ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


4 دیدگاه

حد آزادی کودک

نفهمیدم چطور مادرم اینکار را کرد ولی به نظر من که موفق بود، همه هم به او آفرین می گویند. من همیشه کودک، نوجوان و جوانی بودم که هر کاری به فکرم می رسید برای انجامش آزاد بودم در عین آنکه هر کاری را اجازه نداشتم بکنم و خب فرق و مرز آن کارهای اولی با آن کارهای دومی همیشه برایم واضح بود. هرچه الآن که می خواهم درباره اش بنویسم نمی فهمم مادرم چطور این مرزها را برای من تعیین کرده بود و چطور آنقدر دقیق و متناسب بود که همیشه از خواست و نیازهای من فراتر بود که من دلیلی برای چانه زنی نداشته باشم. بعضی اقوام که دوره ای با ما زندگی می کردند تاب قوانینمان را نداشتند، خانه معروف بود به سربازخانه ولی من حتی اصلا حس نمی کردم قانونی وجود دارد فقط چون همه می گفتند این خانه آداب و رسوم زیادی دارد الآن می گویم قوانینی داشت که برایم سخت نبود. قوانین در خانه ما ناگفته بود، خودم هم در وضع و لغوشان شریک بودم، در حیطه اختیارات خودم، برای اتاق خودم، لباس هایم، وقت خوابم، انتخاب دوستانم، برای برنامه ریزی درسی ام، حتی برای کارها و رفت و آمدهای خانه. قوانین متناسب سن من تغییر می کرد، حتی خودم می دانستم که تاریخ مصرف این قانون به پایان رسیده، یا از این به بعد در خانه چنین است. مادرم نمی ایستاد و انگشت اشاره اش را تکان تکان نمی داد، فقط خودش آدم مرتبی بود، چه در زمان، چه در پوشش. چه در رفتار و چه در گفتار، آرام و متین و موقر بود خب برای من هم بدیهی بود که پس باید مرتب و خوش قول و مودب باشم. هیچ وقت از مادرم ناسزا نشنیدم که حتی نثار اخبار ضد و نقیض تلویزیون کند، هیچگاه برافروخته نشد، هیچگاه داد نزد، هیچگاه حرف نامربوط را قبول نکرد، حداقل جلو چشم من اینطور بود. آنچه را هم خودش اجازه داشت انجام بدهد ولی من نه را توضیح می داد و با من حرف میزد. وقتی در مهمانی رفتار اشتباهی می کردم خودم می فهمیدم و به خانه که برمی گشتیم در اتاقم منتظر می نشستم تا مامان بیاید و حرف بزنیم. هیچ وقت سرزنش نبود فقط چرایی غلط بودن رفتارم بود. یکبار خودش گفت: «نمی خواد بری تو اتاقت بیا بیرون ولی حواست باشه فلانی از تو بزرگتره و فهمیدم که خیلی ناراحتت کرد ولی دلیل نمی شه که تو اونجوری جوابش رو بدی، خودت می دونی که کار خوبی نکردی». البته پیش آمد چند باری که پایم را از گلیمم درازتر کردم ولی با مقاومت خیلی سختی هم مواجه نشدم، در نهایت می گفت: «اجازه خواستی و من ندادم حالا دیگه تصمیم خودت و زندگی خودت، فکرهات رو بکن و تصمیمتو بگیر». یکبارش برای نرفتن به مدرسه غیرانتفاعی