ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


بیان دیدگاه

پیر و لوسی

هنگامیکه خوشبختی رو به شکوفایی است، زیباترین روز همیشه همین امروز است.

رومن رولان

یک کانال تلگرامی پیدا کردم که داستان می‌خواند. همه داستان‌هایش را دوست ندارم و گوش نمی‌دهم ولی حداقل خوب می‌خوانند و گوشنواز است. چندی پیش داستان پیر‌‌ ولوسی از رومن رولان را خواند. و این بار چندم است که این داستان را گوش می‌دهم نمی‌دانم. لطیف و ظریف و حساس نوشته شده، مثل همه کارهای رولان. عشقی را که به تصویر می‌کشد می‌توانی لمس کنی و با آن بخندی، با آن درد بکشی.

نمی‌دانم کتابش منتشر شده یا نه، نمی‌دانم داستانی که خوانده شد متن کامل بود یا نه. که اگر باشد داستان کوتاه باید باشد. ولی دنبالش می‌گردم. اگر جایی دیدید خبرم کنید.

Advertisements


بیان دیدگاه

زندگی در پیش رو

ماچ معتقد است که آدم عاقل رمان نمی‌خواند. کتاب هم فقط کتاب تاریخی و فلسفی که کلی چیز یاد می‌گیری. چرا باید وقت گرانبها را صرف خواندن رمان‌های چند جلدی و طویل کنی که هیچ چیزی هم ازش در نمی‌آید، فوقش یک داستان جدید خوانده‌ای. در عوض می‌توان چند بار کتاب‌های فلسفه و تاریخ را خواند و هر بار از آن چیز جدیدی عاید آدمیزاد می‌شود.
دو روز پیش بود که فکر کرد حوصله کتاب جدی و مهم خواندن ندارد و خوب است که وقتش را با یکی از این کتاب‌های من بگذراند. این شد که با شیطنت بخصوصی گفت: « یکی از این کتاب‌هات رو بده بخونم.» من هم برای اینکه سنگ تمام گذاشته باشم، «زندگی در پیش رو» را بهش دادم.
نشان به آن نشان که از دو روز پیش کتاب را زمین نگذاشته و هر چند دقیقه یکبار صدای خنده‌اش خانه را برمی‌دارد. امروز هم که از پیاده‌روی برگشتیم با عجله لباس خانه‌اش را پوشید و گفت برم ببینم این مامو چکار کرد آخرش.
این است معجزه رمان، حتی کوچولو موچولو‌هایش. این است لذت رمان


بیان دیدگاه

فروشنده

بلاخره من هم فیلم فروشنده را دیدم و روی صندلی سینما میخکوب شدم.

داشتم به ماچ می‌گفتم که من اگر رعنا بودم، رفتاری بین رفتار عماد و رعنا می‌داشتم. می‌رفتم پی اینکه ببینم که بوده این بلا را سرم آورده و چرا؟ می‌رفتم تهش را درمی‌آوردم و حتی شاید دلم انتقام هم می‌خواست ولی تا آخر انتقام نمی‌رفتم. دلم نمی‌خواهد بخاطر کسی که برایم هیچ ارزشی ندارد، مشکل بیشتری برایم درست شود. همینکه باید مدت‌ها با خودم کلنجار بروم تا آنچه بر من رفته را فراموش کنم برایم کافیست، دیگر نمی‌خواهم عذاب وجدان بلایی که سر دیگری آمده، گریبانم را بگیرد. پیدایش می‌کنم، به زور تحقیر هم که شده، مجبورش می‌کنم اعتراف کند. جلو می‌روم ولی تا قبل از زندانی کردنش در اتاق و رفتن برای اجرا، حوصله ندارم خونش بیفتد گردنم، حتی ریسک نمی‌کنم. مثل رعنا سکوت نمی‌کنم، نمی‌گویم بگذار برود، نمی‌گویم نمی‌خواهم ببینمش، دلم برایش نمی‌سوزد. برای اینکه جلوی زن و بچه‌اش شرمنده نشود، دلم به رحم نمی‌آید. برایم مهم نیست که زندگیش از هم می‌پاشد یا نه؟! دلم برای زنش خواهد سوخت که با همه عشقی که بی‌دریغ نثار همسرش کرده، بازهم بی‌وفایی دیده، ولی این دلسوزی باعث سکوتم نمی‌شود. زنش حق داشت بداند واقعاً با که زندگی می‌کند. حتی اگر حق زنش نباشد که سر پیری بفهمد و زندگیش از هم بپاشد، برای خاطر دخترش هم که شده سکوت نمی‌کردم. اصراری نداشتم که حتماً خانواده‌اش بفهمند، ولی اگر ماجرا به شکلی پیش می‌رفت که برملا کردن این راز ناگریز بود، مانند رعنا سکوت را انتخاب نمی‌کردم. برای این شکستن سکوت خودم را به جامعه و آیندگان مدیون می‌دانم.

