ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


2 دیدگاه

روزنامه

از تویتر رسیدم به صفحه روزنامه شرق. صفحه اول سایتش درست شبیه خود روزنامه کاغذی ست که بگیری دستت و ورق بزنی و بوی گند سرب بدهند و حواست باشد دستت یا روزنامه به مانتو سفیدت نگیرد که رد سیاهش تا شب که برسی خانه و مانتو را از نو بشوری دیوانه ات نکند. صبح اول وقت از خانه که می زنی بیرون از دکه سر کوچه روزنامه ای بگیری و در تاکسی و اتوبوس بخوانی و گاهی هم موقع پیاده شدن روزنامه را جا بگذاری شاید کس دیگری ورقش زد. به خبرها و تحلیل ها و نویسنده هایشان احساس تعلق کنی. فکر کنی داری چیز بدرد بخوری می خوانی. چند جمله که می خوانی در دلت فحش ندهی که ای بابا این هم از دست رفت. این هم دروغ نوشت، این هم سمبل کاری کرد، این هم سکوت بی مورد، ای بابا این را هم بستند، این چرا اینقدر طفره می رود. این چه عکسیست برای صفحه اول

صفحه اول سایت روزنامه شرق را که دیدم، همه وجودم پر شد از دلتنگی، نه فقط دلتنگی برای روزنامه های فارسی و وطنی، که دلتنگی برای آنچه روزنامه خوانی بود و روزنامه نگاری. دلتنگی برای یاس نو، خرداد، توس، نشاط، شرق، آفتاب، حتی کیهان و اطلاعاتِ آن روزها که قدم به پیشخوان دکه نمی رسید و مامان با دو ریالی می توانست روزنامه بخرد و من کیهان بچه ها. آن کیهانی که کتابچه های سالانه اش را داشتیم. دلتنگ شدم برای صداقتی که کم کم لای فشارها و بگیر ببندها (و شاید غم نان) گم شد. دلتنگ شدم برای حسی که حس درک کردن و آگاه شدن بود نه گول خوردن.

این دلتنگی حاصل روزهای مهاجرت نیست. شاید دیگر بوی آن روزنامه ها به مشامم نرسد یا دکه ای نباشد که هم شیرکاکائو داشته باشد هم سیگار و هم روزنامه، یا نتوانم با همان سرعت تیترهای اول را مرور کنم ولی دلتنگی من قدیمی تر از اینهاست. دلتنگ روزگاری هستم که نمی توانستم بین دو سه تیتر و روزنامه یکی را انتخاب کنم، که قرار می گذاشتیم هر کدام یکی را بخریم و با هم روزنامه هایمان را عوض کنیم. بسکه روزنامه ها پر بود از یاد گرفتن ها. دلتنگ محتوی یشان هستم، دلتنگ روزنامه نگاری، نه خبررسانی های دست و پاشکسته، دلتنگ اعتمادم هستم به آنچه می خواندم و به دنبال رمزگشایی نبودم، دلتنگ احترام به شعورم هستم لابلای سطور. سال های آخر که در مملکتم بودم هم روزنامه نمی خریدم. هیچ کدامشان را، نه حتی اعتماد ملی، شرق و اعتماد را. به همه بی اعتماد بودم، همه را با شک می خواندم، مجبور شده بودم مطالب را رمزگشایی کنم، بهانه تراشی کنم. منتظر بودم فردا وقتی از جایی خبر برسد که فلانی وابسته بیساری بود. شاید آنموقع در همان فضا و هوا دلزده بودم و حالا اینجا دلتنگم.

حالِ دلِ منِ خواننده که این ست، چه ها بشنویم از دل روزنامه نگاران واقعی!

