ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


3 دیدگاه

Hunger Gamesها و رسانه

*اگر می خواهید فیلم ها را ببینید و ندانید چه اتفاقی می افتد، فقط پاراگراف اول را بخوانید.

دیشب پریشب ها بود که سومین فیلم از این سری را دیدم وخوشم نیامد. به نظرم هیچ چیز نداشت برای گفتن و هیچ جاذبه و خلاقیت تصویری هم نداشت، هیجان هم نداشت. به نظر می رسید با عده ای بازیگر اسم و رسم دار و تو دل برو قرارداد بسته اند و توش مانده اند. مگر مریضم دارم اینها را می نویسم؟ نه! فکر نکنم. می نویسم که بگویم، تمام مدت فیلم فقط یک فکر ذهن من را به خودش مشغول کرده بود. شاید همۀ همۀ همۀ این فیلم فقط به یک درد بخورد و آن هم اثبات این مهم است که هر گروه حاکم یا گرداننده بدون آموزش های پایه ای و بنیادی و با تکیه صرف بر تبلیغات و سخنرانی و حرف و دستور چیزی بیشتر از یک دیکتاتوری نخواهد بود. ذات دیکتاتور بودنش هم ربطی به اهداف والا و انسان دوستانه و اینها ندارد. بهشت زوری نمی شود، حالا هر بهشتی که می خواهد باشد.