بود، یکبارش برای صرف تمام عیدی هایم برای مشارکتی در مدرسه بود، یکبارش برای رفاقت با یکی از بچه های پردردسر مدرسه بود، برای رد و بدل کردن نوارکاست و ویدیو در مدرسه و برای زیر نظر گرفتن پسرهای محله و پچ پچ کردن با دوستانمان بود. اخم می دیدم ولی می دانستم این اخم برای آن است که فکر نکنم خیلی بزرگ شده ام و در واقع این مادرم نیست که مخالفت می کند بلکه جامعه، مدرسه، آینده و حرف مردم است و مادرم دارد مرا از قضاوت ها یا شکست های احتمالی حفاظت می کند. خطر کردم و با ترس و لرز هم خطر کردم ولی می دانستم حتی در خطاهایم مادرم پشتیبانم است، پس وقتی سرخورده و پشیمان بودم از مادرم پنهان نکردم، آمدم و حرف زدم و چرایی شکستم را دو تایی تحلیل کردیم. درخانه قانون بود که دروغ نگوییم. قانون بود که نمی توانم نداریم. قانون بود که برای کارهایمان باهم مشورت کنیم. قانون بود نترسیم و هر وقت ترسیدیم حرف بزنیم. قانون بود نه الکی نگوییم و دیگری را قانع کنیم. مادرم حق وتو داشت البته ولی به جز چندبار انگشت شمار از حقش استفاده نکرد. آن هم بعدها فهمیدم چون نمی توانست نه الکی را توجیه کند وتو کرد و بهش حق می دهم. یکبار خودم را به در و دیوار زدم که من باید با اردوی مدرسه بروم بهشت زهرا. مادرم گفت نه، گفتم ولی من باید بروم، همه می روند و من تنها در مدرسه چه کنم؟ گفت نه! گفتم دلیل نداری و الکی می گویی نه، پس من می روم. گفت اجازه نداری به جای من امضا کنی، نه یعنی نه دیگر هم حرفی نشنوم. نزدیکی های عید بود و همه بچه های هم پایه من رفتند قبرستان، من که رضایت نامه نداشتم نرفتم و دو نفر دیگر که همان روز مریض شده بودند و فردا گفتند که تمام خرید عیدشان را دیروز خریده اند. من ماندم مدرسه و از زور بیکاری تمام شیشه های کلاسمان را برق انداختم. چند باری ناظم تپلمان را تا طبقه سوم با هن وهن کشاندم بالا که بیا پایین بچه جان می افتی، یکبار هم دعوایم کرد که با پسرهای توی خیابان حرف نزن. الآن می بینم من هم جای مادرم بودم اجازه نمی دادم بچه ام را ببرند قبرستان که قبر شهدا را یک روز تمام آب و گلاب پاشی کند و با چشم پف کرده از یک روز اردوی گریه برگردد خانه. من آنقدر آزادی داشتم که از همان اول دبستان اجازه داشتم خودم رضایت نامه و کارنامه هایم را امضا کنم و تحویل بگیرم و اینها. سال اول ثلث اول که کارنامه ام را به خودم ندادند، مادرم آمد مدرسه و نمی دانم به مدیرمان چه گفت که خود خانم مدیرمان با لبخند جلوی مادرم کارنامه ام را داد دستم. آن روز احساس می کردم بزرگ شده ام و مسئولیت سنگینی بر عهده ام است. مسئولیت اعتماد مادرم و حتی یک بار هم ناامیدش نکردم.

