ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


بیان دیدگاه

چکسلواکی

افراد معاشر من در این سفر همگی متولدین زمان چکسلواکی بودند و برایم جالب بود بدانم حسشان بعد از تجزیه وطنشان چه بوده. بعد از یک بازی فوتبال در یکی از شهرهای مرزی چک که بین تیم شهر میزبان من بود و یک تیم دیگر و چون شهر ما زمین‌بازی هم نداشت رفته بودند در زمین شهر همسایه در کشور همسایه بازی می‌کردند. بین دو نیمه پرسیدم که شما بلاخره چکی‌اید یا اسلواکیایی؟ همه گفتند ما چک‌اسلواکیایی هستیم.

نمی‌دانم درستش اسلواک است یا اسلواکیایی. حالا بگذریم.

برایم جالب بود همه خودشان را ملیتی می‌دانستند که دیگر وجود خارجی ندارد. می‌گفتند که برایشان تا سال‌ها این جدایی مفهوم نبوده و درکش نمی‌کرده‌اند. تا دیروز معشوقشان که کوچه بالایی می‌نشستند هموطن بوده، فردای استقلال برای زیر پنجره‌اش رفتن و عاشقی کردن باید پاسپورت نشان می‌داده‌اند. تازه آن موقع که شینگن مینگن هم نبوده، مدام پاسپورت چک. باید دقیقه به دقیقه پاسپورت نشان می‌دادند می‌رفتند خانه خاله بزرگ مادرشان برای احوالپرسی و برمی‌گشتند خانه. می‌رفتند پاسپورت نشان می‌دادند و می‌رفتند دم در خانه دوستشان دفتر مشقش را می‌گرفتند و برمی‌گشتند پاسپورتشان را مهر می‌زدند.

امان از این استقلال‌های صدمن یه غاز

Advertisements


بیان دیدگاه

سینمای مردم‌ساز!

سینمای اسلواکی

نه دل بریده‌اند، نه دلبسته‌اش هستند.

چندباری پیش آمد که حتی آخر هفته‌ها هم در اسلواکی بمانیم. یکی از این جمعه‌ها که بعد از کار مشغول نوشیدن شراب و آبجو بودیم، یکیشان خیلی چیتان پیتان کرده آمد و خلاف عادت همیشه فقط یک گیلاس شراب نوشید. با ابراز تعجب ما، اعلام کرد که امشب همسرم مرا می‌برد شهری در نزدیکی که بروم دیسکو و آنجا زیاد خواهم نوشید و قند توی دلش آب شد. گفتم: «وا؟! مگر شهرتان دیسکو ندارد؟» گفت: «نه، ما خیلی کمیم و شهر زیادی کوچک است و دیسکو ندارد. با شوهرم قرار گذاشته‌ایم ماهی یکبار او تنهایی برود ماهیگیری و من تنهایی بروم دیسکو. مرا می‌رساند و برمی‌گردد و دوباره می‌آید دنبالم.» یاد کودکیم افتادم که همه ماشین نداشتند و مهمانی‌ها که دیروقت تمام می‌شد، صاحب خانه اگر ماشین داشت حتماً چند باری به نقاط مختلف شهر می‌رفت و برمی‌گشت تا مهمان‌ها را به منزلشان برساند. آن موقع مشکل کمبود ماشین و راننده بود، الآن اینها مشکل الکل دارند. در اسلواکی درصد مجاز الکل هنگام رانندگی صفر درصد است و گویا از آن تو بمیری‌ها نیست. ندیدم هیچ کدامشان جرأت کنند بعد از نوشیدن الکل، رانندگی کنند. چندباری هم دیدم کنار جاده، که چه عرض کنم، راه شوسه با امکانات مکفی، پلیس کمین کرده یا ماشینی را نگه داشته و راننده را تست می‌کند. یکبارش دم غروب بود، یکبارش حتی کله سحر بود که می‌رفتیم سرکار. چیزی که اینجا هنوز ندیده‌ام.

