زن مبارز دربند»، یا چیزی شبیه تیترهای نشریات و شب نامه ها و نامه ها و این اواخر سایت های آنور آبی، این به ذهنم می رسید که زن بیچاره وقتی به خاطر هرمون ها حوصله خودش را هم ندارد، باید جواب چندتا نرخر را پس بدهد. فکر می کردم چه شکنجه ای بالاتر از اینکه وسایل بهداشتی نداشته باشی. همیشه برایم سوال بود که ندادن نوار بهداشتی هم جزو شکنجه ها هست یا نه هنوز اینقدر پست نشده اند. این سوال را هیچ وقت دلم نیامد از مادرم بپرسم. از دردی که حتما در چهره اش می دیدم فرار می کردم، دلم نمی خواست بشنوم که جزو شکنجه ها بود، جوابی که برایم خیلی محتمل بود و چند وقت پیش بعضی از روزنامه نگاران تازه آزاد شده -دستشان درد نکند- به زبان آوردند که نه تنها در اختیارمان نیست بلکه اگر خانواده برایمان تامین کند به دستمان نمی رسد، که تنبیهی ست برای اینکه حقمان را طلب کرده بودیم. حق داشتم و چه خوب که نپرسیدم ولی در عوض در همه مصاحبه ها و صحبت ها و کتاب های بعد از زندان و یادداشت های زندان دنبال همین جواب بودم، ولی انگار زندانی شدن مثل بارداری بود. هیچ کس حرفی نمی زند و اشاره ای نبود. حداقل در آنهایی که من خواندم نبود. کتاب های رمان و شعر هم که یا زن ندارند یا زنهایشان خارق عادتند. از مارال و خورشید کلیدر که انتظار ندارم بلاخره یکیشان که می خورد یائسه باشد آن دیگری هم غیرت کرد پس چه؟!، بگذریم از سانسورهای همیشگی. در سووشون و بامداد خمارها هم چیزی نبود. خب اینها در بند حیای ایرانی اند و بلاخره مراعات می کنند ولی همین جان شیفته، یک عمر با آنت بودیم یکبار نشد وسط جنگ و نداری و تمولش پریود باشد، او که این همه خودش را نقد کرد و با خودش خودش را تحلیل کرد یکبار نشد بگوید عیب ندارد امروز پریود بودی عصبانی شدی. او و سیلوی که آن همه لباس و پرده دوختدند و پوشیدند نشد یکبار نشد. حالا گیریم رومن رولان مردست و بلد نیست و حوصله آناتومی زنانه ندارد. چرا اسکارلت یکبار محض رضای خدا معذوریت نداشت. کتابم قدیمی بود و مطمئن بودم سانسور ندارد ولی بازهم رت باتلر وقت و بی وقت می رسید و هیچ بارش اسکارلت نشد که نه بیاورد. حالا اسکارلت سرخوش بود، ملانی که دیگر دختر ناز و آرام و تمیز و آداب دانی بود یکبار نشد تندی هرمونی کند، برای نداشتن لباس مناسب گریه کرد ولی برای نداشتن پارچه اضافه نه. دیگر مارگارت میچل که خودش عضو کلوپ بود و درد آشنا، مگر می شود یک زن آمریکایی از مدل کلاه و شلوار زیر دامن بگوید ولی از باقیش حرفی نزند. جودی و سالی که دو کتاب فقط نامه نوشنتد یکبار از درد مسترک ننوشتند. از رمان چیزی درنیامد رفتم سراغ کتاب های علمی پرورش کودک و رفتار با همسر و خلاصه هر چه که ممکن بود کورسوی امیدی داشته باشد را از ته کمدها و قفسه های خانه مادربزرگم کشیدم بیرون و نشستم به خواندنشان. ولی دریغ از یک کلمه حرف حساب.

امروز که این کتاب را دیدم، انگار که جواب همه سوال هایم را نوشته، دستش درد نکند، تا عمر دارم ممنونشم :). هنوز نخواندمش ولی همین که کسی رفته و در تاریخ و ادبیات غور کرده و دنبال همانی گشته که من هم می گشتم خیلی برایم شادی بخش بود. من که آنقدرها حرفه ای دنبالش نگشتم. سوالم بود و هر جا که می رفتم و هر چه که می خواندم گوشه چشمی هم به این مهم داشتم. ولی ایشان دستش درد نکند، امیدوارم باز دوباره به خاطر حجب و حیا و قانون نشر و چه و چه در هاله ای از ابهام فرو نرویم و بلاخره برای یکبار هم که شده این واقعه منزجرکننده و شرم بشریت و نجاست تاریخ و طلسم دیو و عقوبت سرپیچی از امر پروردگار و فریب آدم را بشکافیم و بفهمیم این ننه مرده های پیش از نواربهداشتی و پارچه و کهنه و اینها چه گلی به سرشان می گرفتند، چطور بیانش می کردند؟ تیتر مطلب را خواندم شکم برده که باید بر گردم و نشانه شناسی کنم. دشتان و کلبه دشتان و شنلِ شنل قرمزی و خانه مادربزرگ. ببین برای یک عادت طبیعی چه قروقمبیلی درآورده این بشر دو پا. همیشه که کثیف و نجس و بد بوده هیچ ، اینطور هم در هزار توی کلمه پیچیده شده. من ساده را بگو. طفلی زن در طول تاریخ چه ملامت ها که نشد برای خاطر چیزی که هیچ دخالتی درش نداشت، فقط به دلیل جهل وترس از مرگ و خون به چه مرارت ها که نیفتاد.

