ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


بیان دیدگاه

زندگی در پیش رو

ماچ معتقد است که آدم عاقل رمان نمی‌خواند. کتاب هم فقط کتاب تاریخی و فلسفی که کلی چیز یاد می‌گیری. چرا باید وقت گرانبها را صرف خواندن رمان‌های چند جلدی و طویل کنی که هیچ چیزی هم ازش در نمی‌آید، فوقش یک داستان جدید خوانده‌ای. در عوض می‌توان چند بار کتاب‌های فلسفه و تاریخ را خواند و هر بار از آن چیز جدیدی عاید آدمیزاد می‌شود.
دو روز پیش بود که فکر کرد حوصله کتاب جدی و مهم خواندن ندارد و خوب است که وقتش را با یکی از این کتاب‌های من بگذراند. این شد که با شیطنت بخصوصی گفت: « یکی از این کتاب‌هات رو بده بخونم.» من هم برای اینکه سنگ تمام گذاشته باشم، «زندگی در پیش رو» را بهش دادم.
نشان به آن نشان که از دو روز پیش کتاب را زمین نگذاشته و هر چند دقیقه یکبار صدای خنده‌اش خانه را برمی‌دارد. امروز هم که از پیاده‌روی برگشتیم با عجله لباس خانه‌اش را پوشید و گفت برم ببینم این مامو چکار کرد آخرش.
این است معجزه رمان، حتی کوچولو موچولو‌هایش. این است لذت رمان

Advertisements


2 دیدگاه

روزنامه

از تویتر رسیدم به صفحه روزنامه شرق. صفحه اول سایتش درست شبیه خود روزنامه کاغذی ست که بگیری دستت و ورق بزنی و بوی گند سرب بدهند و حواست باشد دستت یا روزنامه به مانتو سفیدت نگیرد که رد سیاهش تا شب که برسی خانه و مانتو را از نو بشوری دیوانه ات نکند. صبح اول وقت از خانه که می زنی بیرون از دکه سر کوچه روزنامه ای بگیری و در تاکسی و اتوبوس بخوانی و گاهی هم موقع پیاده شدن روزنامه را جا بگذاری شاید کس دیگری ورقش زد. به خبرها و تحلیل ها و نویسنده هایشان احساس تعلق کنی. فکر کنی داری چیز بدرد بخوری می خوانی. چند جمله که می خوانی در دلت فحش ندهی که ای بابا این هم از دست رفت. این هم دروغ نوشت، این هم سمبل کاری کرد، این هم سکوت بی مورد، ای بابا این را هم بستند، این چرا اینقدر طفره می رود. این چه عکسیست برای صفحه اول

صفحه اول سایت روزنامه شرق را که دیدم، همه وجودم پر شد از دلتنگی، نه فقط دلتنگی برای روزنامه های فارسی و وطنی، که دلتنگی برای آنچه روزنامه خوانی بود و روزنامه نگاری. دلتنگی برای یاس نو، خرداد، توس، نشاط، شرق، آفتاب، حتی کیهان و اطلاعاتِ آن روزها که قدم به پیشخوان دکه نمی رسید و مامان با دو ریالی می توانست روزنامه بخرد و من کیهان بچه ها. آن کیهانی که کتابچه های سالانه اش را داشتیم. دلتنگ شدم برای صداقتی که کم کم لای فشارها و بگیر ببندها (و شاید غم نان) گم شد. دلتنگ شدم برای حسی که حس درک کردن و آگاه شدن بود نه گول خوردن.