اگر دو هانگر گیم های 1و2 را دیده باشید می دانید که کل ماجرا بر سر سرگرم کردن مردم پایتخت است، که صدای اعتراضشان در نیاید و در دومی همه کاره مملکت نگران محبوبیت و قهرمان شدن کتنس است. به نظر من اگر سازندگان این فیلم ها مدتی را در ایران به سر می بردند دیگر فیلم های 3 و 4 تولید نمی شدند. چون در قسمت 2 به جای اینکه خودشان را زحمت بیاندازند و برنامه ریزی کنند تا کتنس را عضوی از خودشان نشان دهند و باعث دلسردی مردم شوند، با آن همه امکاناتی که برای ساختن فضاها و حیوانات مجازی داشتند، می توانسنتد کتنس را ببرند آنجا که عرب نی انداخت یا اصلاً سرش را زیر آب کنند و هیچ به روی مبارکشان نیاورند که باید بگویند که سرش را زیر کدام آب کرده اند و همینطور قلدرانه جواب دادگاه لاهه را سر بالا بدهند و به مردم هم بیلاخ نشان بدهند و با دم و دستگاهشان یک کتنس بیافرینند که هفت تا کتنس از کنارش در بیاید، که با لب و لوچه شان بازی کند و هر آنچه دلشان می خواهد بگوید و بعد از مدتی هم از اذهان به طور کامل پاک شود. نه خانی آمد و نه خانی رفت. ولی خب شاید اینها برای ما خاطره های دردناکی ست و در هالیود این داستان خیلی تخیلی و باور نکردنی باشد. این می شود که فیلم سوم را خیلی آبگوشتی می سازند. حالا کتنس در یک جایی که خودشان می گویند بخش13 به هوش می آید و با تشکیلات نه خیلی عریض ولی خیلی طویل (شاید هم برعکس، یک رئیس دارند و انگشت شمار آدم کاربلد و بیشمار آدم ناشی و بیکار و هورا کش) مواجه می شود و رئیس این تشکیلات که خیر سرش در روزگاری نه چندان دور یک پا کتنس بوده، از او می خواهد تا دیگر کتنس نباشد بلکه بشود نماد مبازره، بشود قهرمان. برایش کلی لباس و کیا بیا چیده اند و همه پیش پیشکی خودشان را وقفش کرده اند و او فقط باید برود فیلم های خیلی تاثیر گذار از خودش بگیرد تا بفرستند روی آنتن های پایتخت و همه 12 ایالت دیگر تا مردم را با خودشان هم داستان کنند، تا خون مردم بغلّد تا مردم تهییج شوند. خیلی از شخصیت های دو فیلم قبلی در این فیلم معلوم می شود که از اول هم انقلابی بوده اند و هوای کتنس را داشته اند تا این قهرمان از همه جا بی خبر برسد آنجا که باید. هیچ توضیحی هم در کار نیست که از میان آن همه بدبختی و گرسنگی و ترس و خفقان و فشار و اخبار دروغ و رسانه جهتدار چطور افرادی بلند می شوند که می دانند چه می خواهند و جرات اعتراض دارند و فکر کردن بلدند و هدفشان چیزی بیشتر از از گرسنگی نمردن و نان شب است و با همه مشکلات روزمره و غم نان باز هم به هدف والا و مبارزه برای آزادی پایبندند. انگار که همه اینها فقط برای من گره کور و خیلی اول راه رسیدن به آزادی است و برای آنها خیلی به سادگی یکی از ژن ها یا آپشن های نصب شده روی گلوبول های قرمزشان است. تازه وقتی این آدم ها پیدا شدند و ماندند، مسئله بعدی آموزش ست که این روشنی و آگاهی حفظ شود تا پیروزی خون بر شمشیر، و بعد از آن توانایی های استراتژیک و رسانه ای و امکانات فراپلتیکی.هیچ توضیحی در کار نیست که این همه ساختمان در قعر زمین و این همه نیرو و انرژی و برق و غذا و هواپیماهای پیشرفته و سیستم مخابراتی هم سنگ آنچه پایتخت دارد و چه و چه را از کجا آورده اند و چرا پایتخت دستش را روی دست گذاشته و فقط از اینها رکب می خورد. البته آنها در فیلم دوم نشان دادند که هیچ بویی از استفاده درست و دیکتاتوریانه از امکاناتشان نبرده اند. پس آنچه می ماند همانا تهییج مردم است که بپاخیزند. رئیس منطقه 13 هم درست پا جای پای رئیس جمهور می گذارد و با فیلم و رسانه می خواهد که مردم را بفریبد. او هم کتنس را در استودیو می گذارد و در پس زمینه های ویرانه ها می خواهد که برای آزادی مشتش را گره کند. بعد می فهمند که برای بازی گرفتن از کتنس باید در شرایط بد قرار بگیرد تا او هم تهییج شود. پس می برندش در خرابه هایی که از باقی ایالت ها مانده، کتنس بهم می ریزد و کلی حرفهای قشنگ قشنگ انقلابی می زند و خیلی شیک و مجلسی مردم را از خواب غفلت بیدار می کند. البته گاهی هم کتنس از قهرمان بودن می ترسد و جا می زند و رئیس به او می گوید که نه تو برای خاطر بشریت نباید جا بزنی، پس جا نزن و او هم جا نمی زند و دوباره می رود یک ویدیو انقلابی هیجانی دیگر پر میکند که این دیگر مردم را خیلی بیدار می کند. و رئیس هم هی می آید و از پشت میکروفن به خلق اعلام می کند که چه خلق باحالی هستند و همه چیز به زودی ردیف می شود. رئیس منطقه 13 دستوراتش را همانطور ابلاغ می کند که رئیس جمهور، همانقدر به شعور مردم احترام می گذارد که رئیس جمهور، از بین حقایق همانقدر انتخابی عمل می کند که رئیس جمهور، از رسانه همان استفاده ای را دارد که رئیس جمهور و همانقدر به فکر گسترش دید و درک مردم است که رئیس جمهور، تنها فرقشان این است که یکیشان آدم خوب داستان است و هر حرکتش برای خیر مردم است و دیگری آدم بد داستان و خاک برسرش است. همین تشابه برای زیردستان هم برقرار است و برای تلویزیون.

همه آنچه در این فیلم می بینیم شور است و حتی ذره ای شعور وجود ندارد. ذره ای آموزش یا حتی تلاش برای آموزش یا حس نیاز به آموزش وجود ندارد. همه چیز با تبلیغات جفت و جور می شود و تبلیغات هم یعنی تلویزیون. تمام مدت به این فکر می کردم که بین این دو گروه چه تفاوتی وجود دارد که یکی منفور است و دیگری محبوب؟ هیچ، هیچ فرقی نبود مگر در شعارهاشان. خیلی از لحظه های فیلم بود که من مطمئن بودم اینجاست که ماهیت دیکتاتوری منطقه 13 هم فاش خواهد شد. همین تشابه اعصاب خردکن سند دیگریست دال بر اینکه هر سیستمی که آموزش بیطرف و انسان مدارو اخلاق مدار را از خودش حذف کند، شعار من خوبم و دیگری خر است بدهد، لاجرم دچار دیکتاتوری و خودکامگی و فروپاشی خواهد شد.

