ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


بیان دیدگاه

سینمای مردم‌ساز!

سینمای اسلواکی

نه دل بریده‌اند، نه دلبسته‌اش هستند.

چندباری پیش آمد که حتی آخر هفته‌ها هم در اسلواکی بمانیم. یکی از این جمعه‌ها که بعد از کار مشغول نوشیدن شراب و آبجو بودیم، یکیشان خیلی چیتان پیتان کرده آمد و خلاف عادت همیشه فقط یک گیلاس شراب نوشید. با ابراز تعجب ما، اعلام کرد که امشب همسرم مرا می‌برد شهری در نزدیکی که بروم دیسکو و آنجا زیاد خواهم نوشید و قند توی دلش آب شد. گفتم: «وا؟! مگر شهرتان دیسکو ندارد؟» گفت: «نه، ما خیلی کمیم و شهر زیادی کوچک است و دیسکو ندارد. با شوهرم قرار گذاشته‌ایم ماهی یکبار او تنهایی برود ماهیگیری و من تنهایی بروم دیسکو. مرا می‌رساند و برمی‌گردد و دوباره می‌آید دنبالم.» یاد کودکیم افتادم که همه ماشین نداشتند و مهمانی‌ها که دیروقت تمام می‌شد، صاحب خانه اگر ماشین داشت حتماً چند باری به نقاط مختلف شهر می‌رفت و برمی‌گشت تا مهمان‌ها را به منزلشان برساند. آن موقع مشکل کمبود ماشین و راننده بود، الآن اینها مشکل الکل دارند. در اسلواکی درصد مجاز الکل هنگام رانندگی صفر درصد است و گویا از آن تو بمیری‌ها نیست. ندیدم هیچ کدامشان جرأت کنند بعد از نوشیدن الکل، رانندگی کنند. چندباری هم دیدم کنار جاده، که چه عرض کنم، راه شوسه با امکانات مکفی، پلیس کمین کرده یا ماشینی را نگه داشته و راننده را تست می‌کند. یکبارش دم غروب بود، یکبارش حتی کله سحر بود که می‌رفتیم سرکار. چیزی که اینجا هنوز ندیده‌ام.

بگذریم! حرف از دیسکو به سینما و تأتر و اینها کشید و فهمیدیم که اکنون شهر به جز یک سالن اجتماعات که گاهی برای مهمانی به شهروندان اجاره می‌دهد، چیز دیگری به عنوان مرکز خوش‌گذرانی و فرهنگی و اینها ندارد. چند روز بعد در مسیر برگشت از کار، ساختمان قدیمی‌ای توجهم را جلب کرد که رویش نوشته بود «سینما». پرسیدم: «خب شما که سالن دارید چرا برایش فیلم نمی‌گیرید و راه نمی‌اندازیدش؟» گفت: «ساختمان خیلی قدیمی‌ست و تا بهره‌برداری خیلی کار و خرج دارد. برای همین بی‌خیالش شدیم. مدتی یکی اجاره‌اش کرده بود برای تغییر کاربری، که او هم منصرف شد و حالا این ساختمان مانده روی دست شهرداری.» نه که شهر خیلی بزرگ است، همه اگر فامیل یا دوست نزدیک نباشند، حتماً همدیگر را می‌شناسند. با شهردار آشنا بود و برایم تعریف کرد که در یک مهمانی شهردار زمزمه‌هایی داشته برای تخریب ساختمان که یک چیز بهتری جایش بسازند یا زمینش را بفروشند، ولی از اعتراض مردم می‌ترسد. می‌گفت: «چون این ساختمان را مردم با دست و پول خودشان برای شهر ساخته‌اند، اکنون تبدیل شده به خاطره‌ای شاید خوش از دوران جوانی و تلاش بعضی از شهروندان، حالا ساختمان فقط ساختمان نیست، یک حس تعلق و وابستگی به آن وجود دارد که، خراب کردنش را کار بسیار پرخطری می‌کند. مردم در زمان حکومت کمونیسیم هر آخر هفته هر کدام به فراخور توان و حرفه و امکانشان دستی در ساختن این ساختمان داشته‌اند که البته بی‌مزد و منت، گاهی شاید اجباری. حالا آن مردم پیر شده‌اند ولی بازهم دلشان به چیزی که ساخته‌اند خوش است.» گفتم: «خب خرابش نکنید، تعمیرش کنید.» گفتند: «آفتابه خرج لحیم است، تازه پولش از کجا تامین شود؟» گفتم: «شهرداری اعلام  کند به کمک ارزان برای بازسازی نیاز دارد و خود شهروندان کمک کنند. این شهر مردمانش خیلی باهم غریبه نیستند، بیشتر یک خانواده بزرگید تا شهروندان» گفت: «مردم دیگر مردمان آن دوران نیستند، کاری را بدون پول انجام نمی‌دهند. همه فکر می‌کنند کسی که در مسندی نشسته قصد بخور بخور دارد برای همین حتی تخفیف هم نمی‌دهند.» پشت‌بندش آهی کشید و اضافه کرد: «شده خار چشممان، نه می‌شود خرابش کرد نه نمی‌شود استفاده کرد، همانطور افتاده آن گوشه و خودش را به رخمان می‌کشد.»