قبل از دیدن فیلم، جایی خواندم که با فهمیدن اینکه متجاوز پیرمرد فرتوتی‌ست، داستان عوض می‌شود و متجاوز از سیاه به خاکستری می‌گراید و بیننده نسبت به عماد خشم می‌گیرد که نکن همچین با پیرمرد. ولی من برایم پیرمرد همان متجاوز سیاه باقی ماند، بدون هیچ ترحمی. هرچه بیشتر استغاثه کرد و هرچه بیشتر توجیه کرد، بیشتر دلم خواست بزنم پک و پوزش را یکی کنم. اگر به عماد گفتم نکن نه برای پیرمرد که برای خود عماد بود؛ که از سر خشم خودش را به دردسر بزرگتری نیاندازد، که این موجود پشیزی ارزشش را ندارد، که این بی‌همه‌چیز ارزش از دست دادن رعنا را ندارد. آن می‌کردم که رعنایم می‌خواست. اگر هم سکوت و گذشت می‌کردم نه به خاطر پیرمرد، به خاطر رعنا که دل رنجیده‌اش و بدن زخم‌خورده‌اش بیش از این متحمل درد و تنهایی نشود.


بیان دیدگاه >

“آری آری
زندگی زیباست
زندگی آتشگهی
دیرنده پابرجاست
گر بیفروزیش
رقص شعله اش
در هر کران
پیداست
ورنه خاموشست و
خاموشی گناه ماست”
سیاوش کسرایی