Advertisements


بیان دیدگاه

ببین با یه مو کوتاه کردن چه الم شنگه ای به پا شد

از موهای همیشه بلند و گاهی باز و گاهی بسته خسته شده بودم و تصمیم گرفتم در یک عملیات انتحاری خیلی خیلی خیلی کوتاهشان کنم. می گویم انتحاری چون تا بحال به جز یک بار که از نتیجه اش اصلا راضی نبودم، هیچ وقت موهایم از زیر شانه ام بالاتر نرفته بود و حالا می خواستم ببرمشان تا پس گردنم. یک چیز خنده دار و کرمکی هم قلقلکم می داد. کلیشه ای هست که وقتی کسی بعد ازچند سال ازدواج موهایش را یکهویی خیلی کوتاه می کند همه می گویند دارد بچه دار می شود. می خواستم ببینم این کلیشه درمورد من هم صدق می کند یا نه. هم دلم می خواست صدق بکند تا کمی بخندیم و در پرس و جوهاشان کمی سرکارشان بگذاریم. هم دلم نمی خواست بپرسند و شک ببرند که حداقل خیالم راحت شود که این همه گفته ام «فعلا نه وقتش است و نه حوصله اش» را شنیده اند و دندان بر جگر صبر گذاشته اند بی هیچ منتی. از این اثبات به خودهای الکی و بی پایه ولی دلخوشکنک، از این «پشت هر شوخی ، جدی ست و پشت هر خنده ای گریه ای» طورها

هیچ کس مستقیم نپرسید. شاید هم به من رو دست زده اند و منتظرند تا شکمم بالا بیاید و به خودشان بگویند دیدی حدسم درست بود که هم کلیشه جواب داده باشد و هم گزک دست من نداده باشند. که بازهم جای شکرش باقیست که می دانند نباید گزک دست من داد.

ولی انگار سال 95 برای من آمد ندارد. نه که سر سالی بساط غر و ناله را به راه کنم ها ولی جمله دوم یا سوم بعد از تبریک عید با تراکم بالایی این بوده که امسال بچه دار نمی شوید؟ دیگه سال دیگه بچه بغل! دو نقطه دی طور. حالا گیرم با طنز و شوخی، ولی یکهو امسال خیلی ها نگران این شده اند که نشود یک وقت من هرگز نترکم و کودکی را به دنیا پرت نکنم. مبادا دیر شود و نشود که بشود. انگار اگر نشود چه هااا می شود. هر چه می گویم بابا، بچه که عروسک نیست، لباس نیست، کار جدید و زبان جدید نیست، آمادگی می خواهد، امکانات می خواهد، بزرگ شدن می خواهد، کار یک عمر است. من باید آماده باشم، می گویند تو سخت میگیری، بچه که بیاید آمادگیش هم میآید. بله می آید چون انسانم و توانمند و بلدم در هر شرایطی بهترین همان شرایط را محیا کنم. ولی این تلاش مضاعف را الآن نمی خواهم . زندگی خودم است، بدن خودم است، و حداقل 23 کروموزم خودم است،الآن نمی دهم.

