ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


3 دیدگاه

همدیگر را یک لنگه پا نرقصانیم

این موضوع «راه های پایان دادن به یک رابطه» چه به وقت در وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده مطرح شد، چند وقتی ست باز دوستی من را وارد این دور کج دار و مریز کرده و انرژی ام را تحلیل می دهد.

برای من فرقی ندارد یک رابطه عاشقانه ست، دوستانه است یا کاری یا خانوادگی یا هر مدل دیگری، برای اتمام آن یک نسخه بیشتر نمی پیچم، رک و راست بگو و چانه ها را بزنید و به نتیجه برسانید و تمام، تمام هم نه به معنی اتمام رابطه بلکه جدل بر سر اختلافات پیش آمده تمام. این منش در اتمام یک رابطه کاری بیشتر عملی و ملموس است، یک-نارضایتی منجر به استعفا یا اخراج، دو-چند روزی برو بیا و نامه نگاری و سوال از چرایی تصمیم، سه-در نهایت یا بازگشت به کار با شرایط جدید یا بازگشت به کار با همان شرایط پیشین یا تصفیه حساب. البته حتی در کار هم کش و قوس های مذبوهانه دیده ام. طرف فکر می کرده خیلی رسمی استعفا داده ولی با اصرار مدیر برگشته و دوباره تقی به توقی خورده استعفا نامه امضا کرده و فرستاده روی میز مدیر. شاید بار اول شگرد خوبی باشد برای گوشمالی دادن به سیستم که قدرت را بیشتر بداند ولی بار دوم دیگر باید بروی چون اگر این بشود رویه ات دیگر نازت خریدار ندارد که هیچ، چوپان دروغگو هم میشوی. چنین رفتاری در روابط کاری از نظر همگان رفتاری غیر حرفه ای ست ولی در روابط دیگر انگار خیلی هم دلبرانه است. از نظر من همین آدم چون بلد نیست درست تمام کند در رابطه های خانوادگی و دوستانه و عاشقانه هم همین شکل شل کن سفت کن ها را دارد، بعضی خیلی مجلسی می گویند قهر و آشتی. خب خانواده وقتی مهربان باشد همیشه نازت را می کشد و آشتی می کند، دوست تا وقتی حوصله اش را سر ببری تحملت می کند و گرنه قهر قهر تا قیامت و عاشق هم که به ذات عاشقی، دل خسته است و ظریف و زودی می زند به تیپ و تارت.

تمام کردن درست یک رابطه، بلوغ فکری و احساسی می طلبد. هر قدر هم آدم تحصیلکرده، باسواد، با کلاس، اجتماعی و دنیادیده تا به حدی از بلوغ نرسیده باشد که بتواند حرف دل و احساسش را شفاف و مشخص ادا کند و با خودش و احساسش روراست باشد، درِ روابط و اتمامشان بر همان پاشنه است که بود و همیشه یکور قضیه یا گاهی هر دو ور می لنگد و انرژیشان بر سر اما و اگرها تلف می شود. فرد بالغ میفهمد که اینبار حرف، باد هوا نیست. می فهمد که حرف الکی نزند، که از سر باز نکند. بلوغ مدنظر با سخنوری فرق دارد. یعنی بلد باشی دلت را در کلمه بیاوری، بلد باشی دل دیگری را بشنوی و بعد هر دو را سبک سنگین کنی، به یک جمع بندی مطلوب هر دو طرف برسید و بعد هم به آنچه توافق کرده اید پایبند باشید. نه اینکه اگر قرار بر فصل باشد، دوباره فردا فیلت یاد هندوستان کند و رابطه را به کش تنبان تبدیل کنی. یا قرار بر ماندن باشد و بروی که رفتی و انگار نه انگار قراری بوده و مداری. اگر هم قرار بر تغییر شد بدانی که این تغییر در توانت و مطلوبت است. این بلوغ یعنی اینقدر با خودت ندار باشی که بدانی از این رابطه چه می خواهی و تا کجا دلت می خواهد برایش مایه بگذاری و چقدر برایت می ارزد، که بتوانی درست احساس و وقتت را هزینه کنی که فردا حسرتش نماند که کاش زودتر تمامش می کردم یا کاش بیشتر برایش می جنگیدم. من که کم پیش آمده از این آدم های بالغ به تورم بخورد، شاید به تعداد انگشتان دست. همیشه کمی که از آشنایی گذشت و حرف هایی غیر از آب و هوا رد و بدل شد، این را مطرح کرده ام که من حدس زدن در روابط و رمزگشایی از اشارات سر و چشم و … را بلد نیستم، حوصله و انرژی و استعداد یاد گرفتنش را هم ندارم، دلم مثل زبانم است و زبانم راوی دلم. رفتارهایم را با دایرة المعارف سادگی معنی کن، اگر احیاناً معنی دیگری یافتی و به دلت ننشست، لطف فرموده و در صورت رنجش بنده حقیر را واضح و مستقیم آگاه سازید تا در صدد توضیح برآیم و از کاهی کوهی بر نخیزد که این وقت طلاست و حیف است بیهوده در نازکی پشت چشم و یعنی معنی و تیکه متلک و آزار هم بگذرانیم. خیر سرمان دوستیم و می خواهیم این دو دم عمر را خوش باشیم. یعنی چنین کف دست طور می روم جلو در روابطم. دوستان بهتر از آب روانی دارم که با همین منش پنبه های هم  را هر از گاهی زده ایم و از آن بالشتی به نرمی پر قو در آمده که عمر پانزده بیست ساله دارد دوستی هامان. می خواهم بگویم فقط تئوری نیست. دیدم که میگم