*امیدوارم که اسیر تیغ سانسور و خود سانسوری نباشد و بتوان به نوشته هایش اعتماد کرد در این وانفسای بی اعتمادی به نشر در ایران


بیان دیدگاه

تتو ترانه

هیچ علاقه ای ندارم که خودم را از گروه و دسته خاصی بدانم، در واقع واهمه دارم. یک دلیل عمده اش هم این است که تعاریف از یک کلمه به فراخور درک و دریافت گوینده معنی متفاوتی پیدا می کند. آدم ها واژه ها را متفاوت درک و تعریف می کنند، حتی آنهایی که معنی لغوی مشخص و یا تعریف واضح و مکتوب دارند، مثل همین فمینیسم. مثلاٌ کسی معتقد است فمنیست ها همان مردستیزها هستند خیلی هم مطمئن است که دقیقاٌ منظور همین است و آنهایی که فمنیست هستند و داعیه برابری زن و مرد در وجوه مختلف زندگی را دارند فمنیست نیستند و به اشتباه خود را فمنیست می نامند و فلان کسک و بهمان کسک هم برود پی کارش با این تعاریفی که ارائه داده. دیگری معتقد است فمنیسم همه اش زاییده عقده های فروخورده زنان است در برتری جویی و انتقام کشی از کل نسل بشر، دیگری می فرماید فمنیست ها همه لزبین و گی هستند و برای اینکه کلاس داشته باشد می گویند فمنیست، ببین همه جا با کفش تخت و کت شلوار می روند!!! یکی دیگر می گوید هر کس مانیفست داشته باشد فمنیست است، حالا مانیفست چیست بماند. فمنیست ها از دید عده ای دیگر آنهایی هستند که خر و خرما را با هم می خواهند، یعنی آنهایی که مهریه سنگین و حق طلاق را باهم می خواهند. از کسی شنیدم که معتقد بود فمنیست ها عقده ای های توجه ندیده و زشت و کپل پهنِ تنگ نظری هستند که از روی بخل می گویند به زنان نگاه ابزاری می شود، از نظر دسته ای دیگر فمنیست ها نازاهایی حسود هستند که چون بچه شان نمی شود معتقد شده اند به حق تصمیم گیری بر بدنشان و گرنه کیه که از بچه بدش بیاد؟! فمنیست ها همان مردان زذ هستند حتی ززذها هم فمنیست اند. و این آخری هم که رو شد فمنیست ها حیوان آزارهای بچه سقط کن هستند!!!!

نیاید روزی که به یکی از این اساتید فن بگویی استاد تعریفت غلط است و یک فمنیست معتقد به برابری انسانها (زن و مرد، که امروزه رنگین کمانی ها را هم شامل می شود و فقط زن و مرد مطرح نیست) در همه وجوه زندگی اعم از اقتصادی اجتماعی فرهنگی است و این که تو می گویی چکیده ای شخصی ست از تاثیر این روند فکری بر زندگی فرد در شرایط ویژه که تازه متناسب با روحیه، سواد و نگرش فرد درگیر، کنش و واکنش های متفاوت و درست و غلط دارد. اگر آنروز آمد پیشترش بده گورت را بکنند. نه که توضیح ندهی، که گاهی وظیفه است علاوه بر علاقه و نگرش شخصی، ولی باید به عواقب کار هم آگاه باشی. باید بدانی که هرچه بیشتر توضیح بدهی در منجلابی که من از آن وحشت دارم بیشتر فرو می روی. کافی ست یکبار عنوان کنی که من فمنیست هستم و تعریفت با تعریف ایشان همخوانی نداشته باشد و سعی کنی توضیح بدهی، بعد دیگر هر جا باشی و در هر بحث و همگویی و تک گویی، شوخی و جدی، دوستانه و خصمانه، دهانت را که باز کنی با ریشخند به استقبالت می آیند که به به دو کلوم از خانوم فمنیستّ، هه هه یه بار دیگه اون تعریف قشنگه رو بگو بچه ها حال کنند، خدایی می تونی اون جمله رو یه بار دیگه بی تپق بگی؟ ببین اینا رو شب قبل چندبار رونویسی می کنی؟ کجا واسه اینا بهت پول می دهند ما رو هم معرفی کن بلدیم قمپز در کنیم، آآآآآآآ ای که گفتی یعنی چه ، خنده حضار. خلاصه که من فلان هستم همانا و انگ و ریشخند و شوخی به جا و بیجا همان. دیگر مگر جرأت داری نظرت را عوض کنی؟ در مورد تغییر نظر شاید فمنیستم مثال خوبی نباشد. مثلا انتخابات، اگر بگویی رأی نمی دهم و وارد بحث شوی و فردا وقتی نظرت عوض شود و بخواهی رأی بدهی، باید حواست شش دنگ جمع باشد که کجا می گویی رأی میدهی چون اگر جمع قبلی باشد تو دیگر مهر خورده روی پیشانیت که یک گاو پیشانی سفید رای ندهنده هستی و نمی توان بخشیدت و تا آخر عمر خاک بر سری مگر آنکه در همان جمع متنبه شده باشی که آن وقت می شوی بیرق پیروزیشان.