Advertisements


4 دیدگاه

حد آزادی کودک

نفهمیدم چطور مادرم اینکار را کرد ولی به نظر من که موفق بود، همه هم به او آفرین می گویند. من همیشه کودک، نوجوان و جوانی بودم که هر کاری به فکرم می رسید برای انجامش آزاد بودم در عین آنکه هر کاری را اجازه نداشتم بکنم و خب فرق و مرز آن کارهای اولی با آن کارهای دومی همیشه برایم واضح بود. هرچه الآن که می خواهم درباره اش بنویسم نمی فهمم مادرم چطور این مرزها را برای من تعیین کرده بود و چطور آنقدر دقیق و متناسب بود که همیشه از خواست و نیازهای من فراتر بود که من دلیلی برای چانه زنی نداشته باشم. بعضی اقوام که دوره ای با ما زندگی می کردند تاب قوانینمان را نداشتند، خانه معروف بود به سربازخانه ولی من حتی اصلا حس نمی کردم قانونی وجود دارد فقط چون همه می گفتند این خانه آداب و رسوم زیادی دارد الآن می گویم قوانینی داشت که برایم سخت نبود. قوانین در خانه ما ناگفته بود، خودم هم در وضع و لغوشان شریک بودم، در حیطه اختیارات خودم، برای اتاق خودم، لباس هایم، وقت خوابم، انتخاب دوستانم، برای برنامه ریزی درسی ام، حتی برای کارها و رفت و آمدهای خانه. قوانین متناسب سن من تغییر می کرد، حتی خودم می دانستم که تاریخ مصرف این قانون به پایان رسیده، یا از این به بعد در خانه چنین است. مادرم نمی ایستاد و انگشت اشاره اش را تکان تکان نمی داد، فقط خودش آدم مرتبی بود، چه در زمان، چه در پوشش. چه در رفتار و چه در گفتار، آرام و متین و موقر بود خب برای من هم بدیهی بود که پس باید مرتب و خوش قول و مودب باشم. هیچ وقت از مادرم ناسزا نشنیدم که حتی نثار اخبار ضد و نقیض تلویزیون کند، هیچگاه برافروخته نشد، هیچگاه داد نزد، هیچگاه حرف نامربوط را قبول نکرد، حداقل جلو چشم من اینطور بود. آنچه را هم خودش اجازه داشت انجام بدهد ولی من نه را توضیح می داد و با من حرف میزد. وقتی در مهمانی رفتار اشتباهی می کردم خودم می فهمیدم و به خانه که برمی گشتیم در اتاقم منتظر می نشستم تا مامان بیاید و حرف بزنیم. هیچ وقت سرزنش نبود فقط چرایی غلط بودن رفتارم بود. یکبار خودش گفت: «نمی خواد بری تو اتاقت بیا بیرون ولی حواست باشه فلانی از تو بزرگتره و فهمیدم که خیلی ناراحتت کرد ولی دلیل نمی شه که تو اونجوری جوابش رو بدی، خودت می دونی که کار خوبی نکردی». البته پیش آمد چند باری که پایم را از گلیمم درازتر کردم ولی با مقاومت خیلی سختی هم مواجه نشدم، در نهایت می گفت: «اجازه خواستی و من ندادم حالا دیگه تصمیم خودت و زندگی خودت، فکرهات رو بکن و تصمیمتو بگیر». یکبارش برای نرفتن به مدرسه غیرانتفاعی بود، یکبارش برای صرف تمام عیدی هایم برای مشارکتی در مدرسه بود، یکبارش برای رفاقت با یکی از بچه های پردردسر مدرسه بود، برای رد و بدل کردن نوارکاست و ویدیو در مدرسه و برای زیر نظر گرفتن پسرهای محله و پچ پچ کردن با دوستانمان بود. اخم می دیدم ولی می دانستم این اخم برای آن است که فکر نکنم خیلی بزرگ شده ام و در واقع این مادرم نیست که مخالفت می کند بلکه جامعه، مدرسه، آینده و حرف مردم است و مادرم دارد مرا از قضاوت ها یا شکست های احتمالی حفاظت می کند. خطر کردم و با ترس و لرز هم خطر کردم ولی می دانستم حتی در خطاهایم مادرم پشتیبانم است، پس وقتی سرخورده و پشیمان بودم از مادرم پنهان نکردم، آمدم و حرف زدم و چرایی شکستم را دو تایی تحلیل کردیم. درخانه قانون بود که دروغ نگوییم. قانون بود که نمی توانم نداریم. قانون بود که برای کارهایمان باهم مشورت کنیم. قانون بود نترسیم و هر وقت ترسیدیم حرف بزنیم. قانون بود نه الکی نگوییم و دیگری را قانع کنیم. مادرم حق وتو داشت البته ولی به جز چندبار انگشت شمار از حقش استفاده نکرد. آن هم بعدها فهمیدم چون نمی توانست نه الکی را توجیه کند وتو کرد و بهش حق می دهم. یکبار خودم را به در و دیوار زدم که من باید با اردوی مدرسه بروم بهشت زهرا. مادرم گفت نه، گفتم ولی من باید بروم، همه می روند و من تنها در مدرسه چه کنم؟ گفت نه! گفتم دلیل نداری و الکی می گویی نه، پس من می روم. گفت اجازه نداری به جای من امضا کنی، نه یعنی نه دیگر هم حرفی نشنوم. نزدیکی های عید بود و همه بچه های هم پایه من رفتند قبرستان، من که رضایت نامه نداشتم نرفتم و دو نفر دیگر که همان روز مریض شده بودند و فردا گفتند که تمام خرید عیدشان را دیروز خریده اند. من ماندم مدرسه و از زور بیکاری تمام شیشه های کلاسمان را برق انداختم. چند باری ناظم تپلمان را تا طبقه سوم با هن وهن کشاندم بالا که بیا پایین بچه جان می افتی، یکبار هم دعوایم کرد که با پسرهای توی خیابان حرف نزن. الآن می بینم من هم جای مادرم بودم اجازه نمی دادم بچه ام را ببرند قبرستان که قبر شهدا را یک روز تمام آب و گلاب پاشی کند و با چشم پف کرده از یک روز اردوی گریه برگردد خانه. من آنقدر آزادی داشتم که از همان اول دبستان اجازه داشتم خودم رضایت نامه و کارنامه هایم را امضا کنم و تحویل بگیرم و اینها. سال اول ثلث اول که کارنامه ام را به خودم ندادند، مادرم آمد مدرسه و نمی دانم به مدیرمان چه گفت که خود خانم مدیرمان با لبخند جلوی مادرم کارنامه ام را داد دستم. آن روز احساس می کردم بزرگ شده ام و مسئولیت سنگینی بر عهده ام است. مسئولیت اعتماد مادرم و حتی یک بار هم ناامیدش نکردم.

مطمئنم ذات من نبود، بلکه ظرافتی در رفتار و اعتماد مادرم بود که باعث میشد غرور ناشی از خیانت نکردن به مادرم ارزشمندتر از غرگی ای ناشی از قانون شکنی باشد. همین یک مورد باعث شد که دیگر قوانین هم ضمانت اجرایی داشته باشند.