در آستانه روز مادری هستیم که هر سال ده روز جابجا میشود و در تقویم آرام و قرار ندارد بسکه پایه و اساسش ظالمانه است، ظلم به دختر بچه ای بی گناه که در کتاب های دینی مدرسه می گویند بچه اولش را 9 سالگی به دنیا آورد و در 18 سالگی که بچه چندمش در شکمش بود که لای در ماند و مرحوم شد (آنها می گویند مرحومه، این ه هم از آن الطفات هاست که یک وقت هوا برش ندارد که حقی دارد). تولدش را جشن می گیرند و به همه مادران سرزمین باستانی تبریک می گویند و عکس و بوس و بغل می فرستند ولی هیچ فکر نمی کنند که در همین سرزمین باستانی که نوروزش و روز مادرش و کلی بوس و بغل و استیکر خوشگل دیگر همزمان شده، همین مادرهای عزیزتر از جان که بهشت زیر پایشان است، شرع و عرف روی سرشان است و دارد لهشان می کند و قوانین ناعادلانه و جنسیتی روی دوششان سنگینی می کند. چطور می شود انسانی را در یک روز تکریم کرد و در روز دیگر اسید پاشید، فاحشه نامید، دیه اش را نصف گذاشت. چطور می شود بهشت را زیر پای یک ناقص العقل گسترد،عجب بهشت پیزوری ای ست که می شود بازیچه دست یک نصف که شهادتش ارزش ندارد. پس حق بدهند بگویم بهشتتان ارزانی خودتان، من را دنیایم بس. مادر را تکریم می کنند و روی سرشان حلوا حلوا می کنند آنقدر که چهارتایش در خانه باشد بهتر است از یکی. مادر عزیز است ولی نه آنقدر که بچه بتواند هم اسم مادرش باشد. مادر مسئول آموزش و پرورش کودک است ولی فقط پدر است که حق و توان حضانت طفل را دارد. هر چند در این یک مورد شاید بشود با اغماض دلیلی پیدا کرد و آن هم اینکه به محض ورود بچه به دنیا مادرش بین خون و درد واضح و مبرهن و حاضر است، امیدوارم که سر و مر و گنده هم باشد. ولی پدر یا باید متوصل زور و اجبار و قانون و اسم و رسم خانوادگی بشود تا پدریش را اثبات کند یا با آزمایش دی اِن اِی. که البته زمان بنت نبی ممکن نبوده پس می ماند همان قوانین ظالمانه و یک طرفه. این چگونه روز مبارک و فرخنده ای ست که به شب نرسیده بازهم مادر در همه قوانین نوشته و نانوشته گم می شود و برای داشتن فرزندش باید همیشه دلش در تب و تاب باشد، یک وقت شوهر طلاقش ندهد تا همه چشم بر مادری او ببندند، یک وقت شوهرش نمیرد و او در به در خانه ذکور خانواده شوهر شود برای حفظ حق مادریش. چگونه مبارک سحریست که حتی مادر از مادر دفاع نمی کند و همین اناث خانواده مذکر هستند که سال به دو رسید و بچه نیامد چادر به کمر می بندند برای پیدا کردن هووی پسرزا. چگونه کرامتی ست که می گویند «سال دیگه با یه پسر خوشگل و مو فرفرییی ایییی شالاااا، حالا دخترم خوبه اگه شبیه عمه اش بشه». که یعنی مادر فقط حامل باری ست 9ماهه مثل بقیه بارهای زندگی که بر دوش می کشد. مثل همه اجحاف هایی که خودمان بر خودمان داریم. زیر گوش آنی که نزاییده زمزمه می کنیم که «عجب مرد عاشقی، خوش بحالت که به پات نشسته»، یا اگر خیلی خیرخواه زن باشیم می گوییم «عیب که از تو نیست برو دنبال زندگیت، وقتی پیر شدی می فهمی که بچه چه نعمتیه» و باز هم این ماییم که چشم بر عشق می بندیم و زن را وسیله زایش می بینیم که اگر نزاید ملال دل به بار آرد.

خلاصه که تا در به همین پاشنه می چرخد نه حوصله روز مادر را دارم نه حوصله تبریکاتش را نه حوصله زن بودن و مادر شدن را. چیزی که می خواهم انسان بودن است و مثل آدم رفتار کردن و رفتار دیدن، وسّلام


بیان دیدگاه

گینس

این نوشته اصلن خطر و قصد لو دادن داستان را ندارد، ولی به شدت معتقد است اشتباه من را نکنید و به تماشای این فیلم ننشینید. در این حد یعنی.

