ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


3 دیدگاه

جیگرممممم، جیگرررررم، جییییییگرم

آیا مهم که من کی هستم؟ آیا مهم است، این انگشتانی که بر روی کیبرد می کوبد و اندیشه و گره های یک مغز را به کلمات قابل فهم برای فارسی زبانان تبدیل می کند متصل به چه بدنی با چه شناسنامه ای ست؟ مهم است که من ایرانی الاصل هستم یا آلن ایرم یا از اهالی بلخ؟  مهم است که بلقیسم یا کامبیز؟ آیا دانستن اینکه فرد پشت این کلمات چه کسی ست، برای خواننده ایجاد اعتماد می کند؟ چگونه؟ شناختن نویسنده* چه تاثیری روی درک ما از / و واکنش ما به آنچه می نویسد دارد؟ به بیان دیگر یک نویسنده ناشناس وبلاگی که ماهیتی مجازی دارد، چگونه می تواند به یک فرد آسیب حقیقی بزند یا از او سواستفاده کند؟

جواب اول در ذهنم، که شاید زاییده فیلم های علمی تخیلی باشد، این است که «خب نمی خواهم عقاید یک ربات را بخوانم، پس می خواهم مطمئن باشم که نویسنده یک ربات نیست». در فیلم ها می بینیم که بعضی ربات ها می توانند اندیشه و درکی منفک از انسان سازنده شان داشته باشند، شاید ورای انسان و در جهت حذف انسان از هستی، که در دنیای امروزمان من هنوز به آن برنخورده ام. بگذریم! خب بعد از اینکه فهمیدم ربات نیست، آیا هنوز هم فرقی به حالم می کند که نام و اسم و رسمش چیست؟ اگر با خودم صادق باشم، حسم می گوید «آری» ولی منطقم می گوید اصن به من چه. -چرا مهم است؟ «خب مهمِ دیگه»، -آخر چرا؟ «چه می دونم، که اعتماد کنم، که بدونم کیه این حرفا رو می زنه، بدونم با کی طرفم». همه این جواب ها یک معنی بیشتر ندارد و آن اینکه بی جواب مانده ام، یعنی نمی دانم. شاید هم مهم نیست. وقتی دلیلی ندارم که چرا مهم است، پس در واقع مهم نیست. می خواهم اضافه کنم که حتی این شناخت می تواند مضر باشد و خواننده را به سمت پیش داوری سوق دهد. این شناخت می تواند حایلی بین خواننده و جان کلام قرار گیرد.

هدف من یکی از وبلاگ و وبلاگ نویسی همان تبادل آزاد اندیشه هاست که در دنیای حقیقی یا دستم بهش نمی رسد یا نمی گذارند دستم بهش برسد. مهم آن است که آنچه نوشته شده را خوانده ام، نظرم را داده ام، پسندیده یا نپسندیده ام، بحث کرده یا نکرده ام و والسلام. اگر نوشته ها روشنگر بوده اند خوشا به حال من، اگر نبوده اند بدا به حال نویسنده. اگر قرار بر اعتماد است، اعتماد به کلام است نه صاحب سخن. اگر صحت است، که جان کلام باید درست باشد وگرنه گل بی خار خداست اگر خدایی باشد. اگر فریب نخوردن است، که از آرایشگاه زیبا یادم است که آدام بآید خودآش عآقل بآشد. اگر مسبوق به سابقگی است، که بزرگترها با آن همه اهن و تلپ دروغ می گویند و حرف راست را باید از دهن بچه بی سابقه شنید. اگر به شناس بودن است که همین خودش باعث خودسانسوری نویسنده یا پیش داوری و جبهه گیری خواننده می شود و خواننده را از مقصود به «آنچه با شناختی که از گوینده دارد فرض می کند مقصود است» منحرف می کند. هر جور که فکر می کنم باز می رسم به این که اینجا صحبت از کلام و اندیشه است و نه ناطق. اگر در همه عمر یک مورد به درد بخور برای افعال مجهول دیده باشم، همینجاست.

مادامیکه او می نویسد و من می خوانم، همه چیز در حیطه کلام او و مغز من و تبادل اندیشه باقی مانده است. تنها ضربه می تواند از راه اندیشه و طرز نگاه باشد. که خب این هم در دنیای مجازی ربطی به شناسنامه ندارد. هر کس می تواند منشا کلام نوشته شده باشد.

*شناختن نویسنده منظورم شناختی که حاصل پیگیری وبلاگ و نوشتن بلاگر و خواندن خواننده است، نیست.