در راستای پروژه حد آزادی کودک در وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده


بیان دیدگاه

یکبار دیگر هم مانده ام معطل که چی شد که اینجوری شد؟!

مطلب «زنان، دشتان و جنون ماهانه» را که می نوشتم، همان وسواس همیشگی به سراغم آمد. همان وسواسی که از وقتی با سانسور آشنا شدم در انتخاب کتاب و اصرار بر دانستن ناشر و مترجم و سال نشر همیشه گریبان گیرم بوده و هست که به فراخور موضوع کتاب اوج و فرود دارد. قصه این است که هر کتابی چاپ می شود، من با دیده شک و تردید می خوانمش، تردید در اینکه این همان است که نویسنده نوشته یا گوشه هاییش به تیغ سانسور گیر کرده.

از باسوادیم تا وقتی برایم کتاب می خریدند، من یا بین کتابخانه قدیمی مادر و دایی ام وول می خوردم وقدیمی ها را می خواندم یا جدید ها با نظارت مادرم خریده میشد و من خیلی در باغ این وسواس نبودم. اوایل دست به جیب شدنم و پرسه هایم در کتاب فروشی های انقلاب، هم قیمتشان و هم دقیق نمی دانم چه حسی ولی یک حسی به من می گفت با قدیمی ها بمان، هر چه چاپ قدیمی تر، ناشر قدیمی تر، مترجم قدیمی تر، نویسنده قدیمی تر معتبرتر و بهتر. خب خیلی کتاب بود که نخوانده باشم. ولی کم کم کار سخت شد، با این شیوه از کتاب های روز دور می ماندم و خیلی از کارهای خوب جدید را از دست می دادم. مدتی در بازار بی مهابا چرخیدم و خواندم ولی طولی نکشید که دلزده شدم. بعضی هاشان ، به خصوص تازه کارها کیفیت نوشته و ترجمه و نشر بی شرمانه بد بود. و نمیشد که با همان نویسنده ها و مترجم های قدیمی خودم هم سرگرم بمانم پس سعی کردم به انتشارات بسنده کنم و به انتخاب مدیر انتشارات یا گروهشان اعتماد کنم و بخوانم. گاهی البته پیش می آمد کتابی را دوستان توصیه می کردند که از انتشاراتش چنین کاری بعید بود و موجب مسرت. اینگونه دایره کتاب ها بیشتر شد. کتاب های قدیمی که تکلیفشان معلوم بود از دستفروش ها و قدیمی فروش ها یا از کتابخانه های شخصی جور می کردم. آن موقع ها راحت بود تفکیک این قدیمی و قدیمی نما، موضوع پول نبود، نمی خواستم خر حسابم کرده باشند و هر جفنگ مثله شده ای را به عنوان کار قدیمی قالبم کنند. بساطی ها هر کتابی را نداشتند و اگر کتاب بخصوصی بهشان سفارش می دادی یک چیز حسابی برایت جور می کردند. باز بعد از چندی نظرم جلب شد که چرا اینقدر کتاب های هدایت و فروغ در بساطی ها زیاد شده؟! هنوز هم چاپ رسمی نمی شدند ولی بساطی ها راحت کنار خیابان کمیاب ترینشان را می فروختند. اکثرشان افست های جدید بود. دست چند نفر از دوستان افست های هدایت را دیدم که سانسور داشت نسبت به آنچه من خوانده بودم. شعرهای فروغ هم چند جاییش می لنگید. بعد از مدتی همان بساطی ها تجدید چاپ شدند به همراه کتاب های شاملو و آل احمد. نمایشگاه کتاب پر شده بود از این کتاب های تا پیش از این کمیاب. نمی توانستم همه شان را بخوانم و اگر می خواندم هم نمی توانستم همه را با قدیمی ها مقایسه کنم. ولی می شنیدم که یک جاهاییش را بریده اند . کم کم همین کتاب ها در بساط ناشرهای قدیمی هم پیدا شد. هنوز هم نمی فهمم نشر به هر قیمتی یعنی چه؟ درست که نانشان از همین نشر در می آید ولی با سانسور؟ با دست بردن در کار دیگری؟ درست که گاهی بریدن کمی از کار می ارزد به اصلاً منتشر نشدنش ولی بدون اجازه مولف؟ حساس شدم، هنوز هم هستم.

