ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


بیان دیدگاه

سینمای مردم‌ساز!

سینمای اسلواکی

نه دل بریده‌اند، نه دلبسته‌اش هستند.

چندباری پیش آمد که حتی آخر هفته‌ها هم در اسلواکی بمانیم. یکی از این جمعه‌ها که بعد از کار مشغول نوشیدن شراب و آبجو بودیم، یکیشان خیلی چیتان پیتان کرده آمد و خلاف عادت همیشه فقط یک گیلاس شراب نوشید. با ابراز تعجب ما، اعلام کرد که امشب همسرم مرا می‌برد شهری در نزدیکی که بروم دیسکو و آنجا زیاد خواهم نوشید و قند توی دلش آب شد. گفتم: «وا؟! مگر شهرتان دیسکو ندارد؟» گفت: «نه، ما خیلی کمیم و شهر زیادی کوچک است و دیسکو ندارد. با شوهرم قرار گذاشته‌ایم ماهی یکبار او تنهایی برود ماهیگیری و من تنهایی بروم دیسکو. مرا می‌رساند و برمی‌گردد و دوباره می‌آید دنبالم.» یاد کودکیم افتادم که همه ماشین نداشتند و مهمانی‌ها که دیروقت تمام می‌شد، صاحب خانه اگر ماشین داشت حتماً چند باری به نقاط مختلف شهر می‌رفت و برمی‌گشت تا مهمان‌ها را به منزلشان برساند. آن موقع مشکل کمبود ماشین و راننده بود، الآن اینها مشکل الکل دارند. در اسلواکی درصد مجاز الکل هنگام رانندگی صفر درصد است و گویا از آن تو بمیری‌ها نیست. ندیدم هیچ کدامشان جرأت کنند بعد از نوشیدن الکل، رانندگی کنند. چندباری هم دیدم کنار جاده، که چه عرض کنم، راه شوسه با امکانات مکفی، پلیس کمین کرده یا ماشینی را نگه داشته و راننده را تست می‌کند. یکبارش دم غروب بود، یکبارش حتی کله سحر بود که می‌رفتیم سرکار. چیزی که اینجا هنوز ندیده‌ام.

بگذریم! حرف از دیسکو به سینما و تأتر و اینها کشید و فهمیدیم که اکنون شهر به جز یک سالن اجتماعات که گاهی برای مهمانی به شهروندان اجاره می‌دهد، چیز دیگری به عنوان مرکز خوش‌گذرانی و فرهنگی و اینها ندارد. چند روز بعد در مسیر برگشت از کار، ساختمان قدیمی‌ای توجهم را جلب کرد که رویش نوشته بود «سینما». پرسیدم: «خب شما که سالن دارید چرا برایش فیلم نمی‌گیرید و راه نمی‌اندازیدش؟» گفت: «ساختمان خیلی قدیمی‌ست و تا بهره‌برداری خیلی کار و خرج دارد. برای همین بی‌خیالش شدیم. مدتی یکی اجاره‌اش کرده بود برای تغییر کاربری، که او هم منصرف شد و حالا این ساختمان مانده روی دست شهرداری.» نه که شهر خیلی بزرگ است، همه اگر فامیل یا دوست نزدیک نباشند، حتماً همدیگر را می‌شناسند. با شهردار آشنا بود و برایم تعریف کرد که در یک مهمانی شهردار زمزمه‌هایی داشته برای تخریب ساختمان که یک چیز بهتری جایش بسازند یا زمینش را بفروشند، ولی از اعتراض مردم می‌ترسد. می‌گفت: «چون این ساختمان را مردم با دست و پول خودشان برای شهر ساخته‌اند، اکنون تبدیل شده به خاطره‌ای شاید خوش از دوران جوانی و تلاش بعضی از شهروندان، حالا ساختمان فقط ساختمان نیست، یک حس تعلق و وابستگی به آن وجود دارد که، خراب کردنش را کار بسیار پرخطری می‌کند. مردم در زمان حکومت کمونیسیم هر آخر هفته هر کدام به فراخور توان و حرفه و امکانشان دستی در ساختن این ساختمان داشته‌اند که البته بی‌مزد و منت، گاهی شاید اجباری. حالا آن مردم پیر شده‌اند ولی بازهم دلشان به چیزی که ساخته‌اند خوش است.» گفتم: «خب خرابش نکنید، تعمیرش کنید.» گفتند: «آفتابه خرج لحیم است، تازه پولش از کجا تامین شود؟» گفتم: «شهرداری اعلام  کند به کمک ارزان برای بازسازی نیاز دارد و خود شهروندان کمک کنند. این شهر مردمانش خیلی باهم غریبه نیستند، بیشتر یک خانواده بزرگید تا شهروندان» گفت: «مردم دیگر مردمان آن دوران نیستند، کاری را بدون پول انجام نمی‌دهند. همه فکر می‌کنند کسی که در مسندی نشسته قصد بخور بخور دارد برای همین حتی تخفیف هم نمی‌دهند.» پشت‌بندش آهی کشید و اضافه کرد: «شده خار چشممان، نه می‌شود خرابش کرد نه نمی‌شود استفاده کرد، همانطور افتاده آن گوشه و خودش را به رخمان می‌کشد.»