این دلتنگی حاصل روزهای مهاجرت نیست. شاید دیگر بوی آن روزنامه ها به مشامم نرسد یا دکه ای نباشد که هم شیرکاکائو داشته باشد هم سیگار و هم روزنامه، یا نتوانم با همان سرعت تیترهای اول را مرور کنم ولی دلتنگی من قدیمی تر از اینهاست. دلتنگ روزگاری هستم که نمی توانستم بین دو سه تیتر و روزنامه یکی را انتخاب کنم، که قرار می گذاشتیم هر کدام یکی را بخریم و با هم روزنامه هایمان را عوض کنیم. بسکه روزنامه ها پر بود از یاد گرفتن ها. دلتنگ محتوی یشان هستم، دلتنگ روزنامه نگاری، نه خبررسانی های دست و پاشکسته، دلتنگ اعتمادم هستم به آنچه می خواندم و به دنبال رمزگشایی نبودم، دلتنگ احترام به شعورم هستم لابلای سطور. سال های آخر که در مملکتم بودم هم روزنامه نمی خریدم. هیچ کدامشان را، نه حتی اعتماد ملی، شرق و اعتماد را. به همه بی اعتماد بودم، همه را با شک می خواندم، مجبور شده بودم مطالب را رمزگشایی کنم، بهانه تراشی کنم. منتظر بودم فردا وقتی از جایی خبر برسد که فلانی وابسته بیساری بود. شاید آنموقع در همان فضا و هوا دلزده بودم و حالا اینجا دلتنگم.

حالِ دلِ منِ خواننده که این ست، چه ها بشنویم از دل روزنامه نگاران واقعی!


بیان دیدگاه

یکبار دیگر هم مانده ام معطل که چی شد که اینجوری شد؟!

مطلب «زنان، دشتان و جنون ماهانه» را که می نوشتم، همان وسواس همیشگی به سراغم آمد. همان وسواسی که از وقتی با سانسور آشنا شدم در انتخاب کتاب و اصرار بر دانستن ناشر و مترجم و سال نشر همیشه گریبان گیرم بوده و هست که به فراخور موضوع کتاب اوج و فرود دارد. قصه این است که هر کتابی چاپ می شود، من با دیده شک و تردید می خوانمش، تردید در اینکه این همان است که نویسنده نوشته یا گوشه هاییش به تیغ سانسور گیر کرده.

از باسوادیم تا وقتی برایم کتاب می خریدند، من یا بین کتابخانه قدیمی مادر و دایی ام وول می خوردم وقدیمی ها را می خواندم یا جدید ها با نظارت مادرم خریده میشد و من خیلی در باغ این وسواس نبودم. اوایل دست به جیب شدنم و پرسه هایم در کتاب فروشی های انقلاب، هم قیمتشان و هم دقیق نمی دانم چه حسی ولی یک حسی به من می گفت با قدیمی ها بمان، هر چه چاپ قدیمی تر، ناشر قدیمی تر، مترجم قدیمی تر، نویسنده قدیمی تر معتبرتر و بهتر. خب خیلی کتاب بود که نخوانده باشم. ولی کم کم کار سخت شد، با این شیوه از کتاب های روز دور می ماندم و خیلی از کارهای خوب جدید را از دست می دادم. مدتی در بازار بی مهابا چرخیدم و خواندم ولی طولی نکشید که دلزده شدم. بعضی هاشان ، به خصوص تازه کارها کیفیت نوشته و ترجمه و نشر بی شرمانه بد بود. و نمیشد که با همان نویسنده ها و مترجم های قدیمی خودم هم سرگرم بمانم پس سعی کردم به انتشارات بسنده کنم و به انتخاب مدیر انتشارات یا گروهشان اعتماد کنم و بخوانم. گاهی البته پیش می آمد کتابی را دوستان توصیه می کردند که از انتشاراتش چنین کاری بعید بود و موجب مسرت. اینگونه دایره کتاب ها بیشتر شد. کتاب های قدیمی که تکلیفشان معلوم بود از دستفروش ها و قدیمی فروش ها یا از کتابخانه های شخصی جور می کردم. آن موقع ها راحت بود تفکیک این قدیمی و قدیمی نما، موضوع پول نبود، نمی خواستم خر حسابم کرده باشند و هر جفنگ مثله شده ای را به عنوان کار قدیمی قالبم کنند. بساطی ها هر کتابی را نداشتند و اگر کتاب بخصوصی بهشان سفارش می دادی یک چیز حسابی برایت جور می کردند. باز بعد از چندی نظرم جلب شد که چرا اینقدر کتاب های هدایت و فروغ در بساطی ها زیاد شده؟! هنوز هم چاپ رسمی نمی شدند ولی بساطی ها راحت کنار خیابان کمیاب ترینشان را می فروختند. اکثرشان افست های جدید بود. دست چند نفر از دوستان افست های هدایت را دیدم که سانسور داشت نسبت به آنچه من خوانده بودم. شعرهای فروغ هم چند جاییش می لنگید. بعد از مدتی همان بساطی ها تجدید چاپ شدند به همراه کتاب های شاملو و آل احمد. نمایشگاه کتاب پر شده بود از این کتاب های تا پیش از این کمیاب. نمی توانستم همه شان را بخوانم و اگر می خواندم هم نمی توانستم همه را با قدیمی ها مقایسه کنم. ولی می شنیدم که یک جاهاییش را بریده اند . کم کم همین کتاب ها در بساط ناشرهای قدیمی هم پیدا شد. هنوز هم نمی فهمم نشر به هر قیمتی یعنی چه؟ درست که نانشان از همین نشر در می آید ولی با سانسور؟ با دست بردن در کار دیگری؟ درست که گاهی بریدن کمی از کار می ارزد به اصلاً منتشر نشدنش ولی بدون اجازه مولف؟ حساس شدم، هنوز هم هستم.