مطمئنم ذات من نبود، بلکه ظرافتی در رفتار و اعتماد مادرم بود که باعث میشد غرور ناشی از خیانت نکردن به مادرم ارزشمندتر از غرگی ای ناشی از قانون شکنی باشد. همین یک مورد باعث شد که دیگر قوانین هم ضمانت اجرایی داشته باشند.

در راستای پروژه حد آزادی کودک در وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده

Advertisements


بیان دیدگاه

به احترام دخترک کوچک شجاع, ملاله

اين دختر دانش آموز بدون هيچ تشکيلات و  دبدبه کبکبه اى اين اصل را فهميد و بهش عمل کرد که فقط از راه آموزش است که مى توان به بشريت کمک کرد و آن را تعالى بخشيد. اصلى را فهميده که هنوز عزيزان مارکسيست و سوسياليست و اصولگرا و دينداران و لاييک ها و تمام ايدىولوژيست ها و تىوريسين هاى تحصيلکرده و زندان کشيده و کتاب خوانده مان حتى روخوانى نکرده اند.

 باشد که از خواب غفلت برخيزيم, دست از عقايد نخ نما برداريم و اندکى بياموزيم.


3 دیدگاه

نام من امید است

جاتون خالی برلین بودیم. به نظر من شهر خیلی خاصی نبود. شایدم انتظار من ازش زیاد بود. شایدم وقت خوبی واسه سفر نبود. کلن حال و حوصله لذت بردن از زیبایی ها و ساختمون ها و درو و برم رو نداشتم. بیشتر دلم می خواست یه جا بشینم و ولوشم و از زیبایی های دم دستم لذت ببرم تا برم شهر جدیدی رو زیر پا بذارم و کوچه پس کوچه هاش رو بالا و پایین برم. ولی دیگه به دوستامون قول داده بودیم و باید می رفتیم. اگه به من بود که می پیچوندم ولی خوب یه بنده خدایی داشت از سرزمین های یخ زده به امید دیدن دو تا هم کلام میومد تا نفسی باز کنه, حقش نبود بی خیالش شم, تازه بلیط هم خریده بودیم و هیچ جوری نمیشد نه تو کار آورد. روی هم رفته شهر خوشگل و خوبی بود به نوبه خودش. خیلی راه رفتیم. از دیوارش و چارلی چک پوینت و ایستگاه ها و خط های قطارش و باغ وحش بسیار بسیار بزرگ و زیباش شاید بعدن گفتم. ولی جایی که هنوزم من رو درگیر خودش کرده موزه یهودی ها ست.

به نظرم یه موزه بدون نقصه و هر آنچه رو که هدفش بوده تو ذهن تماشاگرش هک می کنه. قراره این موزه به تماشاگرش بفهمونه که کشتن یهودی ها کار خیلی خیلی بدی بوده و چقدر یهودی های طفلکی سختی کشیده هستند که هرکاری هم که تو دنیا می کنند تلافی اون کشتارشون نمیشه و باید اعتراف کنم که بازدیدکننده رو خر فهم می کنه. از هیچ امکانی هم فروگذار نکرده, چه فضای بیرونی, چه داخلی, چه نما و حتی در و دیوار و گل و باغچه. ساختمان موزه هیچ فضای مربعی نداره, تمام مسیرها زیگ زاگ هستند (به گفته سازنده هدفش بازسازی و ملموس کردن سرگردانی این قوم بوده). فضاهایی خالی تو دیوار ایجاد شدند که قراره یادواره یهودی های کشته شده و نماد فقدانشون باشد. نمای بیرونی ساختمان اصلی موزه ورق های آهنی پرچ شده ای هستند که کوره رو تداعی می کنند و تنها جایی که شاید بهت فرصت بده که یه نفسی بکشی و از فشار موزه فارغ بشی سقف بلند کافه اش هست و فضای باز سبز و دل انگیز و زیبای بیرونش با درختان سیب که تو این فصل سال شکوفه های صورتیش آدم رو روانی می کنند. موزه از سه بخش کلی تشکیل شده: کوچ اجباری یهودی ها , هولوکاست و اتحاد دوبارشون از سراسر جهان.