Advertisements


3 دیدگاه

معجزه عکس

من زیاد عکس نگاه می کنم و حتی زیاد عکس می گیرم. تارترین و بیخودترین عکس ها را هم نمی توانم دور بیاندازم. گاهی به دورانی که عکس چاپ می کردیم غبطه می خورم. البته که عکس چاپی خیلی قشنگتر و ماندنی تر و لمس شدنی تر از عکس فایلی است. ولی دلیل من در آن هنگام برای حسرت چیز دیگریست، اگر عکس ها هنوز هم چاپی بود چون پول چاپش را داده بودی حتی اگر عکس خراب بود یا تار بود یا زشت افتاده بودی, هیچ وقت دورش نمی انداختی، بلاخره بالایش پول داده ای و شاید روزی به کاری بیاید. شاید روزی تکنولوژی بتواند تاری را از آن بزداید، به همین امید نگهش می داشتی و قبلش هم که پیه نداشتن جا را به تن مالیده بودی و همیشه یک چمدان یا کیف سامسونت بابا را برای عکس ها کنار گذاشته بودی. ولی حالا که عکس ها دیجیتالی ست نمی شود چنین کرد. سر 2مگابایت جای خالی خست به خرج می دهی و با کلیک های بی رحمانه هر چه عکس تار و بدافتاده و تکراری و چه و چه را پاک می کنی. البته خب بی پرواتر هم عکس میگیری و دیگر 36 تا عکس نیست که از عید شروع شود و تا تولدت که نیمه سال است دوام بیاورد. حالا می توانی هر روز 360عکس ذخیره کنی. با این حال هنوز هم عکس ها برایم مثل قبل عزیزند. بار اول که از مملکت خارج شدم هیچ با خودم بر نداشتم به جز یک ترابایت عکس :). تازه فرصت نکردم عکس های پیش از دیجیتال را اسکن کنم و با خود بیاورم. الغرض آنکه این چند روز نشسته ام به رفت و روب این یک ترا عکس، ترسیدم نکند زبانم لال حافظه بیرونی متحرکم بسوزد و من بمانم بی یادگاری ویک دل داغدیده. با یک حساب سر انگشتی رسیدم به تعداد 20-30 دیسک خیلی فشرده (دی وی دی) که خب البته بیشتر از زیاد بود. در نتیجه چاقوی جراحی به دست گرفتم ولی نمی شود که نمی شود. برای مثال از یک مهمانی حدود 100عکس داریم که همه اش در حال رقص ست و نه تنها دیگران تکان های شدید به خود می داده اند که عکاس هم در دست اندازخودش افتاده بوده و دیگر می توانید وضعیت صاف و صوفی عکس ها را برآورد کنید. تازه از همان ها فیلم هم داریم با یک دوربین دیگر. ولی من دستم به پاک کردن نمی رود. هی می بینم و یادم می آید که آن موقع که شاتر را می فشردم فلانی در گوشم چه گفت و بهمانی چه کرد و دلم قنج می رود برای خنده هایمان و دوستی هایمان. هی آخی آخی می کنم، هی می گویم عجب روزی بود به به، هی می گویم حالا این یکی را که یادم است چه شده نگه می دارم بعدی را پاک می کنم ولی لامصب داستان بعدی هم خنده دار و فراموش نشدنی ست. دلم تنگ می شود و دو سه تایی را جایی دیگر ذخیره می کنم که برای آنها که در خاطره ام شریکند بفرستم و یادی تازه کنیم. دستم را می زنم زیر چانه ام و می روم در آن دورها و شاید نه خیلی دور ها، شاید 5-6 سال پیش. گاهی هم از دست آنکه در عکس بغلش گرفته ام کفری میشوم. نامرد است، بی معرفت است، ببین چه خوشیم باهم، چرا از دیده اش که رفتم از دلش هم خطم زد. شاید هم خطم نزده و درگیر مشکلات روزمره است. شاید بد نباشد من یادی ازش بکنم و احوالی ازش یپرسم، هیچ هم به رویش نمی آورم که بی معرفت کجایی تو؟! صد بار سراغت راگرفتم تو نیستی که حتی جوابم را بدهی، نه بابا ول کن چکاریست. بروم بگویم که باز هم جواب ندهد و بیشتر حرصم بگیرد؟ خب، جواب ندهد من که یادش بوده ام، من که حس و حالم را صرفش کردم، بگذار او هم بداند گوشه ای از این دنیا دلی برایش تنگ شده، شاید می خواهد حرفی بزنیم و رویش نمی شود، بگذار من پیش قدم شوم. یک عکس دیگر هم کنار قبلی اضافه می کنم برایش بفرستم. با خودم می گویم چه بهش بگویم که هم حالیش شود جوابم را نداده و خیلی خر است هم نرنجد و بداند بازهم شوخی ام گرفته. به خودم که می آیم روی همان چند عکس دو ساعتی ست مچل شده ام و هی بالا پایینشان می کنم. ولی چه فایده بازهم روی یک لوح خیلی فشرده جا نمی شوند و باید دل از چندتایی بکنم. بیشتر که عکس ها را نگاه می کنم و دلتنگی ام که کمتر می شود، می توانم از بعضی هاشان دل بکنم. به خودم فرصت دو دلی نمی دهم شیفت +پاک می کنم که بعدتر نروم و دوباره برشان نگردانم و جای دیگری نگه ندارمشان که بازهم دل کندن ازشان سختتر شود.