وقتی از یک کتاب دو ترجمه می بینم، شاخک هایم می جنبند، وقتی یک کتاب را دو انتشارات با دو اسم متفاوت چاپ می کنند، وقتی انتشاراتی چند داستان را یکی می کند و به عنوان کتاب جدید روانه بازار می کند، حتی داشتیم موردی که انتشارات یک کتاب را با دو نام و دو مترجم چاپ کرده. بحث بهبود کیفیت ترجمه هم مطرح نیست، انتشارات حاضر به اطلاع رسانی نیست که ملت ما یک کار باحالی کردیم رقابت ایجاد کردیم، می گوید انتشار کتابی دیگر از همین نویسنده*. وقتی در روزنامه می خوانی که نویسنده از ناشر به دلیل بریدن قسمتی از کار بدون موافقت صاحب اثر شکایت کرده. وقتی انتشارات در چاپ نام مترجم یا نویسنده غلط املایی دارد و حاضر نیست چاپ های بعدی را تصحیح کند. وقتی مترجم نظر خودش را در کار لحاظ می کند و کل موضوع را عوض می کند و منتشر هم می شود و یک آب هم روش. یا مترجمی که یک کار فارسی زبان را از ترجمه فرانسه باز ترجمه می کند (این یکی را خودم را قانع کردم که مترجم به این نازنینی مگر می شود، اشتباه لپی بوده که داستانش نصفه و نیمه در بوق و کرنا شده). کارهای بامزه ای هم دیده ام البته، که نویسنده برای فرار از تیغ ارشاد، ویسکی را یکسیو نوشته. ولی در کل ورای آنچه ناگزیر است، یک اهمال هایی سهوی یا عمدی در این بازار وانفسا دیده می شود و آسان و بی تفاوت از کنارشان گذشته می شود و تکرار می شوند که باعث سردرگمی و دلزدگی می شود، باعث می شود موقع خرید کتاب های تازه چاپ دست و دلم بلرزد که آیا ارزشش را دارد، به خصوص در بعضی زمینه های اسمشو نبر طور. انتخاب کتاب سخت شده، انتخاب نویسنده سخت شده، اعتماد به مترجم سختتر. با خیال راحت و دربست نمی نشینی کتابت را بخوانی و گم نمی شوی در لابلای سطور، مدام کنار گوشت حسی وزوز می کند که اینجا یحتمل چیز دیگری منظور بوده، اینجا حواست هست فکر کرده تو گاگولی و نمی فهمی؟ برو این را با اصلش مقایسه کن!