 اینقدر از این اتفاقات و از این تیکه متلک ها در وسط و داغترین قسمت بحث ها شنیده ام که دیگر دارم از آنور بام می افتم . وارد بحث نمی شوم و تا جاییکه بتوانم تحمل می کنم و گوش می دهم و سعی می کنم فرای تعاریفی که از لغات دارند به کنه باورشان برسم. ولی گاهی این کنه باور آنقدر بدوی و هراسناک و حق به جانب و شاخ روی سر سبز کن می شود که ورود به بحث و توضیح* اجتناب ناپذیر می شود، بهتر بگویم سکوت گناه کبیره می شود، آن وقت است که بعد از مالش مقدار متنابهی پیه، سعی می کنم از پذیرفتن هرگونه لقب و گروه و عضویتی شانه خالی کنم. همیشه هم اول و وسط و آخر حرفهایم می گویم این نظر من است تا به امروز، شاید فردا عوض شد. که البته کمی هم وسواسی شده ام و اینقدر تکرار می کنم که گاهی رشته اصلی کلام از دستم می رود. این بدیهی ترین اتفاقی ست که برای کسی که فکر می کند می افتد، نظرش تغییر می کند، تصحیح می شود، بسیط می شود، محکم تر می شود، هر چه هست همان نمی ماند چون همان ماندن که فکر نمی خواهد، بحث و گفتگو نمی خواهد. ولی گویا برای بعضی چنین نیست و حرف مرد (آدم) یکی ست. گاهی خواهش می کنم که اول بیایید تعاریفمان را از واژه ها یکی کنیم که این خودش می تواند بزرگترین اشتباه باشد، خانوم معلم چطوره بشینیم از رو کتاب فارسی اول دبستان یه دور بنویسیم تا شما قابل بدونی؟!

نه فقط ترانه، دم همه آنهایی گرم که پیه همه این تیکه متلک را به تن مالیده اند و فریاد زده اند فمنیست هستند، هر چیز دیگری هستند.

پی نوشت: به راستی چرا ما نمی توانیم مهربان بحث کنیم و همیشه باید کسی مورد توهین و تمسخر قرار گیرد، چه حاضر در جمع و چه غایب؟

*مقصودم این نیست که عقل کل هستم، مقصودم مواردی ست که مطالعه و باور بسیار متفاوتی دارم


بیان دیدگاه

به احترام دخترک کوچک شجاع, ملاله

اين دختر دانش آموز بدون هيچ تشکيلات و  دبدبه کبکبه اى اين اصل را فهميد و بهش عمل کرد که فقط از راه آموزش است که مى توان به بشريت کمک کرد و آن را تعالى بخشيد. اصلى را فهميده که هنوز عزيزان مارکسيست و سوسياليست و اصولگرا و دينداران و لاييک ها و تمام ايدىولوژيست ها و تىوريسين هاى تحصيلکرده و زندان کشيده و کتاب خوانده مان حتى روخوانى نکرده اند.

 باشد که از خواب غفلت برخيزيم, دست از عقايد نخ نما برداريم و اندکى بياموزيم.


4 دیدگاه

هزار خورشید تابان

وقتی جلیل با دخترش بازی می کرد وقتی دختر رویای باسوادی و دانشگاه داشت, وقتی ننه همه اش غرغر می کرد و مهربانی جلیل به نظر بی ریا می آمد, وقتی ملا آدم خوبی بود, خوش بین شدم به خواندن داستانی متفاوت. خوش بین بودم به حضور مردی متفاوت از مردان مرسوم روزگار. کیفور بودم از خواندن کتابی از خوشبختی, هرچند فقط داستان باشد و جمله و کلمه. هر چند فقط خیال باشد. وقتی خیالش باشد انگار ته ته تهش چیزی هم برای امیدوار بودن و دل خوش کردن در دنیای واقعی وجود دارد. دختر روز تولدش رفت و خوش بینی ام را برد. رفت و جلیل محلش نگذاشت و ننه خودش را کشت و دختر کنج عزلت نشست تا شوهرش دادند. بازهم وقتی شوهرش, اسمش یادم نمی ماند, یک هفته با او به مدارا رفتار کرد, دلم خوش شد به اینکه اینبار دیگر آن مردک جدابافته, آن مهره شانس, خودش را نشان داد. باز دل خوش کردم تا روزی که مجبورش کرد روبنده ببندد, تا وقتیکه تکه پارچه ای کادو داد در ازایش رنجی جانکاه بر روحش مهر کرد.