بخش اول با توضیح عکس ها و سفال ها و صنایع دستی زنان یهود و اینکه کی وارد اجتماع شدند و چه کردند و چه ساختند و اینها شروع میشه. اولش ناامیدت میکنه که, ای بابا  بهتر از اینا رو تو خرابه های شوش پیدا کردیم ماله 3000 سال پیش, اینا که خونه پرش 250 سال پیش بوده ولی باید تحمل کنی و بری جلو تا اون مسیر برسوندت به باغی که تنها جای مربع شکل اون ساختمون هه, با زمین شیب دار و ستون های نزدیک به هم بلند که بالاشون درخت زیتون روسی کاشته شده و از پایین معلومه ولی بهش دسترسی نیست. از اینجا به بعد دیگه موزه می گیردت و غرق میشی تو اون چیزی که سازنده می خواد. بین ستون ها راه می ری, شیب زمین تعادلت رو بهم می زنه و نمی تونی درست راه بری. هر طرف رو نگاه می کنی فضای بازه ولی واسه رها شدن از اون مربع نمی تونی تند راه بری و رسیدن به آخر اون ستون ها خیلی دور و دیر به نظر میاد. بالا رو که نگاه می کنی زندگی در جریانه ولی تو دستت بهش نمی رسه و شیب زمین باز هم تعادلت رو بهم می زنه. این آخر مسیر اوله و در این باغ یهودها رو باید احساس کنی که از خونه خودشون رانده شدن و تو دنیایی که همه جاش آزادی هست و زندگی موج میزنه, راحت می تونند همه جاش بروند و به زندگی چنگ بندازند ولی این خونه خونه من نیست. به خودم گفتم آیا این احساس برام جدیده؟ جدید نبود, احساسی بود کهنه که هر بار دلم تنگ میشه و خودم رو تو محیطی می بینم که با همه خوبی هاش من براش یه مهاجرم, یه غریبه ام و هر بار که به دلیل مهاجرتم فکر می کنم پررنگ میشه و قوی تر از قبل به دیوار قلبم می کوبه.

مسیر دوم عکس ها و یادگاری های دوران فرار بود و نامه هایی که نوشته شده و عکس هایی که به یادگار موندند و توضیح و حرف و خاطره. آخر این مسیر میرسه به یه سوله خیلی بلند و مخوف که در سنگینی داره و توش هیچی نیست جز تاریکی. سقفی خیلی خیلی بلند و چند روزنه کوچک بالاش که تمام نور اون تو رو تامین می کنه و صدای آدم های پشت در که مشغول بازدید موزه هستند و صدای تو بیرون نمیره ولی صدای اونا میاد تو و این سوله یا سلول هم باید برای تو تداعی کننده برزخی باشه که یهودی ها توش گیر کرده بودند و ترسی که اون دوران داشتند رو باید بهت القا کنه, اینکه اون دوران خیلی ترسناک و سخت بوده و باید ساکت می موندند وگرنه کشته می شدند و همینطور حسی بهت می داد که انگار تو کوره ای و منتظری که هر آن روشن بشه و بسوزی. تمام مدت بلندی و سنگینی دیوارها رو حس می کردم و صدایی مدام تو سرم تکرار می کرد که خوب اونا به شکلی من هم به شکل دیگه ای, چرا من به رسمیت شناخته نشدم!؟ یه قسمت دیگه هم داره مسیر هولوکاست که می بردت به یه سالن که با صورتک های فلزی فرش شده. صورت ها اندازه ها و ضخامت و ریخت متفاوت دارند و وقتی روشون راه میری تلق تولوق زیادی راه می اندازند. قراره از راه رفتن روی این صورتک ها احساس ندامت کنی و دیگر یهودی دیگری را چون برگ درخت به زمین نریزی و صدای زجه و ناله هاشون رو بشنوی. اینجا بود که موزه و غم و گذشته و احساسم من رو گرفت و ول نکرد. تمام تنم مور مور شد. هر کس می رسید مشتاق بود تا روی صورت ها راه بره ولی من قفل شدم. نتونستم برم جلو تر, قدم از قدمم باز نشد. دیگران راه می رفتن و انگار که دارن روی صورت و بدن عزیزترینم راه میرن. تمام وجودم شده بود خواهش که نروید, شما رو به هر چه براتون عزیزه بیش از این آزارش ندید. همسفرمون رفت و راه رفت و این تجربه تلخ رو با بی خیالی و شاید فقط از منظر هنر مدرن دید (یا ندید) و پسندید و کلی از پس و پیش و صورت و سقف و نور و تاریکی و هرچی که اونجا بود عکس گرفت و شگفت زده زیبایی ها بود و من داشتم از درون خرد می شدم. تمام ذرات وجودم می خواست فریاد بزنه که «مگه فقط یهود بوده که چنین بلایی سرش اومده. ابعادش از مشابه هاش خیلی بزرگتره و بعدش آلمان گفته غلط زیادی کردم و حالا گوشه گوشه دنیا داره ازشون عذرخواهی می کنه. من هیچ شکایتی ندارم. فقط حسرتش رو دارم, هستند عزیزانی که هنوز قاتلشون نگفته غلط کردم و گمنام هم نیستن ولی در مقایسه ساکتند و دنیا هم سکوت کرده براشون, بازمانده هاشون هم هیچ انتقامی نگرفتند نه از دنیا نه حتی از مسببین, تنها می خواهند مسئولیتش پذیرفته بشه و ازشون عذرخواهی بشه, به غمشون احترام گذاشته بشه, همین. مگه بازمانده هاشون ترس کمتری رو تجربه کردن. کشته شدن عزیزی به ناحق (به حق که نداریم, همش ناحقه) دردناکه. چرا برای عزیز من کسی موزه به پا نمیکنه. چرا جامعه جهانی انتظار شنیدن عذرخواهی رو نداره.» یه کلام بگم: حسودیم شد تا مغز استخوان