راستش فیلم هیچ چیز قابل گفتنی ندارد، اینقدر که تکراری و بی مفهوم و الکی بود. تنها دلیلی که باعث شد خودم را مجبور کنم راجع بهش بنویسم یک فحش بود. استفاده از فحش برای خنداندن بیننده چیز تازه ای در فیلم های مثلن طنز نیست، ولی این یکی دیگر نوبر بود. وهابی!!!!!!! فکرش را بکنید!!!!!! چرا؟ چرا وهابی؟! این همه کلمه، این همه فحش رکیک و رقیق. چشمم کف پایش، این فرهنگ غنی و پربار کلام امروزمان هر چه کم داشته باشد از لحاظ فحش جهیزیه اش کامل. حسابی حوصله ام سر رفته بود و در رودربایستی خودم بود که فیلم را ادامه می دادم. منتظر بودم فوتبالی که ماچ تماشا می کرد تمام شود تا من هم فیلم را نصفه کاره رها کنم. ناگهان حواسم جمع شد که شخصیت عصبانی فیلم که مشغول در پراکنی بود، دارد کلمه ناملموسی را می گوید، مدام فریاد می زد وهابی … پدرت را در می آورم، وهابی … بیچاره ات می کنم، وهابی …و هی می گفت و می گفت . تمامش هم نمی کرد. به قدری شنیدن این کلمه با این کاربرد برایم ناملموس بود که تا فردایش نفهمیدم چه شده. فردایش داشتیم با ماچ حرف می زدیم، صحبت از فرقه های  دین های مختلف شد، ناگهان گفتم اَاَاَاَاَاَاَ این دیروز داشت فحش می داد. از بیخود بودن فیلم عصبانی بودم که هیچ، از جنسیت زدگی دیالوگ ها و نگاه فیلم  حالم بهم خورده بود که هیچ، این هم دیگر شد قوز بالای قوز. عهد کردم که بیایم اینجا و برایتان بنویسم که نبینید این فیلم به هر جهت بیمار را.

پی نوشت: مطابق قانون نوشته شده فیلم ها، هر زمان مردها در فیلم دروغ گفتند و سر همدیگر کلاه گذاشنتد، جای کرکر خنده داشت و اصلن باید می بود که فیلم پیش برود. ولی هر وقت زنی همان کنش را داشت واکنش در دیالوگ ها این بود که تو هنوز این زنان را نشناخته ای، چندبار بگویم گولشان را نخور.

پی نوشت: فیلم دیگری چند وقت پیش دیدیم، گمانم استراحت مطلق بود. دستگاه سانسور عزیز لطف کرده بود هر چه غلط کردی و گه خوردم و حرف راجع به کوتاه کردن یا نکردن ریش بود را سانسور کرده بود و بوق ممتد جایش گذاشته بود. عرضم این است که دستگاه به این حساسی و مؤدبی حتمن این یکی از دستش در رفته. وگرنه می شود مگر؟ داریم مگر؟ ما و توهین؟ ما و حرف بد؟ چه ها می گویی خانم جااااان!!

پی نوشت: اینقدر بدم آمده از فیلم که می ترسم به ورطه اغراق افتاده باشم. ولی به جان خودم خیلی فیلم بدی بود.


بیان دیدگاه

رفیق باید روراست باشد

دورغ که بشنوم دیگر سقط من عینی، تمام.

دروغ که فقط وارونه گفتن و فقط کلام نیست. وقتی به رفیقت گفتی آری و ته دلت نه بود می شود دروغ. وقتی خندیدی و حوصله ام را نداشتی می شود دروغ. وقتی یک چیز می گویی و جور دیگر رفتار می کنی می شود دورغ. با رفیق این حرف ها را نداریم. می خواهی بگو، نمی خواهی هم بگو، طفره نرو، حاشیه نداشته باش. من حوصله حاشیه را ندارم. خودم هم حاشیه ندارم. حتی اگر بربخورد و ناراحتی بیاورد حرفم را می زنم. فکر می کنم بهتر از این است که بنشینی و برای خودت ببافی که منظورش این بود یا آن. نخواهم حرفی را به کسی بگویم و بپرسد، می گویم نمی گویم، جواب سربالا و دوپهلو ندارم. خوشت آمده ادامه بده، خوشت نیامده برو. وقتی نمی خواهی با من وقت بگذرانی، به من رسیدی الکی نگو دلم تنگ شد، وا پس تو کجایی، می خواستم الآن بهت زنگ بزنم یا شروع نکن به ناله که نمی دانی چقدر حال و روزم خراب بود که خبر نگرفتم. نه تو نمی خواستی، دلت هم تنگ نشده، هیچ اتفاق خانمان براندازی هم برایت نیفتاده جز اینکه از دل برود هر آنکه از دیده برفت هستی. همین. و این را اگر اعتراف نمی کنی، غیرش را هم وانمود نکن. چون من باورت می کنم. به خودم فحش می دهم که چه بی وفایم و وقتی نیاز داشتی درگیر خودم بودم. خودم را شماتت می کنم که مگر زندگی چیزی جز همین دوستی هاست که من از آن غافل ماندم. عذاب وجدان می گیرم. بعد از کلی ناراحتی از بین حرفهایت می فهمم اینقدرها هم حالت بد نبوده. فقط عادت نداری آدم ها را در خاطرت نگه داری، برای همین مرا یادت رفته و حالا داری لاپوشانی می کنی. نکن، چون از چشمم  می افتی. جنم داشته باش و بگو باید ببینی ام تا بمانم. آن وقت دیگر با من است که هی خودم را نمایان کنم یا رها کنم تا فراموشم کنی.


