ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


۱ دیدگاه

مصاحبه کاری دارم، ولی اینقدر خجسته ام که به جای اینکه خودم را برای سوال های فنی و چالشی به زبان اجنبی آماده کنم، نشسته ام برنامه ریزی می کنم با مرخصی هایی که طلب دارم چه کنم؟ چند روزش را برویم عشق و حال، چند روزش را بگذارم برای اسباب کشی و پیدا کردن خانه جدید، چند روز به سفر وطن اضافه کنم:) 🙂

Advertisements


بیان دیدگاه >

“آری آری
زندگی زیباست
زندگی آتشگهی
دیرنده پابرجاست
گر بیفروزیش
رقص شعله اش
در هر کران
پیداست
ورنه خاموشست و
خاموشی گناه ماست”
سیاوش کسرایی


3 دیدگاه

با اجازه!

در رابطه با بزرگترین چالش بچه دار شدن که در وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده منتشر می شود.

منت مادری یک چیزست، محبت مادری یک چیزست، حمایت از فرزند یک چیز است، مسئولیت پذیر بودن در قبال دعوت از یکسری کروموزم که تبدیل به انسان بشوند و شروع به رشد کنند هم یک چیز دیگر، که خود مسئولیت ها چند چیزند. نوشته «هورمون مادری» می تواند بیانگر آن جنبه ای از مادری و چالش بچه داری باشد که تا بحال در این سری نوشته ها اشاره نشد و اگر شد من برداشت نکردم. بسیار مشتاق و منتظر بودم که بخوانم والدین ورای ترس ها و گذشته و باور خودشان مسئولند و این مسئولیت فقط در قبال آرامش و آسایش و حمایت و خورد و خوراک و پوشاک و امنیت ذهنی- فردی- اجتماعی- جنسی و … نیست. یک وجهه خیلی مهم از این مسئولیت متوجه خود والد است که باید فرزند را مستقل از خودش پرورش دهد که کاری بسیار سخت و پیچیده است.