*کپی رایت سیری چند؟


بیان دیدگاه >

“آری آری
زندگی زیباست
زندگی آتشگهی
دیرنده پابرجاست
گر بیفروزیش
رقص شعله اش
در هر کران
پیداست
ورنه خاموشست و
خاموشی گناه ماست”
سیاوش کسرایی


بیان دیدگاه >

بیا تا جهان رابه بد نسپریم/بکوشش همه دست نیکی بریم

نباشد همی نیک و بد پایدار/همان به که نیکی بود یادگار

همان گنج و دینار و کاخ بلند/نخواهد بدن مر ترا سودمند

سخن ماند از تو همی یادگار/سخن را چنین خوار مایه مدار

سخن را سخن دان ز گوهر گزید/ز گوهر ورا پایه برتر سزید

تویی ان که گیتی بجویی همی/چنان کن که بر داد پویی همی

فریدون  فرخ فرشته نبود/ ز مشگ و ز عنبر سرشته نبود

به داد و دهش یافت ان نیکویی/تو داد و دهش کن فریدون تویی

فریدون ز کاری که کرد ایزدی/نخستین جهان را بشست از بدی

یکی بیش تر بند ضحاک بود /که بی دادگر بود و ناپاک بود

دو دیگر که گیتی ز نابخردان/بپرداخت و بستد ز دست بدان

سدیگر که کین پدر باز خواست/جهان ویژه بر خوشتن کرد راست

جهانا چه بدمهر و بدگوهری/ که خود پرورانی و خود بشکری

نگه کن کجا افریدون گرد/که از پیر ضحاک شاهی ببرد

ببد در جهان پنج سد سال شاه/باخر بشد ماند ازو جایگاه

برفت و جهان دیگری را سپرد/به جز درد و اندوه چیزی نبرد


4 دیدگاه

زنان، دشتان و جنون ماهانه

این کتاب را در توییتر دیدم. امیدوارم بشود که بخوانمش و پشیمان نشوم*

همیشه می خواستم بدانم که قبل از صنعت و قبل از تولید و اختراع نوار بهداشتی زنان چه می کردند. از مادربزرگم پرسیدم ولی قبل از مادربزرگ را کسی یادش نبود که کِی و کی به فکر افتاد که می توان از پارچه و کهنه استفاده کرد. فکر می کردم قبل از پارچه چه می کردند؟ شاید هم با اختراع پارچه انسان هم دچار تحول ژنتیکی شده و تازه از آن موقع به بعد پریود می شده و قبلش نه. البته آنقدرها هم مهم نبوده چون وقتی دست به آب و دستمال توالت نبوده و همینطور گوشه و کنار و زیر برگ و دار و درخت قضای حاجت می کردند دیگر ماهی یک هفته یک کف دست خون که به بهداشت عمومی بر نمی خورده. همین هند همین امروز بعضی خانه ها اصلاً دست به آب ندارند چه برسد به این قرتی بازی ها. بهر حال در سردرآوردن از فرهنگ و کلمات و عادات و مرسومات و تایچخه این عادت ماهانه زنانه، مخصوصا همان اوایل بلوغم خیلی پیگیر بودم. چند وقت پیش دویچه وله گزارشی داشت که مخترع نوار بهداشتی و تاریخچه آن را خیلی تفننی نوشته بود ولی آن موقع که دویچه وله مویچه وله در کار نبود. کتاب ها و فیلم ها را با دقت می دیدم که اگر اشارتی شد دریابمش، بخصوص آنهایی را که احتمالش بیشتر بود. انتظار نداشتم که اوشین یا هانیکو وسط سریال از مصایبشان بگویند ولی اسکارلت تیتیش مامانی باید یک چیزهایی بروز می داد. خدا خدا می کردم که فیلمی مان سانسور نشده قصه های جزیره را بیاورد. برای دختران دکتر ارنست خوشحال بودم که در آن شرایط چنین نیاز مبرمی ندارند. با اینکه شو و فیلم های بدون سانسور می آورد ولی من مطمئن بودم که خودش سانسور می کند آخر مگر می شود این همه سال یکبار اسکارلت چیزی شبیه نوار بهداشتی لازم نداشته باشد. سوال هم می پرسیدم، البته از هر کسی که جرات همچین سوالی پرسیدن را بهم می داد،  و نه از معلم ها آن هم پرورشی هایشان که قربانشان بروم، فکر که نمی کردند هیچ، انگار با این حقیقت طبیعی به کل بیگانه بودند. ولی جواب ها هم مثل فیلم ها کارساز نبود. همه در