Advertisements


بیان دیدگاه

صدای بلندگو، یادگار کمونیسم

گمانم دو روز در هفته، ساعت هفت و سی دقیقه بامداد، صدایی به‌غایت بی‌احساس و ماشینی شروع می‌کرد به فریاد زدن. دو سه بار اول صدای آژیر به گوشمان خورد، بعدتر فهمیدیم صدا چیزی می‌گوید. لحنش مرا یاد «آهن، آلمینیوم، قراضهههه خریداریم»، یا شاید وانتی طالبی و هندوانه می‌انداخت که سراغ زنبیل خانه‌دارها را می‌گرفت. ولی در آن هوای سگ‌لرزی که ما آنجا بودیم، از هندوانه و طالبی خبری نبود. حدس زدیم همان سمسار وانتی خودمان باید باشد.

چیز جالبی که اینها در شهرشان نداشتند، یا اگر داشتند آنقدر کم بود که ندیدیم، وسیله نقلیه عمومی بود. آنقدر اتوبوس نبود، که ما فقط یکبار آن هم تصادفی، متوجه شدیم ایستگاه اتوبوس سرِ پیچ است. به همین دلیل بود شاید، که همیشه همکارها با همدیگر هماهنگ می‌کردند تا ماشین‌دارها بروند دنبال ماشین‌ندارها. چندبار هم پیش آمد که ایوِتا (مترجم، مسئول مالی، شریک، منشی رییس) که همیشه با رییس به شرکت می‌رفت، از ما خواهش کرد برویم دنبالش. چون رییس صبحِ زودتر می‌رفت جلسه‌ای در پایتخت و او ماشین نداشت.

یکی از این روزها که می‌رفتیم دنبال ایوتا، داشتیم سوار ماشین می‌شدیم که باز هم صدای سمسار وانتی آمد. صدا نزدیک بود ولی  ما وانتی در خیابان ندیدیم. صدا از بلندگویی که روی دیوار بود، می‌آمد. موضوع جالبتر شد. ایوتا برایمان توضیح داد که زمان کمونیسم این بلندگوبرای اطلاع‌رسانی به کل شهر نصب شده‌ و شهرداری همه اخبار مهم یا اعلامیه‌ها را پخش می‌کرده است، که فردا وقتی کسی نتواند بگوید من اخبار نمی‌خوانم یا بی‌خبرم و حاشا کند. یکجور مشارکت اجباری، ها ها. بعد از عوض شدن سیستم کشور، مدتی این بساط را ادامه داده‌اند تا که مردم اعتراض کرده که بابا ما مریض داریم، خوابیم، اخبار نمی‌خواهیم. زمان و شیوا‌اش را کم کرده‌اند. مدتی هم افراد از این بلندگوها برای تبلیغ اجناسشان در بازار روز استفاده می‌کرده‌اند. مثلاً: خیار نوبرانه مشدی فیلیپ در بازار روزِ امروز، خانه‌دار و بچه‌دار زنبیل و بردار و بیار. باز مردم معترض شده‌اند که نشد کار که، هرکی بیشتر پول بدهد هی آرامش ما را بهم بریزد. حالا فقط دو روز در هفته، و در زمان مشخصی، یکبار صبح یکبار ظهر، بلندگو اخبار خاصی را پخش می‌کند. مثل اعلام برنامه عمومی شهر یا خبر فوری حادثه، حریق، آگهی تسلیت و تبریک و اینها، خیلی کوتاه و گزینشی. یک داستان بانمک هم تعریف کرد. یکبار یکی از زمین‌های زراعی اطراف شهر آتش می‌گیرد و شوهر ایوتا آتش را می‌بیند، ضمن خبر دادن به آتش‌نشانی، به شهرداری هم زنگ می‌زند که اعلام کنید فلانجا آتش گرفته هرکس می‌تواند برای کمک بیاید. خانم مسئولِ حرف زدن در این بلندگوها در جوابش می‌گوید: «الان ساعت 11 است و استفاده از بلندگو در این ساعت خلاف قانون است، ولی به شما اطمینان خاطر می‌دهم که رأس ساعت 13 اولین موضوعی را که اعلام می‌کنم همین باشد.»

گفتیم، خب حالا که صبح کله سحر تمام شهر را با این صدا زابه‌راه می‌کنند، حداقل با یک صدای پرانرژی و بشاش، جوری که آدم را به شعف بیاورد، نه این صدای یکنواخت و بی‌روح و از گوربرخاسته. اینجوری آدم یاد قرض‌هایش می‌افتد. ایوتا می‌خندید که اینکه چیزی نیست، گاهی پیش می‌آید که اعلام می‌کنند امروز خانواده فلانی و بیساری و بهمانی عزادار عزیزشان هستند و ساعت و محل مراسم را می‌گویند و در آخر با عبارت «روز خوش و شادی را برای شما شهروندان آرزو می‌کنیم» تمام می‌شود که این خودش تناقض است چون آدم‌های این شهر بیشترشان با هم فامیلند یا وابسته‌اند.