والد باید آگاه باشد که محبت نابجا، توجه بی مورد می تواند به فرزند آسیب جدی برساند. فرزندانی که در کمال آرامش و آسایش و امکانات رشد می کنند اگر والد آگاه و گوش به زنگ نباشد موجوداتی لوس و وابسته، رقت انگیز و بی عرضه خواهند بود که در نبود والد/پشتیبان احساس ناامنی می کنند. حال اگر هر گوشه از این آسایش و امکانات بلنگد نیز قوزی بالای قوز ناآگاهی والد می روید که نه تنها فرزندی وابسته و ناتوان از نظر شخصیتی بلکه لطمه خورده و ترسیده تحویل جامعه خواهد شد که سالها بعد خودش بالغ یا والد است و همینطور نسل به نسل یک پای بساط می لنگد تا به آخر. در اینجا منظور من از والد، والدی که ناآگاه است، والدی که از ترس مادر شوهر والد شده، والدی که کتک می خورد یا می زند، والدی که خودش در هراس هایش گم شده، والدی که به دنبال لقمه نان سگ دو میزند، والدی که همچنان در جستجوی خویشتن خویش ست، والدی که به دنبال مهریه است یا نفقه، والدی که با مهریه تلکه شده، والد مطلقه با نگاه های ناپاک رییس بر دامان پاکش، والد خود فروش یا دیگر فروش، والدی که در مهاجرت واداده یا نداده، والد زن سالار یا مردسالار، والد عهد دغیانوثی یا مدرن یا پست مدرن … نیست. منظور من از والد یک والد نمونه از نظر اجتماع است، همان همه چیز تمامِ آگاهِ در پر قو بدون دخالت هرگونه پیش داوری و تاثیر از ناملایمات زندگی گذشته با آخرین متد روانشناسی بزرگ کننده است. والدی که فارغ از اینکه هر کدام از اینها که گفتم هست یا نیست، این را می داند که این به بچه بیچاره ربطی ندارد و بچه باید در شرایط معتدلی رشد کند. مشاهدات من از والدین اطرافم چه آشنا چه غریبه، چه ماندگار چه گذرا، یک والد نمونۀ بسییییییییییییار مهربان و توجه کننده (این بسیار هم اطلاق جامعه است وگرنه به نظر من نشانی ست از نا آگاهی یا ناتوانی در کنترل خود) فرزندی لوس و ناتوان پرورش خواهد داد. کسی هم که از این لوسی بیشترین رنج را می برد خود جگر گوشه شان است. اطرافیان در نهایت چند صباحی تحمل می کنند و می روند. والد هم که دست پخت خودش است و کدام بقالی می گوید ماست من ترش است؟ ولی کودک طفلک رنج می کشد از ترسی که همیشه همراهش است و به غیر از والدش با کسی امنیت ندارد، از دافعه ای که برای دیگران دارد، از ناتوانی که در مواجه با جامعه دارد. رنجی که می برد در مقایسه با هم سالانش، رنج جدایی های اجتناب ناپذیر، رنج نچشیدن شیرینی های کودکی، رنج دلتنگی ای که نمی گذارد از اردوهای مدرسه لذت ببرد، رنجی که مادرش بلد نیست تا مشق هایش را تایید کند. رنجی که با بزرگتر شدنش بیشتر هم می شود. گاهی برای والد در هر مکانی جایگزین پیدا می کند و گاهی نه، ولی رنج همیشه باقی ست. حتی حضور والد می تواند در سنینی همزمان باعث شرمندگی و خجلت هم باشد و این رنجی ست مضاعف. اینکه هر فردی در مواجهه با این ترس و رنج چه واکنشی نشان خواهد داد و چه قشری از جامعه را بازتولید خواهد کرد بماند، ناآگاهی یا مسئولیت ناپذیری والد در پذیرش سختیِ سخت گرفتن بر فرزند و از خود راندن و رنجاندنش مسبب این رنج است. سخت گرفتن و رنجاندن نه از نوعی که «قانون گفته و جریمه میشیم»، یا همان ضعف در برابر عادات قدیمی و «مردم چی میگن» و «همینی که من می گم حرف نباشه»، سخت گرفتن از آن جهت که کودک نمی خواهد امن والد را رها کند و رسم زندگی بیاموزد. از دید من شاید بزرگترین چالش برای فرزندآوری این باشد، چرا که دیگر موارد به سیر زندگی بستگی دارد که چه اتفاق هایی بیفتد و چه افرادی سر راه زندگی قرار بگیرند، ولی این لوس نکردن و وابسته نکردن بچه بستگی مستقیم دارد به رابطه والد و فرزند، بستگی مستقیم دارد به محبت. شاید چون بسیار دیده ام والدین مختلف با شرایط بسیار متفاوت ولی مسلط و آگاه در بزرگ کردن فرزند که به ظاهر فرزندان برومندی دارند، فرزندان مستقلی دارند، ولی جایی از زندگی تلنگش دررفته که ای وای ماستشان ترش شده و نفهمیده اند، حتی گاهی با مرگشان این مهم بروز پیدا کرده. برای من بزرگترین چالش این است که بقال به موقع بفهمد دارد ماستش را ترش می کند و جلویش را بگیرد، و امان از این مهر مادری لاکردار