تا اینجای داستان از تمام مردان و زنانش دست شسته ام, درست مثل مردان و زنان واقعی. درست مثل همانهایی هستند که می شناسیم. همه شان از فرط فقر و بی سوادی دو دستی باورهای نخ نما و مذهب و خرافه را چسبیده اند. اینقدر بی رحمند که به خودشان هم نیشتر می زنند. درست مثل مردمان عادی حرصت را در می آورند. باید اعتراف کنم داستان خوبی است, خیلی خوب, بدیش این است که واقعی ست. خیلی شبیه زندگی زنان امروز افغانستان و شاید بعضی جاهای وطنم است. آدمهایش اینقدر شبیهند که حرصم را در می آورند. می توانم حدس بزنم چه می شود و همان می شود, انگار نه انگار که داستان است و باید اندکی امیدواری در دلم بکارد. واقعیت های تلخ را خوب به رخم کشیده, اشکالش هم همین است.

هر کدام از آدم های داستان را می توانم بپذیرم به جز زنان جلیل را. این قسم زنان را هیچ وقت نفهمیدم. به چشمم لاشخورند انگار. چطور است نمی بینند که این بینوا هم از خودشان است, که دارند معامله اش می کنند. چطور نمی فهمند که هر بلایی که هست نیمی اش هم از ماست که بر ماست. چطور ندیدند که ننه هم زن بود و از خانه بیرونش کردند. مگر سه زن با چهار زن چه توفیری دارد؟ مگر خودشان چه تخم دو زرده ای هستند؟ چطور توانستند کودکی کم سال تر از فرزندشان را بفرستند زیر دست همچون تن لشی فقط به جرم اینکه حاصل هوسبازی مرد دیگری ست؟ چطور ندیدندخودشان را در آیینه مریم؟ حتی فکر نکردند چشم غره شان به جلیل, یعنی مختاری اگر روزی فکری شدی که ما هم بی عورتیم, ما را هم سر به نیست کنی. چطور می شود نفهمند که هر چه به ننه و مریم روا می کنند, گور خودشان است که می کنند؟! نمی فهمم چطور به جای همدردی و دفاع از یک زن آسیب دیده, خودشان می شوند بلای جانش. مگر ندیدند که مردان هر چقدر هم با هم دشمن باشند رفتارشان با زنان یکی ست. پس چرا از ننه حمایت نکردند؟ پس چرا طفلک مریم را تازیانه زدند؟ اگر قدرتی دارند و چنگی و دندانی به جلیل نشانش بدهند که دیگر بند تنبانش شل نشود. هیچ وقت این زنان را نفهمیدم.

رسیدم به صفحاتی که مریم, زنان مینی ژوپ پوش را دیده و حسرت زندگی و آزادی و دانششان را خورده و نمی دانم مریم کی و کجا عصیان می کند. آدرس دانشگاه را می داند و اندک جسارتی نشان داده که امیدوارم میکند روزی مثل خورشیدی تابان بدرخشد. هیچ دلم نمی خواهد مریم گوشه خانه امروزش بماند و بپوسد و فریادی نزند. دلم نمی خواهد مریم منفعل باشد. دوست دارم رویایش را دنبال کند. حتی شده کتک بخورد, هتک حرمت شود, از زنان ناسزا بشنود, هر بلایی خواست داستان سرش بیاورد ولی برود, دنبال آرزویش را بگیرد. برود و درس بخواند.عصیان کند. کاش داستان واقعی نماند و مریم عصیان کند. کاش