بگذریم! حرف از دیسکو به سینما و تأتر و اینها کشید و فهمیدیم که اکنون شهر به جز یک سالن اجتماعات که گاهی برای مهمانی به شهروندان اجاره می‌دهد، چیز دیگری به عنوان مرکز خوش‌گذرانی و فرهنگی و اینها ندارد. چند روز بعد در مسیر برگشت از کار، ساختمان قدیمی‌ای توجهم را جلب کرد که رویش نوشته بود «سینما». پرسیدم: «خب شما که سالن دارید چرا برایش فیلم نمی‌گیرید و راه نمی‌اندازیدش؟» گفت: «ساختمان خیلی قدیمی‌ست و تا بهره‌برداری خیلی کار و خرج دارد. برای همین بی‌خیالش شدیم. مدتی یکی اجاره‌اش کرده بود برای تغییر کاربری، که او هم منصرف شد و حالا این ساختمان مانده روی دست شهرداری.» نه که شهر خیلی بزرگ است، همه اگر فامیل یا دوست نزدیک نباشند، حتماً همدیگر را می‌شناسند. با شهردار آشنا بود و برایم تعریف کرد که در یک مهمانی شهردار زمزمه‌هایی داشته برای تخریب ساختمان که یک چیز بهتری جایش بسازند یا زمینش را بفروشند، ولی از اعتراض مردم می‌ترسد. می‌گفت: «چون این ساختمان را مردم با دست و پول خودشان برای شهر ساخته‌اند، اکنون تبدیل شده به خاطره‌ای شاید خوش از دوران جوانی و تلاش بعضی از شهروندان، حالا ساختمان فقط ساختمان نیست، یک حس تعلق و وابستگی به آن وجود دارد که، خراب کردنش را کار بسیار پرخطری می‌کند. مردم در زمان حکومت کمونیسیم هر آخر هفته هر کدام به فراخور توان و حرفه و امکانشان دستی در ساختن این ساختمان داشته‌اند که البته بی‌مزد و منت، گاهی شاید اجباری. حالا آن مردم پیر شده‌اند ولی بازهم دلشان به چیزی که ساخته‌اند خوش است.» گفتم: «خب خرابش نکنید، تعمیرش کنید.» گفتند: «آفتابه خرج لحیم است، تازه پولش از کجا تامین شود؟» گفتم: «شهرداری اعلام  کند به کمک ارزان برای بازسازی نیاز دارد و خود شهروندان کمک کنند. این شهر مردمانش خیلی باهم غریبه نیستند، بیشتر یک خانواده بزرگید تا شهروندان» گفت: «مردم دیگر مردمان آن دوران نیستند، کاری را بدون پول انجام نمی‌دهند. همه فکر می‌کنند کسی که در مسندی نشسته قصد بخور بخور دارد برای همین حتی تخفیف هم نمی‌دهند.» پشت‌بندش آهی کشید و اضافه کرد: «شده خار چشممان، نه می‌شود خرابش کرد نه نمی‌شود استفاده کرد، همانطور افتاده آن گوشه و خودش را به رخمان می‌کشد.»


بیان دیدگاه

صدای بلندگو، یادگار کمونیسم

گمانم دو روز در هفته، ساعت هفت و سی دقیقه بامداد، صدایی به‌غایت بی‌احساس و ماشینی شروع می‌کرد به فریاد زدن. دو سه بار اول صدای آژیر به گوشمان خورد، بعدتر فهمیدیم صدا چیزی می‌گوید. لحنش مرا یاد «آهن، آلمینیوم، قراضهههه خریداریم»، یا شاید وانتی طالبی و هندوانه می‌انداخت که سراغ زنبیل خانه‌دارها را می‌گرفت. ولی در آن هوای سگ‌لرزی که ما آنجا بودیم، از هندوانه و طالبی خبری نبود. حدس زدیم همان سمسار وانتی خودمان باید باشد.

چیز جالبی که اینها در شهرشان نداشتند، یا اگر داشتند آنقدر کم بود که ندیدیم، وسیله نقلیه عمومی بود. آنقدر اتوبوس نبود، که ما فقط یکبار آن هم تصادفی، متوجه شدیم ایستگاه اتوبوس سرِ پیچ است. به همین دلیل بود شاید، که همیشه همکارها با همدیگر هماهنگ می‌کردند تا ماشین‌دارها بروند دنبال ماشین‌ندارها. چندبار هم پیش آمد که ایوِتا (مترجم، مسئول مالی، شریک، منشی رییس) که همیشه با رییس به شرکت می‌رفت، از ما خواهش کرد برویم دنبالش. چون رییس صبحِ زودتر می‌رفت جلسه‌ای در پایتخت و او ماشین نداشت.