بیان دیدگاه

تتو ترانه

هیچ علاقه ای ندارم که خودم را از گروه و دسته خاصی بدانم، در واقع واهمه دارم. یک دلیل عمده اش هم این است که تعاریف از یک کلمه به فراخور درک و دریافت گوینده معنی متفاوتی پیدا می کند. آدم ها واژه ها را متفاوت درک و تعریف می کنند، حتی آنهایی که معنی لغوی مشخص و یا تعریف واضح و مکتوب دارند، مثل همین فمینیسم. مثلاٌ کسی معتقد است فمنیست ها همان مردستیزها هستند خیلی هم مطمئن است که دقیقاٌ منظور همین است و آنهایی که فمنیست هستند و داعیه برابری زن و مرد در وجوه مختلف زندگی را دارند فمنیست نیستند و به اشتباه خود را فمنیست می نامند و فلان کسک و بهمان کسک هم برود پی کارش با این تعاریفی که ارائه داده. دیگری معتقد است فمنیسم همه اش زاییده عقده های فروخورده زنان است در برتری جویی و انتقام کشی از کل نسل بشر، دیگری می فرماید فمنیست ها همه لزبین و گی هستند و برای اینکه کلاس داشته باشد می گویند فمنیست، ببین همه جا با کفش تخت و کت شلوار می روند!!! یکی دیگر می گوید هر کس مانیفست داشته باشد فمنیست است، حالا مانیفست چیست بماند. فمنیست ها از دید عده ای دیگر آنهایی هستند که خر و خرما را با هم می خواهند، یعنی آنهایی که مهریه سنگین و حق طلاق را باهم می خواهند. از کسی شنیدم که معتقد بود فمنیست ها عقده ای های توجه ندیده و زشت و کپل پهنِ تنگ نظری هستند که از روی بخل می گویند به زنان نگاه ابزاری می شود، از نظر دسته ای دیگر فمنیست ها نازاهایی حسود هستند که چون بچه شان نمی شود معتقد شده اند به حق تصمیم گیری بر بدنشان و گرنه کیه که از بچه بدش بیاد؟! فمنیست ها همان مردان زذ هستند حتی ززذها هم فمنیست اند. و این آخری هم که رو شد فمنیست ها حیوان آزارهای بچه سقط کن هستند!!!!

نیاید روزی که به یکی از این اساتید فن بگویی استاد تعریفت غلط است و یک فمنیست معتقد به برابری انسانها (زن و مرد، که امروزه رنگین کمانی ها را هم شامل می شود و فقط زن و مرد مطرح نیست) در همه وجوه زندگی اعم از اقتصادی اجتماعی فرهنگی است و این که تو می گویی چکیده ای شخصی ست از تاثیر این روند فکری بر زندگی فرد در شرایط ویژه که تازه متناسب با روحیه، سواد و نگرش فرد درگیر، کنش و واکنش های متفاوت و درست و غلط دارد. اگر آنروز آمد پیشترش بده گورت را بکنند. نه که توضیح ندهی، که گاهی وظیفه است علاوه بر علاقه و نگرش شخصی، ولی باید به عواقب کار هم آگاه باشی. باید بدانی که هرچه بیشتر توضیح بدهی در منجلابی که من از آن وحشت دارم بیشتر فرو می روی. کافی ست یکبار عنوان کنی که من فمنیست هستم و تعریفت با تعریف ایشان همخوانی نداشته باشد و سعی کنی توضیح بدهی، بعد دیگر هر جا باشی و در هر بحث و همگویی و تک گویی، شوخی و جدی، دوستانه و خصمانه، دهانت را که باز کنی با ریشخند به استقبالت می آیند که به به دو کلوم از خانوم فمنیستّ، هه هه یه بار دیگه اون تعریف قشنگه رو بگو بچه ها حال کنند، خدایی می تونی اون جمله رو یه بار دیگه بی تپق بگی؟ ببین اینا رو شب قبل چندبار رونویسی می کنی؟ کجا واسه اینا بهت پول می دهند ما رو هم معرفی کن بلدیم قمپز در کنیم، آآآآآآآ ای که گفتی یعنی چه ، خنده حضار. خلاصه که من فلان هستم همانا و انگ و ریشخند و شوخی به جا و بیجا همان. دیگر مگر جرأت داری نظرت را عوض کنی؟ در مورد تغییر نظر شاید فمنیستم مثال خوبی نباشد. مثلا انتخابات، اگر بگویی رأی نمی دهم و وارد بحث شوی و فردا وقتی نظرت عوض شود و بخواهی رأی بدهی، باید حواست شش دنگ جمع باشد که کجا می گویی رأی میدهی چون اگر جمع قبلی باشد تو دیگر مهر خورده روی پیشانیت که یک گاو پیشانی سفید رای ندهنده هستی و نمی توان بخشیدت و تا آخر عمر خاک بر سری مگر آنکه در همان جمع متنبه شده باشی که آن وقت می شوی بیرق پیروزیشان.