3 دیدگاه

من همین من ساده, برای یکبار برخاستن, هزاران بار فروافتادم

دوباره پدیده ای قدیمی جلوی چشم هام خودنمایی می کند و هرقدر تلاش می کنم نادیده بگیرمش, نمی شود. لعنتی از هر فرصتی برای فرو رفتن به چشم من استفاده می کند. این پدیده چیزی نیست جز وابستگی و دست و پا چلفتگی مخصوصن زنانه اش. از وابستگی و ناتوانی بیزارم و هر کاری کردم که در زندگیم تا می توانم بندهای وابستگی ام را پاره کنم. آموختم که این زندگی مال من است و من پا دارم و باید روی همین پاها بایستم تا بتوانم مطابق میل خویش قدم بردارم و پیش بروم و استراحت کنم. آموختم اگر پاهای دیگری عامل حرکت من باشد هم بار دیگری را سنگین کرده ام و هم هر جا بخواهم نمی توانم بروم و محدودیت دارم. بلندپروازم و برای پریدن بال زدم. بارها افتادم و دوباره بال زدم تا آخر در آسمان محبوبم پریدم. شاید به آسمان هفتم نرسیدم, شاید اگر سوار بال دیگری می شدم می رسیدم ولی نخواستم, تا اینجا آمدم ولی روی پای خودم آمدم و برای هر قدمش تلاش کردم و هر قدمش برایم درسی بود و طعمی داشت, هر بار اشتباه کردم و افتادم تقصیر خودم بود. اینها که می گویم ورای راهنمایی و کمک و استفاده از تجربه است. بسیار بودند که با دیدن من تعجب و تحسین می کردند که «اوه اوه با این همه خووب مستقلی!!!» و البته بازهم شنیدم که چه مردانه ام, چه ادعا و خواست مرد بودن دارم. و هر بار من از گفته  هر دوشان متعجب بودم که خوب پس باید چه باشم؟! رمز زندگی همین است؟! هر کس باید روی پای خودش بایستد. مگر جز این میشود؟ پس دیگران چه شکلی اند که من اینقدر دانه درشت به نظر می رسم. خودم برای خودم خیلی عادی و طبیعی و اینجور باید باشد بودم ولی به چشم بعضی خیلی جدا از همه. با بازی روزگار هر چه بیشتر وارد اجتماع شدم بیشتر جواب سوالم را گرفتم و بیشتر فهمیدم از چه کسانی جدا هستم. دیدم و شناختم کسانی را که تا جیب پدر نبود نمی شد, تا کمک مادر نبود نمی شد, تا پارتی نبود راه نداشت, تا شوهر نبود بلد نبود و می ترسید و نمی شد, تا اجبار و زور زندگی نبود راه باید را نمی رفتند وهمیشه باید کسی/چیزی می بود که به جایشان برود و بیاید و بکند و … . بیشتر هم زن بودند. شاید اینکه می خواستم مستقل باشم اینقدر تعجب برانگیز و گران نبود که می خواستم زن مستقلی باشم. خیلی دیدم دوست دختر هایی را که همه کارشان را دوست پسرشان می کرد و وقتی قهر بودند برادرشان پدردوست پسر را در می آورد. مادرهایی که پدر خرج خانه را می داد پس او بود که می گفت کی کجا برود و نرود. چه بسیار زنهایی که حوصله سر و کله زدن با این و آن را نداشتند و وکالت تام و تمام داده بودند به شوهر برای امضاهای ریز و درشت. جامعه پر بود از زنهایی که بدون حامی گردن کلفت فلان محله نمی رفتند, با ماشین از این پاساژ به آن پاساژ و آخر هم دست در جیب مرد خانه. بسیار دیدم آنهایی را که برادر و پدر مامور ثبت نامشان و ایاب و ذهابشان به فلان کلاس و حتی اداره بود. بیشتر از ان شنیدم که فکر کردی چرا زن استخدام کردم؟! استخدام کردم که هر چه بگویم بکند و برایم شاخ نشود. کارشکنی شد در کارم و توهین شنیدم به خاطر اینکه زن زبان درازی بودم. هر چه بیشتر شناختم بیشتر فهمیدم چرا اینقدر عجیبم برای دیگران. هر وقت می شد و بحثی پیش می آمد, اعتراض می کردم به این وابستگی, به اینکه کاری برای رهایی ازش نمی کنند. خوب آنکه نمی خواهد راحت می گفت نمی خواهم و زندگی انگلی را ترجیح می دهم. خوب کسی که نمی خواهد را نمی شود به زور بیدار کرد, بلاخره جامعه به همه جور موجودی نیاز دارد. ولی بودند ناله کنندگانی که حس و حال تکان خوردن و تلاش کردن نداشتند. خیلی می گفتند تو خوش شانسی ما در خانواده متفاوتی بزرگ شده ایم, ما نداشته ایم , به ما اجازه ندادند, شرایط جامعه برای تو در شهر بزرگ ممکن کرد در شهر کوچک ال است وبل است و هزار بهانه ریز و درشت. ولی من هم مشکلات  زیادی را پشت سر گذاشتم برای بودن آنچه آنها غبطه اش را می خورند. بسیاریشان نخواستند و از روبروویی با مشکلاتشان هر چه که بود ترسیدند. یکی گفت مشکل من قومیتی است و نمی شود. می شناسم کسانی را که با همین مشکلات قومیتی جنگیدند و الان بسیار رفیع تر و مستقل تر از الان من قدم بر می دارند. بعضی گفتند پولش را نداشت خانواده, مگر خود من چقدر خرج کردم, اولین کاری که کردم استقلال مالی بود. خیلی گفتند کارگشا نداشتیم, هر جا رفتیم پارتی می خواستند. مگرخود من پارتی داشتم. خیلی گفتند تو دانشگاه خوبی رفتی شانس آوردی. در کنکور چطور می شود شانس آورد تازه مگر نیستند کسانی که بدون دانشگاه برخاستند و پریدند. هر که را من دیدم دلیل نداشت و بهانه داشت. باور دارم برای اصلاح جامعه هر کس به جای انقلاب و اعتراضات دسته جمعی و پرداختن هزینه های انسانی و جانی, از خودش و هر که می شناسد شروع کند. خودش بحنبد و اطرافیانش را بجنباند و در خودش هر آنچه نمی پسندد را دور بریزد. مطمئنم بیش از نود درصد این وابستگان از بین می روند و جامعه به خودش متکی می شود نه به این و آن. بلاخره همین مردمانند که جامعه و کشور را می سازند.