چشم هایم از بس به مانیتور زل زده ام خشک شده، همینطور که می مالمشان به این فکر می کنم که چطور بعضی می توانند بی معرفت باشند، چطور بعضی ها می توانند دروغ بگویند، چطور می توانند نارو بزنند؟! سال ها بعد که برمی گردند و عکس های گذشته شان را می بینند یادشان هست که در فلان عکس فلانی را به دروغ بوسیده اند در حالیکه دلشان برای یکی دیگر از مهمان ها می تپیده؟ یادشان هست در مهمانی تولد عشقشان، نگاهشان با دیگری هزار حرف نگفته زده؟ یادشان هست چه جفایی در حق همینی که اینگونه با محبت در آغوشش گرفته اند، روا داشته اند؟ یادشان هست که فردای عکس چه کلاهی بر سر رفیقشان گذاشته اند، چه فحش ها نثارش کرده اند و چگونه از کنار رفاقتشان به خاطر پول و مقام گذشته اند؟ اینها چطور می توانند به عکس هایشان نگاه کنند؟ اصلاً شاید هیچ عکسی نگه نمی دارند؟! خودم با بعضی عکس ها به فکر می افتم که رفتارها و اتفاق ها چطور سلسله وار پشت هم آمدند و روابط را تغییر دادند. می بینم که برای یکی بیشتر تلاش کردم تا نگهش دارم و برای یکی نه، رهایش کردم برود که شاید هر دو این چنین راحتتر بودیم. عکس هایی هم هستند که باز دیدنشان دردی را در دلم زنده می کند که خیلی تحمل کردم و خیلی زخم خوردم تا فراموشش کردم یا با موضوع کنار آمدم، عکس هایی که آدم هایی درشان می خندند که دیگر در زندگی ام نیستند، گاهی آزردند و رفتند، گاهی هم مسالمت آمیز نخواستند که باشند. عکس هایی که از آدمهایش بدترین دروغ ها را شنیدم، عکس هایی که در حلقه نامردمان  گرفتارم و با دیدنش آه از نهادم برمی آید که ببین چه دلخوش بودم به اویی که هیچ بویی از وفا نبرده بود ولی هر چه هست در هیچ عکسی، به جرأت می گویم، در هیچ عکسی نیست که در کنار کسی با ژستی متظاهر ایستاده باشم و هیچ عکسی نیست که با دیدنش تاسف بخورم که ایکاش اینگونه نبودم. از عکس هایم مشهود است با فلانی رفیق بوده ام، با فلانی سر سنگین و با یکی دیگر خیلی رسمی. به خودم مغرور می شوم که اگر جفا دیده ام و رنج کشیده ام، در عوض همیشه با خودم و دیگران صادق بوده ام. حتی این عکس ها را هم دوست دارم. دوستشان دارم هم به خاطر خودم که آنی هستم که می خواستم باشم و صادقانه می خندم و هم به خاطر سیمرغی که می بینم از خاکستر هزار درد برخواسته و هنوز عشق می ورزد و هنوز به وفا و محبت و صدق و شرف ایمان راسخ دارد.