حد «این جور موضوعات را جایی نمی نویسند»، یا «نمی دانم»، یا «چه سوال خوبی». با چندتا از دوستانم مطرح کرده بودم که اگر آنها جایی چیزی دیدند خبرم کنند ولی بازهم در به همان پاشنه بی اطلاعی و نادانی می چرخید. همیشه یکی از ترس های واقعی ام در مواجه با پلیس و زندان و اینجور چیزها این بود که دسترسی به وسایل بهداشتی آسان است یا جزو شکنجه هاست. هر گاه خبر زندانی شدن و شکنجه زنی را که می شنیدم، به جای عناوینی چون «این بود بهشت زیر پای مادران»، یا «این زن مبارز دربند»، یا چیزی شبیه تیترهای نشریات و شب نامه ها و نامه ها و این اواخر سایت های آنور آبی، این به ذهنم می رسید که زن بیچاره وقتی به خاطر هرمون ها حوصله خودش را هم ندارد، باید جواب چندتا نرخر را پس بدهد. فکر می کردم چه شکنجه ای بالاتر از اینکه وسایل بهداشتی نداشته باشی. همیشه برایم سوال بود که ندادن نوار بهداشتی هم جزو شکنجه ها هست یا نه هنوز اینقدر پست نشده اند. این سوال را هیچ وقت دلم نیامد از مادرم بپرسم. از دردی که حتما در چهره اش می دیدم فرار می کردم، دلم نمی خواست بشنوم که جزو شکنجه ها بود، جوابی که برایم خیلی محتمل بود و چند وقت پیش بعضی از روزنامه نگاران تازه آزاد شده -دستشان درد نکند- به زبان آوردند که نه تنها در اختیارمان نیست بلکه اگر خانواده برایمان تامین کند به دستمان نمی رسد، که تنبیهی ست برای اینکه حقمان را طلب کرده بودیم. حق داشتم و چه خوب که نپرسیدم ولی در عوض در همه مصاحبه ها و صحبت ها و کتاب های بعد از زندان و یادداشت های زندان دنبال همین جواب بودم، ولی انگار زندانی شدن مثل بارداری بود. هیچ کس حرفی نمی زند و اشاره ای نبود. حداقل در آنهایی که من خواندم نبود. کتاب های رمان و شعر هم که یا زن ندارند یا زنهایشان خارق عادتند. از مارال و خورشید کلیدر که انتظار ندارم بلاخره یکیشان که می خورد یائسه باشد آن دیگری هم غیرت کرد پس چه؟!، بگذریم از سانسورهای همیشگی. در سووشون و بامداد خمارها هم چیزی نبود. خب اینها در بند حیای ایرانی اند و بلاخره مراعات می کنند ولی همین جان شیفته، یک عمر با آنت بودیم یکبار نشد وسط جنگ و نداری و تمولش پریود باشد، او که این همه خودش را نقد کرد و با خودش خودش را تحلیل کرد یکبار نشد بگوید عیب ندارد امروز پریود بودی عصبانی شدی. او و سیلوی که آن همه لباس و پرده دوختدند و پوشیدند نشد یکبار نشد. حالا گیریم رومن رولان مردست و بلد نیست و حوصله آناتومی زنانه ندارد. چرا اسکارلت یکبار محض رضای خدا معذوریت نداشت. کتابم قدیمی بود و مطمئن بودم سانسور ندارد ولی بازهم رت باتلر وقت و بی وقت می رسید و هیچ بارش اسکارلت نشد که نه بیاورد. حالا اسکارلت سرخوش بود، ملانی که دیگر دختر ناز و آرام و تمیز و آداب دانی بود یکبار نشد تندی هرمونی کند، برای نداشتن لباس مناسب گریه کرد ولی برای نداشتن پارچه اضافه نه. دیگر مارگارت میچل که خودش عضو کلوپ بود و درد آشنا، مگر می شود یک زن آمریکایی از مدل کلاه و شلوار زیر دامن بگوید ولی از باقیش حرفی نزند. جودی و سالی که دو کتاب فقط نامه نوشنتد یکبار از درد مسترک ننوشتند. از رمان چیزی درنیامد رفتم سراغ کتاب های علمی پرورش کودک و رفتار با همسر و خلاصه هر چه که ممکن بود کورسوی امیدی داشته باشد را از ته کمدها و قفسه های خانه مادربزرگم کشیدم بیرون و نشستم به خواندنشان. ولی دریغ از یک کلمه حرف حساب.