بیان دیدگاه

به کجا چنین شتابان؟

این خوب وصف حال دل منه!

این خوب وصف حال دل منه!

راه به راه روز 8 مارس, روز جهانی زن تبریک گفته می شود و همه گل به دست و لبخند به لب در حال دلبری از بانوان محترم هستند. به نظر می رسد این روز روزی بسیار مهم, فراگیر و مورد توجه است. چه زن چه مرد, همه از این روز خبر دارند و از مدت ها قبل عکس و پیام و سخن و شعر جمع کرده اند تا بشتابند و پیشی بگیرند برای تبریک و شعار و فغان برای حق از دست رفته زن ایرانی, زن نه, ماه بانوی سرزمین آریایی شان. چیزی که آزارم می دهد این است که این روز هم مثل نژاد پاک آریایی, مثل ولنتاین و روز عشاق ایرانی, مثل حاجی فیروز, مثل وطنم پاره تنم, مثل دریاچه ارومیه, مثل واق واق و پارس, مثل خلیج همیشه فارس . … لوث شده است. در روزگاری روز زن را تبریک می گویند که با نگاه هیزشان زن را شلاق می زنند. تبریک می گویند و لبخندی کریه به لب دارند. تبریک می گویند و برای امشب قیمت می پرسند. تبریک می گویند و از زن فقط انتظار اطاعت دارند. تبریک می گویند و برای حق طلاق هزار اما و اگر می آورند. تبریک می گویند و باور دارند که «خب مرده دیگه به یه چیزهایی حساس هه, حالا خیلی هم که مهم نیست نگو نخند ندو نپوش نمیمیری که». تبریک می گویند و باور دارند که زن باید بشورد و بسابد و بزاید و با کفن سفید برود. تبریک می گویند و معتقدند زن یک سایه سر لازم دارد. تبریک می گویند و زن را مایملکشان تلقی می کنند. تبریک می گویند و دستمزد برابر پرداخت نمی کنند/طلب نمی کنند. تبریک می گویند ولی فقط به لب های پرتز شده و موهای پلاتینی, آخر زنی که چهره و بدن داف طور نداشته باشد شایسته تبریک نیست. تبریک می گویند و جک های بلوندهای احمق را بازنشر می کنند. تبریک می گویند و کتک می زنند و ختنه می کنند. تبریک می گویند و بچه سالم که هست چه بهتر پسر باشد. تبریک می گویند و درونشان روح مستبدی زنده ست. روح همه زاییده و پرورده تفکر مردسالار و زن ستیزی ست که در کوچکترین زوایای زندگی فردی و جمعی رخنه کرده. چه بسیارند زنانی که حقشان را می دانند ولی جرات گرفتنش را ندارند. چپ و راست عکس ها و سخنان بزرگان را بازنشر می دهند و خودشان انتخاب می کنند که نگاهشان به دست مردشان باشد!!!!!!! بسیارند آنهایی که هر آنچه را در وایبر و فیس بوک تقبیح می کنند, هستند. چه بسیارند زنانی که انسان آزاده ای را می بینند و با فکر محصورشان تقبیح می کنند. بسیارند زنانی که باور دارند که همه اش زیر سر این گیس بریده هاست. باور دارند زن را همین بس که بزاید و دست مهربان همسرش را ببوسد. باور دارند که دختر خوب بلند نمی خندد. امروز ماسک روشنفکری و فمینیسم به صورت بیشتر مردم هست. همه شان هم نه ولی بیشتر آنان که داعیه برابراندیشی دارند, نیاید روزی که دامانشان را بگیرد, از هزار به قول خودشان غارنشین بدوی ترند. فکر می کنم اینان بدتر از آنهایی هستند که ماسک ندارند و می گویند همین ساز و همین راه را می خواهند. با ایشان حداقل تکلیفت معلوم است به چشم تقبیح نگاهت می کنند و اگر زن باشی تصاحبت می کنند اگر مرد باشی هم که یا مردانگی نداری یا بدبخت و خاک برسر هستی. درد ماسک دارها هستند. فکر می کنی آنچه را می گویند باور دارند. صدای حق خواهی شان بلند است ولی رفتارشان چیز دیگری ست. اعتراض که می کنی خودت را محکوم می کنند. هیچ نگویی کماکان آزارت می دهند و هستند برای گوهرپراکنی. گاهی فکر می کنم همه چیز آنقدر سریع نشر می شود که هیچ کس فرصت تامل و اندیشیدن ندارد. همه می خواهند زود تا خبر داغ است منتشرش کنند, بعدن فکر می کنند. «بعدن فکر میکنم, روی خودم کار می کنم, بعدن خودم را تصحیح می کنم, بعدن از خودم شروع می کنم, فعلن وقت تنگ است. اگر الان نفرستم از دهن می افتد». امروز دیگر همه کس همه چیز می داند و کلی مطالعات و دانش وایبری فیس بوکی ایمیلی دارد. همه چیز سطحی و اندک و دم بریده. چشم ها به تقویم است از واقعه ای جا نمانیم. دیگر از وقایع تلخ درد نمی کشیم, همدردی ها هم بی رمق و بی احساس است.