پی نوشت: خودشیفتگی ام را بر من ببخشایید ولی باید با خودم و شما صادق باشم


بیان دیدگاه

دلم بدجور کورَ کِردَ*

می شود درخواست بدهیم روز مادربزرگ و پدربزرگ هم به تقویم اضافه کنند؟ می شود مادربزرگ ها و پدربزرگ ها همیشه بمانند ور دلمان؟دلم برای جفتشان خیلی تنگ شده. تابستان داغ تهران را بگذاری به حال خودش و بروی خانه شان و صبح مست خواب باشی. ساعت 6 آقاجون بیدار شود و برود ته حیاط دست و صورتش را بشوید و برگردد و سماور را روشن کند و چایی بگذارد و دوباره برود طبقه بالا، اتاق خودش و لباس هایش را عوض کند و بیاید برای خودش چای کمر باریک بریزد و همانطور ایستاده پای سماور و داغ داغ چایش را بریزد توی نعلبکی و قندش را خیس کند و بگذارد دهانش و تمام یک استکان چای را یکجا سر بکشد و دوباره برود حیاط و مسواک بزند و برگردد برود اتاقش کتش را بپوشد و کلاه شاپو تابستانی اش را سرش بگذارد برود بیرون تا نان تازه بگیرد. همزمان با او مامانی هم بیدار شود و تا آقاجون از حیاط برگردد رختخواب ها را جمع و لباسش را عوض کرده ست. او هم می رود تا ته حیاط و برمی گردد و جانمازش را که کله سحر خواب و بیدار برای نماز صبح پهن کرده با چادرش بهم می پیچد و به آقاجون با اشاره می فهماند که هیس بچه ها خوابند و تا بیدار نشده اند برو نان تازه بگیر. بعد تا آقاجون برود کلاهش را بردارد، مامانی هم یک چای تازه دم و خوشبو نوشیده و موهایش را شانه می زند. تو آیینه شبستان وسطی خودش را نگاه می کند و به خاله ام که خواب خواب است، می گوید یادت باشد امروز موهایم را کوتاه کنی، ریخته دور گردنم و گرما کلافه ام می کند. بساط صبحانه را پهن می کند پایین شبستان و هی می رود اتاق جلویی و می آید و هی یخچال را باز می کند و با دست پر بر می گردد سر سفره صبحانه. چندباری این مسیر را می رود و می آید. خیالش که از صبحانه راحت شد دیگر مشغول مرتب کردن خانه می شود. صدای غلغل سماور از شبستان وسطی می آید و مامانی مدام اینور و آنور می رود و مدام یک چیزی را جایی می برد یا می آورد. درها را مدام باز و بسته می کند و در کمدها چیزی را می جوید. آقا جون با بوی نان داغ وارد می شود. آقاجونم عادت ندارد نان کم بخرد، پنجاه تا نان خریده، مامانی سری تکان می دهد که این همه را کی می خورد؟ همانطور که ایستاده کنار سماور و برای خودش چای می ریزد نان ها را در پارچه ای سفید می پیچد، چندتایی را هم می گذارد توی سفره و رویش را با لبه سفره می پوشاند که تا ما بیدار می شویم خشک نشوند. نمی دانم این موقع صبح کدام مغازه از خدا بی خبر باز بوده و چیزی فروخته که این همه اینور آنورش می کند و صدای خش خش پلاستیک می آید. مامانی از اتاق جلویی به آقاجون که توی شبستان وسطی ست می گوید که آرام، بچه ها خوابند. بعد سرش را از در می آورد تو که » پاشید دیگه لنگ ظهرِ، آفتاب اومد وسط خونه، الآن اگه یکی در بزنه همتون دارید هی بدو بدو برید یه وری و یکی یکی بیایید سلام علیک، مردم که مسخره شما نیستند.» آنقدر غرق خوابیم که حال نداریم بگوییم ملت مگر خروسند که این وقت صبح آرا بیرا کرده بروند مهمانی؟! آقاجون کلاهش را همانجا یک گوشه ای می گذارد و با کت که هنوز تنش است، سماور را می آورد کنار سفره می گذارد و یک چایی دیگر در استکان کمر باریک می ریزد و بعد از استکان می ریزد توی نعبکی و بعد قندش را در چای خیس می کند و بعد همه را یک جا می نوشد. مامانی می آید می نشیند پای سفره، آقاجون یک چای برای او و یک چای برای خودش می ریزد و بازهم با همان سبک و سیاق می نوشدش. حساب چای های صبح آقاجون از دستم در رفته، چند لقمه ای صبحانه می خورند. آقا جون می پرسد «برای ناهار چیزی لازم نداری؟ من امروز یک سر می روم به زمین ها سر بزنم چند روز است باران نیامده آبیاری می خواهند ببینم کسی را پیدا می کنم؟!» مامانی غرغر می کند که «پس آن فلان فلان شده که ماهی اینقدر و محصولی آنقدر می گیرد چه میکند که باز هم تو باید بروی دنبال کارها؟ هی به تو می گویم این آدم کار بکن نیست فقط می خواهی یک پول مفت بدهی به اینها که سوارت شوند و آخرش هم هیچ نکنند. خوب همین را بده یکی که کار هم بکند. اینها تو را گیر آورده اند.» آقاجون بازهم لبخندی می زند و سری تکان می دهد و آرام می گوید «نه، آدم سالمی ست نیاز دارد، گوشت نمی خواهیم؟» باز مامانی تشر می زند که «باز نری از مش فلانی بگیری هااا، هر چه چربی ست می گذارد روی گوشت تو.» چشمهایم بسته است ولی شک ندارم که لبخندی میزند و پلک هایش را به آرامی هم می گذارد و سرش را چندباری تکان می دهد که یعنی حرص نخور، بلاخره هر کس باید یکجوری نان بخورد دیگر، می دانم چه می گویی ولی عیبی ندارد. در حالیکه نیم خیز شده با نگاه از مامانی می پرسد بازهم چای می خواهی؟ مامانی سری تکان می دهد که نه و رو به ما که مذبوهانه تلاش می کنیم بخوابیم می پرسد «بچه ها ناهار چی دوست دارید؟» من خودم را مچاله تر می کنم. خاله ام سرش را بیشتر زیر پتو می برد و مادرم بلاخره بیدار می شود. «مامان جون یک چیزی می خوریم از الآن نمی خواهد فکر ناهار باشی.» / «چی چی و یک چیزی می خوریم باید الآن بار بذارم که تا ظهر بپزد.» مامان می گوید «یک چیز آسان و دم دستی، خودت را خیلی خسته نکن» و می رود حیاط که آبی به دست و صورتش بزند. صدای شرشر آب و خوردنش به کف روشویی می آید، آقاجون شیرآب را با فشار باز کرده، خاله ام غرغر می کند که «ای بابا، یک دقیقه خواستیم بخوابیم ها» و بازهم سرش را بیشتر زیر پتو می برد. آقا جون کلاهش را بر می دارد که برود بیرون. مامانی با صدای بلندی که سعی می کند تن پایینی داشته باشد می گوید «اون استکان رو پشت و رو نذار که کسی تویش چای نخورد تا بعد همه را باهم ببرم بشورم.» آقاجون عین خیالش نیست و از در اتاق جلویی می رود بیرون. مامانی دنبالش می رود و تند تند چیزهایی می گوید که آقاجون یادش بماند و بخرد. آقاجونم حافظه خوبی دارد، هیچ وقت چیزی یادش نمی رود بخرد و همیشه هم دو سه قلم اضافه که فکر می کند مامانی یادش رفته بگوید می خرد و می آورد. مامانی یادآوری می کند که «خیار آب نزده و ریز بگیری ها، آب زده ها دو روز می گندند.» آخر مامانی جانم مگر خیار جالیزی در این خانه می ماند که بگندد؟! مامان از حیاط آمده و جایش را جمع کرده و لباسش را عوض کرده و می خواهد چای بخورد که می بیند قوری خالی ست. آقا جانم کم دم می کند که همیشه چای تازه بنوشیم. بازهم صدای آب و مامان که مشغول شستن و دم کردن چای از مامانی میپرسد «مامان خوب خوابیدی؟ عجب آفتابی اومده تو.» و بازهم صدای خش خش می آید. نمی دانم چه چیزی در آن نیم وجب فضا هست که این همه مرتبی و جابجایی نیاز دارد. قوری را می آورد و روی سماور می گذارد و می نشیند روی سکو که آفتاب یواش یواش گرمش می کند. چیزهایی از روی زمین برمی چیند و به مامانی که از آشپرخانه با دست پر آمده و دارد از در اتاق جلویی تو می آید می گوید: «بچه ها پاشدن یه جارو بزنیم خیلی خرده نان ریخته.» و من و خاله می دانیم که اگر تا چند دقیقه دیگر بیدار نشویم صدای جاروبرقی را هم باید به لالایی هایمان اضافه کنیم. مامانی می نشیند کنار سفره و مشغول کاری می شود. مامان هم برای خودش و او چای می ریزد و می گوید: «راستی از فلانی چه خبر؟ درسش تمام شد؟ بچه بهمانی امسال کنکوری ست؟ شنیدم امسال شهر چندتا رتبه تک رقمی داشته؟» تا من این کنکور لعنتی را ندهم و تمام نشود مامان ول کن هیچ کدام از پیش و پس کنکوری های صد پشت فامیل و غریبه نمی شود که نمی شود. آنها گپشان گل می اندازد و من و خاله چشماهایمان را بیشتر روی هم فشار می دهیم که بیدار نشویم. مامانم چای لیوانی می خورد برای همین یکی دو باری استکان مامانی را پر می کند. صبحانه شان خیلی وقت است تمام شده ولی مامان هنوز در آفتاب لم داده و مامانی هم تکیه اش را داده به دیوارو مشغول به روزرسانی اطلاعات مامان است. خاله همچنان مصرانه به خوابش ادامه می دهد ولی من تسلیم می شوم. در رختخوابم می نشینم و سلام می گویم. هر دو با خوش رویی نگاهم می کنند و صبح بخیر دلنشینی می گویند و روزم را می سازند. میخواهم جایم را جمع کنم که خاله ام غرغر می کند که «حالا بگذارش بعدا بالای سرم اینقدر وول نخور.» من هم بعد از همان بیرون رفتن ها و آمدن ها و اینور آنور کردن ها می نشینم پای سفره صبحانه و مامان چای لیوانی ام را می دهد دستم. ساعت را نگاه می کنم، با دلخوری دارد خودش را هل می دهد روی ساعت 9، ساعت هم نمی خواهد این لحظه ها سپری شوند. عقربه ها هم قدر خوش وقتی من را می دانند.