مسیر بعدی که اتحاد یهود بود خیلی خیلی بزرگتر بود. چند طبقه شامل سالن هایی بسیار وسیع و تو در تو.  پخش صداهای به جامانده, روخوانی وصیت نامه ها, نمایش یادگاری ها و دستاوردهای علمی-هنری و زیورآلات و تکه های باقیمانده از علائم ورود یهود ممنوع (جهت یادآوری سرافکندگی), آموزش زبان عبری و خیلی کارهای هوشمندانه و جالب دیگه برای نشان دادن امیدواری و پیشرفت یهود و پیروزی امیدشون, برای نشان دادن این مهم که «دست به دست هم دهیم به مهر میهن خویش را کنیم آباد». این مهر چه بی مهری هایی رو موجب شده و میهن کجاست و چجوری مهین شده هم محلی از اعراب نداره. یه کاری کرده اند که آخر موزه آرزو می کنی » کاش من هم یک یهودی بودم». اونقدر بزرگ بود که در عین جالبی مفرط دیگه دوام نیاوردیم تمومش کنیم. به سرعت از جلو نمایشگاه ها و بخش های مختلفش می گذشتیم و من خلاف همراهانم نتونستم لذت ببرم. اونا در عین خستگی هنوز لذت می بردند, غرق نوع نگاه و نمایشش بودند. ولی من هنوز هم روی صورت عزیزترینم ایستاده بودم و ازش عذر می خواستم به خاطر ناتوانیم از برپایی موزه, یا حتی وادار کردن مسبب این درد و رنج به عذرخواهی. من سرافکنده بودم و هنوز قلبم مچاله بود و درد می کشید. این مسیر چند گالری عکس رو هم به بهانه یهودی بودن عکاس یا سوژه ها شامل میشد و یکیشون تنها جایی بود که کمی من رو از اون حس ناخوشایند رها کرد, بخشی که پرتره های معروفی رو نشون می داد, مثل پرتره انشتین یا رومن رولان یا هانریش بل و زیر هر کدوم راجع به اینکه این پرتره چی شد که گرفته شد نوشته بود. اونجا من یاد آنت افتادم که با همه مشقتی که کشید ولی زیبا زیست, اونی که می خواست بود و عاشق بود.

بلاخره موزه بعد از 5 ساعت به هر تضادی که بود, تموم شد. هم دلمون نمی خواست بیایم بیرون هم دیگه نایی برای دیدن نداشتیم. بین موندن و رفتن گیر کرده بودیم و امان از این بی هنر پیچ پیچ که آدم رو به چه کارهایی وادار نکرده, سمبَل کردن دیدنی های موزه که چیزه خاصی نیست.

من باور دارم که هیچ انسانی نباید به خاطر عقیده اش یا حرفش یا دینش سرزنش بشه چه برسه که کشته شدن. ولی به این هم معتقد هستم که مظلوم واقع شدن جواز ظالم بودن نیست. کشتن کشتنه, جان انسان دیگری رو گرفتنه, از زندگی و نفس کشیدن محروم کردنه و مجاز نیست چه تلافی باشه چه از سر خودخواهی.