 اینقدر از این اتفاقات و از این تیکه متلک ها در وسط و داغترین قسمت بحث ها شنیده ام که دیگر دارم از آنور بام می افتم . وارد بحث نمی شوم و تا جاییکه بتوانم تحمل می کنم و گوش می دهم و سعی می کنم فرای تعاریفی که از لغات دارند به کنه باورشان برسم. ولی گاهی این کنه باور آنقدر بدوی و هراسناک و حق به جانب و شاخ روی سر سبز کن می شود که ورود به بحث و توضیح* اجتناب ناپذیر می شود، بهتر بگویم سکوت گناه کبیره می شود، آن وقت است که بعد از مالش مقدار متنابهی پیه، سعی می کنم از پذیرفتن هرگونه لقب و گروه و عضویتی شانه خالی کنم. همیشه هم اول و وسط و آخر حرفهایم می گویم این نظر من است تا به امروز، شاید فردا عوض شد. که البته کمی هم وسواسی شده ام و اینقدر تکرار می کنم که گاهی رشته اصلی کلام از دستم می رود. این بدیهی ترین اتفاقی ست که برای کسی که فکر می کند می افتد، نظرش تغییر می کند، تصحیح می شود، بسیط می شود، محکم تر می شود، هر چه هست همان نمی ماند چون همان ماندن که فکر نمی خواهد، بحث و گفتگو نمی خواهد. ولی گویا برای بعضی چنین نیست و حرف مرد (آدم) یکی ست. گاهی خواهش می کنم که اول بیایید تعاریفمان را از واژه ها یکی کنیم که این خودش می تواند بزرگترین اشتباه باشد، خانوم معلم چطوره بشینیم از رو کتاب فارسی اول دبستان یه دور بنویسیم تا شما قابل بدونی؟!

نه فقط ترانه، دم همه آنهایی گرم که پیه همه این تیکه متلک را به تن مالیده اند و فریاد زده اند فمنیست هستند، هر چیز دیگری هستند.

پی نوشت: به راستی چرا ما نمی توانیم مهربان بحث کنیم و همیشه باید کسی مورد توهین و تمسخر قرار گیرد، چه حاضر در جمع و چه غایب؟

*مقصودم این نیست که عقل کل هستم، مقصودم مواردی ست که مطالعه و باور بسیار متفاوتی دارم


بیان دیدگاه

ما به خرداد پر حادثه عادت داریم

نمی دانم چرا ولی برای آدم های مسن جاذبه خاصی داریم ما. با یک لبخند اسیر داممان می شوند، ما هم گاهی سواستفاده می کنیم. آخر مسن ترها حوصله و طمأنینه بیشتری دارند برای آرام حرف زدن و توضیح دادن و غلط های دستوری آدم را گرفتن، بیشترشان هم انگلیسی بلد نیستند که به نحوی کارت راه بیفتد. دیروز هم یکی از همین روزها بود.

یک خانم همسایه مسن و خوش رو داریم که هر از گاهی سلام و علیکی می کنیم در راهرو. چند روز پیش گفت من اسم شما را نمی دانم برایم بنویسید که یادم بماند. ماچ هم اسممان را همراه با یک نامه فدایت شوم طور انداخت در صندوق پستش. فردایش آمد و گفت اگر پس فردا، که می شود دیروز، کاری ندارید برویم در شهر قدمی بزنیم و بیشتر با هم آشنا شویم. گفتیم باشد. گفت من یک مادربزرگ پیرم و می دانم که گاهی برای ناراحت نشدنم به من نه نمی گویند ولی شما لازم نیست مراعات حالم را بکنید. گفتیم نه بابا مراعات سیخی چند؟ نه بابا گفتن همانا و دیروزمان دیروز شدن همان.