امروز که این کتاب را دیدم، انگار که جواب همه سوال هایم را نوشته، دستش درد نکند، تا عمر دارم ممنونشم :). هنوز نخواندمش ولی همین که کسی رفته و در تاریخ و ادبیات غور کرده و دنبال همانی گشته که من هم می گشتم خیلی برایم شادی بخش بود. من که آنقدرها حرفه ای دنبالش نگشتم. سوالم بود و هر جا که می رفتم و هر چه که می خواندم گوشه چشمی هم به این مهم داشتم. ولی ایشان دستش درد نکند، امیدوارم باز دوباره به خاطر حجب و حیا و قانون نشر و چه و چه در هاله ای از ابهام فرو نرویم و بلاخره برای یکبار هم که شده این واقعه منزجرکننده و شرم بشریت و نجاست تاریخ و طلسم دیو و عقوبت سرپیچی از امر پروردگار و فریب آدم را بشکافیم و بفهمیم این ننه مرده های پیش از نواربهداشتی و پارچه و کهنه و اینها چه گلی به سرشان می گرفتند، چطور بیانش می کردند؟ تیتر مطلب را خواندم شکم برده که باید بر گردم و نشانه شناسی کنم. دشتان و کلبه دشتان و شنلِ شنل قرمزی و خانه مادربزرگ. ببین برای یک عادت طبیعی چه قروقمبیلی درآورده این بشر دو پا. همیشه که کثیف و نجس و بد بوده هیچ ، اینطور هم در هزار توی کلمه پیچیده شده. من ساده را بگو. طفلی زن در طول تاریخ چه ملامت ها که نشد برای خاطر چیزی که هیچ دخالتی درش نداشت، فقط به دلیل جهل وترس از مرگ و خون به چه مرارت ها که نیفتاد.

*امیدوارم که اسیر تیغ سانسور و خود سانسوری نباشد و بتوان به نوشته هایش اعتماد کرد در این وانفسای بی اعتمادی به نشر در ایران


بیان دیدگاه

در باب چگونگی تربیت جگرگوشگان یا مادرم خیلی خفن است

در کتاب بازی تاج و تخت، خانواده محبوب من خانوداه استارک است. به نظرم بقیه خانواده ها فقط روابط و قدرت و مال بهم متصل نگاهشان می دارد ولی این خانواده با وجود اینکه در واقع نابود شده و از هم پاشیده اند و پدر ومادر مرده اند ولی هنوز هم از قدرتمندان این داستانند و هنوزهم می توانند به عنوان یک خانواده و نه یک فرد تاثیرگذار باشند.

دیروز می دویدم و یکی از قسمت های ند استارک را گوش می کردم که نگران رفتار سانسا بود در مقابل سرسی و مردم و دیگر درباریان. فکر کردم خود من چندبار در موقعیت هایی قرار گرفته ام که باید در عین بچه بودن حواسم می بود که موجب دردسر خودم و خانواده ام نشوم و گزک دست کمین نشستگان ندهم. به این فکر کردم که چقدر واضح و ملموس مادرم برایم این موقعیت ها را تفهیم و توجیه کرده بود که گرفتار تناقض نشوم و به محض قرار گرفتن درشان، واکنش های آگاهانه نشان دهم که نشان می دادم و هیچگاه این را با ورطه دروغ و ریاکاری و گم کردن هویتم اشتباه نگرفتم. بعد ها همین مشکل را با دوستانم داشتم که به فراخور سبک نگاهشان به زندگی یا موقعیت را درک نمی کردند، یا من را متهم به فیلم بازی کردن و خودسانسوری و دروغگویی و یا ترسویی می کردند. ولی برای من همیشه این دو مقوله به طور کامل از هم تفکیک شده و درگیرشان نمی شوم. همانطور که شما در زمستان باید لباس گرم بپوشید و در تابستان نه، و پوشیدگی شما در زمستان دلیلی بر دروغ و کتمان یا ترستان از سرما نیست، نگفتن بعضی نظرات و داشتن رفتارهای به جا هم همینطور است. البته مستعد هست که از سر ترس و دورویی و منفعت طلبی و چه و چه باشد و یا در این وادی ها قرار بگیرد ولی تفکیکشان به باریکی مرزی ست که در زمستانی معمولی یکسر با لباس اسکیموها باشی یا کاپشن مناسب هوا. انتخاب رفتار صحیح و به جا با از دور دستی بر آتش داشتن وترسیدن و دروغگویی و فرصت طلبی فرق دارد.