وقتی از یک کتاب دو ترجمه می بینم، شاخک هایم می جنبند، وقتی یک کتاب را دو انتشارات با دو اسم متفاوت چاپ می کنند، وقتی انتشاراتی چند داستان را یکی می کند و به عنوان کتاب جدید روانه بازار می کند، حتی داشتیم موردی که انتشارات یک کتاب را با دو نام و دو مترجم چاپ کرده. بحث بهبود کیفیت ترجمه هم مطرح نیست، انتشارات حاضر به اطلاع رسانی نیست که ملت ما یک کار باحالی کردیم رقابت ایجاد کردیم، می گوید انتشار کتابی دیگر از همین نویسنده*. وقتی در روزنامه می خوانی که نویسنده از ناشر به دلیل بریدن قسمتی از کار بدون موافقت صاحب اثر شکایت کرده. وقتی انتشارات در چاپ نام مترجم یا نویسنده غلط املایی دارد و حاضر نیست چاپ های بعدی را تصحیح کند. وقتی مترجم نظر خودش را در کار لحاظ می کند و کل موضوع را عوض می کند و منتشر هم می شود و یک آب هم روش. یا مترجمی که یک کار فارسی زبان را از ترجمه فرانسه باز ترجمه می کند (این یکی را خودم را قانع کردم که مترجم به این نازنینی مگر می شود، اشتباه لپی بوده که داستانش نصفه و نیمه در بوق و کرنا شده). کارهای بامزه ای هم دیده ام البته، که نویسنده برای فرار از تیغ ارشاد، ویسکی را یکسیو نوشته. ولی در کل ورای آنچه ناگزیر است، یک اهمال هایی سهوی یا عمدی در این بازار وانفسا دیده می شود و آسان و بی تفاوت از کنارشان گذشته می شود و تکرار می شوند که باعث سردرگمی و دلزدگی می شود، باعث می شود موقع خرید کتاب های تازه چاپ دست و دلم بلرزد که آیا ارزشش را دارد، به خصوص در بعضی زمینه های اسمشو نبر طور. انتخاب کتاب سخت شده، انتخاب نویسنده سخت شده، اعتماد به مترجم سختتر. با خیال راحت و دربست نمی نشینی کتابت را بخوانی و گم نمی شوی در لابلای سطور، مدام کنار گوشت حسی وزوز می کند که اینجا یحتمل چیز دیگری منظور بوده، اینجا حواست هست فکر کرده تو گاگولی و نمی فهمی؟ برو این را با اصلش مقایسه کن!

*کپی رایت سیری چند؟


3 دیدگاه

جیگرممممم، جیگرررررم، جییییییگرم

آیا مهم که من کی هستم؟ آیا مهم است، این انگشتانی که بر روی کیبرد می کوبد و اندیشه و گره های یک مغز را به کلمات قابل فهم برای فارسی زبانان تبدیل می کند متصل به چه بدنی با چه شناسنامه ای ست؟ مهم است که من ایرانی الاصل هستم یا آلن ایرم یا از اهالی بلخ؟  مهم است که بلقیسم یا کامبیز؟ آیا دانستن اینکه فرد پشت این کلمات چه کسی ست، برای خواننده ایجاد اعتماد می کند؟ چگونه؟ شناختن نویسنده* چه تاثیری روی درک ما از / و واکنش ما به آنچه می نویسد دارد؟ به بیان دیگر یک نویسنده ناشناس وبلاگی که ماهیتی مجازی دارد، چگونه می تواند به یک فرد آسیب حقیقی بزند یا از او سواستفاده کند؟

جواب اول در ذهنم، که شاید زاییده فیلم های علمی تخیلی باشد، این است که «خب نمی خواهم عقاید یک ربات را بخوانم، پس می خواهم مطمئن باشم که نویسنده یک ربات نیست». در فیلم ها می بینیم که بعضی ربات ها می توانند اندیشه و درکی منفک از انسان سازنده شان داشته باشند، شاید ورای انسان و در جهت حذف انسان از هستی، که در دنیای امروزمان من هنوز به آن برنخورده ام. بگذریم! خب بعد از اینکه فهمیدم ربات نیست، آیا هنوز هم فرقی به حالم می کند که نام و اسم و رسمش چیست؟ اگر با خودم صادق باشم، حسم می گوید «آری» ولی منطقم می گوید اصن به من چه. -چرا مهم است؟ «خب مهمِ دیگه»، -آخر چرا؟ «چه می دونم، که اعتماد کنم، که بدونم کیه این حرفا رو می زنه، بدونم با کی طرفم». همه این جواب ها یک معنی بیشتر ندارد و آن اینکه بی جواب مانده ام، یعنی نمی دانم. شاید هم مهم نیست. وقتی دلیلی ندارم که چرا مهم است، پس در واقع مهم نیست. می خواهم اضافه کنم که حتی این شناخت می تواند مضر باشد و خواننده را به سمت پیش داوری سوق دهد. این شناخت می تواند حایلی بین خواننده و جان کلام قرار گیرد.

هدف من یکی از وبلاگ و وبلاگ نویسی همان تبادل آزاد اندیشه هاست که در دنیای حقیقی یا دستم بهش نمی رسد یا نمی گذارند دستم بهش برسد. مهم آن است که آنچه نوشته شده را خوانده ام، نظرم را داده ام، پسندیده یا نپسندیده ام، بحث کرده یا نکرده ام و والسلام. اگر نوشته ها روشنگر بوده اند خوشا به حال من، اگر نبوده اند بدا به حال نویسنده. اگر قرار بر اعتماد است، اعتماد به کلام است نه صاحب سخن. اگر صحت است، که جان کلام باید درست باشد وگرنه گل بی خار خداست اگر خدایی باشد. اگر فریب نخوردن است، که از آرایشگاه زیبا یادم است که آدام بآید خودآش عآقل بآشد. اگر مسبوق به سابقگی است، که بزرگترها با آن همه اهن و تلپ دروغ می گویند و حرف راست را باید از دهن بچه بی سابقه شنید. اگر به شناس بودن است که همین خودش باعث خودسانسوری نویسنده یا پیش داوری و جبهه گیری خواننده می شود و خواننده را از مقصود به «آنچه با شناختی که از گوینده دارد فرض می کند مقصود است» منحرف می کند. هر جور که فکر می کنم باز می رسم به این که اینجا صحبت از کلام و اندیشه است و نه ناطق. اگر در همه عمر یک مورد به درد بخور برای افعال مجهول دیده باشم، همینجاست.