حالا حکایت ماست. زد و در همین وانفسای غربت و قحطی هم زبان و هم وطن، کسی از در رفاقت در آمد و ما هم که تازه وارد، خوشمان آمد از آمدنش و پایه های دوستی ریخته شد. خب تفاوت هایمان مشهود بود و با رونق گرفتن زندگی ها تفاوت هایمان بیشتر خودش را نشان می داد ولی نه آنطور که نشود معاشرت را ادامه داد، نه از آن تفاوت های نه من نه تو و نه تو و نه من. خیلی صمیمانه پیش می رفتیم تا اینکه یک از خدا بی خبری پیدا شد و مستمسکی ساخت و داد دست این دوست و او هم از من رنجید. نه اینکه فکر کنید آمد و گفت فلانی گفته این را گفتی، چرا گفتی؟ نه زبانم لال. در بر همان پاشنه همیشگی می چرخید. این من بودم که از بی حوصله و بی علاقه حرف زدنش و کم پیدا بودنش هم شکم برد هم اینکه گفتم شاید اتفاقی افتاده برایش بلاخره در بلاد کفر ماها فقط هم را داریم و شاید نیاز به توجه بیشتری از جانب من دارد. پرسیدم و فهمیدم که بعله، قصه سر دراز دارد. با اینکه رفتم و توضیح دادم و دلجویی کردم و خودش اذعان کرد که رفع سوتفاهم شده و گفتم پس مثل سابق، گفت مثل سابق. ولی فقط به کلام گفت و در عمل من را حذف کرد و دور زد. رفتارش و گفتارش یکجوری ست که معلوم نمی شود رابطه می خواهد، رابطه را به شکل قبل نمی خواهد، چه می خواهد، هیچی به هیچی، منم و یک علامت سوال به این بزرگی. نمی شود که باز هم من بروم و توضیح بخواهم، تجربه نشان داده ایشان یا با من روراست نیست یا با دل خودش و باز جریان یک جورهایی پا در هوا فیصله می یابد. می دانم آخرش می رود در پاچه خودم که دوباره آمد موس موس. یا اگر هیچ نگویم هم باز مرحمت می شود به پاچه ام که بیا ایرانی ها تا می آیند خارجه خودشان را گم می کنند و با ایرانی جماعت نمی سازند. این را بارها خودش به من گفته بود با این پسوند که بیایید ما مثل بقیه نباشیم و پشت هم باشیم. خب تصدقت ما که آمدیم، شما نبودید.

این هم از همان ظرافت های دنیای انسان هاست که با این همه تمدن و تکنولوژی و علم و های و هوی هنوز خیلی ها هیچ از این وادی نمی دانند که نمی دانند.

Advertisements


4 دیدگاه

حد آزادی کودک

نفهمیدم چطور مادرم اینکار را کرد ولی به نظر من که موفق بود، همه هم به او آفرین می گویند. من همیشه کودک، نوجوان و جوانی بودم که هر کاری به فکرم می رسید برای انجامش آزاد بودم در عین آنکه هر کاری را اجازه نداشتم بکنم و خب فرق و مرز آن کارهای اولی با آن کارهای دومی همیشه برایم واضح بود. هرچه الآن که می خواهم درباره اش بنویسم نمی فهمم مادرم چطور این مرزها را برای من تعیین کرده بود و چطور آنقدر دقیق و متناسب بود که همیشه از خواست و نیازهای من فراتر بود که من دلیلی برای چانه زنی نداشته باشم. بعضی اقوام که دوره ای با ما زندگی می کردند تاب قوانینمان را نداشتند، خانه معروف بود به سربازخانه ولی من حتی اصلا حس نمی کردم قانونی وجود دارد فقط چون همه می گفتند این خانه آداب و رسوم زیادی دارد الآن می گویم قوانینی داشت که برایم سخت نبود. قوانین در خانه ما ناگفته بود، خودم هم در وضع و لغوشان شریک بودم، در حیطه اختیارات خودم، برای اتاق خودم، لباس هایم، وقت خوابم، انتخاب دوستانم، برای برنامه ریزی درسی ام، حتی برای کارها و رفت و آمدهای خانه. قوانین متناسب سن من تغییر می کرد، حتی خودم می دانستم که تاریخ مصرف این قانون به پایان رسیده، یا از این به بعد در خانه چنین است. مادرم نمی ایستاد و انگشت اشاره اش را تکان تکان نمی داد، فقط خودش آدم مرتبی بود، چه در زمان، چه در پوشش. چه در رفتار و چه در گفتار، آرام و متین و موقر بود خب برای من هم بدیهی بود که پس باید مرتب و خوش قول و مودب باشم. هیچ وقت از مادرم ناسزا نشنیدم که حتی نثار اخبار ضد و نقیض تلویزیون کند، هیچگاه برافروخته نشد، هیچگاه داد نزد، هیچگاه حرف نامربوط را قبول نکرد، حداقل جلو چشم من اینطور بود. آنچه را هم خودش اجازه داشت انجام بدهد ولی من نه را توضیح می داد و با من حرف میزد. وقتی در مهمانی رفتار اشتباهی می کردم خودم می فهمیدم و به خانه که برمی گشتیم در اتاقم منتظر می نشستم تا مامان بیاید و حرف بزنیم. هیچ وقت سرزنش نبود فقط چرایی غلط بودن رفتارم بود. یکبار خودش گفت: «نمی خواد بری تو اتاقت بیا بیرون ولی حواست باشه فلانی از تو بزرگتره و فهمیدم که خیلی ناراحتت کرد ولی دلیل نمی شه که تو اونجوری جوابش رو بدی، خودت می دونی که کار خوبی نکردی». البته پیش آمد چند باری که پایم را از گلیمم درازتر کردم ولی با مقاومت خیلی سختی هم مواجه نشدم، در نهایت می گفت: «اجازه خواستی و من ندادم حالا دیگه تصمیم خودت و زندگی خودت، فکرهات رو بکن و تصمیمتو بگیر». یکبارش برای نرفتن به مدرسه غیرانتفاعی بود، یکبارش برای صرف تمام عیدی هایم برای مشارکتی در مدرسه بود، یکبارش برای رفاقت با یکی از بچه های پردردسر مدرسه بود، برای رد و بدل کردن نوارکاست و ویدیو در مدرسه و برای زیر نظر گرفتن پسرهای محله و پچ پچ کردن با دوستانمان بود. اخم می دیدم ولی می دانستم این اخم برای آن است که فکر نکنم خیلی بزرگ شده ام و در واقع این مادرم نیست که مخالفت می کند بلکه جامعه، مدرسه، آینده و حرف مردم است و مادرم دارد مرا از قضاوت ها یا شکست های احتمالی حفاظت می کند. خطر کردم و با ترس و لرز هم خطر کردم ولی می دانستم حتی در خطاهایم مادرم پشتیبانم است، پس وقتی سرخورده و پشیمان بودم از مادرم پنهان نکردم، آمدم و حرف زدم و چرایی شکستم را دو تایی تحلیل کردیم. درخانه قانون بود که دروغ نگوییم. قانون بود که نمی توانم نداریم. قانون بود که برای کارهایمان باهم مشورت کنیم. قانون بود نترسیم و هر وقت ترسیدیم حرف بزنیم. قانون بود نه الکی نگوییم و دیگری را قانع کنیم. مادرم حق وتو داشت البته ولی به جز چندبار انگشت شمار از حقش استفاده نکرد. آن هم بعدها فهمیدم چون نمی توانست نه الکی را توجیه کند وتو کرد و بهش حق می دهم. یکبار خودم را به در و دیوار زدم که من باید با اردوی مدرسه بروم بهشت زهرا. مادرم گفت نه، گفتم ولی من باید بروم، همه می روند و من تنها در مدرسه چه کنم؟ گفت نه! گفتم دلیل نداری و الکی می گویی نه، پس من می روم. گفت اجازه نداری به جای من امضا کنی، نه یعنی نه دیگر هم حرفی نشنوم. نزدیکی های عید بود و همه بچه های هم پایه من رفتند قبرستان، من که رضایت نامه نداشتم نرفتم و دو نفر دیگر که همان روز مریض شده بودند و فردا گفتند که تمام خرید عیدشان را دیروز خریده اند. من ماندم مدرسه و از زور بیکاری تمام شیشه های کلاسمان را برق انداختم. چند باری ناظم تپلمان را تا طبقه سوم با هن وهن کشاندم بالا که بیا پایین بچه جان می افتی، یکبار هم دعوایم کرد که با پسرهای توی خیابان حرف نزن. الآن می بینم من هم جای مادرم بودم اجازه نمی دادم بچه ام را ببرند قبرستان که قبر شهدا را یک روز تمام آب و گلاب پاشی کند و با چشم پف کرده از یک روز اردوی گریه برگردد خانه. من آنقدر آزادی داشتم که از همان اول دبستان اجازه داشتم خودم رضایت نامه و کارنامه هایم را امضا کنم و تحویل بگیرم و اینها. سال اول ثلث اول که کارنامه ام را به خودم ندادند، مادرم آمد مدرسه و نمی دانم به مدیرمان چه گفت که خود خانم مدیرمان با لبخند جلوی مادرم کارنامه ام را داد دستم. آن روز احساس می کردم بزرگ شده ام و مسئولیت سنگینی بر عهده ام است. مسئولیت اعتماد مادرم و حتی یک بار هم ناامیدش نکردم.

