ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


2 دیدگاه

هر بار می بینمش انگار خون و جان آن کودک معصوم از دستهایش می چکد و عین خیالش نیست

چند وقتیست یک هموطن به جمع تماشاگران فوتبال بعد از ظهر اضافه شده، شاید هم بوده و ما تازه دیده ایم. اینش مهم نیست، مهم این است که نمی توانم تصمیمات و کارهایش را درک کنم. از درک چرایی کارهایی که می گوید کرده عاجزم. فقط هم او نیست که چنین کرده و می کند و خواهندکرد. می گوید که در عروس اروپا دانشجو بوده، بعد از دو-سه ترم متوجه می شود که به پناهندگان فلان قدر پول مفت می دهند و جای خواب و چه و چه، پس او هم تصمیمش را می گیرد، پاسپورتش را پاره می کند، استانش را عوض می کند و می آید اینجا و «کیس» ارائه می دهد. حالا بیکار است و روزها را با معاشرانی می گذراند که یا از قماش خودش هستند یا از کشورهای در حال جنگشان جانشان را برداشته و گریخته اند. این حجم تن پروری را نمی فهمم. این حجم دورغ را نمی فهمم. نمی فهمم چطور با کسانی که واقعن نیازمند کمک کشور میزبان هستند حشر و نشر دارد، بازهم به دروغی که بافته پایبند است و منتظر جواب دادگاه کیسش. نمی توانم بفهمم چه چیز باعث شده دانشگاه و تلاش و موقعیت اجتماعی و حال و آینده اش را رها کند و به جای استفاده از ساعت ها و روزهایش خودش را در چنین شرایطی قرار دهد که هیچ کاری ندارد به جز غرق شدن در گوشی موبایلش. تنها این هم نیست. خیلی شنیده ام از وجود چنین آدم هایی؟ آیا می توانم آدم بگویمشان؟ حیف کلمه آدم نیست؟ در شرایطی که هر روز هزاران نفر مثل کودکی که دیروز عکسش اینترنت و فضای مجازی را پرکرده بود، در راه رسیدن به امکانی برای زنده ماندن، فقط و فقط بخاطر زندگی بهتر رفتن چنین راهی چه توجیهی دارد؟!.

خودشان و وقتشان و آینده شان و موقعیت خود و هفت جد و آبادشان به درک، همه چیزشان به درک، تبعات دروغی که سرهم کرده اند می شود طولانی شدن پروسه بررسی پرونده ها در کشور میزبان. تبعاتش می شود بی اعتمادی کشور میزبان. تبعاتش می شود خارجی ستیزی و کشتار مظاعف. تبعاتش می شود پناهگاه های تا خرخره پر بدون امکانات. تبعاتش می شود مملوشدن کشورهای پذیرنده از مهاجرین و جبهه گرفتن بسیاری از بومی ها که به نظر من حق هم دارند. بعد از جنگ جهانی با هزار بدبختی و بمیر و بکش، کشورشان را از هیچ به جایی رسانده اند که امروز قدرت جهانی قلمداد شود و حالا یک سری تنبل بی عار آمده اند و از مالیات پولی که با کار روزانه و سازماندهی شده پرداخته اند، روزگار می گذرانند و یه آب هم رویش. بعد ازشان انتظار داریم که غریبه ستیز نشوند، که بازهم با آغوش باز پذیرا باشند، راه ها را نبندند و سخت نگیرند! تبعات این دروغ می شود این کودک بی جان که با موج های دریا به ساحل امید رسید.

همه این روزها دولت ها و مردم کشورهای میزبان را محکوم می کنند که چشممشان را به روی بشر بسته اند و فقط به فکر خودشانند. من کاری به دست های پشت پرده و سیاست های غلط و استثمارگرانه ندارم و نفی نمی کنم. نمی گویم که فقط و فقط دلیلش این است و ولاغیر. قصد طبقه بندی و اولویت بندی دلایل و این حرف ها را هم ندارم، ولی این دورغ ها را به هیچ عنوان نمی توانم نبینم و تمام تقصیر را گردن سیاست بی پدرمادر بگذارم. سیاست اسمش رویش است، بی پدرمادر ست و همیشه از چنگش خون چکیده و می چکد، ولی این خودخواهی و دورغ چه؟ این هم همانقدر، بلکه بیشتر، کثیف است.

این بیچاره هم شده نماد و نشانه کسر زیادی از جانداران دوپا که منزجرم ازشان و چشم دیدنشان را ندارم. واقعن کهیر می زنم، با هیچ استدلالی به حقی که به خودشان داده اند نمی رسم. آدم اینقدر چشم سفید و پر روووووو؟!