Advertisements


بیان دیدگاه

بیم موج و گردابی چنین هایل

حس دوگانه ای دارم. هم از عمق وجودم غمگینم و هم خوشحال. خوشحالم که زندگی آرامی دارم که می توانم در آرامش به آنچه می خواهم فکر کنم و دنبالش بروم. می توانم بدون اجبار زمان و شرایط خودم را برای شرایط سخت و آسان ورزیده کنم، چه جسمم را چه فکرم را. ولی غمگینم که زنگ بسیاری از این بیدارباش ها را زندگی عزیزانم به صدا درآورده. غمگینم از غمشان و به خودم نهیب می زنم که غره نشو، زندگی همیشه چیزی بسیار بالاتر از توان تو در خودش دارد که مچاله ات کند. حس دوگانه ای که نکیرش می گوید باید برای هر پیشآمدی خودت را آماده کنی و از زندگی های اطرافت درس بگیری، و منکرش می گوید هر چه بیشتر آماده باشی، سختترش به سرت می آید، پس هیچ نکن که به وقت آمدن سبک تر باشد. باز نکیر می گوید آن وقت اگر آماده نباشی باز هم همان اندک برایت بسیار است و تاب نمی آوری پس خودت را قوی کن. فکر می کنم به دوستانم به اطرافیانم. آنهایی که پیش از واقعه نازپرورده بودند و نازک طبع، سرخوش و شنگول، وقتی بلا آمد استخوان ترکاندند، چه ترکاندنی. روحیه ای از خود نشان دادند که انتظارش نمی رفت. زمان روحیات و نگاهشان به زندگی را چنان تغییر داد که تمام آدم دیگری شدند. به ظاهر همانند که بودند ولی پای حرفشان که بنشینی، حتی اگر درد دل نکنند و همان حرف های پیشین را بزنند بازمی فهمی هم چیزی درشان تکان خورده، زیر و رو شده. انگار پوستشان کلفت شده باشد و همراهش نگاهشان و امیدشان به زندگی، برنامه هایشان عوض شده، انگار پخته شده اند. با خودم فکر می کنم به چه قیمتی؟ باز نکیر می گوید هر کس باید به سهم خودش در این هستی تلاش کند و چیزی را پیش ببرد، چه بهتر که خودت آگاه باشی و خودت با اراده خودت قدم پیش بگذاری وگرنه خود هستی دست بکار می شود و وامی داردت به تکاپو، آنوقت است که می گویی بلا آمده. در واقع برای تو رنج است و برای او حرکت مهره شطرنج. منکر می پرد در کلامش و می گوید آنوقت نیمی از لذت هایی را که در بی خیالی می بردم، نمی برم. آنوقت همیشه چیزی ته دلم عذابم می دهد. عذابم هم ندهد مانع می شود که بی فکر و سرخوش بروم دنبال زیبایی های زندگی آنچنان که آب در دلم تکان نخورد. بی خیالش شو و خوش باش. و بازهم این دو می افتند به جان یکدیگر که همان که من گفتم. هر دو شان هم تمامیت خواه هستند. به چیزی این مابین راضی نمی شوند. یا تمامت را بگذار و بگذر یا اندک و نصفه نیمه انگار که هیچ. تعادل میان این دو گاهی برایم سخت می شود. گیج می شوم. مثل همین حالا. با دوستی صحبت کردم که با تولد نوزادش دنیایش دگرگون شد. خودش می گوید «مقاوم شده ام ولی به چه قیمتی؟». به او فکر می کنم و خودم را جای او می گذارم. آیا من هم می توانم تاب بیاورم؟ آیا من هم می توانم دوباره روی پای خودم بایستم؟ نمی دانم ولی این را هم می دانم چیزی که مرا نکشد قوی ترم می کند و من نمی خواهم به زور قوی تر شوم. اصلن دلم نمی خواهد مجبور شوم، می دانم در شرایط اجباری ناخودآگاه عکس اجبار عمل می کنم. برای اینکه مجبور نشوم تاب بیاورم، به خودم سخت می گیرم که آمادگی آینده محتمل را پیدا کنم، مدام خودم را مابین خطر و امن فرض می کنم و واکنش هایم را پیش بینی می کنم. و اصلن نمی دانم کار درستی می کنم یا نه؟! نمیدانم باعث ترس های گاه و بیگاهم همین تمرین هایم است یا بخواهی نخواهی این ترس ها هستند. گاهی برایم غم و  دردی می آورد که منشا واقعی ندارد. گاهی هم باعث می شود زودتر بپذیرم و کنار بیایم. گاهی واقعن قوی شده ام و گاهی هم به هیچ دردی نمی خورد. نه که خودآزاری باشد ولی یکجور بیداری همیشگی ست. یکجورآماده باش. گاه فکر میکنم چون بارها پیش پرده اتفاقات را دیده ام بلاخره حادث شده و اگر من بهش فکر نمی کردم رخ نمی داد. ولی حادثه اسمش با خودش است بلاخره بی خبر و ناغافل می آید.