مادامیکه او می نویسد و من می خوانم، همه چیز در حیطه کلام او و مغز من و تبادل اندیشه باقی مانده است. تنها ضربه می تواند از راه اندیشه و طرز نگاه باشد. که خب این هم در دنیای مجازی ربطی به شناسنامه ندارد. هر کس می تواند منشا کلام نوشته شده باشد.

*شناختن نویسنده منظورم شناختی که حاصل پیگیری وبلاگ و نوشتن بلاگر و خواندن خواننده است، نیست.


3 دیدگاه

معجزه عکس

من زیاد عکس نگاه می کنم و حتی زیاد عکس می گیرم. تارترین و بیخودترین عکس ها را هم نمی توانم دور بیاندازم. گاهی به دورانی که عکس چاپ می کردیم غبطه می خورم. البته که عکس چاپی خیلی قشنگتر و ماندنی تر و لمس شدنی تر از عکس فایلی است. ولی دلیل من در آن هنگام برای حسرت چیز دیگریست، اگر عکس ها هنوز هم چاپی بود چون پول چاپش را داده بودی حتی اگر عکس خراب بود یا تار بود یا زشت افتاده بودی, هیچ وقت دورش نمی انداختی، بلاخره بالایش پول داده ای و شاید روزی به کاری بیاید. شاید روزی تکنولوژی بتواند تاری را از آن بزداید، به همین امید نگهش می داشتی و قبلش هم که پیه نداشتن جا را به تن مالیده بودی و همیشه یک چمدان یا کیف سامسونت بابا را برای عکس ها کنار گذاشته بودی. ولی حالا که عکس ها دیجیتالی ست نمی شود چنین کرد. سر 2مگابایت جای خالی خست به خرج می دهی و با کلیک های بی رحمانه هر چه عکس تار و بدافتاده و تکراری و چه و چه را پاک می کنی. البته خب بی پرواتر هم عکس میگیری و دیگر 36 تا عکس نیست که از عید شروع شود و تا تولدت که نیمه سال است دوام بیاورد. حالا می توانی هر روز 360عکس ذخیره کنی. با این حال هنوز هم عکس ها برایم مثل قبل عزیزند. بار اول که از مملکت خارج شدم هیچ با خودم بر نداشتم به جز یک ترابایت عکس :). تازه فرصت نکردم عکس های پیش از دیجیتال را اسکن کنم و با خود بیاورم. الغرض آنکه این چند روز نشسته ام به رفت و روب این یک ترا عکس، ترسیدم نکند زبانم لال حافظه بیرونی متحرکم بسوزد و من بمانم بی یادگاری ویک دل داغدیده. با یک حساب سر انگشتی رسیدم به تعداد 20-30 دیسک خیلی فشرده (دی وی دی) که خب البته بیشتر از زیاد بود. در نتیجه چاقوی جراحی به دست گرفتم ولی نمی شود که نمی شود. برای مثال از یک مهمانی حدود 100عکس داریم که همه اش در حال رقص ست و نه تنها دیگران تکان های شدید به خود می داده اند که عکاس هم در دست اندازخودش افتاده بوده و دیگر می توانید وضعیت صاف و صوفی عکس ها را برآورد کنید. تازه از همان ها فیلم هم داریم با یک دوربین دیگر. ولی من دستم به پاک کردن نمی رود. هی می بینم و یادم می آید که آن موقع که شاتر را می فشردم فلانی در گوشم چه گفت و بهمانی چه کرد و دلم قنج می رود برای خنده هایمان و دوستی هایمان. هی آخی آخی می کنم، هی می گویم عجب روزی بود به به، هی می گویم حالا این یکی را که یادم است چه شده نگه می دارم بعدی را پاک می کنم ولی لامصب داستان بعدی هم خنده دار و فراموش نشدنی ست. دلم تنگ می شود و دو سه تایی را جایی دیگر ذخیره می کنم که برای آنها که در خاطره ام شریکند بفرستم و یادی تازه کنیم. دستم را می زنم زیر چانه ام و می روم در آن دورها و شاید نه خیلی دور ها، شاید 5-6 سال پیش. گاهی هم از دست آنکه در عکس بغلش گرفته ام کفری میشوم. نامرد است، بی معرفت است، ببین چه خوشیم باهم، چرا از دیده اش که رفتم از دلش هم خطم زد. شاید هم خطم نزده و درگیر مشکلات روزمره است. شاید بد نباشد من یادی ازش بکنم و احوالی ازش یپرسم، هیچ هم به رویش نمی آورم که بی معرفت کجایی تو؟! صد بار سراغت راگرفتم تو نیستی که حتی جوابم را بدهی، نه بابا ول کن چکاریست. بروم بگویم که باز هم جواب ندهد و بیشتر حرصم بگیرد؟ خب، جواب ندهد من که یادش بوده ام، من که حس و حالم را صرفش کردم، بگذار او هم بداند گوشه ای از این دنیا دلی برایش تنگ شده، شاید می خواهد حرفی بزنیم و رویش نمی شود، بگذار من پیش قدم شوم. یک عکس دیگر هم کنار قبلی اضافه می کنم برایش بفرستم. با خودم می گویم چه بهش بگویم که هم حالیش شود جوابم را نداده و خیلی خر است هم نرنجد و بداند بازهم شوخی ام گرفته. به خودم که می آیم روی همان چند عکس دو ساعتی ست مچل شده ام و هی بالا پایینشان می کنم. ولی چه فایده بازهم روی یک لوح خیلی فشرده جا نمی شوند و باید دل از چندتایی بکنم. بیشتر که عکس ها را نگاه می کنم و دلتنگی ام که کمتر می شود، می توانم از بعضی هاشان دل بکنم. به خودم فرصت دو دلی نمی دهم شیفت +پاک می کنم که بعدتر نروم و دوباره برشان نگردانم و جای دیگری نگه ندارمشان که بازهم دل کندن ازشان سختتر شود.