من نمی گویم برای داشتن زندگی بهتر تلاش نکن، نمی گویم مهاجرت برای زندگی بهتر، بد است، نه خودم یکیشان. می گویم زندگی بهتر تلاش می خواهد، کونپارگی دارد مثل همه مردم دنیا. چه مرفهین بی درد اروپایی که بیچارگی هایش را کشیده اند و الان دارند بذرش را میدروند، چه جهان سومی هایی که تازه در مرحله اولش هستند و حالا حالاها باید بدوند. همیشه هم یکی بوده که سنگ بیاندازد سر راه. پس اگر چیزی می خواهی باید برایش تا جان داری بدوی. برای این بهانه هم که «خب من هم با این بدبختی که در پناهگاه می کشم دارم تاوان آنچه می خواهم را می دهم» تره هم خرد نمی کنم. این فقط سفسطه است. نمی توانی درس بخوانی، نمی توانی با کار مهاجرت کنی، پول نداری بروی و زندگی بسازی، خلاقیت داشته باش و راه خودت را پیدا کن، شرف داشته باش و از اعتماد دیگری سواستفاده نکن و دروغ نگو. نشسته ای و دورغ می بافی که فلانم و بهمان؟ دورغ می بافی دینم را عوض کردم و محکوم به مرگم، دروغ می بافی که همجنسگرا هستی، دروغ می بافی که اقلیت دینی هستی، دروغ می بافی که زندان بوده ای و چه کرده ای و خانه به خانه دنبالت هستند برای آزادی نوع بشر؟!!!!!!! نوع بشرت در حلقت؛ خودت نمونه بارز نفی حقوق بشری نامرد. دورغ می گویی چون فقط حال نداری تکان بخوری! دروغ که می گویی، کار آن کس که راست می گوید و جانش در خطر است را سخت تر از آنچه هست می کنی. این دروغ همانقدر ناپسند است که اختلاس های میلیونی و دورغ های مسئولین، کشتن و شکنجه ها در زندان و دادگاه های ناعادلانه و حکم های اعدام و چه و چه. هر کدام شکلی از دروغند. چه سیاستمدار دروغ بگوید و چه تو، هر دو بی چشم و رو هستید.

Advertisements


3 دیدگاه

همین الان اولین ایمیل رسمی – کاری به زبان آلمانی رو فرستادم

خانم اینقدر انگلیسی بلد نبود و اینقدر سوال پرسید و گوگل اینقدر برایش غلط ترجمه کرد. اینقدر به کارش وارد نبود و من باید برایش آنچه می فروشد را توضیح می دادم و او هم در عوض اینقدر همه چیز را بهم گره زد و خودش را گیج کرد که من مجبور شدم اعتماد به نفس پیدا کنم و جواب ایمیلش را آلمانی بدهم, بلکه کمتر کار را سردرگم کند, بلکه زودتر این قضیه فیصله یابد. چند وقتیست دست و پا شکسته و غلط غلوط تلفن هایم را آلمانی پیش می برم ولی هیچ وقت جرات نداشتم بنویسم. آخر می دانید, نوشتن می ماند و فردا وقتی که برای خودم گوته ای شدم به این نامه ها و ایمیل هایم قاه قاه خواهم خندید و خجلت زده خواهم شد از این بی سوادی. خواستم گزک دست خودم ندهم ولی این خانم نادیده نگذاشت آب خوش از گلویم پایین برود. نشسته ام و او را تصور می کنم که ایمیل من به دستش می رسد و با خواندن هر کلمه چهره خشک و خشن آلمانیش می شکفد و می شکفد و می شکفد تا می ترکد از خنده و دیگر همکارهایش با تعجب نگاهش می کنند و ایمیل من را برایشان می فرستد و این پروسه تغییر چهره صورت به صورت و یخ به یخ تکرار می شود و من به عنوان جک سال در جشن سال نوی شرکتشان تعریف می شوم و بازهم شلیک خنده ها.

اگر روزی این ایمیل به شما هم رسید و اینقدر خندیدید که شکمتان درد گرفت, یاد من کنید, جای دوری نمی رود.

کاشکی زبان جدید آمپول داشت. درد تزریقش , به مغز استخوان هم اگر بود, زیاد زیاد یک هفته می شد