بیان دیدگاه >

بیا تا جهان رابه بد نسپریم/بکوشش همه دست نیکی بریم

نباشد همی نیک و بد پایدار/همان به که نیکی بود یادگار

همان گنج و دینار و کاخ بلند/نخواهد بدن مر ترا سودمند

سخن ماند از تو همی یادگار/سخن را چنین خوار مایه مدار

سخن را سخن دان ز گوهر گزید/ز گوهر ورا پایه برتر سزید

تویی ان که گیتی بجویی همی/چنان کن که بر داد پویی همی

فریدون  فرخ فرشته نبود/ ز مشگ و ز عنبر سرشته نبود

به داد و دهش یافت ان نیکویی/تو داد و دهش کن فریدون تویی

فریدون ز کاری که کرد ایزدی/نخستین جهان را بشست از بدی

یکی بیش تر بند ضحاک بود /که بی دادگر بود و ناپاک بود

دو دیگر که گیتی ز نابخردان/بپرداخت و بستد ز دست بدان

سدیگر که کین پدر باز خواست/جهان ویژه بر خوشتن کرد راست

جهانا چه بدمهر و بدگوهری/ که خود پرورانی و خود بشکری

نگه کن کجا افریدون گرد/که از پیر ضحاک شاهی ببرد

ببد در جهان پنج سد سال شاه/باخر بشد ماند ازو جایگاه

برفت و جهان دیگری را سپرد/به جز درد و اندوه چیزی نبرد


4 دیدگاه

زنان، دشتان و جنون ماهانه

این کتاب را در توییتر دیدم. امیدوارم بشود که بخوانمش و پشیمان نشوم*

همیشه می خواستم بدانم که قبل از صنعت و قبل از تولید و اختراع نوار بهداشتی زنان چه می کردند. از مادربزرگم پرسیدم ولی قبل از مادربزرگ را کسی یادش نبود که کِی و کی به فکر افتاد که می توان از پارچه و کهنه استفاده کرد. فکر می کردم قبل از پارچه چه می کردند؟ شاید هم با اختراع پارچه انسان هم دچار تحول ژنتیکی شده و تازه از آن موقع به بعد پریود می شده و قبلش نه. البته آنقدرها هم مهم نبوده چون وقتی دست به آب و دستمال توالت نبوده و همینطور گوشه و کنار و زیر برگ و دار و درخت قضای حاجت می کردند دیگر ماهی یک هفته یک کف دست خون که به بهداشت عمومی بر نمی خورده. همین هند همین امروز بعضی خانه ها اصلاً دست به آب ندارند چه برسد به این قرتی بازی ها. بهر حال در سردرآوردن از فرهنگ و کلمات و عادات و مرسومات و تایچخه این عادت ماهانه زنانه، مخصوصا همان اوایل بلوغم خیلی پیگیر بودم. چند وقت پیش دویچه وله گزارشی داشت که مخترع نوار بهداشتی و تاریخچه آن را خیلی تفننی نوشته بود ولی آن موقع که دویچه وله مویچه وله در کار نبود. کتاب ها و فیلم ها را با دقت می دیدم که اگر اشارتی شد دریابمش، بخصوص آنهایی را که احتمالش بیشتر بود. انتظار نداشتم که اوشین یا هانیکو وسط سریال از مصایبشان بگویند ولی اسکارلت تیتیش مامانی باید یک چیزهایی بروز می داد. خدا خدا می کردم که فیلمی مان سانسور نشده قصه های جزیره را بیاورد. برای دختران دکتر ارنست خوشحال بودم که در آن شرایط چنین نیاز مبرمی ندارند. با اینکه شو و فیلم های بدون سانسور می آورد ولی من مطمئن بودم که خودش سانسور می کند آخر مگر می شود این همه سال یکبار اسکارلت چیزی شبیه نوار بهداشتی لازم نداشته باشد. سوال هم می پرسیدم، البته از هر کسی که جرات همچین سوالی پرسیدن را بهم می داد،  و نه از معلم ها آن هم پرورشی هایشان که قربانشان بروم، فکر که نمی کردند هیچ، انگار با این حقیقت طبیعی به کل بیگانه بودند. ولی جواب ها هم مثل فیلم ها کارساز نبود. همه در حد «این جور موضوعات را جایی نمی نویسند»، یا «نمی دانم»، یا «چه سوال خوبی». با چندتا از دوستانم مطرح کرده بودم که اگر آنها جایی چیزی دیدند خبرم کنند ولی بازهم در به همان پاشنه بی اطلاعی و نادانی می چرخید. همیشه یکی از ترس های واقعی ام در مواجه با پلیس و زندان و اینجور چیزها این بود که دسترسی به وسایل بهداشتی آسان است یا جزو شکنجه هاست. هر گاه خبر زندانی شدن و شکنجه زنی را که می شنیدم، به جای عناوینی چون «این بود بهشت زیر پای مادران»، یا «این زن مبارز دربند»، یا چیزی شبیه تیترهای نشریات و شب نامه ها و نامه ها و این اواخر سایت های آنور آبی، این به ذهنم می رسید که زن بیچاره وقتی به خاطر هرمون ها حوصله خودش را هم ندارد، باید جواب چندتا نرخر را پس بدهد. فکر می کردم چه شکنجه ای بالاتر از اینکه وسایل بهداشتی نداشته باشی. همیشه برایم سوال بود که ندادن نوار بهداشتی هم جزو شکنجه ها هست یا نه هنوز اینقدر پست نشده اند. این سوال را هیچ وقت دلم نیامد از مادرم بپرسم. از دردی که حتما در چهره اش می دیدم فرار می کردم، دلم نمی خواست بشنوم که جزو شکنجه ها بود، جوابی که برایم خیلی محتمل بود و چند وقت پیش بعضی از روزنامه نگاران تازه آزاد شده -دستشان درد نکند- به زبان آوردند که نه تنها در اختیارمان نیست بلکه اگر خانواده برایمان تامین کند به دستمان نمی رسد، که تنبیهی ست برای اینکه حقمان را طلب کرده بودیم. حق داشتم و چه خوب که نپرسیدم ولی در عوض در همه مصاحبه ها و صحبت ها و کتاب های بعد از زندان و یادداشت های زندان دنبال همین جواب بودم، ولی انگار زندانی شدن مثل بارداری بود. هیچ کس حرفی نمی زند و اشاره ای نبود. حداقل در آنهایی که من خواندم نبود. کتاب های رمان و شعر هم که یا زن ندارند یا زنهایشان خارق عادتند. از مارال و خورشید کلیدر که انتظار ندارم بلاخره یکیشان که می خورد یائسه باشد آن دیگری هم غیرت کرد پس چه؟!، بگذریم از سانسورهای همیشگی. در سووشون و بامداد خمارها هم چیزی نبود. خب اینها در بند حیای ایرانی اند و بلاخره مراعات می کنند ولی همین جان شیفته، یک عمر با آنت بودیم یکبار نشد وسط جنگ و نداری و تمولش پریود باشد، او که این همه خودش را نقد کرد و با خودش خودش را تحلیل کرد یکبار نشد بگوید عیب ندارد امروز پریود بودی عصبانی شدی. او و سیلوی که آن همه لباس و پرده دوختدند و پوشیدند نشد یکبار نشد. حالا گیریم رومن رولان مردست و بلد نیست و حوصله آناتومی زنانه ندارد. چرا اسکارلت یکبار محض رضای خدا معذوریت نداشت. کتابم قدیمی بود و مطمئن بودم سانسور ندارد ولی بازهم رت باتلر وقت و بی وقت می رسید و هیچ بارش اسکارلت نشد که نه بیاورد. حالا اسکارلت سرخوش بود، ملانی که دیگر دختر ناز و آرام و تمیز و آداب دانی بود یکبار نشد تندی هرمونی کند، برای نداشتن لباس مناسب گریه کرد ولی برای نداشتن پارچه اضافه نه. دیگر مارگارت میچل که خودش عضو کلوپ بود و درد آشنا، مگر می شود یک زن آمریکایی از مدل کلاه و شلوار زیر دامن بگوید ولی از باقیش حرفی نزند. جودی و سالی که دو کتاب فقط نامه نوشنتد یکبار از درد مسترک ننوشتند. از رمان چیزی درنیامد رفتم سراغ کتاب های علمی پرورش کودک و رفتار با همسر و خلاصه هر چه که ممکن بود کورسوی امیدی داشته باشد را از ته کمدها و قفسه های خانه مادربزرگم کشیدم بیرون و نشستم به خواندنشان. ولی دریغ از یک کلمه حرف حساب.