چشم هایم از بس به مانیتور زل زده ام خشک شده، همینطور که می مالمشان به این فکر می کنم که چطور بعضی می توانند بی معرفت باشند، چطور بعضی ها می توانند دروغ بگویند، چطور می توانند نارو بزنند؟! سال ها بعد که برمی گردند و عکس های گذشته شان را می بینند یادشان هست که در فلان عکس فلانی را به دروغ بوسیده اند در حالیکه دلشان برای یکی دیگر از مهمان ها می تپیده؟ یادشان هست در مهمانی تولد عشقشان، نگاهشان با دیگری هزار حرف نگفته زده؟ یادشان هست چه جفایی در حق همینی که اینگونه با محبت در آغوشش گرفته اند، روا داشته اند؟ یادشان هست که فردای عکس چه کلاهی بر سر رفیقشان گذاشته اند، چه فحش ها نثارش کرده اند و چگونه از کنار رفاقتشان به خاطر پول و مقام گذشته اند؟ اینها چطور می توانند به عکس هایشان نگاه کنند؟ اصلاً شاید هیچ عکسی نگه نمی دارند؟! خودم با بعضی عکس ها به فکر می افتم که رفتارها و اتفاق ها چطور سلسله وار پشت هم آمدند و روابط را تغییر دادند. می بینم که برای یکی بیشتر تلاش کردم تا نگهش دارم و برای یکی نه، رهایش کردم برود که شاید هر دو این چنین راحتتر بودیم. عکس هایی هم هستند که باز دیدنشان دردی را در دلم زنده می کند که خیلی تحمل کردم و خیلی زخم خوردم تا فراموشش کردم یا با موضوع کنار آمدم، عکس هایی که آدم هایی درشان می خندند که دیگر در زندگی ام نیستند، گاهی آزردند و رفتند، گاهی هم مسالمت آمیز نخواستند که باشند. عکس هایی که از آدمهایش بدترین دروغ ها را شنیدم، عکس هایی که در حلقه نامردمان  گرفتارم و با دیدنش آه از نهادم برمی آید که ببین چه دلخوش بودم به اویی که هیچ بویی از وفا نبرده بود ولی هر چه هست در هیچ عکسی، به جرأت می گویم، در هیچ عکسی نیست که در کنار کسی با ژستی متظاهر ایستاده باشم و هیچ عکسی نیست که با دیدنش تاسف بخورم که ایکاش اینگونه نبودم. از عکس هایم مشهود است با فلانی رفیق بوده ام، با فلانی سر سنگین و با یکی دیگر خیلی رسمی. به خودم مغرور می شوم که اگر جفا دیده ام و رنج کشیده ام، در عوض همیشه با خودم و دیگران صادق بوده ام. حتی این عکس ها را هم دوست دارم. دوستشان دارم هم به خاطر خودم که آنی هستم که می خواستم باشم و صادقانه می خندم و هم به خاطر سیمرغی که می بینم از خاکستر هزار درد برخواسته و هنوز عشق می ورزد و هنوز به وفا و محبت و صدق و شرف ایمان راسخ دارد.

پی نوشت: خودشیفتگی ام را بر من ببخشایید ولی باید با خودم و شما صادق باشم


بیان دیدگاه

چه میشد اگر سیاست هم پدر مادر داشت؟

بین 18 کشور دنیا مطالعه شده که چند درصد مردمشان خود را جهان وطن می دانند و چند درصد نه؟ اینکه چرا از بین 190 و اندی کشور فقط 18 تای آنها بررسی شده اند و هنگام اعلام نتایج می نویسند مردم دنیا کدام را ترجیح می دهند، بحثی ست علی حدهّ. نتیجه نظرسنجی این بود که، مردم کشورهایی که به هر ترتیب رفاه در آنها کمتر یا سختتر به دست می آید، فقیرتر ها و به خنس خورده ترها، تمایل بالای70 درصدی داشتند که جهانی تلقی شوند، آمریکا و کانادا هم در وسط طیف بودند و شاید بتوان گفت از کشوری که بر شانه مهاجران ساخته شده این آمار بعید که نیست، حتی کم هم به نظر می رسد. این نتیجه که از اول هم معلوم بود،دیگر نیازی به نظرسنجی نداشت.