مطمئنم ذات من نبود، بلکه ظرافتی در رفتار و اعتماد مادرم بود که باعث میشد غرور ناشی از خیانت نکردن به مادرم ارزشمندتر از غرگی ای ناشی از قانون شکنی باشد. همین یک مورد باعث شد که دیگر قوانین هم ضمانت اجرایی داشته باشند.

در راستای پروژه حد آزادی کودک در وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده


3 دیدگاه

جیگرممممم، جیگرررررم، جییییییگرم

آیا مهم که من کی هستم؟ آیا مهم است، این انگشتانی که بر روی کیبرد می کوبد و اندیشه و گره های یک مغز را به کلمات قابل فهم برای فارسی زبانان تبدیل می کند متصل به چه بدنی با چه شناسنامه ای ست؟ مهم است که من ایرانی الاصل هستم یا آلن ایرم یا از اهالی بلخ؟  مهم است که بلقیسم یا کامبیز؟ آیا دانستن اینکه فرد پشت این کلمات چه کسی ست، برای خواننده ایجاد اعتماد می کند؟ چگونه؟ شناختن نویسنده* چه تاثیری روی درک ما از / و واکنش ما به آنچه می نویسد دارد؟ به بیان دیگر یک نویسنده ناشناس وبلاگی که ماهیتی مجازی دارد، چگونه می تواند به یک فرد آسیب حقیقی بزند یا از او سواستفاده کند؟

جواب اول در ذهنم، که شاید زاییده فیلم های علمی تخیلی باشد، این است که «خب نمی خواهم عقاید یک ربات را بخوانم، پس می خواهم مطمئن باشم که نویسنده یک ربات نیست». در فیلم ها می بینیم که بعضی ربات ها می توانند اندیشه و درکی منفک از انسان سازنده شان داشته باشند، شاید ورای انسان و در جهت حذف انسان از هستی، که در دنیای امروزمان من هنوز به آن برنخورده ام. بگذریم! خب بعد از اینکه فهمیدم ربات نیست، آیا هنوز هم فرقی به حالم می کند که نام و اسم و رسمش چیست؟ اگر با خودم صادق باشم، حسم می گوید «آری» ولی منطقم می گوید اصن به من چه. -چرا مهم است؟ «خب مهمِ دیگه»، -آخر چرا؟ «چه می دونم، که اعتماد کنم، که بدونم کیه این حرفا رو می زنه، بدونم با کی طرفم». همه این جواب ها یک معنی بیشتر ندارد و آن اینکه بی جواب مانده ام، یعنی نمی دانم. شاید هم مهم نیست. وقتی دلیلی ندارم که چرا مهم است، پس در واقع مهم نیست. می خواهم اضافه کنم که حتی این شناخت می تواند مضر باشد و خواننده را به سمت پیش داوری سوق دهد. این شناخت می تواند حایلی بین خواننده و جان کلام قرار گیرد.