حالا اینجا هستم و آنکس که وابسته است از آن درصد مورد نیاز جامعه است وگرنه هر کس کرده آنچه را که می خواسته. دوباره از همه دنیا باید زنی حرفش بیخ گوشم باشد که شوهر از صد فرسخی پیک می فرستد که فلان از بهمانی بگیرد و ببرد جای دیگر و برای خانم پس ببرد, شوهر تلفنی با صاحبخانه از اجاره خانه می گوید, دنبال دکتر می گردد برای گلوی باد کرده بچه, تلفن به تلفن دنبال صرافی می گردد و صد بار مدارک را نام می برد و تعداد کپی ها را تاکید می کند. جمله به جمله و کلمه به کلمه دیکته می کند, به فکر افتاده بود فرم ها را اینجا پر کند وبا پست بفرستد برای خانم که مبادا آب در دل بانو تکان بخورد. آخر سر خانم از سفارت ( خام دلال های پشت در شده و داده دو-سه جا را هم آنها پر کرده اند) دست از پا درازتر برگشته که مدرک کم بود و نشد. نکرده یک صفحه مدارک لازم را بخواند که بداند سفارتی پرت گفته و خواسته تنبلی کند و مدارک را نگیرد. نه که فکر کنی بی سواد است ها نه, فوق لیسانس دارد و مادر کودکی 5 ساله است. من مانده ام چطور زاییده و به این بچه چه یاد می دهد و این بچه اینجا چه خواهد کرد. تازه من غر پدر خانواده را نزدم که خودش بس است برای اعصاب نداشته من بینوا.


بیان دیدگاه

حکایت غورباقه هاست و آب جوش و من ترموستاتم تنظیمِ تنظیمِ

از وقتی یادم میآد که لباس انتخاب کردم و پوشیدم با تعریف پوشش مناسب شرع و عرف مشکل داشتم. اصن با خود عرف و رعایتش و احترام واجبش هم مشکلات عدیده دارم که باشد برای بعد. همیشه دوست داشتم در عین سادگی متفاوت باشم, عاشق خوش پوشی ام و شیفته دیدن خودم در لباس های رنگارنگ و به نظرم قشنگ, هر چقدر هم که به چشم دیگران ساده و از مد افتاده و بی خودی و یا لختی و خاک برسری یا هر انگ کج و کوله دیگری باشد. سوای نظر اطرافیان, آدم با حجابی نیستم همانقدر که آدم برهنه ای نیستم. آدم ساده پوشی هستم فارغ از همه افراطی گری ها. نه خیلی قرتی و زلمزیمبویی و آلامد و نه با حجاب و پوشیده, یک چیزی ام به انتخاب خودم و برای خودم, فارغ از مشکلات خرید و بازارمد و قوانین دست و پا ببند و … . به جز اینکه از هر فرصتی برای حذف آستین و افشانیدن موهایم استفاده می کنم, هم دامن می پوشم هم جین, هم دکلته دارم هم یقه اسکی, هم تی شرت می پوشم هم پیراهن مکش مرگ ما ولی تیره نمی پوشم. همیشه مشکل بزرگم هم قبولاندن این به اطرافیانم بوده و هست که هر چه هستم من هستم نه به زورم نه به تقلید و لطفن کسی سعی نکند مرا به خواست خودش و مکتب خودش سوق بدهد چون چموشم. جاهایی که خیلی چیتان پیتان و قرتی و لختی اند, من خیلی به مشکل بر نمی خورم, نهایتن یا ترسیده ام لخت شوم یا امل بوده ام یا هنوز اسیر سنت های نخ نما ام یا آخی طفلکی که اینقدر ساده ام و به بهترین ها دسترسی ندارم. ولی در مواجه با محجبین همیشه درگیر بوده ام و هنوز هم هستم. تحقیقن می توانم بگویم متاسفانه فرد معتقدی را ندیده ام که به حجاب و اعتقاد و ظاهر دیگران احترام بگذارد, حالا نگوییم احترام, نگاه شماتت بارش را نصیب آن از خدا بی خبرِ لخت و عورِ خاک بر سر نکند. هرکس را دیدم و شناختم خود را محق می دانسته که حتی شده با نگاه تذکر بدهد. همه اعتقادشان نه انتخابی, که اکتسابی و از روی عادت و ترس از جهنم و یا ژنتیکی است. همه با اتکا به قدرتی که عرف و قانون از ما بدتران نصیبشان کرده, خود را برتر و مجاز به توهین می دانند. ندیدم کسی از بینشان چنان ایمان محکمی داشته باشد که بداند نگاه آزار دهنده اش عین گناه است و از گناهش بترسد. هیچکدامشان آنقدر منصف نیست که بپذیرد اگر خودش جرات مخالفت با آن خدای موهوم را ندارد, دیگری داشته و اگر هم خدا موهوم نیست دیگری خواسته که از اهالی جهنم باشد و به ما چه!! امر به معروف را کرده اند قرآنِ نیزه های عمرو عاص. همه شان زیر چشمی مانکن های بیکینی پوش ماهواره را رصد می کنند و ورد رد بلا زمزمه می کنند و تف تف کنان خاک بر سر مانکن می کنند و نمی دانند اینکارشان مصداق آزار موری است که گفته اند میازار موری که دانه کش است. نه اینکه نامعتقدان همه گل و بلبل باشند و کاری به کارم نداشته باشند ولی چون خودشان به قول خودشان قانون را شکسته اند و عرف را لگدمال کرده اند نهایتن به تحقیر نگاهم می کنند و می گذرند ولی معتقدان می ایستند و اگر نه با کلامشان و بحثشان که با نگاهشان هر دشنه ای که بخواهند به جانم می زنند. از شانس بد من بوده لابد, نمی دانم.