بچه تر که بودم و زندگی ها را برایم با این شرح و تفصیل نمی گفتند و با کتاب ها تجربه اندوزی می کردم. با رمان ها زندگی می کردم و خودم را در نقش هاشان محک می زدم. ولی هرچه بود کتاب بود و همه اش زاییده ذهن خلاقتری از ذهن من که پروبالشان داده و نوشته بود تا برسد به دست من و تو. ولی حالا، حالا کتاب، کتاب زندگی ست و قهرمان ها هم آدم های معمولی و عزیز من اند. دردشان برایم واقعی ست، باورشان و مقاومتشان و ماندگاریشان برایم ستودنی ست و وهم آور.


بیان دیدگاه

من هم هی میرم سفر بلکه بلاخره فرجی بشه

یکی از دوستانم خیلی جالب کار پیدا کرد و در آن کار ماندگار شد تا همین دو سال پیش. حدود سال 85 بود که تازه درسمان تمام شده بود و دنبال کار می گشتیم. من وضعم چون دختر بودم خوب نبود ولی کار برای رشته و دانشگاهم زیاد بود. دوستم هم دختر بود و هم بازار کاری رشتهاش چنگی به دل نمی زد. من چسبیده بودم به ایران تلنت و آی آر اکسپرت و آگهی های همشهری و … و نمی خواستم با پارتی بازی کار پیدا کنم. دوستم اما به هر ترفندی که بتواند کاری پیدا کند متوصل شده بود و فقط می خواست دستش تو جیب خودش برود و همین، از آگهی های مربوط به رشته اش بگیر تا شرکت در امتحان بانک ها برای استخدام و مربیگری شنا و داوری مسابقات زنان و همه همکارها و دوستان نزدیک و دور. هر دو می گشتیم و چیزی نمی یافتیم. یک روز خیلی قبراق زنگ زد که «باورت نمیشه کار گیر آوردم اونم چه کاری، باورت نمیشه بگم چجوری؟» حرف های ما هم که یک دقیقه دو دقیقه نبود به دو ساعت شاید ختمش می کردیم اگر کسی از آنور خانه داد می زد که اون گوشی پکییییییید. آخر هفته می روند کوه با جمعی از دوستانش و سرخوش از هوا و خواندن آهنگ های ابی و شنگول و منگول، به جمعی از آقایان به نسبت مسن می رسند که نشسته اند تا نفسی تازه کنند. لبخندی می زنند و سلامی می کنند که یکی از آقایان می گوید «تا جوانید لذت ببرید که بعدن باید بنشینید اینجا و لذت بردن دیگران را تماشا کنید». آنها هم می ایستند تا چند کلمه ای اختلاط کنند و نفسی تازه کنند. حرف به حرف می آید که شما که دستتان در جیب خودتان است و مشکلی ندارید و ما بیچاره ایم که کار نیست و پول نیست و اگر همین خلبازی ها را هم نداشته باشیم می میریم و چه و چه، غر پشت غر. آقای