بیان دیدگاه

نمی دونم چطوره که بعضی با شعور ها شعورشون به این چیزهای کوچک نمی رسه

بدم می آید وقتی یکی از اعضای کار گروهی, بخشی را که کسی به تنهایی انجام داده می بیند و فقط می گوید «اینکه بدرد نمیخوره!». اول اینکه این چیز  بدرد نخور حاصل وقت و انرژی و تلاش یکی از اعضا ست پس مودب باش. بعد هم وقتی از نتیجه راضی نیستی بگو چه راضیت می کند و باید چگونه باشد. صرف اینکه این خیلی بدرد نخوره فقط توهین است نه هیچ چیز دیگری.

به نظرم کار گروهی اسمش با خودش است. نه کسی مسئول تام و تمام کار است و نه کسی بی مسئولیت. اگر زمانی یکی از اعضا بخشی از کار را به تنهایی پیش برد با اینحال نتیجه و اثر آن بخش به کل گروه بر می گردد و نه تنها به فرد عامل. همه اعضا مسئولند که کار فرد را کنترل کرده و نظر بدهند. حتی نظر ممتنع هم، هم وزن نظر موافق است. ولی برای آن گروه امر مهم تر چگونگی انتقاد از کار فرد است. در وجهه اول, از نظر انسانی باید اعتماد داشته باشی که آنچه تولید شده تمام توان تولید کننده بوده, پس باید بهش احترام بگذاری. بعد هم باید درست و سازنده انتقاد کرد. خیلی ها را اطرافمان می بینیم که کلی درس خوانده اند و کلی کار کرده اند و به نظر خودشان چپشان پر است و کلی آدم فرهیخته و باسوادی هستند. ولی به نظر من تا آدم ها این نکات کوچک و ظریف را در رفتارشان رعایت نکنند نه باسوادند و نه قابل توجه, حالا تو گویی پروفسور بالتازار. نه فقط هم این مورد ها


