ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


۱ دیدگاه

مصاحبه کاری دارم، ولی اینقدر خجسته ام که به جای اینکه خودم را برای سوال های فنی و چالشی به زبان اجنبی آماده کنم، نشسته ام برنامه ریزی می کنم با مرخصی هایی که طلب دارم چه کنم؟ چند روزش را برویم عشق و حال، چند روزش را بگذارم برای اسباب کشی و پیدا کردن خانه جدید، چند روز به سفر وطن اضافه کنم:) 🙂

Advertisements


بیان دیدگاه >

“آری آری
زندگی زیباست
زندگی آتشگهی
دیرنده پابرجاست
گر بیفروزیش
رقص شعله اش
در هر کران
پیداست
ورنه خاموشست و
خاموشی گناه ماست”
سیاوش کسرایی


بیان دیدگاه

ما به خرداد پر حادثه عادت داریم

نمی دانم چرا ولی برای آدم های مسن جاذبه خاصی داریم ما. با یک لبخند اسیر داممان می شوند، ما هم گاهی سواستفاده می کنیم. آخر مسن ترها حوصله و طمأنینه بیشتری دارند برای آرام حرف زدن و توضیح دادن و غلط های دستوری آدم را گرفتن، بیشترشان هم انگلیسی بلد نیستند که به نحوی کارت راه بیفتد. دیروز هم یکی از همین روزها بود.

یک خانم همسایه مسن و خوش رو داریم که هر از گاهی سلام و علیکی می کنیم در راهرو. چند روز پیش گفت من اسم شما را نمی دانم برایم بنویسید که یادم بماند. ماچ هم اسممان را همراه با یک نامه فدایت شوم طور انداخت در صندوق پستش. فردایش آمد و گفت اگر پس فردا، که می شود دیروز، کاری ندارید برویم در شهر قدمی بزنیم و بیشتر با هم آشنا شویم. گفتیم باشد. گفت من یک مادربزرگ پیرم و می دانم که گاهی برای ناراحت نشدنم به من نه نمی گویند ولی شما لازم نیست مراعات حالم را بکنید. گفتیم نه بابا مراعات سیخی چند؟ نه بابا گفتن همانا و دیروزمان دیروز شدن همان.

دیروز رأس ساعت مقرر زنگمان را زد که البته ما هم درست پشت در بودیم و اگر بدون در زدن می آمد تو کار به بیمارستان و عمل بینی و فک و صورت می کشید، که کاش می کشید. قدم زدیم و گوشه هایی از شهر را برایمان توضیح داد که البته ما نگفتیم سالی دو سه بار خودمان تور می گذاریم و همین ها را توضیح می دهیم. وسط حرف هایش گفت یکی از دوستانم جمعی درست کرده که درباره فلسفه حرف می زنند و امروز من را برای آشنایی دعوت کرده، اگر شما هم مایلید با هم برویم وگرنه که من زنگ بزنم بگویم که نمی توانم بروم. ماچ که سرش درد می کند برای فلسفه چشمهایش برقی زد و من هم که از صبح سرم درد می کرد. گفتیم نه بابا برویم خودمان را در فلسفه به زبان آلمانی هم محک بزنیم. نه که ته همه کارهای دنیا را درآورده ایم مانده همین یکی. سلانه سلانه رفتیم خانه آن دوستش. در راه با خودش خیلی حرف زدیم و جالب ترین و قشنگترین قسمتش هم برای من این بود که 5 جلد کتاب از زندگیش منتشر کرده است. می گفت این را همیشه حس می کردم و می دانستم که باید کاری بکنم. اینکه هی بگویی وقت ندارم و نمی شود و چیزهای دیگر ارجحند فقط یک معنی دارد و آن اینکه تو آنقدرها که فکر می کنی برای کارت اشتیاق و نیاز درونی نداری.اگر داشته باشی با 6 تا بچه و یک شوهر همیشه مست و زندگی پردردسر و بی پولی بازهم شب بعد از خوابیدن همه شروع می کنی و می نویسی. حرف رسید به همسایه مان که خودکشی کرد و برایتان گفته ام. من گفتم که نمی فهمم، چرا اینجا تعداد خودکشی ها از سر سیری و دیگر کاری برای تهش را درآوردن نداشتن اینقدر بالاست. گفت باید گذشته آدم ها را ببینید، مثلاً همین بخت برگشته را ناپدری نخواسته و فرستاده اند نوانخانه. همینطور که پنبه آن دست از دنیا کوتاه را میزدیم، با خودم گفتم خوب است اگر بحث همینطور پیش برود، می شود امید داشت که به تکرار دیدارها. بسکه تجربه های قشنگ و آنتیک داریم از آدم های اینجا و بحث هایشان، از یک در وارد می شوی می بینی کلاً شده ای آلیس. آها این را هم بگویم که، در حین توضیح ساختمان های شهر وارد یک کلیسای محلی کوچک شدیم که گفت من دیگر کاتولیک نیستم و فقط مسیحی ام و با مسیح مرحوم ارتباط قلبی دارم. گفت بسکه این کلیسا و دم و دستگاهش مردم را چاپیده اند و دروغ دغل تحویل ملت داده اند که من از دستشان خسته شدم و دیگر بهشان اعتنایی نمی کنم.