خندان می گوید «یعنی حالا اگر شما کار داشته باشی غمی نداری و این راه را سرخوش تر بالا می روی؟» دوست من هم می گوید خوب بله اینکه واضح است. آقای خندان هم کمی از رشته و کارهای قبلی و دانشگاه و این چیزهایش می پرسد و کارتی در می آورد و به دوست من می دهد و می گوید شنبه بیا به این آدرس. دوستم مات مات نگاه می کند که یعنی چه؟ آقاهه می گوید «این کارت من است و شنبه بیا به شرکت من تا راجع به کار و مسئولیت و حقوقت حرف بزنیم و بعدش می روی سر کار، ببینم باز هم چیزی برای غر زدن داری؟!» دوستم هم همینجور مات مات خداحافظی می کند و مات مات کوه را بالا می رود و مات مات شب را می خوابد و فردا می رود به آدرسی که روی کارت بود، به دفتر یکی از پست های بین المللی. بازهم مات بوده که حرف ها را می زنند و تاریخ آغاز کارش می شود هفته آینده. پسر آقای خندان هم مسئول کارش و آموزشش می شود و آقای خندان می رود. شب در خانه پدر و مادرش نگران که یک وقت این آقا خندان، همینجور خنده خنده نخوردت وآخر مگر می شود اینقدر کشکی کشکی، یارو چه در تو دیده آخر، تو تا پستخانه هم تا حالا نرفته ای؟! ترسیده بود وقتی داشت همه اینها را برایم تعریف می کرد، هم ترسیده بود و هم در اقصی نقاطش عروسی بود که بلاخره کار پیدا کردم. من هم راستش ترسیده بودم، نکند کلاهبرداری باشد و نمایندگی دورغی باشد و یکهو پول مردم را بالا بکشند و چند نفر مسئول باجه بمانند و کلی پلیس و طلبکار، نکند خانه عفاف پشتش باشد، نکند قاچاقچی های مدرن این شکلی باشند- آخر ما که تا بحال قاچاقچی ندیده ایم. هفته های اول با ترس و لرز و نکته سنجی سپری شد و هر روز بیشتر خیالش راحت می شد. شرکتشان بزرگ بود و روبراه و سرخوش, همه ترگل ورگل و کارها هم آسان. بعد از یکسال وام گرفت و ماشین خرید و من تازه چند ماه بود که داشتم حقوق بخور و نمیری می گرفتم. بعد از چند وقت گفت که کارش زیاد شده و حقوقش کم است, بازهم با آقای خندان حرف زد و حقوقش بهتر شد. کمی گذشت که ترفیع گرفت و مسئول پست استان ها شد. به شهرهای مختلف ماموریت می رفت و هر دفعه از هر جایی لاک و لوازم آرایش خفن می آورد برای خودشو چندین جد و آبادش. خلاصه خوش بود تا دو سال پیش که خبر داد کارش را عوض کرده, دیگر مدیریت و مسئولیت هایش خسته اش کرده بودند.

