ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


بیان دیدگاه

من هم هی میرم سفر بلکه بلاخره فرجی بشه

یکی از دوستانم خیلی جالب کار پیدا کرد و در آن کار ماندگار شد تا همین دو سال پیش. حدود سال 85 بود که تازه درسمان تمام شده بود و دنبال کار می گشتیم. من وضعم چون دختر بودم خوب نبود ولی کار برای رشته و دانشگاهم زیاد بود. دوستم هم دختر بود و هم بازار کاری رشتهاش چنگی به دل نمی زد. من چسبیده بودم به ایران تلنت و آی آر اکسپرت و آگهی های همشهری و … و نمی خواستم با پارتی بازی کار پیدا کنم. دوستم اما به هر ترفندی که بتواند کاری پیدا کند متوصل شده بود و فقط می خواست دستش تو جیب خودش برود و همین، از آگهی های مربوط به رشته اش بگیر تا شرکت در امتحان بانک ها برای استخدام و مربیگری شنا و داوری مسابقات زنان و همه همکارها و دوستان نزدیک و دور. هر دو می گشتیم و چیزی نمی یافتیم. یک روز خیلی قبراق زنگ زد که «باورت نمیشه کار گیر آوردم اونم چه کاری، باورت نمیشه بگم چجوری؟» حرف های ما هم که یک دقیقه دو دقیقه نبود به دو ساعت شاید ختمش می کردیم اگر کسی از آنور خانه داد می زد که اون گوشی پکییییییید. آخر هفته می روند کوه با جمعی از دوستانش و سرخوش از هوا و خواندن آهنگ های ابی و شنگول و منگول، به جمعی از آقایان به نسبت مسن می رسند که نشسته اند تا نفسی تازه کنند. لبخندی می زنند و سلامی می کنند که یکی از آقایان می گوید «تا جوانید لذت ببرید که بعدن باید بنشینید اینجا و لذت بردن دیگران را تماشا کنید». آنها هم می ایستند تا چند کلمه ای اختلاط کنند و نفسی تازه کنند. حرف به حرف می آید که شما که دستتان در جیب خودتان است و مشکلی ندارید و ما بیچاره ایم که کار نیست و پول نیست و اگر همین خلبازی ها را هم نداشته باشیم می میریم و چه و چه، غر پشت غر. آقای خندان می گوید «یعنی حالا اگر شما کار داشته باشی غمی نداری و این راه را سرخوش تر بالا می روی؟» دوست من هم می گوید خوب بله اینکه واضح است. آقای خندان هم کمی از رشته و کارهای قبلی و دانشگاه و این چیزهایش می پرسد و کارتی در می آورد و به دوست من می دهد و می گوید شنبه بیا به این آدرس. دوستم مات مات نگاه می کند که یعنی چه؟ آقاهه می گوید «این کارت من است و شنبه بیا به شرکت من تا راجع به کار و مسئولیت و حقوقت حرف بزنیم و بعدش می روی سر کار، ببینم باز هم چیزی برای غر زدن داری؟!» دوستم هم همینجور مات مات خداحافظی می کند و مات مات کوه را بالا می رود و مات مات شب را می خوابد و فردا می رود به آدرسی که روی کارت بود، به دفتر یکی از پست های بین المللی. بازهم مات بوده که حرف ها را می زنند و تاریخ آغاز کارش می شود هفته آینده. پسر آقای خندان هم مسئول کارش و آموزشش می شود و آقای خندان می رود. شب در خانه پدر و مادرش نگران که یک وقت این آقا خندان، همینجور خنده خنده نخوردت وآخر مگر می شود اینقدر کشکی کشکی، یارو چه در تو دیده آخر، تو تا پستخانه هم تا حالا نرفته ای؟! ترسیده بود وقتی داشت همه اینها را برایم تعریف می کرد، هم ترسیده بود و هم در اقصی نقاطش عروسی بود که بلاخره کار پیدا کردم. من هم راستش ترسیده بودم، نکند کلاهبرداری باشد و نمایندگی دورغی باشد و یکهو پول مردم را بالا بکشند و چند نفر مسئول باجه بمانند و کلی پلیس و طلبکار، نکند خانه عفاف پشتش باشد، نکند قاچاقچی های مدرن این شکلی باشند- آخر ما که تا بحال قاچاقچی ندیده ایم. هفته های اول با ترس و لرز و نکته سنجی سپری شد و هر روز بیشتر خیالش راحت می شد. شرکتشان بزرگ بود و روبراه و سرخوش, همه ترگل ورگل و کارها هم آسان. بعد از یکسال وام گرفت و ماشین خرید و من تازه چند ماه بود که داشتم حقوق بخور و نمیری می گرفتم. بعد از چند وقت گفت که کارش زیاد شده و حقوقش کم است, بازهم با آقای خندان حرف زد و حقوقش بهتر شد. کمی گذشت که ترفیع گرفت و مسئول پست استان ها شد. به شهرهای مختلف ماموریت می رفت و هر دفعه از هر جایی لاک و لوازم آرایش خفن می آورد برای خودشو چندین جد و آبادش. خلاصه خوش بود تا دو سال پیش که خبر داد کارش را عوض کرده, دیگر مدیریت و مسئولیت هایش خسته اش کرده بودند.

امروز بی حوصله بودم و از کار حالم بهم می خورد. چند وقتی ست که از کارم حالم بهم می خورد، فکر می کنم پوسیده ام و اینجا چیزی پیش رویم نیست. هر روز کارهای نامربوط و بی ربط و الکی و صد تا یه غاز. از طرفی هم جرات ندارم دنبال کار بگردم. هر وقت هم که می گردم یا نیست یا آلمانی زبان است. من هم که تنبل تنبلا بگو. فکر نمی کنم که زبانم آنقدر خوب باشد که از پس تغییر شغل بربیایم. از طرفی هر چه هم که پیدا می شود آنقدرها وسوسه انگیر نیست که بشود انگیزه تندتر زبان خواندنم. خلاصه که معجزتی مگر رها کند از گزند خویشتنم

پی نوشت: با پسر آقای خندان عروسی نکرد وگرنه ایمان می آوردم به فیلم های هندی

پی نوشت 2: یکی از همکارانم هم همینطور کشکی کشکی در یک سفر به سوئد، موفق شد در یک کافه استادی پیدا کند و بعد از سوئد، الآن آمریکاست.

Advertisements