بیان دیدگاه

دمب شما سه چارک

زندگی اعتیادیه که از نطفه باهامونه. زندگی هر لحظه اش دلتنگی و درد و نبودن و رفتن تازه ای داره. هر روز هم دوزمون میره بالاتر ولی نمی خوایم ترکش کنیم. نئشگیش رو دوست داریم شاید, شایدم جراتش رو نداریم. می کشیمش و می کشیمش تا خودمون هم یه روزی دود بشیم. واسه اینکه تابلو نشیم با موفقیت و خوشی و امید و پیشرفت و عشق خودمون رو بزک می کنیم. ترگل ورگلیم و زندگی زیر پوستمون داره کار خودش رو میکنه. روزهایی هم هست که میشینی جلو آینه و به بزکت خیره میشی. دقیق میشی که خودت رو بشناسی. بزکت خیلی قشنگه, ماهرانه ست. تمیزه, موفقه و شاده , سربلنده, عاشقه, رشک برانگیزه ولی تو چی؟ تو چرا دلت تنگه؟ تو چرا با خودت تو آینه غریبگی می کنی؟ تو چرا دلت هوای هم پیاله های قدیمی رو کرده؟ هر روز یکی «دووود شد و رفت تو ریه ات». نفسش کشیدی و تا جاییکه می تونستی نفست رو حبث کردی. اینقدر نگه داشتی تا شد گوشت و پوستت, ولی اونم بلاخره دود بود و رفت هوا. دلت واسه اونی تنگه که شاید 3 تا بهارم باهاش نگذروندی ولی هر سال و هر لحظه دلت می خواد دود نشده بود. به اونی فکر میکنی که هنوزم تو ریه هاته. دلتنگه اونی هستی که یه عمر باهاش چپق کشیدی و حالا هواش هوای تو نیست. از دلت می گذره که کاش نکشیده بودم, کاش اینقدر غرق نشده بودم, ولی نمیشه سگ مصب, نمیذاره, نکشی استخونات می ترکه,لاکردار میاد طرفت, میره تو نفست و مستت می کنه. شوق نئشگی نمی ذاره رها کنی خودت رو. دلت می لرزه, تو هم هم پیاله ای هستی که یه روز دود میشی. اونوقت کی تو رو نفس میکشه؟! نمی دونی ولی براش غصه می خوری.

عجب دور باطل قشنگ و فریبنده و خواستنی ای!!!!!


بیان دیدگاه

آلیس/ یودیت هرمان

کتاب خیلی خوبیه. راستش اولش با شک و بدبینی شروع کردم به خوندنش ولی خیلی سریع کاری کرد که زمین نذاشتمش. می خونی, می خونی تا ببینی با این یکی چطور کنار میاد, این یکی کی بوده تو زندگیش و چرا براش مهمه؟ حالا که مهمه چجوری با مرگش کنار میاد! آلیس هم آدم ساده ایه مثل همه ماها  و شاید تنها شانسش اینه که آدم هایی که دوست داره رو خودش انتخاب کرده و توجهی به نسب و سببش نکرده, ولی مثل همه عزیزانش رو از دست میده و چه بخواد چه نخواد با مرگشون کنار میاد. متوجه گذشت زمان  و پیر شدنش نمی شیم تا آخرش که دیگه نمی تونه کنار بیاد و باور این یکی دیگه شدنی نیست. آخریه که می فهمیم اونم یه آدم مثل همه ماها و دیگه تاب و توان دیدن مرگ و درکش رو نداره, می خواد شونه ای پیدا کنه و مرهمی داشته باشه. مرگ رو ملموس و واقعی ولی غیرترسناک بهمون نشون میده و آخرش میبینی که کار کشته هم که باشی یه جا دیگه نمی تونی کنار بیای و همه اون قبلی ها هم که فکر می کردی پذیرفتی و باهاشون کنار اومدی فقط یه گول زنک ساده بوده و اونا هم غمبار میشن رو دلت تا همه اشک های نریخته رو یکجا بریزی