یکی از این روزها که می‌رفتیم دنبال ایوتا، داشتیم سوار ماشین می‌شدیم که باز هم صدای سمسار وانتی آمد. صدا نزدیک بود ولی  ما وانتی در خیابان ندیدیم. صدا از بلندگویی که روی دیوار بود، می‌آمد. موضوع جالبتر شد. ایوتا برایمان توضیح داد که زمان کمونیسم این بلندگوبرای اطلاع‌رسانی به کل شهر نصب شده‌ و شهرداری همه اخبار مهم یا اعلامیه‌ها را پخش می‌کرده است، که فردا وقتی کسی نتواند بگوید من اخبار نمی‌خوانم یا بی‌خبرم و حاشا کند. یکجور مشارکت اجباری، ها ها. بعد از عوض شدن سیستم کشور، مدتی این بساط را ادامه داده‌اند تا که مردم اعتراض کرده که بابا ما مریض داریم، خوابیم، اخبار نمی‌خواهیم. زمان و شیوا‌اش را کم کرده‌اند. مدتی هم افراد از این بلندگوها برای تبلیغ اجناسشان در بازار روز استفاده می‌کرده‌اند. مثلاً: خیار نوبرانه مشدی فیلیپ در بازار روزِ امروز، خانه‌دار و بچه‌دار زنبیل و بردار و بیار. باز مردم معترض شده‌اند که نشد کار که، هرکی بیشتر پول بدهد هی آرامش ما را بهم بریزد. حالا فقط دو روز در هفته، و در زمان مشخصی، یکبار صبح یکبار ظهر، بلندگو اخبار خاصی را پخش می‌کند. مثل اعلام برنامه عمومی شهر یا خبر فوری حادثه، حریق، آگهی تسلیت و تبریک و اینها، خیلی کوتاه و گزینشی. یک داستان بانمک هم تعریف کرد. یکبار یکی از زمین‌های زراعی اطراف شهر آتش می‌گیرد و شوهر ایوتا آتش را می‌بیند، ضمن خبر دادن به آتش‌نشانی، به شهرداری هم زنگ می‌زند که اعلام کنید فلانجا آتش گرفته هرکس می‌تواند برای کمک بیاید. خانم مسئولِ حرف زدن در این بلندگوها در جوابش می‌گوید: «الان ساعت 11 است و استفاده از بلندگو در این ساعت خلاف قانون است، ولی به شما اطمینان خاطر می‌دهم که رأس ساعت 13 اولین موضوعی را که اعلام می‌کنم همین باشد.»

گفتیم، خب حالا که صبح کله سحر تمام شهر را با این صدا زابه‌راه می‌کنند، حداقل با یک صدای پرانرژی و بشاش، جوری که آدم را به شعف بیاورد، نه این صدای یکنواخت و بی‌روح و از گوربرخاسته. اینجوری آدم یاد قرض‌هایش می‌افتد. ایوتا می‌خندید که اینکه چیزی نیست، گاهی پیش می‌آید که اعلام می‌کنند امروز خانواده فلانی و بیساری و بهمانی عزادار عزیزشان هستند و ساعت و محل مراسم را می‌گویند و در آخر با عبارت «روز خوش و شادی را برای شما شهروندان آرزو می‌کنیم» تمام می‌شود که این خودش تناقض است چون آدم‌های این شهر بیشترشان با هم فامیلند یا وابسته‌اند.


بیان دیدگاه

تو پیتیکو منی!

یک عادت خیلی باحال که همه ملل دارند ولی این اسلواک‌ها دیگر گندش را درآورده‌اند، تغییر دادن اسم آدم‌هاست. یکی از پرسنل رستوران اسمش ناتالی بود، نشد یکبار ما یک ناتالی درست و درمون از اینها بشنویم: ناتِلی، نات+لی، ناتالکا، ناتولکا، تالی، ناتِلکا، نلی، … . کم مانده بود به دخترک بگویند نوتلا.

یا مثلاً پیتر، همه دنیا می‌گوید پیتر. ولی اسلواک‌ها می‌گویند پِتتتتتتر. تازه این که چیزی نیست. چک‌ها می‌گویند پِتررررررر و به گوش خودشان این کجا و آن کجا، کلی فرقش است. حالا اگر یکی این پیتر بخت‌برگشته را خیلی دوست داشته باشد، می‌گوید پِترکو. این «کو» آخر یکجورهایی «قربان تو مرد عزیز بروم» معنی می‌دهد. به خانوم کوچولوهایشان «کا» اضافه می‌کنند. تازه این هم که چیزی نیست!! طرف می‌خواست مفهومی برایم توضیح دهد که ملکه ذهنم شود، با گوشیش فیگور زنگ زدن برداشت و چندباری در گوشی گفت: پیتیکو پیتیکو. کاشف برآمد همسرش پیتر نامیست که این خیلی اسلواک‌طور و عزیزکرده صدایش می‌کند.


بیان دیدگاه

کاش کمونیسم یکبار از روی همه ملل رد شده بود!