خانه دوستش بودیم، از حرف های خودش و دوستش دستگیرمان شد که حلقه اتصال این دو نفر به هم داشتن عزیز از دست رفته از مستی ست. بالکن خانه دوست به گورستان شهر نما داشت و می گفت که در ماه نوامبر وقتی همه روی قبر عزیزانشان شمع می گذارند بین آرامش شمع ها و گورستان و سروصدای بیرون آن تضاد عجیب و قشنگی دیده می شود که مثل همین دنیای خودمان است. خانم همسایه گفت: فلانی چرا خودت را بیشتر به دوستانمان معرفی نمی کنی؟ و اینجا بود که ما منظور از گروه و بحث فلسفی را دقیق متوجه شدیم. خانم دوست چند وقت پیش مقاله ای در روزنامه نوشته بود در ثنای مسیح و خودش را به ما اینطور معرفی کرد که من کاتولیک نیستم و مسیحیِ مسیح هستم که در تمام دنیا جمعیتمان 0.05 درصد است.کلی از دین مبینش گفت و بعد پرسید شما چه هستید. ما هم هر کدام پا بر سنت دیرینه مان که نمی گوییم چه هستیم گذاشتیم و گفتیم. داشتم فکر می کردم که، از کل15-20 نفر آدمی که می شناسم فقط 5تاشان گفتند به خدا ایمان دارند و از این 5 تا یکی گفت هست دیگه، 3 تاشان دیگر به کلیسا پول نمی دهند و دیگر کاتولیک نیستند بلکه میسحی هستند، آن یک نفر باقی مانده هم که کلیسا می رود اوانگلیش است و این خانم می فرماید 0.05درصد جامعه و چقدر این طبقه بندی «من من توتو» در جامعه برایم آشناست. در این عوالم بودم که ماچ به قضیه ورود کرد و چندی از ایرادات داستان های کتابشان را برشمرد و خانم دوست هم جواب های همان مسیحیانی را بهمان داد که مسیحی نمی دانستشان. گفتیم خانم جان یک چیزهایی دارد کتابتان که آدمیزاد باقالی سبز می کند به روی کله اش، بابا جان هر جور حساب کنی نمی شود، که گفت از قضا چندی پیش یک مهندس آلمانی نشسته و ثابت کرده که انجیل را خود خود خود خدا نوشته است به خدا، و شما هم که می دانید مو لای درز آلمانی ها نمی رود. ما هم مأخوذ به حیای مهمان و صاحبخانه ای بودیم نمی توانستیم خیلی حرف ها را بگوییم. گفتیم پدرت خوب مادرت خوب اینها یک شاید این جمعه بیاید دارند شما هم یک مسیح دارید که هر دو شان هم یک جا قرار است فرود بیایند. مصمم گفت نه اگر او جمعه می آید و در کعبه را میزند، این که آنجا نمی آید، این پسر خوشگل ما هفت سال مانده به پایان دنیا، تک و تنها می آید اورشلیم، همه ما 0.05 درصد دوره اش می کنیم، 2.5 سال بعد دیکتاتور بی ادب اسیرمان می کند، بعد همچین حسرت طوری گفت کاش من هم به همان بند گرفتار می شدم. ما دیگر داشت آمپرمان می چسبید و نمی دانستیم چه کنیم که خانم همسایه رفت به صحرای انتخابات چندی پیش ، که به به دیدید چه کردیم و ما سبزها بردیم و هوراااااا که خانم میسیحی مسیح درآمد که سیاست همه اش بازی مردم بی خداست و او در این بازی ها بازیچه نمی شود و اصلا چه فایده ای دارد رأی دادن و شروع کردند به بحث های دوم خردادی. یکهو خودش گفت من یکبار به حزب مسیحی رای دادم ولی میدانید ما چون 0.05 درصد بیشتر نیستیم همیشه نمی توانیم حزب داشته باشیم و همیشه نمی توانیم در همه جا نماینده داشته باشیم. خلاصه که آنها هی گفتند و من هی دژاوو شدم.