از خودم پرسیدم تو چه؟ تو ترجیح می دهی ایرانی باشی با همین پاسپورتی که داری یا جهانی باشی و بدون حس تعلق به نقطه خاصی از زمین و بدون حس دلتنگی و بدون نوستالژی؟ بدون شک جواب دادم ایرانی، چون حس و وابستگی هایم و خاطراتم و زبانم و بعضی رسم و سنت هایم برایم عزیزند و جالب و محترم و مایه امید. پرسش بعدی خودش آمد که پس اینجا چه می کنی؟ چرا مانده ای؟ جوابش پشت بندترش آمد که می خواهم دنیا را بچرخم و ببینم و تجربه کنم و عادت ها و زشتی های فرهنگم و باورهایم را صیقل بزنم. با این پاسپورتی که دارم خیلی جاها راهم نمی دهند و خیلی جاهای دیگر پوستم را می کنند تا راهم بدهند وبه نسبه هر جایی که قدم می گذارم یکجوری و یکوری نگاهم می کنند، پس برایم بهتر و راحتتر است که اینجا بمانم تا بتوانم به آنچه می خواهم برسم، برایش هم تاوان داده ام دوری و دلتنگی و نگرانی هر روزه و هر لحظه. بازهم سوال اول بی جواب ماند، بلاخره جهانی با ملی؟ جواب این سوال را من با آرمانشهرم می دهم. جواب قاطع ندارد، نه این و نه آن. به نظر من برای پیشرفت بشر و حفظ رقابت، امید به آینده و حفظ تنوع زیستی انسان و بسیار دلایل دیگر حفظ مرز و تفکیک کشورها و تعلق ملی واجب و لازم است. ولی بین کشورها از نظر سیاسی و سیاست گذاری ها بهتر است که همه خودشان را یک کشور تلقی کنند. آن وقت دیگر جنگی در نخواهد گرفت. بخشی از دنیا به دلیل مشکلات آب و هوایی یا حوادث طبیعی به گل نخواهد نشست. هیچ بخشی بخش دیگری را به خاطر دارایی های زیر و روی زمینی اش استثمار نخواهد کرد. انگار کن آلمان یا اتریش بشوند همه دنیا. هر کدام منطقه و استان جدا و مستقل دارند که هزینه و درآمدهای خاص خودشان را دارند با قوانین خودشان ولی در عین حال همه یک کشورند و به قوانین بالا دستی پایبندند. همه نگران به گل نشستن کشورند و نه فقط استان خودشان. کسی دیگری را به خطر کمک هایش زیر سلطه نمی برد، از طرفی هم کسی نمیدرود و دیگری بخورد، هر منطقه ای که کوشاتر ست  وضعیت بهتری هم دارد. اتفاقی هم اگر بیفتد همه کمک می کنند عین یک خانواده با کلی خواهر برادر و خاله و دایی زاده. حالا چطور است که این خانواده یا کشور را نمی توانند به دنیا تعمیم بدهند؟ یا نمی خواهند؟ نه فقط این دو کشور که این شده روال کل دنیا، همه نگران خشکسالی و گرمایش زمین و چه و چه هستند از این نشست به آن نشست مدام حرف و حرف و حرف، ولی با هم یکی نمی شوند تا کاری از پیش برود. مدام ارّه می دهند و تیشه می گیرند. به یکدیگر سلاح می فروشند تا جنگی باشد و از زاویه ای دیگر به آوارگان همان جنگ پناه می دهند که از نیروی کارشان و زاد و ولدشان استفاده کنند، بعد بین خودشان به مشکل می خورند که طفل صغیر نمی خواهند و دلشان می خواهد فرزند خونیشان را شیر بدهند. می دانند که بسیاری از مصایب و مشکلات مربوط به چکه سقف خانه است و اگر سقف پایین بیاید روی سر همه آوار می شود، تازه اگر از آوار جان بدر ببرند بی خانمان می مانند، ولی حاضر نیستند دست از گرو گرو کشی بردارند و به تصمیم مشترکی برسند.

خیلی ساده انگارانه و ساده لوحی ست، خیلی خوش خیالی ست، خیلی دل و دست و زبان یکی باید باشی تا بشود و خانواده کنار هم بماند، خاطر مادر پدر و بزرگ خانواده باید خیلی عزیز باشد تا ریزه میزه ترها و حتی دانه درشت ها به هر ترتیب زیر سایه اش بمانند و سر سفره اش بنشینند. ولی چرا ساده لوح نباشیم وقتی بازی برد-برد می شود؟ مگر خاطر زمین و زندگی مان برایمان عزیز نیست که به احترام عزتش کمتر بخواهیم و بیشتر درک کنیم و مهربانتر باشیم؟

پی نوشت: «چه کسی تخم فرزند ناخلف را کاشت؟» شاید این هم عنوانی بود برای این نوشته.


2 دیدگاه

هر بار می بینمش انگار خون و جان آن کودک معصوم از دستهایش می چکد و عین خیالش نیست

چند وقتیست یک هموطن به جمع تماشاگران فوتبال بعد از ظهر اضافه شده، شاید هم بوده و ما تازه دیده ایم. اینش مهم نیست، مهم این است که نمی توانم تصمیمات و کارهایش را درک کنم. از درک چرایی کارهایی که می گوید کرده عاجزم. فقط هم او نیست که چنین کرده و می کند و خواهندکرد. می گوید که در عروس اروپا دانشجو بوده، بعد از دو-سه ترم متوجه می شود که به پناهندگان فلان قدر پول مفت می دهند و جای خواب و چه و چه، پس او هم تصمیمش را می گیرد، پاسپورتش را پاره می کند، استانش را عوض می کند و می آید اینجا و «کیس» ارائه می دهد. حالا بیکار است و روزها را با معاشرانی می گذراند که یا از قماش خودش هستند یا از کشورهای در حال جنگشان جانشان را برداشته و گریخته اند. این حجم تن پروری را نمی فهمم. این حجم دورغ را نمی فهمم. نمی فهمم چطور با کسانی که واقعن نیازمند کمک کشور میزبان هستند حشر و نشر دارد، بازهم به دروغی که بافته پایبند است و منتظر جواب دادگاه کیسش. نمی توانم بفهمم چه چیز باعث شده دانشگاه و تلاش و موقعیت اجتماعی و حال و آینده اش را رها کند و به جای استفاده از ساعت ها و روزهایش خودش را در چنین شرایطی قرار دهد که هیچ کاری ندارد به جز غرق شدن در گوشی موبایلش. تنها این هم نیست. خیلی شنیده ام از وجود چنین آدم هایی؟ آیا می توانم آدم بگویمشان؟ حیف کلمه آدم نیست؟ در شرایطی که هر روز هزاران نفر مثل کودکی که دیروز عکسش اینترنت و فضای مجازی را پرکرده بود، در راه رسیدن به امکانی برای زنده ماندن، فقط و فقط بخاطر زندگی بهتر رفتن چنین راهی چه توجیهی دارد؟!.