پی نوشت: نمی دانم چه اصراری بود که در خانه دو طبقه ای که هر طبقه هم 3 اتاق درندشت داشت ما باید در همان اتاق بین راه شبستان و ورودی می خوابیدیم و در همان اتاق باید همه اتفاق ها می افتاد. اتاق ها هم همه یک طرف حیاط بودند و بقیه قسمت های یک خانه همه آن یکی طرف حیاط

* دل که «کورَ مِکُنَ» یعنی بدجور تنگ شده است.


بیان دیدگاه

بیم موج و گردابی چنین هایل

حس دوگانه ای دارم. هم از عمق وجودم غمگینم و هم خوشحال. خوشحالم که زندگی آرامی دارم که می توانم در آرامش به آنچه می خواهم فکر کنم و دنبالش بروم. می توانم بدون اجبار زمان و شرایط خودم را برای شرایط سخت و آسان ورزیده کنم، چه جسمم را چه فکرم را. ولی غمگینم که زنگ بسیاری از این بیدارباش ها را زندگی عزیزانم به صدا درآورده. غمگینم از غمشان و به خودم نهیب می زنم که غره نشو، زندگی همیشه چیزی بسیار بالاتر از توان تو در خودش دارد که مچاله ات کند. حس دوگانه ای که نکیرش می گوید باید برای هر پیشآمدی خودت را آماده کنی و از زندگی های اطرافت درس بگیری، و منکرش می گوید هر چه بیشتر آماده باشی، سختترش به سرت می آید، پس هیچ نکن که به وقت آمدن سبک تر باشد. باز نکیر می گوید آن وقت اگر آماده نباشی باز هم همان اندک برایت بسیار است و تاب نمی آوری پس خودت را قوی کن. فکر می کنم به دوستانم به اطرافیانم. آنهایی که پیش از واقعه نازپرورده بودند و نازک طبع، سرخوش و شنگول، وقتی بلا آمد استخوان ترکاندند، چه ترکاندنی. روحیه ای از خود نشان دادند که انتظارش نمی رفت. زمان روحیات و نگاهشان به زندگی را چنان تغییر داد که تمام آدم دیگری شدند. به ظاهر همانند که بودند ولی پای حرفشان که بنشینی، حتی اگر درد دل نکنند و همان حرف های پیشین را بزنند بازمی فهمی هم چیزی درشان تکان خورده، زیر و رو شده. انگار پوستشان کلفت شده باشد و همراهش نگاهشان و امیدشان به زندگی، برنامه هایشان عوض شده، انگار پخته شده اند. با خودم فکر می کنم به چه قیمتی؟ باز نکیر می گوید هر کس باید به سهم خودش در این هستی تلاش کند و چیزی را پیش ببرد، چه بهتر که خودت آگاه باشی و خودت با اراده خودت قدم پیش بگذاری وگرنه خود هستی دست بکار می شود و وامی داردت به تکاپو، آنوقت است که می گویی بلا آمده. در واقع برای تو رنج است و برای او حرکت مهره شطرنج. منکر می پرد در کلامش و می گوید آنوقت نیمی از لذت هایی را که در بی خیالی می بردم، نمی برم. آنوقت همیشه چیزی ته دلم عذابم می دهد. عذابم هم ندهد مانع می شود که بی فکر و سرخوش بروم دنبال زیبایی های زندگی آنچنان که آب در دلم تکان نخورد. بی خیالش شو و خوش باش. و بازهم این دو می افتند به جان یکدیگر که همان که من گفتم. هر دو شان هم تمامیت خواه هستند. به چیزی این مابین راضی نمی شوند. یا تمامت را بگذار و بگذر یا اندک و نصفه نیمه انگار که هیچ. تعادل میان این دو گاهی برایم سخت می شود. گیج می شوم. مثل همین حالا. با دوستی صحبت کردم که با تولد نوزادش دنیایش دگرگون شد. خودش می گوید «مقاوم شده ام ولی به چه قیمتی؟». به او فکر می کنم و خودم را جای او می گذارم. آیا من هم می توانم تاب بیاورم؟ آیا من هم می توانم دوباره روی پای خودم بایستم؟ نمی دانم ولی این را هم می دانم چیزی که مرا نکشد قوی ترم می کند و من نمی خواهم به زور قوی تر شوم. اصلن دلم نمی خواهد مجبور شوم، می دانم در شرایط اجباری ناخودآگاه عکس اجبار عمل می کنم. برای اینکه مجبور نشوم تاب بیاورم، به خودم سخت می گیرم که آمادگی آینده محتمل را پیدا کنم، مدام خودم را مابین خطر و امن فرض می کنم و واکنش هایم را پیش بینی می کنم. و اصلن نمی دانم کار درستی می کنم یا نه؟! نمیدانم باعث ترس های گاه و بیگاهم همین تمرین هایم است یا بخواهی نخواهی این ترس ها هستند. گاهی برایم غم و  دردی می آورد که منشا واقعی ندارد. گاهی هم باعث می شود زودتر بپذیرم و کنار بیایم. گاهی واقعن قوی شده ام و گاهی هم به هیچ دردی نمی خورد. نه که خودآزاری باشد ولی یکجور بیداری همیشگی ست. یکجورآماده باش. گاه فکر میکنم چون بارها پیش پرده اتفاقات را دیده ام بلاخره حادث شده و اگر من بهش فکر نمی کردم رخ نمی داد. ولی حادثه اسمش با خودش است بلاخره بی خبر و ناغافل می آید.

بچه تر که بودم و زندگی ها را برایم با این شرح و تفصیل نمی گفتند و با کتاب ها تجربه اندوزی می کردم. با رمان ها زندگی می کردم و خودم را در نقش هاشان محک می زدم. ولی هرچه بود کتاب بود و همه اش زاییده ذهن خلاقتری از ذهن من که پروبالشان داده و نوشته بود تا برسد به دست من و تو. ولی حالا، حالا کتاب، کتاب زندگی ست و قهرمان ها هم آدم های معمولی و عزیز من اند. دردشان برایم واقعی ست، باورشان و مقاومتشان و ماندگاریشان برایم ستودنی ست و وهم آور.


بیان دیدگاه

افتاده ام به جان خودم و سنباده می زنم

دارم غر مى زنم يا نه را نمى دانم, چيزى که مى دانم اينکه محدوديت هايى درم نهادينه شده که تقصير نهادينه شدنشان را بر عهده شرايط گذشته ام مى دانم نه تلاش فردى خودم. خوب مى دانم که هيچ چيز بازدارنده اى وجود ندارد جز ذهن خودم. براى همين هر وقت شرايط و عوامل بيرونى را مقصر مى دانم بلافاصله خودم را متهم به غر زدن مى کنم. الان مى خواهم غر بزنم.

حسوديم شد به اينکه حتى ثانيه اى اين فکر ها دمپرش نمى ره و من خير سرم رفتم پياده روى و افتادم به جون خودم

حسوديم شد به اينکه حتى ثانيه اى اين فکر ها دمپرش نمى ره و من خير سرم رفتم پياده روى و افتادم به جون خودم

