ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


بیان دیدگاه

آناکارنینا

ادبیات روس برای من حس عجیبی دارد. یکی از آرزوهایم این که بتوانم «دن آرام» و «جنگ و صلح» را بخوانم. هروقت کتابی از روسیه دست گرفتم اینقدر کش دار و طولانی شد که عطایش را به لقایش بخشیدم. داستان های کوتاه چخوف (به سلامتی خانوم ها) به اندازه کلیدر طول کشید, مرشد و مارگاریتا را مثله کردم و نامه های عاشقانه یک دیوانه را باز نکرده پس فرستادم, چه جفاها که نکردم!! آن وقتی که بینوایان را در جعبه جادو دیدم, هم فیلمش بود, هم کارتونش و هم کتابهای کوچک و خلاصه شده اش, هر کدام هم داستان را آنطور که خواستند تمام کردند. می خواستم سر درآورم که اصل داستان تا کجا و چطور پیش میرود, پس رفتم سروقت کتاب اصلی. این اولین سلام من بود به ادبیات روس, هنوز که هنوز است کتاب را به صاحبش بازنگردانده ام و نمی دانم تولستوی چه نوشته, بسکه دارم می خوانمش خیر سرم. دوران دانشگاه که بیشتر دور و بری ها انواع و اقسام کتاب های گورکی و چخوف و تولستوی و گوگول و که و که را غرغره کرده بودند و خوانده بودند و می خواندند, این نچسبی برایم از هر وقتی دردناک تر شد. خود را به هر دری زدم, به هر نویسنده ای سک زدم, خودم را به تخت بستم و گفتم تا حس نچسبی را ترک نکنی وضع همین است که است. نشد که نشد که نشد. دن آرام کتابی بود که همیشه گوشه کتابخانه مادرم جا خوش کرده بود و دلربایی می کرد, جنگ و صلح هم اینقدر وصف حال مرد نقش اولش را شنیدم و اینقدر در مدح کتاب خواندم که خواندنشان شد دق دلم. چند وقتی هم دن آرام را انگولک کردم و به هر زوری بود یک جلدش را خواندم ولی با یک جلد که حادثه جان نمی گیرد. نخواستم کتاب را حیف و میل کنم, بستمش و گذاشتمش برای روز آشتی.

چند وقتی است به وقت دویدن «آناکارنینا» گوش می دهم. تم کلی داستان قلمبه سلمبه است و جملات خشک و کشدار و پرطمطراق, آدمهای داستان عصا قورت داده اند به این بزرگی, ولی رویهمرفته خوب است و رضایت بخش. به لطف هالیوود با  داستان بیگانه نیستم و آناکارنینا را با چهره کایرا نایتلی جان می دهم و در چین دامنش گم می شوم تا در داستان غرق شوم, اما امان از اجرا و ضبط و صدا و اشتباه های فاحشش. از روخوانی غلط, تلفظ غلط, تکیه نامناسب کلمات و جملات, مکث نا بجای نقطه و ویرگول و لحن نادرست جملات هم که بگذریم باز هم خوب است, باز هم من را می دواند. شاید شاهراه آشتی من باشد با ادبیات روس. شاید دن آرام و جنگ و صلح را روزی خواندم. شاید اگر گوشم به وزن جملات و جنس کلمات در این وادی عادت کند دست و دلم برود پی خواندنشان.

پینوشت: اگر با همین کیفیت و دقت «جان شیفته» را اجرا کرده بودند و می شنیدم, درجا پاهایم که سهل است قلبم از دویدن می ایستاد.

Advertisements


بیان دیدگاه

بواری طور

دوست ندارم بواری طور باشم. همچین آنت طور زندگی کردن مراممه


بیان دیدگاه

غرغرهای یک چوب دو سر طلا

این روزها همه جا حرف و حدیث مبارکیه روز مهندسه. امروز کارم شرکت خیلی کم بود, اگر هم کم نبود دست و دلم به کار نمی رفت و بازهم همین آش بود و همین کاسه. دوباره از اون روزهایی بود که فیلم یاد هندوستون کرده. نفهمیدم چی شد دیدم اینا رو نوشتم. دلم می خواد میشد وبلاگ به دست خط خود آدم باشه. اونجوری حس و حالش مشتی تر بود. حالا که نیست.

غرغرهای یک چوب دو سر طلا

غرغرهای یک چوب دو سر طلا

غرغرهای یک چوب دو سر طلا

غرغرهای یک چوب دو سر طلا

غرغرهای یک چوب دو سر طلا

غرغرهای یک چوب دو سر طلا

غرغرهای یک چوب دو سر طلا

غرغرهای یک چوب دو سر طلا

غرغرهای یک چوب دو سر طلا

غرغرهای یک چوب دو سر طلا

غرغرهای یک چوب دو سر طلا

غرغرهای یک چوب دو سر طلا

پی نوشت: واقعن میشه وبلاگ به خط خود آدم باشه؟؟


بیان دیدگاه

کی به اینا گفته لیست بنویسن؟

این لیست رو داشتم می خوندم و هی شاخ بر شاخم افزوده می شد. چرا جان شیفته تو این لیست نبود؟ یا خانواده تیبو؟

ولی شاد گشتم وقتی افسانه گیل گمش, مثنوی و بوستان سعدی و هزارویکشب بینشون بود.