هدف من یکی از وبلاگ و وبلاگ نویسی همان تبادل آزاد اندیشه هاست که در دنیای حقیقی یا دستم بهش نمی رسد یا نمی گذارند دستم بهش برسد. مهم آن است که آنچه نوشته شده را خوانده ام، نظرم را داده ام، پسندیده یا نپسندیده ام، بحث کرده یا نکرده ام و والسلام. اگر نوشته ها روشنگر بوده اند خوشا به حال من، اگر نبوده اند بدا به حال نویسنده. اگر قرار بر اعتماد است، اعتماد به کلام است نه صاحب سخن. اگر صحت است، که جان کلام باید درست باشد وگرنه گل بی خار خداست اگر خدایی باشد. اگر فریب نخوردن است، که از آرایشگاه زیبا یادم است که آدام بآید خودآش عآقل بآشد. اگر مسبوق به سابقگی است، که بزرگترها با آن همه اهن و تلپ دروغ می گویند و حرف راست را باید از دهن بچه بی سابقه شنید. اگر به شناس بودن است که همین خودش باعث خودسانسوری نویسنده یا پیش داوری و جبهه گیری خواننده می شود و خواننده را از مقصود به «آنچه با شناختی که از گوینده دارد فرض می کند مقصود است» منحرف می کند. هر جور که فکر می کنم باز می رسم به این که اینجا صحبت از کلام و اندیشه است و نه ناطق. اگر در همه عمر یک مورد به درد بخور برای افعال مجهول دیده باشم، همینجاست.

مادامیکه او می نویسد و من می خوانم، همه چیز در حیطه کلام او و مغز من و تبادل اندیشه باقی مانده است. تنها ضربه می تواند از راه اندیشه و طرز نگاه باشد. که خب این هم در دنیای مجازی ربطی به شناسنامه ندارد. هر کس می تواند منشا کلام نوشته شده باشد.

*شناختن نویسنده منظورم شناختی که حاصل پیگیری وبلاگ و نوشتن بلاگر و خواندن خواننده است، نیست.


4 دیدگاه

زنان، دشتان و جنون ماهانه

این کتاب را در توییتر دیدم. امیدوارم بشود که بخوانمش و پشیمان نشوم*

همیشه می خواستم بدانم که قبل از صنعت و قبل از تولید و اختراع نوار بهداشتی زنان چه می کردند. از مادربزرگم پرسیدم ولی قبل از مادربزرگ را کسی یادش نبود که کِی و کی به فکر افتاد که می توان از پارچه و کهنه استفاده کرد. فکر می کردم قبل از پارچه چه می کردند؟ شاید هم با اختراع پارچه انسان هم دچار تحول ژنتیکی شده و تازه از آن موقع به بعد پریود می شده و قبلش نه. البته آنقدرها هم مهم نبوده چون وقتی دست به آب و دستمال توالت نبوده و همینطور گوشه و کنار و زیر برگ و دار و درخت قضای حاجت می کردند دیگر ماهی یک هفته یک کف دست خون که به بهداشت عمومی بر نمی خورده. همین هند همین امروز بعضی خانه ها اصلاً دست به آب ندارند چه برسد به این قرتی بازی ها. بهر حال در سردرآوردن از فرهنگ و کلمات و عادات و مرسومات و تایچخه این عادت ماهانه زنانه، مخصوصا همان اوایل بلوغم خیلی پیگیر بودم. چند وقت پیش دویچه وله گزارشی داشت که مخترع نوار بهداشتی و تاریخچه آن را خیلی تفننی نوشته بود ولی آن موقع که دویچه وله مویچه وله در کار نبود. کتاب ها و فیلم ها را با دقت می دیدم که اگر اشارتی شد دریابمش، بخصوص آنهایی را که احتمالش بیشتر بود. انتظار نداشتم که اوشین یا هانیکو وسط سریال از مصایبشان بگویند ولی اسکارلت تیتیش مامانی باید یک چیزهایی بروز می داد. خدا خدا می کردم که فیلمی مان سانسور نشده قصه های جزیره را بیاورد. برای دختران دکتر ارنست خوشحال بودم که در آن شرایط چنین نیاز مبرمی ندارند. با اینکه شو و فیلم های بدون سانسور می آورد ولی من مطمئن بودم که خودش سانسور می کند آخر مگر می شود این همه سال یکبار اسکارلت چیزی شبیه نوار بهداشتی لازم نداشته باشد. سوال هم می پرسیدم، البته از هر کسی که جرات همچین سوالی پرسیدن را بهم می داد،  و نه از معلم ها آن هم پرورشی هایشان که قربانشان بروم، فکر که نمی کردند هیچ، انگار با این حقیقت طبیعی به کل بیگانه بودند. ولی جواب ها هم مثل فیلم ها کارساز نبود. همه در حد «این جور موضوعات را جایی نمی نویسند»، یا «نمی دانم»، یا «چه سوال خوبی». با چندتا از دوستانم مطرح کرده بودم که اگر آنها جایی چیزی دیدند خبرم کنند ولی بازهم در به همان پاشنه بی اطلاعی و نادانی می چرخید. همیشه یکی از ترس های واقعی ام در مواجه با پلیس و زندان و اینجور چیزها این بود که دسترسی به وسایل بهداشتی آسان است یا جزو شکنجه هاست. هر گاه خبر زندانی شدن و شکنجه زنی را که می شنیدم، به جای عناوینی چون «این بود بهشت زیر پای مادران»، یا «این زن مبارز دربند»، یا چیزی شبیه تیترهای نشریات و شب نامه ها و نامه ها و این اواخر سایت های آنور آبی، این به ذهنم می رسید که زن بیچاره وقتی به خاطر هرمون ها حوصله خودش را هم ندارد، باید جواب چندتا نرخر را پس بدهد. فکر می کردم چه شکنجه ای بالاتر از اینکه وسایل بهداشتی نداشته باشی. همیشه برایم سوال بود که ندادن نوار بهداشتی هم جزو شکنجه ها هست یا نه هنوز اینقدر پست نشده اند. این سوال را هیچ وقت دلم نیامد از مادرم بپرسم. از دردی که حتما در چهره اش می دیدم فرار می کردم، دلم نمی خواست بشنوم که جزو شکنجه ها بود، جوابی که برایم خیلی محتمل بود و چند وقت پیش بعضی از روزنامه نگاران تازه آزاد شده -دستشان درد نکند- به زبان آوردند که نه تنها در اختیارمان نیست بلکه اگر خانواده برایمان تامین کند به دستمان نمی رسد، که تنبیهی ست برای اینکه حقمان را طلب کرده بودیم. حق داشتم و چه خوب که نپرسیدم ولی در عوض در همه مصاحبه ها و صحبت ها و کتاب های بعد از زندان و یادداشت های زندان دنبال همین جواب بودم، ولی انگار زندانی شدن مثل بارداری بود. هیچ کس حرفی نمی زند و اشاره ای نبود. حداقل در آنهایی که من خواندم نبود. کتاب های رمان و شعر هم که یا زن ندارند یا زنهایشان خارق عادتند. از مارال و خورشید کلیدر که انتظار ندارم بلاخره یکیشان که می خورد یائسه باشد آن دیگری هم غیرت کرد پس چه؟!، بگذریم از سانسورهای همیشگی. در سووشون و بامداد خمارها هم چیزی نبود. خب اینها در بند حیای ایرانی اند و بلاخره مراعات می کنند ولی همین جان شیفته، یک عمر با آنت بودیم یکبار نشد وسط جنگ و نداری و تمولش پریود باشد، او که این همه خودش را نقد کرد و با خودش خودش را تحلیل کرد یکبار نشد بگوید عیب ندارد امروز پریود بودی عصبانی شدی. او و سیلوی که آن همه لباس و پرده دوختدند و پوشیدند نشد یکبار نشد. حالا گیریم رومن رولان مردست و بلد نیست و حوصله آناتومی زنانه ندارد. چرا اسکارلت یکبار محض رضای خدا معذوریت نداشت. کتابم قدیمی بود و مطمئن بودم سانسور ندارد ولی بازهم رت باتلر وقت و بی وقت می رسید و هیچ بارش اسکارلت نشد که نه بیاورد. حالا اسکارلت سرخوش بود، ملانی که دیگر دختر ناز و آرام و تمیز و آداب دانی بود یکبار نشد تندی هرمونی کند، برای نداشتن لباس مناسب گریه کرد ولی برای نداشتن پارچه اضافه نه. دیگر مارگارت میچل که خودش عضو کلوپ بود و درد آشنا، مگر می شود یک زن آمریکایی از مدل کلاه و شلوار زیر دامن بگوید ولی از باقیش حرفی نزند. جودی و سالی که دو کتاب فقط نامه نوشنتد یکبار از درد مسترک ننوشتند. از رمان چیزی درنیامد رفتم سراغ کتاب های علمی پرورش کودک و رفتار با همسر و خلاصه هر چه که ممکن بود کورسوی امیدی داشته باشد را از ته کمدها و قفسه های خانه مادربزرگم کشیدم بیرون و نشستم به خواندنشان. ولی دریغ از یک کلمه حرف حساب.