از اينجا مى گذشتم, دلم خانه اى خواست با باغچه. هميشه دلم خواسته ولى فکر مى کردم حالا که اينجا پا از خانه بيرون بگذارم وسط باغچه اى خواهم بود و حتى مى توانم بروم و بخواهم که مسئولش هم باشم ديگر اينقدر دلم باغچه نخواهد ولى هنوز مى خواهد. نمى دانم چرا برايم خانه و چهارديوارى خودم چيز ديگريست. هنوز هم دلم باغچه اى مى خواهد که بتوانم با شمشاد دورش را بگيرم و ديد نداشته باشد. به خانم حسوديم شد که ديد داشتن باغچه اش اصلن برايش مهم نبود. از خودم خوشم نمی آید که هر وقت می خواهم از خانه خارج شوم از فرق سر تا نوک پایم را چک می کنم که خطی اشتباه نباشد. همیشه بیرون خانه یک چیزی حصرم می کند, می بنددم. بارها خودم را مجبور کردم بی خیال باشم و هر چقدر هم بترسم و ناراحت باشم ولی با لباس راحت و آزاد بروم بیرون بین مردم. این ترس هميشگى بيرون خانه آزارم مى دهد. هنوز هم لبخند و صحبت ناگهانى عابران غافلگيرم مى کند. عادت نکرده ام که اينجا متلک گوها و متلک شنوها مشخصند. عادت ندارم کسى با تحسين نگاهم کند. خيره که مى شود دست و پايم مى لرزد که ايراد و خطايى در پوششم هست. از نگاه رمنده ام در جواب چشمان هيز بدم مى آيد, وقتى ديگرى با ظاهرى دلفريب تر از من همان نگاه را به راحتى با نگاهى برا جواب مى دهد. این خانم هم همینطور. مطمئنم وقتی آمده بیرون باغچه را آبپاشی کند اصلن برایش مهم نبوده چه پوشیده. ولی اگر من بودم حتمن چک می کردم.

همین اواخر فیلم وحشی را می دیدیم. صحنه ای بود که زن سوار ماشین غریبه ای شد و ترسید که نکند در برو بیابان ترتیبم را بدهد. تاپ و شلوارک خیلی کوتاهی تنش بود. واکنش او این بود که گفت همسرم هم پشت سرم دارد میآید و نه بدنش را جمع و جور کرد و نه خودش را در بازوانش پیچید. واکنش من اما, ای کاش الان شلوار پایش بود, اگر شلوار پایش بود و اتفاقی می افتاد بهتر می توانست از خودش دفاع کند. به خودم آمدم که هی, تو لخت هم باشی طرف حق ندارد بدون اجازه تو و هر اتفاقی بیفتد تو می توانی بی کم و کاست حقت را طلب کنی.

ولی هنوز هم اول خودم را چک می کنم که روبراه باشد بعد حقم را طلب می کنم. عادت بدی ست که با رشد در جامعه ای ناعادل در من و مثل من ها نهادینه شده. اگر حواسمان نباشد با همین عادت خودمان به خودمان ظلم می کنیم. در مملکتم وقتی خارج از خانه بودم هر اتفاقی می افتاد اول از همه پوشش من بررسی می شد. اگر قابل اغماض بود می توانستم به حقم برسم. اگر نبود کلن مسئله رنگ دیگری به خود می گرفت. فرقی هم نداشت در چه محیطی, چه در خیابان مزاحمت می دیدم, چه در محل کار, چه در سینما, چه در تاتر, چه در کافی شاپ, چه وقت خرید و حتی در بعضی جمع های دوستانه.

این فقط هم مربوط به پوشش نیست. رفتار و کلن موجودیتم. زمانی به راحتی می توانستم ابراز وجود و اعاده حق کنم که اول در قالب جا می شدم. درد قضیه اینجا برایم بیشتر می شود که از وقتی یادم است این فشار و تفاوت را دیدم و نپذیرفتم. دفعاتی بود که خودم را در قالبشان جا کنم, پیش خودم می گفتم وقت ندارم و حوصله ندارم بحث کنم که آن بارها هم هر که من را دید از تعجب شاخ درآورد. تا یادم می آید به همه گفته ام که این حق من است بر خودم و به شما ربطی ندارد. از جمله کسانی هستم که تن به قالبشان ندادم. زیر بار نرفتم. پیه خیلی چیزها را به تنم مالیدم, خیلی شنیدم و به روی خودم نیاوردم تا شدم این. به هر کس که دو بار با من مراوده داشته بگویم هنوز هم خودم را محدود حس می کنم, فقط این جواب را می شنوم که » تو دیگه چرا؟ تو که عین خیالت نیست. دیگه چی می خوای؟ هر جا هر جور دلت می خواد میری و هر کاری میخوای میکنی. تو که اصلن نمی دونی محدودیت چیه.» درد قضیه اینجاست که یک عمر جنگیدم و پس زدم و حالا می بینم  خودم خودم را محدود می کنم و بعد مبارزه می کنم. خنده دار است ولی خودم به خودم گیر می دهم. نمی توانم بی خیال باشم و از آزادی لذت ببرم. انگار باید حتمن بجنگم تا راضی باشم از خودم. حالا مبازره با محدودیت در من نهادینه شده. حالا اثبات خودم نهادینه شده. حالا نمی توانم باور کنم کسی حقم را راحت به من بدهد. برای هر کاری زره رزم می پوشم. اگر نجنگم خودم را خالی حس می کنم. بعد به خودم گیر می دهم که ای بابا ول کن اینجا دیگه کسی کاری بهت نداره. بی خیال شو. طرف کاری بهت نداره. از چی می ترسی!؟

حتی وقتی به این نتیجه می رسم که خب اینقدر فشار بود و هست که بلاخره هر کس از یک لبه ای از بام می افتد, من از اینور, دیگری از آنور. بازهم خودم را شماتت می کنم که نه تو خوب و مناسب تلاش نکردی و الان داری اشتباه خودت را گردن قدرت می اندازی. این تو بودی و تقصیر خودت است به دیگری غر نزن و روی خودت کار کن.