دیروز رأس ساعت مقرر زنگمان را زد که البته ما هم درست پشت در بودیم و اگر بدون در زدن می آمد تو کار به بیمارستان و عمل بینی و فک و صورت می کشید، که کاش می کشید. قدم زدیم و گوشه هایی از شهر را برایمان توضیح داد که البته ما نگفتیم سالی دو سه بار خودمان تور می گذاریم و همین ها را توضیح می دهیم. وسط حرف هایش گفت یکی از دوستانم جمعی درست کرده که درباره فلسفه حرف می زنند و امروز من را برای آشنایی دعوت کرده، اگر شما هم مایلید با هم برویم وگرنه که من زنگ بزنم بگویم که نمی توانم بروم. ماچ که سرش درد می کند برای فلسفه چشمهایش برقی زد و من هم که از صبح سرم درد می کرد. گفتیم نه بابا برویم خودمان را در فلسفه به زبان آلمانی هم محک بزنیم. نه که ته همه کارهای دنیا را درآورده ایم مانده همین یکی. سلانه سلانه رفتیم خانه آن دوستش. در راه با خودش خیلی حرف زدیم و جالب ترین و قشنگترین قسمتش هم برای من این بود که 5 جلد کتاب از زندگیش منتشر کرده است. می گفت این را همیشه حس می کردم و می دانستم که باید کاری بکنم. اینکه هی بگویی وقت ندارم و نمی شود و چیزهای دیگر ارجحند فقط یک معنی دارد و آن اینکه تو آنقدرها که فکر می کنی برای کارت اشتیاق و نیاز درونی نداری.اگر داشته باشی با 6 تا بچه و یک شوهر همیشه مست و زندگی پردردسر و بی پولی بازهم شب بعد از خوابیدن همه شروع می کنی و می نویسی. حرف رسید به همسایه مان که خودکشی کرد و برایتان گفته ام. من گفتم که نمی فهمم، چرا اینجا تعداد خودکشی ها از سر سیری و دیگر کاری برای تهش را درآوردن نداشتن اینقدر بالاست. گفت باید گذشته آدم ها را ببینید، مثلاً همین بخت برگشته را ناپدری نخواسته و فرستاده اند نوانخانه. همینطور که پنبه آن دست از دنیا کوتاه را میزدیم، با خودم گفتم خوب است اگر بحث همینطور پیش برود، می شود امید داشت که به تکرار دیدارها. بسکه تجربه های قشنگ و آنتیک داریم از آدم های اینجا و بحث هایشان، از یک در وارد می شوی می بینی کلاً شده ای آلیس. آها این را هم بگویم که، در حین توضیح ساختمان های شهر وارد یک کلیسای محلی کوچک شدیم که گفت من دیگر کاتولیک نیستم و فقط مسیحی ام و با مسیح مرحوم ارتباط قلبی دارم. گفت بسکه این کلیسا و دم و دستگاهش مردم را چاپیده اند و دروغ دغل تحویل ملت داده اند که من از دستشان خسته شدم و دیگر بهشان اعتنایی نمی کنم.