امروز که این کتاب را دیدم، انگار که جواب همه سوال هایم را نوشته، دستش درد نکند، تا عمر دارم ممنونشم :). هنوز نخواندمش ولی همین که کسی رفته و در تاریخ و ادبیات غور کرده و دنبال همانی گشته که من هم می گشتم خیلی برایم شادی بخش بود. من که آنقدرها حرفه ای دنبالش نگشتم. سوالم بود و هر جا که می رفتم و هر چه که می خواندم گوشه چشمی هم به این مهم داشتم. ولی ایشان دستش درد نکند، امیدوارم باز دوباره به خاطر حجب و حیا و قانون نشر و چه و چه در هاله ای از ابهام فرو نرویم و بلاخره برای یکبار هم که شده این واقعه منزجرکننده و شرم بشریت و نجاست تاریخ و طلسم دیو و عقوبت سرپیچی از امر پروردگار و فریب آدم را بشکافیم و بفهمیم این ننه مرده های پیش از نواربهداشتی و پارچه و کهنه و اینها چه گلی به سرشان می گرفتند، چطور بیانش می کردند؟ تیتر مطلب را خواندم شکم برده که باید بر گردم و نشانه شناسی کنم. دشتان و کلبه دشتان و شنلِ شنل قرمزی و خانه مادربزرگ. ببین برای یک عادت طبیعی چه قروقمبیلی درآورده این بشر دو پا. همیشه که کثیف و نجس و بد بوده هیچ ، اینطور هم در هزار توی کلمه پیچیده شده. من ساده را بگو. طفلی زن در طول تاریخ چه ملامت ها که نشد برای خاطر چیزی که هیچ دخالتی درش نداشت، فقط به دلیل جهل وترس از مرگ و خون به چه مرارت ها که نیفتاد.

*امیدوارم که اسیر تیغ سانسور و خود سانسوری نباشد و بتوان به نوشته هایش اعتماد کرد در این وانفسای بی اعتمادی به نشر در ایران


3 دیدگاه

با اجازه!

در رابطه با بزرگترین چالش بچه دار شدن که در وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده منتشر می شود.

منت مادری یک چیزست، محبت مادری یک چیزست، حمایت از فرزند یک چیز است، مسئولیت پذیر بودن در قبال دعوت از یکسری کروموزم که تبدیل به انسان بشوند و شروع به رشد کنند هم یک چیز دیگر، که خود مسئولیت ها چند چیزند. نوشته «هورمون مادری» می تواند بیانگر آن جنبه ای از مادری و چالش بچه داری باشد که تا بحال در این سری نوشته ها اشاره نشد و اگر شد من برداشت نکردم. بسیار مشتاق و منتظر بودم که بخوانم والدین ورای ترس ها و گذشته و باور خودشان مسئولند و این مسئولیت فقط در قبال آرامش و آسایش و حمایت و خورد و خوراک و پوشاک و امنیت ذهنی- فردی- اجتماعی- جنسی و … نیست. یک وجهه خیلی مهم از این مسئولیت متوجه خود والد است که باید فرزند را مستقل از خودش پرورش دهد که کاری بسیار سخت و پیچیده است.