مشکلات سیاسی دنیا را که حل و فصل کردیم خداحافظی کردیم. هنوز چند قدمی از ورودی خانه دور نشده بودیم که خانم همسایه گفت همچین آدم های خشک مغزی را نمی تواند تحمل کند و واه واه دیدید چه ها می گفت؟ می گوید سیاست فایده ندارد، می گوید رأی فایده ندارد، نشسته تا مسیح بیاید، واه واه. رویمان نشد بگوییم دوست تو بود هاااا، این بود بحث فلسفی؟ ما را با وعده کانت و دکارت بردی گذاشتی ور دل مسیح؟!

تمام مدت که خانه یکی از آن 0.05 درصد جمعیت کره زمین بودیم من یاد جلسه های پرزنت شدن برای گولد کوئست و فلورمار بودم، که چطور همیشه از جایی که فکرش را هم نمی کردم رو دست می خوردم و غافلگیرطور نشانده می شدم پای بساط. یاد تمام بحث های بی پایان رأی دادن و ندادن به بد و بدتر، یاد دعواهای بین خوش رنگتر بودن سبز و بنفش و آبی، یاد حرف ها و متلک های رئیس شدن نفر آخر منتخبین، یاد کلاس های خودگردان دانشگاه از نیچه بگیر تا شریعتی، یاد تراکت های دوم خرداد و خردادهای بعدش، یاد همه آن حرف هایی که به امید فایده داشتن زده بودیم، یاد تمام آن سگ دوها به امید ثمربخشی، یاد آن همه ترس و بگیر و ببند و مجله و داستان و نمایشگاه و بزرگداشت و الآن هر کداممان یک گوشه دنیا شاید هنوز هم همانیم امیدوار به روزهای بهتر، شاید هم امید بریده ایم و چسبیده ایم به همان روتین زندگی که روزی می خواستیم فراتر از آن باشیم، یاد این تیتر کلیشه ای بودم که ما به خرداد پر حادثه عادت داریم. این خردادم کجا و آن خردادها کجا. به یک چیز دیگر هم فکر می کردم که آن موقع ما دهه سوم زندگیمان بود، و ایشان امروز دهه نهم زندگیشان است، و بازهم همان حرف ها، ما زود پیر شدیم یا آنها دلشان جوان است یا حرف ها تمام نمی شوند؟


بیان دیدگاه

چه میشد اگر سیاست هم پدر مادر داشت؟

بین 18 کشور دنیا مطالعه شده که چند درصد مردمشان خود را جهان وطن می دانند و چند درصد نه؟ اینکه چرا از بین 190 و اندی کشور فقط 18 تای آنها بررسی شده اند و هنگام اعلام نتایج می نویسند مردم دنیا کدام را ترجیح می دهند، بحثی ست علی حدهّ. نتیجه نظرسنجی این بود که، مردم کشورهایی که به هر ترتیب رفاه در آنها کمتر یا سختتر به دست می آید، فقیرتر ها و به خنس خورده ترها، تمایل بالای70 درصدی داشتند که جهانی تلقی شوند، آمریکا و کانادا هم در وسط طیف بودند و شاید بتوان گفت از کشوری که بر شانه مهاجران ساخته شده این آمار بعید که نیست، حتی کم هم به نظر می رسد. این نتیجه که از اول هم معلوم بود،دیگر نیازی به نظرسنجی نداشت.