3 دیدگاه

من همین من ساده, برای یکبار برخاستن, هزاران بار فروافتادم

دوباره پدیده ای قدیمی جلوی چشم هام خودنمایی می کند و هرقدر تلاش می کنم نادیده بگیرمش, نمی شود. لعنتی از هر فرصتی برای فرو رفتن به چشم من استفاده می کند. این پدیده چیزی نیست جز وابستگی و دست و پا چلفتگی مخصوصن زنانه اش. از وابستگی و ناتوانی بیزارم و هر کاری کردم که در زندگیم تا می توانم بندهای وابستگی ام را پاره کنم. آموختم که این زندگی مال من است و من پا دارم و باید روی همین پاها بایستم تا بتوانم مطابق میل خویش قدم بردارم و پیش بروم و استراحت کنم. آموختم اگر پاهای دیگری عامل حرکت من باشد هم بار دیگری را سنگین کرده ام و هم هر جا بخواهم نمی توانم بروم و محدودیت دارم. بلندپروازم و برای پریدن بال زدم. بارها افتادم و دوباره بال زدم تا آخر در آسمان محبوبم پریدم. شاید به آسمان هفتم نرسیدم, شاید اگر سوار بال دیگری می شدم می رسیدم ولی نخواستم, تا اینجا آمدم ولی روی پای خودم آمدم و برای هر قدمش تلاش کردم و هر قدمش برایم درسی بود و طعمی داشت, هر بار اشتباه کردم و افتادم تقصیر خودم بود. اینها که می گویم ورای راهنمایی و کمک و استفاده از تجربه است. بسیار بودند که با دیدن من تعجب و تحسین می کردند که «اوه اوه با این همه خووب مستقلی!!!» و البته بازهم شنیدم که چه مردانه ام, چه ادعا و خواست مرد بودن دارم. و هر بار من از گفته  هر دوشان متعجب بودم که خوب پس باید چه باشم؟! رمز زندگی همین است؟! هر کس باید روی پای خودش بایستد. مگر جز این میشود؟ پس دیگران چه شکلی اند که من اینقدر دانه درشت به نظر می رسم. خودم برای خودم خیلی عادی و طبیعی و اینجور باید باشد بودم ولی به چشم بعضی خیلی جدا از همه. با بازی روزگار هر چه بیشتر وارد اجتماع شدم بیشتر جواب سوالم را گرفتم و بیشتر فهمیدم از چه کسانی جدا هستم. دیدم و شناختم کسانی را که تا جیب پدر نبود نمی شد, تا کمک مادر نبود نمی شد, تا پارتی نبود راه نداشت, تا شوهر نبود بلد نبود و می ترسید و نمی شد, تا اجبار و زور زندگی نبود راه باید را نمی رفتند وهمیشه باید کسی/چیزی می بود که به جایشان برود و بیاید و بکند و … . بیشتر هم زن بودند. شاید اینکه می خواستم مستقل باشم اینقدر تعجب برانگیز و گران نبود که می خواستم زن مستقلی باشم. خیلی دیدم دوست دختر هایی را که همه کارشان را دوست پسرشان می کرد و وقتی قهر بودند برادرشان پدردوست پسر را در می آورد. مادرهایی که پدر خرج خانه را می داد پس او بود که می گفت کی کجا برود و نرود. چه بسیار زنهایی که حوصله سر و کله زدن با این و آن را نداشتند و وکالت تام و تمام داده بودند به شوهر برای امضاهای ریز و درشت. جامعه پر بود از زنهایی که بدون حامی گردن کلفت فلان محله نمی رفتند, با ماشین از این پاساژ به آن پاساژ و آخر هم دست در جیب مرد خانه. بسیار دیدم آنهایی را که برادر و پدر مامور ثبت نامشان و ایاب و ذهابشان به فلان کلاس و حتی اداره بود. بیشتر از ان شنیدم که فکر کردی چرا زن استخدام کردم؟! استخدام کردم که هر چه بگویم بکند و برایم شاخ نشود. کارشکنی شد در کارم و توهین شنیدم به خاطر اینکه زن زبان درازی بودم. هر چه بیشتر شناختم بیشتر فهمیدم چرا اینقدر عجیبم برای دیگران. هر وقت می شد و بحثی پیش می آمد, اعتراض می کردم به این وابستگی, به اینکه کاری برای رهایی ازش نمی کنند. خوب آنکه نمی خواهد راحت می گفت نمی خواهم و زندگی انگلی را ترجیح می دهم. خوب کسی که نمی خواهد را نمی شود به زور بیدار کرد, بلاخره جامعه به همه جور موجودی نیاز دارد. ولی بودند ناله کنندگانی که حس و حال تکان خوردن و تلاش کردن نداشتند. خیلی می گفتند تو خوش شانسی ما در خانواده متفاوتی بزرگ شده ایم, ما نداشته ایم , به ما اجازه ندادند, شرایط جامعه برای تو در شهر بزرگ ممکن کرد در شهر کوچک ال است وبل است و هزار بهانه ریز و درشت. ولی من هم مشکلات  زیادی را پشت سر گذاشتم برای بودن آنچه آنها غبطه اش را می خورند. بسیاریشان نخواستند و از روبروویی با مشکلاتشان هر چه که بود ترسیدند. یکی گفت مشکل من قومیتی است و نمی شود. می شناسم کسانی را که با همین مشکلات قومیتی جنگیدند و الان بسیار رفیع تر و مستقل تر از الان من قدم بر می دارند. بعضی گفتند پولش را نداشت خانواده, مگر خود من چقدر خرج کردم, اولین کاری که کردم استقلال مالی بود. خیلی گفتند کارگشا نداشتیم, هر جا رفتیم پارتی می خواستند. مگرخود من پارتی داشتم. خیلی گفتند تو دانشگاه خوبی رفتی شانس آوردی. در کنکور چطور می شود شانس آورد تازه مگر نیستند کسانی که بدون دانشگاه برخاستند و پریدند. هر که را من دیدم دلیل نداشت و بهانه داشت. باور دارم برای اصلاح جامعه هر کس به جای انقلاب و اعتراضات دسته جمعی و پرداختن هزینه های انسانی و جانی, از خودش و هر که می شناسد شروع کند. خودش بحنبد و اطرافیانش را بجنباند و در خودش هر آنچه نمی پسندد را دور بریزد. مطمئنم بیش از نود درصد این وابستگان از بین می روند و جامعه به خودش متکی می شود نه به این و آن. بلاخره همین مردمانند که جامعه و کشور را می سازند.