امروز که این کتاب را دیدم، انگار که جواب همه سوال هایم را نوشته، دستش درد نکند، تا عمر دارم ممنونشم :). هنوز نخواندمش ولی همین که کسی رفته و در تاریخ و ادبیات غور کرده و دنبال همانی گشته که من هم می گشتم خیلی برایم شادی بخش بود. من که آنقدرها حرفه ای دنبالش نگشتم. سوالم بود و هر جا که می رفتم و هر چه که می خواندم گوشه چشمی هم به این مهم داشتم. ولی ایشان دستش درد نکند، امیدوارم باز دوباره به خاطر حجب و حیا و قانون نشر و چه و چه در هاله ای از ابهام فرو نرویم و بلاخره برای یکبار هم که شده این واقعه منزجرکننده و شرم بشریت و نجاست تاریخ و طلسم دیو و عقوبت سرپیچی از امر پروردگار و فریب آدم را بشکافیم و بفهمیم این ننه مرده های پیش از نواربهداشتی و پارچه و کهنه و اینها چه گلی به سرشان می گرفتند، چطور بیانش می کردند؟ تیتر مطلب را خواندم شکم برده که باید بر گردم و نشانه شناسی کنم. دشتان و کلبه دشتان و شنلِ شنل قرمزی و خانه مادربزرگ. ببین برای یک عادت طبیعی چه قروقمبیلی درآورده این بشر دو پا. همیشه که کثیف و نجس و بد بوده هیچ ، اینطور هم در هزار توی کلمه پیچیده شده. من ساده را بگو. طفلی زن در طول تاریخ چه ملامت ها که نشد برای خاطر چیزی که هیچ دخالتی درش نداشت، فقط به دلیل جهل وترس از مرگ و خون به چه مرارت ها که نیفتاد.

*امیدوارم که اسیر تیغ سانسور و خود سانسوری نباشد و بتوان به نوشته هایش اعتماد کرد در این وانفسای بی اعتمادی به نشر در ایران


بیان دیدگاه

در باب چگونگی تربیت جگرگوشگان یا مادرم خیلی خفن است

در کتاب بازی تاج و تخت، خانواده محبوب من خانوداه استارک است. به نظرم بقیه خانواده ها فقط روابط و قدرت و مال بهم متصل نگاهشان می دارد ولی این خانواده با وجود اینکه در واقع نابود شده و از هم پاشیده اند و پدر ومادر مرده اند ولی هنوز هم از قدرتمندان این داستانند و هنوزهم می توانند به عنوان یک خانواده و نه یک فرد تاثیرگذار باشند.