در شگفت شدم از توانایی مادرم. من حتی نتوانستم برای هم سالان خودم که خود را افرادی بزرگ و صاحب اندیشه می دانستند توضیح بدهم ، نمی دانم اکنون هم توانسته ام منظورم را واضح و آدمیزادی بگویم یا بازهم به کربلا زده ام. ولی مادرم به من آموزش داد، بدون هیچ نمونه پیشینی و بدون هیچ تجربه ای در تربیت فرزند، همزمان با خودش که می آموخت در زندگیش هر قدم را باید چطور بردارد، همزمان با همه مشکلات و موانعی که سر راه درست فکر کردن خودش بود. مادرم زندگی آرامی داشت ولی نه به خاطر اینکه هیچ خطری در زندگیش نبوده یا خودش به هیچ کار مخاطره آمیزی دست نزده، بلکه به این دلیل که ذاتش موجود آرامی ست که پر تنش ترین لحظات را بی آنکه آبی در دل اطرافیانش تکان بخورد از سر گذرانده است، در حالیکه دل خودش طوفانی بوده است. من اگر در سن او چنان تنش هایی بهم وارد شده بود و چنان زندگی به روی دوشم فشار آورده بود، هم در زندگی خودم می زاییدم هم در زندگی فرزندم و هم در زندگی اولیا ومربیانم، کلاً همه را به فنا می دادم. ولی مادرم نه، چنان آرام و متین ، یکی یکی، نه سر صبر و شل شلکی و آسه آسه، بلکه بسیار به موقع و تر و فرز ولی در آرامش همه چیز را کنترل کرد و از سرگذراند و به هر جا که می خواست تلاشش را کرد که برسد، گیرم که یکی دو تاشان را نرسید ولی چه باک که هر آنچه در توانش داشت گذاشت و من هم شاهد پرحرف و زیاده خواهش.

خلاصه آنکه می دویدم و به این فکر می کردم چرا بین این همه خاندان و خانواده و چه و چه چرا یک نفر مثل مادر من نیست. حتی خانواده ترینشان هم نتوانستند این را به بچه هایشان بفهمانند که اگر مقابل شاه بر دهانت مهر بزنی چیزی از دست نمی دهی ، اگر در مقابل پسر لوس شاه سکوت کنی و به تو بگویند ببوگلابی در اصل چون میدانی برای چه سکوت کرده ای ببوگلابی که نیستی هیچ خیلی هم بچه خفن و پرمغزی هستی و سر پدرت و گرگت را به تیغه شمشیر نمی سپاری. اگر بهتر فکر کنی هر چند هم که بچه ای و دقیقاً چون بچه ای و کسی از یک بچه این جلب بازی ها را انتظار ندارد می توانی بهتر و مفید تر به خانوداه کمک کنی تا اینکه عنان از کف بدهی وجلوی زمین به زمان فحش بدهی. ولی گویا هم در واقعیت و هم در خیال و داستان مادر من یکه تاز این برهه حساس و این مسئولیت خطیر است.

پی نوشت، البته دنریس را هم خیلی دوست دارم چون کلاً قوانین جهان به چپش است و هر جور دلش بخواهد به بلندپروازی هایش می پردازد. که چون برخاسته از خواست قلبی اش است و با تکیه و ایمان بر آنچه خود دارد مبارزه می کند بیشتر اوقات موفق شده. البته تا آخر کتاب راه درازی را باید بدوم.