حالا اینجا هستم و آنکس که وابسته است از آن درصد مورد نیاز جامعه است وگرنه هر کس کرده آنچه را که می خواسته. دوباره از همه دنیا باید زنی حرفش بیخ گوشم باشد که شوهر از صد فرسخی پیک می فرستد که فلان از بهمانی بگیرد و ببرد جای دیگر و برای خانم پس ببرد, شوهر تلفنی با صاحبخانه از اجاره خانه می گوید, دنبال دکتر می گردد برای گلوی باد کرده بچه, تلفن به تلفن دنبال صرافی می گردد و صد بار مدارک را نام می برد و تعداد کپی ها را تاکید می کند. جمله به جمله و کلمه به کلمه دیکته می کند, به فکر افتاده بود فرم ها را اینجا پر کند وبا پست بفرستد برای خانم که مبادا آب در دل بانو تکان بخورد. آخر سر خانم از سفارت ( خام دلال های پشت در شده و داده دو-سه جا را هم آنها پر کرده اند) دست از پا درازتر برگشته که مدرک کم بود و نشد. نکرده یک صفحه مدارک لازم را بخواند که بداند سفارتی پرت گفته و خواسته تنبلی کند و مدارک را نگیرد. نه که فکر کنی بی سواد است ها نه, فوق لیسانس دارد و مادر کودکی 5 ساله است. من مانده ام چطور زاییده و به این بچه چه یاد می دهد و این بچه اینجا چه خواهد کرد. تازه من غر پدر خانواده را نزدم که خودش بس است برای اعصاب نداشته من بینوا.


بیان دیدگاه

PECH

الان یهویی به سرم زد که اهداف مشخص شده برای سال 92 رو بررسی کنم ببینم به کدومشون رسیدم و نزدیک شدم و چندو چون اهدافم رو در بیارم تا بتونم واسه سال 93 سالی هدفمند و سرشار از موفقیت رو آغاز کنم.

چیزی که دستم رو گرفت یه زکی بزرگ بود. زهی خیال باطل بسی تصور محال. زاییدم تو اهداف بلندپروازانه و کوتاه پروازانه و هر چی حالا. اصن یه وضعی, داغووون ها. همین بس که یکیشون این بود که برم صفحه شرایط اقامت رو در اینترنت مطالعه و مقایسه بفرمایم. تو بگو دریغ از یک کلیک, چه برسه به مقایسه. پارسال همین موقع ها من حالم از کندی زندگی در اینجا بد بود, کلن غرم گرفته بود و گیرداده بودم به خودم ( الانم همینه وضعم) این شد که زد به سرم و تصمیم گرفتم یه لیست از کارهایی که می خوام و یا باید انجام بدم درست کنم و این برگه رو نگه دارم که هر از چندی سری بهش بزنم و ببینم در چه حالم, بلکه در آخر از خودم راضی بشم. نمی دونم یهوویی سال تموم شد یا من خیلی خوش خوشان رفتم جلو. امروز دیدم از سر جمع 12 تا فعالیت مفید در زندگانی بنده مرحمت فرموده 4تاش رو به منسه ظهور رسوندم که یکیشون سفر بود یه کی دیگه هم مهمونی. کلن خسته نباشم. به این نتیجه رسیدم که اینجانب آدم هدف و برنامه ریزی و این مقوله ها نیستم. از خودم ناامید شدم بدفرم. یعنی اگر هر سال رو مثل پارسال گذرونده باشم شاید کلن 5% پیشبینی کائنات رو برآورده باشم. بسپرین رو من حساب نکنه. نیستم, نمی آم و نمی رسم. او را به خیر و ما رو به سلامت.