از خودم پرسیدم تو چه؟ تو ترجیح می دهی ایرانی باشی با همین پاسپورتی که داری یا جهانی باشی و بدون حس تعلق به نقطه خاصی از زمین و بدون حس دلتنگی و بدون نوستالژی؟ بدون شک جواب دادم ایرانی، چون حس و وابستگی هایم و خاطراتم و زبانم و بعضی رسم و سنت هایم برایم عزیزند و جالب و محترم و مایه امید. پرسش بعدی خودش آمد که پس اینجا چه می کنی؟ چرا مانده ای؟ جوابش پشت بندترش آمد که می خواهم دنیا را بچرخم و ببینم و تجربه کنم و عادت ها و زشتی های فرهنگم و باورهایم را صیقل بزنم. با این پاسپورتی که دارم خیلی جاها راهم نمی دهند و خیلی جاهای دیگر پوستم را می کنند تا راهم بدهند وبه نسبه هر جایی که قدم می گذارم یکجوری و یکوری نگاهم می کنند، پس برایم بهتر و راحتتر است که اینجا بمانم تا بتوانم به آنچه می خواهم برسم، برایش هم تاوان داده ام دوری و دلتنگی و نگرانی هر روزه و هر لحظه. بازهم سوال اول بی جواب ماند، بلاخره جهانی با ملی؟ جواب این سوال را من با آرمانشهرم می دهم. جواب قاطع ندارد، نه این و نه آن. به نظر من برای پیشرفت بشر و حفظ رقابت، امید به آینده و حفظ تنوع زیستی انسان و بسیار دلایل دیگر حفظ مرز و تفکیک کشورها و تعلق ملی واجب و لازم است. ولی بین کشورها از نظر سیاسی و سیاست گذاری ها بهتر است که همه خودشان را یک کشور تلقی کنند. آن وقت دیگر جنگی در نخواهد گرفت. بخشی از دنیا به دلیل مشکلات آب و هوایی یا حوادث طبیعی به گل نخواهد نشست. هیچ بخشی بخش دیگری را به خاطر دارایی های زیر و روی زمینی اش استثمار نخواهد کرد. انگار کن آلمان یا اتریش بشوند همه دنیا. هر کدام منطقه و استان جدا و مستقل دارند که هزینه و درآمدهای خاص خودشان را دارند با قوانین خودشان ولی در عین حال همه یک کشورند و به قوانین بالا دستی پایبندند. همه نگران به گل نشستن کشورند و نه فقط استان خودشان. کسی دیگری را به خطر کمک هایش زیر سلطه نمی برد، از طرفی هم کسی نمیدرود و دیگری بخورد، هر منطقه ای که کوشاتر ست  وضعیت بهتری هم دارد. اتفاقی هم اگر بیفتد همه کمک می کنند عین یک خانواده با کلی خواهر برادر و خاله و دایی زاده. حالا چطور است که این خانواده یا کشور را نمی توانند به دنیا تعمیم بدهند؟ یا نمی خواهند؟ نه فقط این دو کشور که این شده روال کل دنیا، همه نگران خشکسالی و گرمایش زمین و چه و چه هستند از این نشست به آن نشست مدام حرف و حرف و حرف، ولی با هم یکی نمی شوند تا کاری از پیش برود. مدام ارّه می دهند و تیشه می گیرند. به یکدیگر سلاح می فروشند تا جنگی باشد و از زاویه ای دیگر به آوارگان همان جنگ پناه می دهند که از نیروی کارشان و زاد و ولدشان استفاده کنند، بعد بین خودشان به مشکل می خورند که طفل صغیر نمی خواهند و دلشان می خواهد فرزند خونیشان را شیر بدهند. می دانند که بسیاری از مصایب و مشکلات مربوط به چکه سقف خانه است و اگر سقف پایین بیاید روی سر همه آوار می شود، تازه اگر از آوار جان بدر ببرند بی خانمان می مانند، ولی حاضر نیستند دست از گرو گرو کشی بردارند و به تصمیم مشترکی برسند.