بیان دیدگاه

ملت خواب می بینند, منم خواب می بینم

دیشب خواب بابام را دیدم. خواب دیدنم اتفاق نادریست, خواب بابا را دیدن که آرزویی ست محال. یادم می آید اول هایی که فهمیده بودم دیگر پیش ما نیست, یک شب ناغافل خوابش را دیدم که چطور رفت و دیگر نیامد. آنروزها هنوز نمی دانستم خواب چیست. بچه تر از آن بودم که قدر آنی را که دیدم بدانم. هنوز هم آن خواب مثل همان شب برایم واضح و روشن است. بعدترها مد شد همه خواب دیگری را ببینند و همه جواب های ریز و درشتشان را بگیرند و با خیالی آسوده و دلی قرص روزشان را شروع کنند. ولی من بازهم خوابش را ندیدم. آن موقع ها خیلی می خواستم که ببینمش. بارها که نمی دانستم چه باید بکنم التماسش می کردم که بیا این مشکل را حل کن. وقتی مدرسه می پرسیدند کجاست و من دروغ می گفتم, ازش می خواستم که بیاید و بگوید که از من نرنجیده. خستگی های مادرم را می دیدم و نمی دانستم چگونه باری از دوشش بردارم. شب ها با گریه می خواستم که بیاید و بگوید چه کنم. من بارها گفتم و او هیچ وقت نیامد. نماز خواندم که بیاید, نیامد. نمازنخواندم که بیاید, نیامد. مثل کارتون های کودکی جلوی لبه تختم زانو می زدم و انگشت هایم را بهم گره می زدم که از پدرمان که در آسمانهاست خواهش کنم به خوابم بفرستدش, نیامد که نیامد. مثل مادر ای کیو سان تغیر کردم که اصلن لازم نیست بیایی, من خودم از پس همه چیز بر می آیم, می دانست بر می آیم و نیامد. آنقدر نیامد که من راهم را پیدا کردم و رفتم. خودم ترس هایم را شناختم و ایستادم. به خیالم بزرگ شدم. بزرگ شدم و پرسیدم اصلن آنچه بخاطرش رفت ارزش ما را داشت؟! ارزش زندگی را داشت؟! تصمیم خودش بوده و هیچ کس جز خودش نمی تواند رد و تایید کند. باز در دلم می خواستم که بیاید و حداقل خودش را تبرئه کند, راضیم کند. پرواضح است که نیامد, البته خواب دیدن هم دیگر از مد افتاده بود. غول این مرحله را هم کشتم و رفتم مرحله بعد و بعد و بعد تا اینجا. دیگر مهم نیست که بیاید یا نیاید. اگر آمد قدمش روی چشم. ولی هر بار که خیلی دلتنگش می شوم باز هوس می کنم ببینمش بلکه در خواب حسش کنم و نوازشم کند. بلکه در خواب داشته باشمش. بلکه این دل تنگ آرام بگیرد. در شمار اندک خواب هایم گاهی صدایش را شنیده ام, حضورش را احساس کرده ام. ولی هیچ گاه با من یا راجع به من حرف نزده و رو در رویم نایستاده. دیشب هم که آمده چهره اش یادم نمانده, لمس دستانش یادم نمانده, صدایش یادم نمانده. وقتی بیدار شدم یادم بود آمده چیزی گفته و رفته و من صبح کله سحر نگران بودم و دلواپس. دلشوره داشتم و نمی دانم دلشوره چه- فقط قرار ندارم.


بیان دیدگاه

خوابم یا بیدارم؟ تو با منی, با من!

با اینکه همه چیز خیلی خوب و آرمانی به نظر میاید, هرچه فکر می کنم دلیلی برای حال بدم ندارم. مامانم و ماچ ور دلم هستند و از این بهتر چه می خواهم؟ ولی تمرکز ندارم و مدام ناراضی ام, غر دارم و همه چیز به نظرم نادرست است و هر چه هم که سر جایش است به نظرم خیالی است. انگار که در فضایی مجازی زندگی می کنم. انگار که خواب هستم ومی دانم با حالی بد خوابیده ام و اصرار دارم که بخوابم. می ترسم بیدارشوم و همه چیزهای خوب از دستم بروند. انگار در خواب تمرکز می کنم تا همه چیز را کنترل کنم, مبادا که بیدار شوم و با آنچه نمی خواهم روبرو شوم. دارم با اشعه خورشید که به چشمان بسته ام می تابد می جنگم تا باز هم بخوابم، خواب سر ظهر زورکی. باید هواسم را جمع کنم تا از لحظه هایم لذت ببرم وگرنه یادم می رود و درگیر پراکندگی ام می شوم و می دانم که فردا حسرتش بر دلم می ماند. دلم می خواهد از لحظه هایی که دارم بی مهابا و بی هیچ اراده و سعی لذت ببرم. دلم می خواهد این وزنه سنگین روی دلم را کنار بگذارم. دلم می خواهد دلیلش را بفهمم و پسش بزنم. دلم می خواهد از ته دل بخندم تا همراهانم را هم بخندانم.