تا بود و باید به مهمانی های عید همراه مادر می رفتم, چون مثلن فلان خانم بزرگ فامیل از صدقه سری ارثیه پدر پدر پدر پدر پدر بزرگم به پدرم و پدرم به من, سید بودم و برایش انگار کن مرا دیدی روی ماه خداوند را دیدی یا دعوت بودیم و زشت بود و سربزرگی که من همراه مادرم نروم. بعد از آماده شدن من, نظرات تصحیحی سمتم سرازیر میشد, بهتر است بلندتر باشد, کلفت تر باشد, یقه و استین دار باشد. همه می دانستند که نباید به من خیلی تذکر داد و خیلی لطف می کنم که به میزبان تذکر نمی دهم , اگر روسری واجب است پس جوراب نازک و دامن کوتاه چیست, اگر مدرسه به ما گفته صدای زن برای مرد حرام است پس چرا دعوتشان کرده ای به صرف شام و شیرینی و با دست پختت دل می بری و صدای خنده ات را می شنوند, اگر موسیقی حرام است پس پشت درهایی که صدا و نور و سایه را رد می کنند این سر به آن سر خانه قردادنت چیست. با این حال هر بار حرفی از احترام بزرگتر و احترام به اعتقاداتشان زده میشد, آتش خشمم شعله ور میشد که مگر کسی به آزادی من و به بی اعتقادی من احترام می گذارد و آیا از این جماعت محجوب کسی به احترام من در خانه مان حداقل گره روسری اش رو شل می کند که من به احترامش تا خرتناق خودم را بپوشانم, مگر کسی به شعور من احترام می گذارد که با تار مویی رم نمی کنم که من به خواستش احترام بگذارم و روسریش را تحمل کنم. مگر کسی مرا بر میتابد که من بربتابم. گاه میشد که بحث بالا می گرفت و کار به جدل سر عرف می رسید که من باید رعایتش می کردم و من از رعایت زور ابا داشتم. عرف برای من ستمی بوده و هست که تربیت آزادی طلب من تاب نمی آورد و همیشه چماق عرف را خواسته ام که بشکنم.