دلتان نخواهد از ژانویه گاومان زایید، چه زاییدنی! گوساله‌های صد منی. نتیجه اینکه از اول سال دوهزاروهفده سرجمع سه هفته در خانه خودم نبودم. برای انجام کارهای اجرایی پروژه باید به اسلواکی می‌رفتم. از کار برایتان نمی‌گویم ولی از اسلواکی و مردمانش بگویم، حداقل آنها که من دیدم، بسیار جالب و دوست داشتنی. انگار نه انگار که از کشورهای اروپایی هستند، خونگرم و خاکی و اهل حال. انگار نه انگار روزگار کمونیسم را هم تجربه کرده‌اند، گشاده‌دست و مهمان‌دوست. همسایه اتریش و مجارستان هستند ولی هر آنچه من در آنها ندیدم، در اینها دیدم. خودشان هم دل خوشی از اتریشی‌ها ندارند. می‌گویند آنها از دماغ فیل افتاده‌اند، خودشان را می‌گیرند و بلد نیستند تفریح و خوشی کنند. اگر پول و رفاهشان را ازشان بگیری در کار خود وامی‌مانند. که در این مورد با ایشان موافقم.

چند باری در کار مشکلاتی پیش آمد که با یک دور زدن کوچک همه چیز حل و فصل میشد که اگر در اسلواکی نبودیم، محال بود و راحت می‌رفتیم برای دو سه هفته دوندگی و کاغذبازی بیخود. ولی آنجا به راحتی گفتند، اذیتت می‌کند؟! نکن! و خطش زد. نه اینکه بگویم این قانون شکنی‌ها خوب است ولی گاهی کاغذ بازی و عدم اعتماد به یکدیگر پدر کار را در می‌آورد و اینجاست که روحیه ایرانی از نوع مثبتش (آنچه من می‌ناممش) یا شاید اسلواکیایی به کار می‌آید. البته از طرفی هم خیالت راحت است مثل بعضی وقت‌های ایران درش آب نمی‌بندند. چون باید در چارچوب قوانین اروپا و با استانداردهای آن محصول تولید کنند، حد نیاز حساسیت را پیدا کرده‌اند و از آن عدول نمی‌کنند. از طرفی هم پول همیشه کم است، پس خیلی مقرون به صرفه کار را جمع می‌کنند. یکجورهایی خیلی خودمانی و دلسوز کار می‌کنند. نگران اینکه حالا من باید مسئولیت بپذیرم و اینها، نیستند. می‌دانند بلاخره کار باید تمام شود تا پولش برسد و اینکه همه از آن پول بهره‌مند می‌شوند. هم نمی‌گویند دیگی که برای من نجوشد سر سگ درش بجوشند و هم نمی‌گویند در حیطه وظایف من نیست بروید کاردانش را بیاورید. اگر بخواهم مقیاسی از درآمد آنها بدهم، دخل ایران را یورو کن بیار اینجا خرج کن. به نوبه خودشان درآمدشان خیلی کم است. به عنوان یک اروپایی هر جای اروپا بخواهند سفر کنند برایشان گران است. ولی با همه این توسری‌هایی که احساس می‌کنند از خودی‌ها می‌خورند، باز هم آدم‌های دله، تنگ‌نظر یا ناامیدی نیستند. تمام این مدت بعد از کار می‌رفتیم به رستوارن هتل، که از قضا بهترین رستوران شهر هم بود. می‌نشستیم و گاهی حرف کار بود گاهی نه. یکبار حرفش شد که یکیشان دوست داشت در شرایطی مثل اتریش کار کند، و منظورش کیفیت محصولات بود. ناراحت بود که در اسلواکی، آنجایی که اینها بودند نزدیک مرز اتریش است، کیفیت محصولات بهداشتی و خوراکی پایینتر است و ارزانتر البته. در پایتخت هم می‌گفت فرق چندانی ندارد. برایم جالب بود که از رفتارهای تبعیض‌آمیز اروپا با مملکتش ناراضی بود ولی حرف جلای وطن نبود. چندتاییشان رفته بودند انگلیس یا آلمان درس خوانده و برگشته بودند.

خانه‌هایشان را نگاه می‌کردی، همه مرتب و تمیز و نوساز بود هر چند معلوم بود که چندان نداشتند خرج خانه کنند. ناگفته نماند اواخر دوران ماموریت چند خیابان تازه کشف کردیم که خانه‌هایش همه ویلایی و خوشگل و متمول با باغچه‌هایی زیبا و تزیین‌شده، عین خانه‌های کیش. ولی در کل از سطح شهر، نظافتش، ساختمان‌های متعلق به شهرداری، ظاهر آدم‌ها و قیمت‌ها می‌شد رد دوران گذشته و نداری را دید. آنچه از دوران گذشته در روحیه آدم هایش مانده بود، همان همدلی و همکاری بود و البته همبستگی بچه‌محل‌طور، که بفهمند داری تهرانی‌بازی در می‌آوری چنان نسخه‌ات را بپیچانند که نفهمی از کجا خوردی.