سال ها قبل کتابی رو توی نمایشگاه کتاب دیده بودم و پولم تموم شده بود و نخریده بودم. هر سال رفتم دنبالش تا بخرم ولی دیگه نبود. از اسم کتابه فقط آلیس اش یادم بود. این کتاب رو به بهونه اون خریدم و اتفاق خوبی بود. بقیه کتاب های یودیت هرمان رو هم می خونم و بهتون می گم


بیان دیدگاه

شجاعت واقعی همینه

آرزوی این که کاش – برادرم و پدرم- همان رفتاری را می کردند که آن افسر آلمانی کرد و در شهر محل سکونتش و با لباس یونیفورم با دوستی یهودی در ملا عام ظاهر شد, آن هم در زمانی که یهودی ها باید با علامت ستاره مشخص می شدند. آن افسر را بی آبرو کردند و از ارتش اخراج. افسری پر دل و جرئت, اما دل و جرئتی کاملن سوای آنچه که در آلمان مطلوب بود, یعنی دل و جرئتی که باید همیشه در اتحاد با دیگران به اثبات می رسید و شرط آن اطاعت بود, یکی از فضیلت های پروسی, دل و جرئتی که اعمال خشونت را هم شامل میشد, اعمال خشونت علیه دیگران و اعمال خشونت علیه خود, یعنی غلبه به بزدلی درونی, دل و جرئت کشتن, دل و جرئت کشته شدن – آنچه که ارزش نداشت دل و جرئت نه گفتن بود, مخالفت کردن, از اجرای فرمان ها سر باز زدن. کاش آن آدمها نمی خواستند ترقی کنند. تحقیر مضحک افسرها و سربازانی که در گروه مقاومت بودند, تحقیر کسانی که از سربازی فرار می کردند.

مثلا برادرم – اووه تیم


بیان دیدگاه

هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر از دویدن خوشم بیاد

تعریف از خود نباشه ولی همیشه طولانی و سخت راهپیمایی میکردم, الانم راهش بیافته مشتاقم. رکورد دارم از تاترشهر تا بالای پاسداران – از میدون انقلاب تا قلهک – از 50تومنی تا تجریش و و و. با اینکه رهوار بسیار خوبی هستم,ولی از دویدن خوشم نمیاد. حتی اینکه تربیت بدنی2 تو دانشگاه دو و میدانی نصیبم شد و همیشه از پیچیدن باد تو موهام لذت زیادی می برم هم باعث نشد میونم با دویدن خوب بشه. تا دیشب هم فکر می کردم طرفدارش نیستم. اینجا همه رو میبینی که هی میدون. قرار هم نیست حتمن واسه کاری یا چیزی بدون, فقط میرن میدون. تاریکی زودرس روزهای زمستان, نداشتن حرکت خاصی در کل روز و نزدیک بودن همه چیز باعث شد منم خلاف میل باطنی برم و بدوم. یکسالی هی پشت گوش انداختم و هی یه روز دویدم یه ماه ندویدم, تا اینکه آخر سر وزنم بهم هشدار داد که «خیلی داری کاهلی می کنی! اینکه نشد کار, نمی خواد بدوی برو راه برو و هی برو.» ولی راه ها زود تموم میشن اینجا, دو سه شب راه رفتم و حوصله ام سر رفت, انگار که هی بری سر کوچه-ته کوچه . بازم دویدم ولی اینبار واسه فرار از بی حوصلگی یه کتاب صوتی گوش کردم. من اهل موسیقی های تند و پر انرژی نیستم. کلن از موسیقی بدم نمیاد ولی از اون آهنگی خیلی خوشم میاد که کلامش به جونم بشینه, حالا گیرم موسیقیش هیچ گوشنواز هم نباشه.
با این کتاب اینقدر دویدم و دویدم سر کوهی رسیدم, دو تا خاتون رو دیدم,…
اولین بار بود که دویدن خیلی حال داد و اصلن متوجه مسافتی که دویده بودم نشدم. خیلی خوب بود. خیلی.