والد باید آگاه باشد که محبت نابجا، توجه بی مورد می تواند به فرزند آسیب جدی برساند. فرزندانی که در کمال آرامش و آسایش و امکانات رشد می کنند اگر والد آگاه و گوش به زنگ نباشد موجوداتی لوس و وابسته، رقت انگیز و بی عرضه خواهند بود که در نبود والد/پشتیبان احساس ناامنی می کنند. حال اگر هر گوشه از این آسایش و امکانات بلنگد نیز قوزی بالای قوز ناآگاهی والد می روید که نه تنها فرزندی وابسته و ناتوان از نظر شخصیتی بلکه لطمه خورده و ترسیده تحویل جامعه خواهد شد که سالها بعد خودش بالغ یا والد است و همینطور نسل به نسل یک پای بساط می لنگد تا به آخر. در اینجا منظور من از والد، والدی که ناآگاه است، والدی که از ترس مادر شوهر والد شده، والدی که کتک می خورد یا می زند، والدی که خودش در هراس هایش گم شده، والدی که به دنبال لقمه نان سگ دو میزند، والدی که همچنان در جستجوی خویشتن خویش ست، والدی که به دنبال مهریه است یا نفقه، والدی که با مهریه تلکه شده، والد مطلقه با نگاه های ناپاک رییس بر دامان پاکش، والد خود فروش یا دیگر فروش، والدی که در مهاجرت واداده یا نداده، والد زن سالار یا مردسالار، والد عهد دغیانوثی یا مدرن یا پست مدرن … نیست. منظور من از والد یک والد نمونه از نظر اجتماع است، همان همه چیز تمامِ آگاهِ در پر قو بدون دخالت هرگونه پیش داوری و تاثیر از ناملایمات زندگی گذشته با آخرین متد روانشناسی بزرگ کننده است. والدی که فارغ از اینکه هر کدام از اینها که گفتم هست یا نیست، این را می داند که این به بچه بیچاره ربطی ندارد و بچه باید در شرایط معتدلی رشد کند. مشاهدات من از والدین اطرافم چه آشنا چه غریبه، چه ماندگار چه گذرا، یک والد نمونۀ بسییییییییییییار مهربان و توجه کننده (این بسیار هم اطلاق جامعه است وگرنه به نظر من نشانی ست از نا آگاهی یا ناتوانی در کنترل خود) فرزندی لوس و ناتوان پرورش خواهد داد. کسی هم که از این لوسی بیشترین رنج را می برد خود جگر گوشه شان است. اطرافیان در نهایت چند صباحی تحمل می کنند و می روند. والد هم که دست پخت خودش است و کدام بقالی می گوید ماست من ترش است؟ ولی کودک طفلک رنج می کشد از ترسی که همیشه همراهش است و به غیر از والدش با کسی امنیت ندارد، از دافعه ای که برای دیگران دارد، از ناتوانی که در مواجه با جامعه دارد. رنجی که می برد در مقایسه با هم سالانش، رنج جدایی های اجتناب ناپذیر، رنج نچشیدن شیرینی های کودکی، رنج دلتنگی ای که نمی گذارد از اردوهای مدرسه لذت ببرد، رنجی که مادرش بلد نیست تا مشق هایش را تایید کند. رنجی که با بزرگتر شدنش بیشتر هم می شود. گاهی برای والد در هر مکانی جایگزین پیدا می کند و گاهی نه، ولی رنج همیشه باقی ست. حتی حضور والد می تواند در سنینی همزمان باعث شرمندگی و خجلت هم باشد و این رنجی ست مضاعف. اینکه هر فردی در مواجهه با این ترس و رنج چه واکنشی نشان خواهد داد و چه قشری از جامعه را بازتولید خواهد کرد بماند، ناآگاهی یا مسئولیت ناپذیری والد در پذیرش سختیِ سخت گرفتن بر فرزند و از خود راندن و رنجاندنش مسبب این رنج است. سخت گرفتن و رنجاندن نه از نوعی که «قانون گفته و جریمه میشیم»، یا همان ضعف در برابر عادات قدیمی و «مردم چی میگن» و «همینی که من می گم حرف نباشه»، سخت گرفتن از آن جهت که کودک نمی خواهد امن والد را رها کند و رسم زندگی بیاموزد. از دید من شاید بزرگترین چالش برای فرزندآوری این باشد، چرا که دیگر موارد به سیر زندگی بستگی دارد که چه اتفاق هایی بیفتد و چه افرادی سر راه زندگی قرار بگیرند، ولی این لوس نکردن و وابسته نکردن بچه بستگی مستقیم دارد به رابطه والد و فرزند، بستگی مستقیم دارد به محبت. شاید چون بسیار دیده ام والدین مختلف با شرایط بسیار متفاوت ولی مسلط و آگاه در بزرگ کردن فرزند که به ظاهر فرزندان برومندی دارند، فرزندان مستقلی دارند، ولی جایی از زندگی تلنگش دررفته که ای وای ماستشان ترش شده و نفهمیده اند، حتی گاهی با مرگشان این مهم بروز پیدا کرده. برای من بزرگترین چالش این است که بقال به موقع بفهمد دارد ماستش را ترش می کند و جلویش را بگیرد، و امان از این مهر مادری لاکردار