خودشان و وقتشان و آینده شان و موقعیت خود و هفت جد و آبادشان به درک، همه چیزشان به درک، تبعات دروغی که سرهم کرده اند می شود طولانی شدن پروسه بررسی پرونده ها در کشور میزبان. تبعاتش می شود بی اعتمادی کشور میزبان. تبعاتش می شود خارجی ستیزی و کشتار مظاعف. تبعاتش می شود پناهگاه های تا خرخره پر بدون امکانات. تبعاتش می شود مملوشدن کشورهای پذیرنده از مهاجرین و جبهه گرفتن بسیاری از بومی ها که به نظر من حق هم دارند. بعد از جنگ جهانی با هزار بدبختی و بمیر و بکش، کشورشان را از هیچ به جایی رسانده اند که امروز قدرت جهانی قلمداد شود و حالا یک سری تنبل بی عار آمده اند و از مالیات پولی که با کار روزانه و سازماندهی شده پرداخته اند، روزگار می گذرانند و یه آب هم رویش. بعد ازشان انتظار داریم که غریبه ستیز نشوند، که بازهم با آغوش باز پذیرا باشند، راه ها را نبندند و سخت نگیرند! تبعات این دروغ می شود این کودک بی جان که با موج های دریا به ساحل امید رسید.

همه این روزها دولت ها و مردم کشورهای میزبان را محکوم می کنند که چشممشان را به روی بشر بسته اند و فقط به فکر خودشانند. من کاری به دست های پشت پرده و سیاست های غلط و استثمارگرانه ندارم و نفی نمی کنم. نمی گویم که فقط و فقط دلیلش این است و ولاغیر. قصد طبقه بندی و اولویت بندی دلایل و این حرف ها را هم ندارم، ولی این دورغ ها را به هیچ عنوان نمی توانم نبینم و تمام تقصیر را گردن سیاست بی پدرمادر بگذارم. سیاست اسمش رویش است، بی پدرمادر ست و همیشه از چنگش خون چکیده و می چکد، ولی این خودخواهی و دورغ چه؟ این هم همانقدر، بلکه بیشتر، کثیف است.

این بیچاره هم شده نماد و نشانه کسر زیادی از جانداران دوپا که منزجرم ازشان و چشم دیدنشان را ندارم. واقعن کهیر می زنم، با هیچ استدلالی به حقی که به خودشان داده اند نمی رسم. آدم اینقدر چشم سفید و پر روووووو؟!

من نمی گویم برای داشتن زندگی بهتر تلاش نکن، نمی گویم مهاجرت برای زندگی بهتر، بد است، نه خودم یکیشان. می گویم زندگی بهتر تلاش می خواهد، کونپارگی دارد مثل همه مردم دنیا. چه مرفهین بی درد اروپایی که بیچارگی هایش را کشیده اند و الان دارند بذرش را میدروند، چه جهان سومی هایی که تازه در مرحله اولش هستند و حالا حالاها باید بدوند. همیشه هم یکی بوده که سنگ بیاندازد سر راه. پس اگر چیزی می خواهی باید برایش تا جان داری بدوی. برای این بهانه هم که «خب من هم با این بدبختی که در پناهگاه می کشم دارم تاوان آنچه می خواهم را می دهم» تره هم خرد نمی کنم. این فقط سفسطه است. نمی توانی درس بخوانی، نمی توانی با کار مهاجرت کنی، پول نداری بروی و زندگی بسازی، خلاقیت داشته باش و راه خودت را پیدا کن، شرف داشته باش و از اعتماد دیگری سواستفاده نکن و دروغ نگو. نشسته ای و دورغ می بافی که فلانم و بهمان؟ دورغ می بافی دینم را عوض کردم و محکوم به مرگم، دروغ می بافی که همجنسگرا هستی، دروغ می بافی که اقلیت دینی هستی، دروغ می بافی که زندان بوده ای و چه کرده ای و خانه به خانه دنبالت هستند برای آزادی نوع بشر؟!!!!!!! نوع بشرت در حلقت؛ خودت نمونه بارز نفی حقوق بشری نامرد. دورغ می گویی چون فقط حال نداری تکان بخوری! دروغ که می گویی، کار آن کس که راست می گوید و جانش در خطر است را سخت تر از آنچه هست می کنی. این دروغ همانقدر ناپسند است که اختلاس های میلیونی و دورغ های مسئولین، کشتن و شکنجه ها در زندان و دادگاه های ناعادلانه و حکم های اعدام و چه و چه. هر کدام شکلی از دروغند. چه سیاستمدار دروغ بگوید و چه تو، هر دو بی چشم و رو هستید.