خانه دوستش بودیم، از حرف های خودش و دوستش دستگیرمان شد که حلقه اتصال این دو نفر به هم داشتن عزیز از دست رفته از مستی ست. بالکن خانه دوست به گورستان شهر نما داشت و می گفت که در ماه نوامبر وقتی همه روی قبر عزیزانشان شمع می گذارند بین آرامش شمع ها و گورستان و سروصدای بیرون آن تضاد عجیب و قشنگی دیده می شود که مثل همین دنیای خودمان است. خانم همسایه گفت: فلانی چرا خودت را بیشتر به دوستانمان معرفی نمی کنی؟ و اینجا بود که ما منظور از گروه و بحث فلسفی را دقیق متوجه شدیم. خانم دوست چند وقت پیش مقاله ای در روزنامه نوشته بود در ثنای مسیح و خودش را به ما اینطور معرفی کرد که من کاتولیک نیستم و مسیحیِ مسیح هستم که در تمام دنیا جمعیتمان 0.05 درصد است.کلی از دین مبینش گفت و بعد پرسید شما چه هستید. ما هم هر کدام پا بر سنت دیرینه مان که نمی گوییم چه هستیم گذاشتیم و گفتیم. داشتم فکر می کردم که، از کل15-20 نفر آدمی که می شناسم فقط 5تاشان گفتند به خدا ایمان دارند و از این 5 تا یکی گفت هست دیگه، 3 تاشان دیگر به کلیسا پول نمی دهند و دیگر کاتولیک نیستند بلکه میسحی هستند، آن یک نفر باقی مانده هم که کلیسا می رود اوانگلیش است و این خانم می فرماید 0.05درصد جامعه و چقدر این طبقه بندی «من من توتو» در جامعه برایم آشناست. در این عوالم بودم که ماچ به قضیه ورود کرد و چندی از ایرادات داستان های کتابشان را برشمرد و خانم دوست هم جواب های همان مسیحیانی را بهمان داد که مسیحی نمی دانستشان. گفتیم خانم جان یک چیزهایی دارد کتابتان که آدمیزاد باقالی سبز می کند به روی کله اش، بابا جان هر جور حساب کنی نمی شود، که گفت از قضا چندی پیش یک مهندس آلمانی نشسته و ثابت کرده که انجیل را خود خود خود خدا نوشته است به خدا، و شما هم که می دانید مو لای درز آلمانی ها نمی رود. ما هم مأخوذ به حیای مهمان و صاحبخانه ای بودیم نمی توانستیم خیلی حرف ها را بگوییم. گفتیم پدرت خوب مادرت خوب اینها یک شاید این جمعه بیاید دارند شما هم یک مسیح دارید که هر دو شان هم یک جا قرار است فرود بیایند. مصمم گفت نه اگر او جمعه می آید و در کعبه را میزند، این که آنجا نمی آید، این پسر خوشگل ما هفت سال مانده به پایان دنیا، تک و تنها می آید اورشلیم، همه ما 0.05 درصد دوره اش می کنیم، 2.5 سال بعد دیکتاتور بی ادب اسیرمان می کند، بعد همچین حسرت طوری گفت کاش من هم به همان بند گرفتار می شدم. ما دیگر داشت آمپرمان می چسبید و نمی دانستیم چه کنیم که خانم همسایه رفت به صحرای انتخابات چندی پیش ، که به به دیدید چه کردیم و ما سبزها بردیم و هوراااااا که خانم میسیحی مسیح درآمد که سیاست همه اش بازی مردم بی خداست و او در این بازی ها بازیچه نمی شود و اصلا چه فایده ای دارد رأی دادن و شروع کردند به بحث های دوم خردادی. یکهو خودش گفت من یکبار به حزب مسیحی رای دادم ولی میدانید ما چون 0.05 درصد بیشتر نیستیم همیشه نمی توانیم حزب داشته باشیم و همیشه نمی توانیم در همه جا نماینده داشته باشیم. خلاصه که آنها هی گفتند و من هی دژاوو شدم.

مشکلات سیاسی دنیا را که حل و فصل کردیم خداحافظی کردیم. هنوز چند قدمی از ورودی خانه دور نشده بودیم که خانم همسایه گفت همچین آدم های خشک مغزی را نمی تواند تحمل کند و واه واه دیدید چه ها می گفت؟ می گوید سیاست فایده ندارد، می گوید رأی فایده ندارد، نشسته تا مسیح بیاید، واه واه. رویمان نشد بگوییم دوست تو بود هاااا، این بود بحث فلسفی؟ ما را با وعده کانت و دکارت بردی گذاشتی ور دل مسیح؟!