تنها دو بار در زندگیم و به خاطر دو نفر اجازه دادم که از پوششم ایراد بگیرند و تصحیح کنند و خشم فرو دادم. اولی را که خیر ندیدم و از بد هم بدتر شد و دومی را هنوز درگیرم, برایم عزیز است و رنجیدنش از من ناگوار. به صد دلیل برای من ناموجه توصیه شده به قولی از خر شیطان پیاده شدم و همه سعیم را به کار بردم تا آخرین حد توانم مقبول باشم. از شما چه پنهان افاقه که نکرد هیچ, الان احساس موجودی حق خورده شده و ناسزا شنیده دارم. برای حفظ به اصطلاح احترام خود سانسوری کردم و هی هرچه چشم غره دیدم و هرچه شنیدم انگار که ندیدم و نشنیدم. ولی دیگر طاقتم طاق شده و خیلی سعی کردم نباشد و نشود ولی دوباره حرفها و نگاه ها برایم بد معنی و زننده اند. بار اول هم با اینکه اذیت شدم تاب آوردم ولی برایم گران تمام شد. از خودم, از موجود شاد و خوشایندی که بودم دور شدم و در مواجهه با او, توجه و درکی را طلب می کردم که برای او اصلن وجود نداشت. از دید او من فقط عادی شده بودم و سر عقل آمده بودم, در حالیکه برای خودم تلاش مضاعفی بود بدون پیشرفت بدون بازده, فقط برای مقابله با خودم انرژی حرام می کردم و تمام فکر و ذکرم این بود که به او بفهمانم که «بفهم من به خاطر تو عوض شده ام» و خودم را سراسر تناقض می دیدم با آنچه باور داشتم و دوست داشتم. منتظر تشکر بودم که » من ممنونم از خودسانسوری تو برای راحت من» و این هیچ وقت درک نشد. وقتی هم به زبان آمد کودکانه بود و مسخره و نالازم و من طلبکارتر شدم و سر آخر کاسه ام گذاشت و رفت. ولی اینبار باید فرق بکند, اینبار نمی شود نباشد, نمی شود حضورش تحمل شود یا مرا تحمل کند. چند وقتی را باز هم دختر حرف گوش کنی شدم و باز سانسور چی خودم شدم ولی تشکر که نشنیدم هیچ, بس هم نبودم. حتی حق به جانب حجاب تحلیل شدم که همچین تلاش درخور توجهی هم صورت نگرفته و من همانم که بودم ولو ملوتر. برایم تکرار تجربه تلخ گذشته خیلی دردناکتر خواهد بود و می خواهم درس بگیرم. نه که خود مقوله حجاب خیلی مهم باشد که برای من هست, ولی آنچه مهم تر است اینکه شرعی داریم و عرفی داریم و قوانینی داریم که انگشت دخالت تا ناکجاآبادمان فرو کرده و خیلی صبور هر بار اگر هم در ظاهر دفع شود باز خدشه ای بر احساساتمان و باورمان و قامتمان وارد می کند که بلاخره روزی خواهیم شکست و سر فرود خواهیم آورد.  زنجیر آزار با بزرگ شدن و جدا شدن مدرسه و تغییر پوشش ناگهانی و اجبار مانتو شروع شد و با گشت ارشاد ادامه پیدا کرد و تمام این حلقه های گل درشت با زنجیر خیلی خیلی نازک معتقدین جامعه همیشه به محکمترین و خصوصی ترین شکلی متصل مانده تا جاییکه وقتی یکبار ازاین سانسور خیری ندیدم باز برای بار دوم تن دادم و گفتم لابد درست است و من جوانم برای دانستنش. چیزی که از آن مطمئنم احساس خفقان و تحقیری است که به وقت سانسور خودم و بازهم بدهکار بودنم دارم. حجاب نیست که آزارم می دهد, بلکه نگاهی است که تحقیرم می کند بخاطر ابتدایی ترین حقم و توصیه هایی ست که می شنوم برای گذشتن از حقم تا خودم راحتتر باشم و به آنچه می خواهم برسم. چند وقتی است که سخت درگیرم که آیا ارزشش را دارد یا نه؟! درگیرم که گیرم من از خودم گذشتم چه تضمینی هست که این گذشت درک شود؟! چه تضمینی هست که این گذشت بس باشد و به مرور بیشتر طلب نشود. معتقدین گرامی هر گونه اعتمادی را در من کشته اند. هربار کوتاه تر آمدم, بالاتر پریدند. حرف هم نمی زنند که بگویی و بشنوند و خلاص, همه اش نگاه همه اش القای حس پنهان خاک برسر بودن, همش آزار روحی. سلاحشان ناجوانمردانه است. اگر تو می توانی, من نمی توانم نگاه حقارت بارم را به محجبه ای بدوزم که دوستش دارم, نمی توانم تحقیرش کنم که از دنیا عقب مانده ای. نه عقب ماندنش را باور دارم نه تحقیر کردنش کار من است. این جنگ مادامالعمر هیچ برایم نداشته باشد در عوض باوری به من داده که همه کس را آنطور که هست بشناسم و اگر پذیرفتمش اما و اگر و تیغ جراحی درکار نباشد.

آسمان ریسمان بافتم که در ملاعام با خودم و خودش شرط کنم دیگر خودسانسوری و مصلحت اندیشی در بین نیست. من همینم که هستم, دوستت دارم و به نظرت احترام می گذارم ولی به همان اندازه حتی اگر دوستم نداری باید به نظرم احترام بگذاری. تو هر چقدر می خواهی گره روسریت را در حضور من سفت ببند ولی از من انتظار نداشته باش برای خودم آستین و یقه و پاچه دست و پا کنم. عزتت و احترامت محفوظ, ولی نگاه هایت را سیاهه می کنم و دیگر باور و ایمانم را نسیه نمی دهم.