دیروز می دویدم و یکی از قسمت های ند استارک را گوش می کردم که نگران رفتار سانسا بود در مقابل سرسی و مردم و دیگر درباریان. فکر کردم خود من چندبار در موقعیت هایی قرار گرفته ام که باید در عین بچه بودن حواسم می بود که موجب دردسر خودم و خانواده ام نشوم و گزک دست کمین نشستگان ندهم. به این فکر کردم که چقدر واضح و ملموس مادرم برایم این موقعیت ها را تفهیم و توجیه کرده بود که گرفتار تناقض نشوم و به محض قرار گرفتن درشان، واکنش های آگاهانه نشان دهم که نشان می دادم و هیچگاه این را با ورطه دروغ و ریاکاری و گم کردن هویتم اشتباه نگرفتم. بعد ها همین مشکل را با دوستانم داشتم که به فراخور سبک نگاهشان به زندگی یا موقعیت را درک نمی کردند، یا من را متهم به فیلم بازی کردن و خودسانسوری و دروغگویی و یا ترسویی می کردند. ولی برای من همیشه این دو مقوله به طور کامل از هم تفکیک شده و درگیرشان نمی شوم. همانطور که شما در زمستان باید لباس گرم بپوشید و در تابستان نه، و پوشیدگی شما در زمستان دلیلی بر دروغ و کتمان یا ترستان از سرما نیست، نگفتن بعضی نظرات و داشتن رفتارهای به جا هم همینطور است. البته مستعد هست که از سر ترس و دورویی و منفعت طلبی و چه و چه باشد و یا در این وادی ها قرار بگیرد ولی تفکیکشان به باریکی مرزی ست که در زمستانی معمولی یکسر با لباس اسکیموها باشی یا کاپشن مناسب هوا. انتخاب رفتار صحیح و به جا با از دور دستی بر آتش داشتن وترسیدن و دروغگویی و فرصت طلبی فرق دارد.

در شگفت شدم از توانایی مادرم. من حتی نتوانستم برای هم سالان خودم که خود را افرادی بزرگ و صاحب اندیشه می دانستند توضیح بدهم ، نمی دانم اکنون هم توانسته ام منظورم را واضح و آدمیزادی بگویم یا بازهم به کربلا زده ام. ولی مادرم به من آموزش داد، بدون هیچ نمونه پیشینی و بدون هیچ تجربه ای در تربیت فرزند، همزمان با خودش که می آموخت در زندگیش هر قدم را باید چطور بردارد، همزمان با همه مشکلات و موانعی که سر راه درست فکر کردن خودش بود. مادرم زندگی آرامی داشت ولی نه به خاطر اینکه هیچ خطری در زندگیش نبوده یا خودش به هیچ کار مخاطره آمیزی دست نزده، بلکه به این دلیل که ذاتش موجود آرامی ست که پر تنش ترین لحظات را بی آنکه آبی در دل اطرافیانش تکان بخورد از سر گذرانده است، در حالیکه دل خودش طوفانی بوده است. من اگر در سن او چنان تنش هایی بهم وارد شده بود و چنان زندگی به روی دوشم فشار آورده بود، هم در زندگی خودم می زاییدم هم در زندگی فرزندم و هم در زندگی اولیا ومربیانم، کلاً همه را به فنا می دادم. ولی مادرم نه، چنان آرام و متین ، یکی یکی، نه سر صبر و شل شلکی و آسه آسه، بلکه بسیار به موقع و تر و فرز ولی در آرامش همه چیز را کنترل کرد و از سرگذراند و به هر جا که می خواست تلاشش را کرد که برسد، گیرم که یکی دو تاشان را نرسید ولی چه باک که هر آنچه در توانش داشت گذاشت و من هم شاهد پرحرف و زیاده خواهش.

خلاصه آنکه می دویدم و به این فکر می کردم چرا بین این همه خاندان و خانواده و چه و چه چرا یک نفر مثل مادر من نیست. حتی خانواده ترینشان هم نتوانستند این را به بچه هایشان بفهمانند که اگر مقابل شاه بر دهانت مهر بزنی چیزی از دست نمی دهی ، اگر در مقابل پسر لوس شاه سکوت کنی و به تو بگویند ببوگلابی در اصل چون میدانی برای چه سکوت کرده ای ببوگلابی که نیستی هیچ خیلی هم بچه خفن و پرمغزی هستی و سر پدرت و گرگت را به تیغه شمشیر نمی سپاری. اگر بهتر فکر کنی هر چند هم که بچه ای و دقیقاً چون بچه ای و کسی از یک بچه این جلب بازی ها را انتظار ندارد می توانی بهتر و مفید تر به خانوداه کمک کنی تا اینکه عنان از کف بدهی وجلوی زمین به زمان فحش بدهی. ولی گویا هم در واقعیت و هم در خیال و داستان مادر من یکه تاز این برهه حساس و این مسئولیت خطیر است.

پی نوشت، البته دنریس را هم خیلی دوست دارم چون کلاً قوانین جهان به چپش است و هر جور دلش بخواهد به بلندپروازی هایش می پردازد. که چون برخاسته از خواست قلبی اش است و با تکیه و ایمان بر آنچه خود دارد مبارزه می کند بیشتر اوقات موفق شده. البته تا آخر کتاب راه درازی را باید بدوم.