تمام مدت که خانه یکی از آن 0.05 درصد جمعیت کره زمین بودیم من یاد جلسه های پرزنت شدن برای گولد کوئست و فلورمار بودم، که چطور همیشه از جایی که فکرش را هم نمی کردم رو دست می خوردم و غافلگیرطور نشانده می شدم پای بساط. یاد تمام بحث های بی پایان رأی دادن و ندادن به بد و بدتر، یاد دعواهای بین خوش رنگتر بودن سبز و بنفش و آبی، یاد حرف ها و متلک های رئیس شدن نفر آخر منتخبین، یاد کلاس های خودگردان دانشگاه از نیچه بگیر تا شریعتی، یاد تراکت های دوم خرداد و خردادهای بعدش، یاد همه آن حرف هایی که به امید فایده داشتن زده بودیم، یاد تمام آن سگ دوها به امید ثمربخشی، یاد آن همه ترس و بگیر و ببند و مجله و داستان و نمایشگاه و بزرگداشت و الآن هر کداممان یک گوشه دنیا شاید هنوز هم همانیم امیدوار به روزهای بهتر، شاید هم امید بریده ایم و چسبیده ایم به همان روتین زندگی که روزی می خواستیم فراتر از آن باشیم، یاد این تیتر کلیشه ای بودم که ما به خرداد پر حادثه عادت داریم. این خردادم کجا و آن خردادها کجا. به یک چیز دیگر هم فکر می کردم که آن موقع ما دهه سوم زندگیمان بود، و ایشان امروز دهه نهم زندگیشان است، و بازهم همان حرف ها، ما زود پیر شدیم یا آنها دلشان جوان است یا حرف ها تمام نمی شوند؟


بیان دیدگاه

چه میشد اگر سیاست هم پدر مادر داشت؟

بین 18 کشور دنیا مطالعه شده که چند درصد مردمشان خود را جهان وطن می دانند و چند درصد نه؟ اینکه چرا از بین 190 و اندی کشور فقط 18 تای آنها بررسی شده اند و هنگام اعلام نتایج می نویسند مردم دنیا کدام را ترجیح می دهند، بحثی ست علی حدهّ. نتیجه نظرسنجی این بود که، مردم کشورهایی که به هر ترتیب رفاه در آنها کمتر یا سختتر به دست می آید، فقیرتر ها و به خنس خورده ترها، تمایل بالای70 درصدی داشتند که جهانی تلقی شوند، آمریکا و کانادا هم در وسط طیف بودند و شاید بتوان گفت از کشوری که بر شانه مهاجران ساخته شده این آمار بعید که نیست، حتی کم هم به نظر می رسد. این نتیجه که از اول هم معلوم بود،دیگر نیازی به نظرسنجی نداشت.