خیلی ساده انگارانه و ساده لوحی ست، خیلی خوش خیالی ست، خیلی دل و دست و زبان یکی باید باشی تا بشود و خانواده کنار هم بماند، خاطر مادر پدر و بزرگ خانواده باید خیلی عزیز باشد تا ریزه میزه ترها و حتی دانه درشت ها به هر ترتیب زیر سایه اش بمانند و سر سفره اش بنشینند. ولی چرا ساده لوح نباشیم وقتی بازی برد-برد می شود؟ مگر خاطر زمین و زندگی مان برایمان عزیز نیست که به احترام عزتش کمتر بخواهیم و بیشتر درک کنیم و مهربانتر باشیم؟

پی نوشت: «چه کسی تخم فرزند ناخلف را کاشت؟» شاید این هم عنوانی بود برای این نوشته.


بیان دیدگاه

کاش می شد نمیرم و از در بیاید و نوروزی این چنین را با چشم جان ببینم

سالی، نوروز

بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،

‌جنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب

بی گردش ِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه

سالی، نوروز

بی‌گندم ِ سبز و سفره می‌آید،

بی‌پیغام ِ خموش ِ ماهی از تُنگ ِ بلور

بی‌رقص ِ عفیف ِ شعله در مردنگی.

سالی، نوروز

همراه به درکوبی مردانی

سنگینی‌ بار ِ سال‌هاشان بر دوش:

تا لاله‌ی سوخته به یاد آرد باز

نام ِ ممنوع‌اش را

وتاقچه گناه

دیگربار

با احساس ِ کتاب‌های ممنوع

تقدیس شود.

در معبر ِ قتل ِ عام

شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.

دروازه‌های بسته

به ناگاه

فراز خواهدشد

دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد

لبان فراموشی به خنده باز خواهدشد

وبهار

درمعبری از غریو

تاشهر خسته

پیش باز خواهدشد

سالی، 

آری

بی گاهان

نوروز

چنین آغاز خواهدشد.

شاملو


بیان دیدگاه

دلم برایش خیلی تنگ شده

مامان می خواهد برای بالکن چندتایی گل و بوته و درختچه بگیرد. با هم فکر می کردیم که کدام بازار گل بهتر است. گفتم برو بازار گل رضا، دور است ولی شاید نزدیک هم باشد. گفتم و دلم گرفت.

سال هاست که از بازار گل رضا گلی نخریده ام، سال هاست که بسته های رز را زیر و رو نکرده ام. بسته بزرگ رزی نخریده ام و نبرده ام و روی آن خاک تنها و مغموم نگذاشته ام. سال هاست که نشد پایم را روی خاکش بگذارم و ناگهان بروم به سال هایی که هیچ وقت تجربه نکرده ام و همیشه دلم می خواست داشته باشمشان. سال هاست که دلم تنگ است.

امید هم چیز وحشتناک و دردآوری ست، چنگ می اندازد بیخ گلویت و تو را به دنبال آنچه می خواهی و نمی شود، از هر راه و کوره راهی می برد و نگهت می دارد به امید روزی که بشود و برسد و ببینی و … . امید چیز مزخرفِ خوبی ست.

باید گلی بخرم تا بیاید و بنشیند پای سفره هفت سینم. من و بزرگ شدنم و زندگی کردنم و خنده و اخم و بودن و نبودنم را که ندید، من دلم را خوش می کنم با امید به اینکه روزی بتوانم آزادانه و بدون دلشوره و بدون خشم بروم پیشش بلکه دلم باز شود و بغضم سبک.


بیان دیدگاه

در دنیای تو ساعت چند است؟

این فیلم را حتما ببینید. نمی دانم داستان را لو می دهم یا نه! اگر می خواهید اول ببینید بعد اگر حوصله تان کشید این را بخوانید.

یک عاشقانه آرام خیلی ملو و لطیف و نایس.