بیان دیدگاه

تتو ترانه

هیچ علاقه ای ندارم که خودم را از گروه و دسته خاصی بدانم، در واقع واهمه دارم. یک دلیل عمده اش هم این است که تعاریف از یک کلمه به فراخور درک و دریافت گوینده معنی متفاوتی پیدا می کند. آدم ها واژه ها را متفاوت درک و تعریف می کنند، حتی آنهایی که معنی لغوی مشخص و یا تعریف واضح و مکتوب دارند، مثل همین فمینیسم. مثلاٌ کسی معتقد است فمنیست ها همان مردستیزها هستند خیلی هم مطمئن است که دقیقاٌ منظور همین است و آنهایی که فمنیست هستند و داعیه برابری زن و مرد در وجوه مختلف زندگی را دارند فمنیست نیستند و به اشتباه خود را فمنیست می نامند و فلان کسک و بهمان کسک هم برود پی کارش با این تعاریفی که ارائه داده. دیگری معتقد است فمنیسم همه اش زاییده عقده های فروخورده زنان است در برتری جویی و انتقام کشی از کل نسل بشر، دیگری می فرماید فمنیست ها همه لزبین و گی هستند و برای اینکه کلاس داشته باشد می گویند فمنیست، ببین همه جا با کفش تخت و کت شلوار می روند!!! یکی دیگر می گوید هر کس مانیفست داشته باشد فمنیست است، حالا مانیفست چیست بماند. فمنیست ها از دید عده ای دیگر آنهایی هستند که خر و خرما را با هم می خواهند، یعنی آنهایی که مهریه سنگین و حق طلاق را باهم می خواهند. از کسی شنیدم که معتقد بود فمنیست ها عقده ای های توجه ندیده و زشت و کپل پهنِ تنگ نظری هستند که از روی بخل می گویند به زنان نگاه ابزاری می شود، از نظر دسته ای دیگر فمنیست ها نازاهایی حسود هستند که چون بچه شان نمی شود معتقد شده اند به حق تصمیم گیری بر بدنشان و گرنه کیه که از بچه بدش بیاد؟! فمنیست ها همان مردان زذ هستند حتی ززذها هم فمنیست اند. و این آخری هم که رو شد فمنیست ها حیوان آزارهای بچه سقط کن هستند!!!!

نیاید روزی که به یکی از این اساتید فن بگویی استاد تعریفت غلط است و یک فمنیست معتقد به برابری انسانها (زن و مرد، که امروزه رنگین کمانی ها را هم شامل می شود و فقط زن و مرد مطرح نیست) در همه وجوه زندگی اعم از اقتصادی اجتماعی فرهنگی است و این که تو می گویی چکیده ای شخصی ست از تاثیر این روند فکری بر زندگی فرد در شرایط ویژه که تازه متناسب با روحیه، سواد و نگرش فرد درگیر، کنش و واکنش های متفاوت و درست و غلط دارد. اگر آنروز آمد پیشترش بده گورت را بکنند. نه که توضیح ندهی، که گاهی وظیفه است علاوه بر علاقه و نگرش شخصی، ولی باید به عواقب کار هم آگاه باشی. باید بدانی که هرچه بیشتر توضیح بدهی در منجلابی که من از آن وحشت دارم بیشتر فرو می روی. کافی ست یکبار عنوان کنی که من فمنیست هستم و تعریفت با تعریف ایشان همخوانی نداشته باشد و سعی کنی توضیح بدهی، بعد دیگر هر جا باشی و در هر بحث و همگویی و تک گویی، شوخی و جدی، دوستانه و خصمانه، دهانت را که باز کنی با ریشخند به استقبالت می آیند که به به دو کلوم از خانوم فمنیستّ، هه هه یه بار دیگه اون تعریف قشنگه رو بگو بچه ها حال کنند، خدایی می تونی اون جمله رو یه بار دیگه بی تپق بگی؟ ببین اینا رو شب قبل چندبار رونویسی می کنی؟ کجا واسه اینا بهت پول می دهند ما رو هم معرفی کن بلدیم قمپز در کنیم، آآآآآآآ ای که گفتی یعنی چه ، خنده حضار. خلاصه که من فلان هستم همانا و انگ و ریشخند و شوخی به جا و بیجا همان. دیگر مگر جرأت داری نظرت را عوض کنی؟ در مورد تغییر نظر شاید فمنیستم مثال خوبی نباشد. مثلا انتخابات، اگر بگویی رأی نمی دهم و وارد بحث شوی و فردا وقتی نظرت عوض شود و بخواهی رأی بدهی، باید حواست شش دنگ جمع باشد که کجا می گویی رأی میدهی چون اگر جمع قبلی باشد تو دیگر مهر خورده روی پیشانیت که یک گاو پیشانی سفید رای ندهنده هستی و نمی توان بخشیدت و تا آخر عمر خاک بر سری مگر آنکه در همان جمع متنبه شده باشی که آن وقت می شوی بیرق پیروزیشان.

 اینقدر از این اتفاقات و از این تیکه متلک ها در وسط و داغترین قسمت بحث ها شنیده ام که دیگر دارم از آنور بام می افتم . وارد بحث نمی شوم و تا جاییکه بتوانم تحمل می کنم و گوش می دهم و سعی می کنم فرای تعاریفی که از لغات دارند به کنه باورشان برسم. ولی گاهی این کنه باور آنقدر بدوی و هراسناک و حق به جانب و شاخ روی سر سبز کن می شود که ورود به بحث و توضیح* اجتناب ناپذیر می شود، بهتر بگویم سکوت گناه کبیره می شود، آن وقت است که بعد از مالش مقدار متنابهی پیه، سعی می کنم از پذیرفتن هرگونه لقب و گروه و عضویتی شانه خالی کنم. همیشه هم اول و وسط و آخر حرفهایم می گویم این نظر من است تا به امروز، شاید فردا عوض شد. که البته کمی هم وسواسی شده ام و اینقدر تکرار می کنم که گاهی رشته اصلی کلام از دستم می رود. این بدیهی ترین اتفاقی ست که برای کسی که فکر می کند می افتد، نظرش تغییر می کند، تصحیح می شود، بسیط می شود، محکم تر می شود، هر چه هست همان نمی ماند چون همان ماندن که فکر نمی خواهد، بحث و گفتگو نمی خواهد. ولی گویا برای بعضی چنین نیست و حرف مرد (آدم) یکی ست. گاهی خواهش می کنم که اول بیایید تعاریفمان را از واژه ها یکی کنیم که این خودش می تواند بزرگترین اشتباه باشد، خانوم معلم چطوره بشینیم از رو کتاب فارسی اول دبستان یه دور بنویسیم تا شما قابل بدونی؟!

نه فقط ترانه، دم همه آنهایی گرم که پیه همه این تیکه متلک را به تن مالیده اند و فریاد زده اند فمنیست هستند، هر چیز دیگری هستند.