از خودم پرسیدم تو چه؟ تو ترجیح می دهی ایرانی باشی با همین پاسپورتی که داری یا جهانی باشی و بدون حس تعلق به نقطه خاصی از زمین و بدون حس دلتنگی و بدون نوستالژی؟ بدون شک جواب دادم ایرانی، چون حس و وابستگی هایم و خاطراتم و زبانم و بعضی رسم و سنت هایم برایم عزیزند و جالب و محترم و مایه امید. پرسش بعدی خودش آمد که پس اینجا چه می کنی؟ چرا مانده ای؟ جوابش پشت بندترش آمد که می خواهم دنیا را بچرخم و ببینم و تجربه کنم و عادت ها و زشتی های فرهنگم و باورهایم را صیقل بزنم. با این پاسپورتی که دارم خیلی جاها راهم نمی دهند و خیلی جاهای دیگر پوستم را می کنند تا راهم بدهند وبه نسبه هر جایی که قدم می گذارم یکجوری و یکوری نگاهم می کنند، پس برایم بهتر و راحتتر است که اینجا بمانم تا بتوانم به آنچه می خواهم برسم، برایش هم تاوان داده ام دوری و دلتنگی و نگرانی هر روزه و هر لحظه. بازهم سوال اول بی جواب ماند، بلاخره جهانی با ملی؟ جواب این سوال را من با آرمانشهرم می دهم. جواب قاطع ندارد، نه این و نه آن. به نظر من برای پیشرفت بشر و حفظ رقابت، امید به آینده و حفظ تنوع زیستی انسان و بسیار دلایل دیگر حفظ مرز و تفکیک کشورها و تعلق ملی واجب و لازم است. ولی بین کشورها از نظر سیاسی و سیاست گذاری ها بهتر است که همه خودشان را یک کشور تلقی کنند. آن وقت دیگر جنگی در نخواهد گرفت. بخشی از دنیا به دلیل مشکلات آب و هوایی یا حوادث طبیعی به گل نخواهد نشست. هیچ بخشی بخش دیگری را به خاطر دارایی های زیر و روی زمینی اش استثمار نخواهد کرد. انگار کن آلمان یا اتریش بشوند همه دنیا. هر کدام منطقه و استان جدا و مستقل دارند که هزینه و درآمدهای خاص خودشان را دارند با قوانین خودشان ولی در عین حال همه یک کشورند و به قوانین بالا دستی پایبندند. همه نگران به گل نشستن کشورند و نه فقط استان خودشان. کسی دیگری را به خطر کمک هایش زیر سلطه نمی برد، از طرفی هم کسی نمیدرود و دیگری بخورد، هر منطقه ای که کوشاتر ست  وضعیت بهتری هم دارد. اتفاقی هم اگر بیفتد همه کمک می کنند عین یک خانواده با کلی خواهر برادر و خاله و دایی زاده. حالا چطور است که این خانواده یا کشور را نمی توانند به دنیا تعمیم بدهند؟ یا نمی خواهند؟ نه فقط این دو کشور که این شده روال کل دنیا، همه نگران خشکسالی و گرمایش زمین و چه و چه هستند از این نشست به آن نشست مدام حرف و حرف و حرف، ولی با هم یکی نمی شوند تا کاری از پیش برود. مدام ارّه می دهند و تیشه می گیرند. به یکدیگر سلاح می فروشند تا جنگی باشد و از زاویه ای دیگر به آوارگان همان جنگ پناه می دهند که از نیروی کارشان و زاد و ولدشان استفاده کنند، بعد بین خودشان به مشکل می خورند که طفل صغیر نمی خواهند و دلشان می خواهد فرزند خونیشان را شیر بدهند. می دانند که بسیاری از مصایب و مشکلات مربوط به چکه سقف خانه است و اگر سقف پایین بیاید روی سر همه آوار می شود، تازه اگر از آوار جان بدر ببرند بی خانمان می مانند، ولی حاضر نیستند دست از گرو گرو کشی بردارند و به تصمیم مشترکی برسند.

خیلی ساده انگارانه و ساده لوحی ست، خیلی خوش خیالی ست، خیلی دل و دست و زبان یکی باید باشی تا بشود و خانواده کنار هم بماند، خاطر مادر پدر و بزرگ خانواده باید خیلی عزیز باشد تا ریزه میزه ترها و حتی دانه درشت ها به هر ترتیب زیر سایه اش بمانند و سر سفره اش بنشینند. ولی چرا ساده لوح نباشیم وقتی بازی برد-برد می شود؟ مگر خاطر زمین و زندگی مان برایمان عزیز نیست که به احترام عزتش کمتر بخواهیم و بیشتر درک کنیم و مهربانتر باشیم؟

پی نوشت: «چه کسی تخم فرزند ناخلف را کاشت؟» شاید این هم عنوانی بود برای این نوشته.


بیان دیدگاه

کاش می شد نمیرم و از در بیاید و نوروزی این چنین را با چشم جان ببینم

سالی، نوروز

بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،

‌جنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب

بی گردش ِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه

سالی، نوروز

بی‌گندم ِ سبز و سفره می‌آید،

بی‌پیغام ِ خموش ِ ماهی از تُنگ ِ بلور

بی‌رقص ِ عفیف ِ شعله در مردنگی.

سالی، نوروز

همراه به درکوبی مردانی

سنگینی‌ بار ِ سال‌هاشان بر دوش:

تا لاله‌ی سوخته به یاد آرد باز

نام ِ ممنوع‌اش را

وتاقچه گناه

دیگربار

با احساس ِ کتاب‌های ممنوع

تقدیس شود.

در معبر ِ قتل ِ عام

شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.

دروازه‌های بسته

به ناگاه

فراز خواهدشد

دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد

لبان فراموشی به خنده باز خواهدشد

وبهار

درمعبری از غریو

تاشهر خسته

پیش باز خواهدشد

سالی، 

آری

بی گاهان

نوروز

چنین آغاز خواهدشد.

شاملو