امروز بی حوصله بودم و از کار حالم بهم می خورد. چند وقتی ست که از کارم حالم بهم می خورد، فکر می کنم پوسیده ام و اینجا چیزی پیش رویم نیست. هر روز کارهای نامربوط و بی ربط و الکی و صد تا یه غاز. از طرفی هم جرات ندارم دنبال کار بگردم. هر وقت هم که می گردم یا نیست یا آلمانی زبان است. من هم که تنبل تنبلا بگو. فکر نمی کنم که زبانم آنقدر خوب باشد که از پس تغییر شغل بربیایم. از طرفی هر چه هم که پیدا می شود آنقدرها وسوسه انگیر نیست که بشود انگیزه تندتر زبان خواندنم. خلاصه که معجزتی مگر رها کند از گزند خویشتنم

پی نوشت: با پسر آقای خندان عروسی نکرد وگرنه ایمان می آوردم به فیلم های هندی

پی نوشت 2: یکی از همکارانم هم همینطور کشکی کشکی در یک سفر به سوئد، موفق شد در یک کافه استادی پیدا کند و بعد از سوئد، الآن آمریکاست.


بیان دیدگاه

خوشحالم از زنده بودن امید

احساس و شادی خودم برای خودم خیلی مسخره ست چون فکر می کنم واقعن مسخره و ساده لوحی ست اگر یک لحظه و یک جمله و یک حرکت آن هم در سطح بین المللی نگران یا خوشحالم کند و خیالم راحت شود. ولی این حس مسخره را دارم و همین حس مسخره اشک به چشمانم می آورد و پونز زیر کونم گذاشته که نمی توانم بنشینم و هی این طرف آنطرف می روم,حالا گیرم در اینترنت. می گردم ببینم که چه می گویند, چه می کنند؟! مردم چطور شادی می کنند, خیابان ها چه خبر است؟! دلم می خواهد در خیابان های تهران باشم و حرف ها و احساسات مردم را خودم با گوش خودم بشنوم و چهره هاشان را خودم با چشمان خودم ببینم. اگر تهران بودم, حتمن کار را پیچانده بودم, چه کنم که مرخصی درد الآنم را دوا نمی کند. دلم نمی خواهد بچسبم به عکس ها و اخبار و گزارش ها. ولی دقیقن دارم همین کار را می کنم, بسکه این حس مسخره را دارم و شادم و امیدوارم بعد از این مملکت گلستان شود. حتی مشکل کم آبی هم حل شود. فیسبوک دوستانم را می خوانم که دارند قرمی دهند و پایکوبی می کنند و می خوانم و می بینم که بیشترشان مثل خودم ساده انگارانه نگاه می کنند و چه به اندک هوایی تازه که حتی پاک هم نیست, خوشحالند و فکر می کنم که وظیفه دارم به همه بگویم که این تازه رسیدن به نقطه صفر است و راه درازی در پیش است که باید هوشیار و پابرجا بمانیم. ولی چه فایده که خودم هم در ته دلم و پس ذهنم می رقصم و پایکوبی می کنم و نمی توانم بچسبم به کار امروزم. می خوانم چند نفری به خوشحالان می گویند بول شیت و به نظرشان این اتفاق پشیزی نمی ارزد و بلند بلند به همه می گویند که خیلی خرید که این بازی سیاسی را باور کردید, بیچاره ها همه رودست خوردیم. می خوانم و فکر می کنم که پربیراه هم نمی گویند, شاید بازی سیاسی ست, شاید بعدتر معلوم شود معاهده ترکمانچای است, شاید بعدتر همین هم بشود مایه دردسر. ولی الآن نمی شود شاد نبود. بیشتر از اینکه این شادی, شادی منطقی و درست باشد, شادی احساسی ست. همه شادیم از اینکه دوباره بذر امید در دل ها زنده شده. شادی چشیدن قطره آبی ست در بیابان, فارغ از اینکه چرا به بیابان رسیدیم.