4 دیدگاه

هزار خورشید تابان

وقتی جلیل با دخترش بازی می کرد وقتی دختر رویای باسوادی و دانشگاه داشت, وقتی ننه همه اش غرغر می کرد و مهربانی جلیل به نظر بی ریا می آمد, وقتی ملا آدم خوبی بود, خوش بین شدم به خواندن داستانی متفاوت. خوش بین بودم به حضور مردی متفاوت از مردان مرسوم روزگار. کیفور بودم از خواندن کتابی از خوشبختی, هرچند فقط داستان باشد و جمله و کلمه. هر چند فقط خیال باشد. وقتی خیالش باشد انگار ته ته تهش چیزی هم برای امیدوار بودن و دل خوش کردن در دنیای واقعی وجود دارد. دختر روز تولدش رفت و خوش بینی ام را برد. رفت و جلیل محلش نگذاشت و ننه خودش را کشت و دختر کنج عزلت نشست تا شوهرش دادند. بازهم وقتی شوهرش, اسمش یادم نمی ماند, یک هفته با او به مدارا رفتار کرد, دلم خوش شد به اینکه اینبار دیگر آن مردک جدابافته, آن مهره شانس, خودش را نشان داد. باز دل خوش کردم تا روزی که مجبورش کرد روبنده ببندد, تا وقتیکه تکه پارچه ای کادو داد در ازایش رنجی جانکاه بر روحش مهر کرد.

تا اینجای داستان از تمام مردان و زنانش دست شسته ام, درست مثل مردان و زنان واقعی. درست مثل همانهایی هستند که می شناسیم. همه شان از فرط فقر و بی سوادی دو دستی باورهای نخ نما و مذهب و خرافه را چسبیده اند. اینقدر بی رحمند که به خودشان هم نیشتر می زنند. درست مثل مردمان عادی حرصت را در می آورند. باید اعتراف کنم داستان خوبی است, خیلی خوب, بدیش این است که واقعی ست. خیلی شبیه زندگی زنان امروز افغانستان و شاید بعضی جاهای وطنم است. آدمهایش اینقدر شبیهند که حرصم را در می آورند. می توانم حدس بزنم چه می شود و همان می شود, انگار نه انگار که داستان است و باید اندکی امیدواری در دلم بکارد. واقعیت های تلخ را خوب به رخم کشیده, اشکالش هم همین است.

هر کدام از آدم های داستان را می توانم بپذیرم به جز زنان جلیل را. این قسم زنان را هیچ وقت نفهمیدم. به چشمم لاشخورند انگار. چطور است نمی بینند که این بینوا هم از خودشان است, که دارند معامله اش می کنند. چطور نمی فهمند که هر بلایی که هست نیمی اش هم از ماست که بر ماست. چطور ندیدند که ننه هم زن بود و از خانه بیرونش کردند. مگر سه زن با چهار زن چه توفیری دارد؟ مگر خودشان چه تخم دو زرده ای هستند؟ چطور توانستند کودکی کم سال تر از فرزندشان را بفرستند زیر دست همچون تن لشی فقط به جرم اینکه حاصل هوسبازی مرد دیگری ست؟ چطور ندیدندخودشان را در آیینه مریم؟ حتی فکر نکردند چشم غره شان به جلیل, یعنی مختاری اگر روزی فکری شدی که ما هم بی عورتیم, ما را هم سر به نیست کنی. چطور می شود نفهمند که هر چه به ننه و مریم روا می کنند, گور خودشان است که می کنند؟! نمی فهمم چطور به جای همدردی و دفاع از یک زن آسیب دیده, خودشان می شوند بلای جانش. مگر ندیدند که مردان هر چقدر هم با هم دشمن باشند رفتارشان با زنان یکی ست. پس چرا از ننه حمایت نکردند؟ پس چرا طفلک مریم را تازیانه زدند؟ اگر قدرتی دارند و چنگی و دندانی به جلیل نشانش بدهند که دیگر بند تنبانش شل نشود. هیچ وقت این زنان را نفهمیدم.

رسیدم به صفحاتی که مریم, زنان مینی ژوپ پوش را دیده و حسرت زندگی و آزادی و دانششان را خورده و نمی دانم مریم کی و کجا عصیان می کند. آدرس دانشگاه را می داند و اندک جسارتی نشان داده که امیدوارم میکند روزی مثل خورشیدی تابان بدرخشد. هیچ دلم نمی خواهد مریم گوشه خانه امروزش بماند و بپوسد و فریادی نزند. دلم نمی خواهد مریم منفعل باشد. دوست دارم رویایش را دنبال کند. حتی شده کتک بخورد, هتک حرمت شود, از زنان ناسزا بشنود, هر بلایی خواست داستان سرش بیاورد ولی برود, دنبال آرزویش را بگیرد. برود و درس بخواند.عصیان کند. کاش داستان واقعی نماند و مریم عصیان کند. کاش