نقدی خواندم که این چه رشتی بود نشان داده بودی مشدی؟! به روند داستان و ناهمخوانی رشت با آنچه بوده یا باید باشد یا می خواهیم که باشد، به موسیقی فیلم و به طرز و شکل حرف زدن ها اعتراض کرده بود و گفته بود فیلم هیچ ارزش دیدن ندارد و اینکه می شده فیلم را در تجریش هم ساخت چه نیازی به رشت؟! خوب راستش را بخواهید من کاری به این کارهاش ندارم، برایم هم مهم نیست که در کدام نقطه زمین و آسمان هستند، با چه موسیقی و کلامی هم ارتباط برقرار می کنند، برای من احساس آدم ها ، رفتارشان با هم و آنچه درونشان می گذرد مهم و گیرا بود. من می گویم اگر روزگاری داشته اید در زندگیتان که عاشقی بلد نبودید، که نفهمیدید چه باید بکنید، اگر هنوز هم عاشقید، اگر دوست دارید که عاشق بشوید، اگر همنشینی حروف عین و شین و قاف به هر شکلی برایتان خوشایند یا جالب است، این فیلم را ببینید. از یک منتقد خارجکی هم شنیدم که گفت برای اوی خارجکی خیلی از رفتارهای فرهاد مصداق مزاحمت است نه عاشقی و یک جاهایی نفهمیده چرا فرهاد اینطور ابراز عشق می کند. خوب عزیز من شما خارجکی هستی، نباید هم نفهمی. نباید هم بدانی، انتظارها داری از خودت، جان من. هر وقت در خانه با عشق و بوسه بزرگ شدی ولی در بیرون خانه منع شدی از نشان دادنش، هر وقت از هر حرکت کوچک پلک چشم استفاده کردی برای نشان دادن توجه ات، هر وقت یاد گرفتی با سرود یار دبستانی دل کسی را ببری، هر وقت صاف صاف ایستادی و بدون چشم و ابرو و بدون شراب و زانو زدن و دست در دست بودن و بدون باران و بدون قدم زدن زیر باران، وسط بحث های صدتا یه غاز دل بردی و دلت را بردند، آنوقت می فهمی چرا فرهاد زبانش لال است و مثل آدم نمی گوید عاشق است. آن وقت می فهمی چرا به جای یک شاخه گل، پنیر خانگی هدیه می دهد، آنوقت می فهمی چرا به جای اینکه بگوید می خواهم در کنارت باشم یواشکی مراقب گلی ست و یواشکی برایش آهنگی که دوست داشت را می نوازد. اصلا یک جورهایی فیلم همین است. یک از فرنگ برگشته، همچین گویی از ازل هم اندکی فرنگی بوده و در عوالم عاشق ایرانی اش سیر نکرده، حالا برگشته و می بیند عاشق هنوز همانجاست حتی خسته و دلشکسته هم نیست. می داند که گلی نمی دانسته و نفهمیده. فرهاد هم نخواست راهش را عوض کند. ماند و عاشقی کرد. هر که به راه خود رفت و در آخر وقتی اتفاقی خارج از اراده هر دو روبروی هم قرارشان داد، تازه یک چیزهای گنگی از هم فهمیدند. واقعن اسم فیلم به موضوعش می خورد. هر کی در دنیای خودش است، حتی ساعتشان هم با هم فرق می کند، حتی دورانشان، همه چیزشان.

پیشتر همین را به تلخی در زندگی دیدم. دو نفر که مرغ عشق بودند به ناگهان از هم گسستند و هر کس به سویی. هر چه به خودشان و رابطه شان فکر کردم نفهمیدم چه شد که اینطور شد. بعد که تک تک نگاهشان کردم انگار که هر کدام راه خودش را رفته بود بدون اینکه دیگری همراهیش کند. تمام این مدت که زیر یک سقف بودند انگار که با هم رشد نکردند. هر کدامشان در دنیای خودش بوده و بزرگ شده با آرزوهای خودش، سقف و آسمان خودش، فراز و فرود خودش. عاشق بودند که سالها وردل هم و زیر یک سقف ماندند ولی از یکجایی به بعد انگار که یکهو از خواب پریدند، دیگر حتی در هوای هم نفس نمی کشیدند. هم را آزردند و آتش به انبار خودشان بردند. فیلم که تمام شد به این فکر کردم گلی و فرهاد یکجور شیرین و فرهاد ما هم یکجور. آنها جدا جدا و اینها با هم ولی هر کدام در دو دنیای متفاوت قدم زدند و نمی دانستند در دنیای دیگری ساعت چند است؟! من که از عاشقی تنهایی می ترسم ساعتم را کوک می کنم و می گویم ساعتم چند است، شاید او متعلق به قرن و فصل دیگری بود. نمی خواهم تمام عمر دو ساعت به مچم ببندم

پی نوشت: به نظر من که شعر گیلکی با آهنگ فرانسوی خیلی هم خوب و نوآورانه و جذاب و گوشنواز بود.