پی نوشت: به راستی چرا ما نمی توانیم مهربان بحث کنیم و همیشه باید کسی مورد توهین و تمسخر قرار گیرد، چه حاضر در جمع و چه غایب؟

*مقصودم این نیست که عقل کل هستم، مقصودم مواردی ست که مطالعه و باور بسیار متفاوتی دارم


بیان دیدگاه

در باب چگونگی تربیت جگرگوشگان یا مادرم خیلی خفن است

در کتاب بازی تاج و تخت، خانواده محبوب من خانوداه استارک است. به نظرم بقیه خانواده ها فقط روابط و قدرت و مال بهم متصل نگاهشان می دارد ولی این خانواده با وجود اینکه در واقع نابود شده و از هم پاشیده اند و پدر ومادر مرده اند ولی هنوز هم از قدرتمندان این داستانند و هنوزهم می توانند به عنوان یک خانواده و نه یک فرد تاثیرگذار باشند.

دیروز می دویدم و یکی از قسمت های ند استارک را گوش می کردم که نگران رفتار سانسا بود در مقابل سرسی و مردم و دیگر درباریان. فکر کردم خود من چندبار در موقعیت هایی قرار گرفته ام که باید در عین بچه بودن حواسم می بود که موجب دردسر خودم و خانواده ام نشوم و گزک دست کمین نشستگان ندهم. به این فکر کردم که چقدر واضح و ملموس مادرم برایم این موقعیت ها را تفهیم و توجیه کرده بود که گرفتار تناقض نشوم و به محض قرار گرفتن درشان، واکنش های آگاهانه نشان دهم که نشان می دادم و هیچگاه این را با ورطه دروغ و ریاکاری و گم کردن هویتم اشتباه نگرفتم. بعد ها همین مشکل را با دوستانم داشتم که به فراخور سبک نگاهشان به زندگی یا موقعیت را درک نمی کردند، یا من را متهم به فیلم بازی کردن و خودسانسوری و دروغگویی و یا ترسویی می کردند. ولی برای من همیشه این دو مقوله به طور کامل از هم تفکیک شده و درگیرشان نمی شوم. همانطور که شما در زمستان باید لباس گرم بپوشید و در تابستان نه، و پوشیدگی شما در زمستان دلیلی بر دروغ و کتمان یا ترستان از سرما نیست، نگفتن بعضی نظرات و داشتن رفتارهای به جا هم همینطور است. البته مستعد هست که از سر ترس و دورویی و منفعت طلبی و چه و چه باشد و یا در این وادی ها قرار بگیرد ولی تفکیکشان به باریکی مرزی ست که در زمستانی معمولی یکسر با لباس اسکیموها باشی یا کاپشن مناسب هوا. انتخاب رفتار صحیح و به جا با از دور دستی بر آتش داشتن وترسیدن و دروغگویی و فرصت طلبی فرق دارد.

در شگفت شدم از توانایی مادرم. من حتی نتوانستم برای هم سالان خودم که خود را افرادی بزرگ و صاحب اندیشه می دانستند توضیح بدهم ، نمی دانم اکنون هم توانسته ام منظورم را واضح و آدمیزادی بگویم یا بازهم به کربلا زده ام. ولی مادرم به من آموزش داد، بدون هیچ نمونه پیشینی و بدون هیچ تجربه ای در تربیت فرزند، همزمان با خودش که می آموخت در زندگیش هر قدم را باید چطور بردارد، همزمان با همه مشکلات و موانعی که سر راه درست فکر کردن خودش بود. مادرم زندگی آرامی داشت ولی نه به خاطر اینکه هیچ خطری در زندگیش نبوده یا خودش به هیچ کار مخاطره آمیزی دست نزده، بلکه به این دلیل که ذاتش موجود آرامی ست که پر تنش ترین لحظات را بی آنکه آبی در دل اطرافیانش تکان بخورد از سر گذرانده است، در حالیکه دل خودش طوفانی بوده است. من اگر در سن او چنان تنش هایی بهم وارد شده بود و چنان زندگی به روی دوشم فشار آورده بود، هم در زندگی خودم می زاییدم هم در زندگی فرزندم و هم در زندگی اولیا ومربیانم، کلاً همه را به فنا می دادم. ولی مادرم نه، چنان آرام و متین ، یکی یکی، نه سر صبر و شل شلکی و آسه آسه، بلکه بسیار به موقع و تر و فرز ولی در آرامش همه چیز را کنترل کرد و از سرگذراند و به هر جا که می خواست تلاشش را کرد که برسد، گیرم که یکی دو تاشان را نرسید ولی چه باک که هر آنچه در توانش داشت گذاشت و من هم شاهد پرحرف و زیاده خواهش.

خلاصه آنکه می دویدم و به این فکر می کردم چرا بین این همه خاندان و خانواده و چه و چه چرا یک نفر مثل مادر من نیست. حتی خانواده ترینشان هم نتوانستند این را به بچه هایشان بفهمانند که اگر مقابل شاه بر دهانت مهر بزنی چیزی از دست نمی دهی ، اگر در مقابل پسر لوس شاه سکوت کنی و به تو بگویند ببوگلابی در اصل چون میدانی برای چه سکوت کرده ای ببوگلابی که نیستی هیچ خیلی هم بچه خفن و پرمغزی هستی و سر پدرت و گرگت را به تیغه شمشیر نمی سپاری. اگر بهتر فکر کنی هر چند هم که بچه ای و دقیقاً چون بچه ای و کسی از یک بچه این جلب بازی ها را انتظار ندارد می توانی بهتر و مفید تر به خانوداه کمک کنی تا اینکه عنان از کف بدهی وجلوی زمین به زمان فحش بدهی. ولی گویا هم در واقعیت و هم در خیال و داستان مادر من یکه تاز این برهه حساس و این مسئولیت خطیر است.

پی نوشت، البته دنریس را هم خیلی دوست دارم چون کلاً قوانین جهان به چپش است و هر جور دلش بخواهد به بلندپروازی هایش می پردازد. که چون برخاسته از خواست قلبی اش است و با تکیه و ایمان بر آنچه خود دارد مبارزه می کند بیشتر اوقات موفق شده. البته تا آخر کتاب راه درازی را باید بدوم.