بیان دیدگاه

تو پیتیکو منی!

یک عادت خیلی باحال که همه ملل دارند ولی این اسلواک‌ها دیگر گندش را درآورده‌اند، تغییر دادن اسم آدم‌هاست. یکی از پرسنل رستوران اسمش ناتالی بود، نشد یکبار ما یک ناتالی درست و درمون از اینها بشنویم: ناتِلی، نات+لی، ناتالکا، ناتولکا، تالی، ناتِلکا، نلی، … . کم مانده بود به دخترک بگویند نوتلا.

یا مثلاً پیتر، همه دنیا می‌گوید پیتر. ولی اسلواک‌ها می‌گویند پِتتتتتتر. تازه این که چیزی نیست. چک‌ها می‌گویند پِتررررررر و به گوش خودشان این کجا و آن کجا، کلی فرقش است. حالا اگر یکی این پیتر بخت‌برگشته را خیلی دوست داشته باشد، می‌گوید پِترکو. این «کو» آخر یکجورهایی «قربان تو مرد عزیز بروم» معنی می‌دهد. به خانوم کوچولوهایشان «کا» اضافه می‌کنند. تازه این هم که چیزی نیست!! طرف می‌خواست مفهومی برایم توضیح دهد که ملکه ذهنم شود، با گوشیش فیگور زنگ زدن برداشت و چندباری در گوشی گفت: پیتیکو پیتیکو. کاشف برآمد همسرش پیتر نامیست که این خیلی اسلواک‌طور و عزیزکرده صدایش می‌کند.


بیان دیدگاه

کاش کمونیسم یکبار از روی همه ملل رد شده بود!

دلتان نخواهد از ژانویه گاومان زایید، چه زاییدنی! گوساله‌های صد منی. نتیجه اینکه از اول سال دوهزاروهفده سرجمع سه هفته در خانه خودم نبودم. برای انجام کارهای اجرایی پروژه باید به اسلواکی می‌رفتم. از کار برایتان نمی‌گویم ولی از اسلواکی و مردمانش بگویم، حداقل آنها که من دیدم، بسیار جالب و دوست داشتنی. انگار نه انگار که از کشورهای اروپایی هستند، خونگرم و خاکی و اهل حال. انگار نه انگار روزگار کمونیسم را هم تجربه کرده‌اند، گشاده‌دست و مهمان‌دوست. همسایه اتریش و مجارستان هستند ولی هر آنچه من در آنها ندیدم، در اینها دیدم. خودشان هم دل خوشی از اتریشی‌ها ندارند. می‌گویند آنها از دماغ فیل افتاده‌اند، خودشان را می‌گیرند و بلد نیستند تفریح و خوشی کنند. اگر پول و رفاهشان را ازشان بگیری در کار خود وامی‌مانند. که در این مورد با ایشان موافقم.

چند باری در کار مشکلاتی پیش آمد که با یک دور زدن کوچک همه چیز حل و فصل میشد که اگر در اسلواکی نبودیم، محال بود و راحت می‌رفتیم برای دو سه هفته دوندگی و کاغذبازی بیخود. ولی آنجا به راحتی گفتند، اذیتت می‌کند؟! نکن! و خطش زد. نه اینکه بگویم این قانون شکنی‌ها خوب است ولی گاهی کاغذ بازی و عدم اعتماد به یکدیگر پدر کار را در می‌آورد و اینجاست که روحیه ایرانی از نوع مثبتش (آنچه من می‌ناممش) یا شاید اسلواکیایی به کار می‌آید. البته از طرفی هم خیالت راحت است مثل بعضی وقت‌های ایران درش آب نمی‌بندند. چون باید در چارچوب قوانین اروپا و با استانداردهای آن محصول تولید کنند، حد نیاز حساسیت را پیدا کرده‌اند و از آن عدول نمی‌کنند. از طرفی هم پول همیشه کم است، پس خیلی مقرون به صرفه کار را جمع می‌کنند. یکجورهایی خیلی خودمانی و دلسوز کار می‌کنند. نگران اینکه حالا من باید مسئولیت بپذیرم و اینها، نیستند. می‌دانند بلاخره کار باید تمام شود تا پولش برسد و اینکه همه از آن پول بهره‌مند می‌شوند. هم نمی‌گویند دیگی که برای من نجوشد سر سگ درش بجوشند و هم نمی‌گویند در حیطه وظایف من نیست بروید کاردانش را بیاورید. اگر بخواهم مقیاسی از درآمد آنها بدهم، دخل ایران را یورو کن بیار اینجا خرج کن. به نوبه خودشان درآمدشان خیلی کم است. به عنوان یک اروپایی هر جای اروپا بخواهند سفر کنند برایشان گران است. ولی با همه این توسری‌هایی که احساس می‌کنند از خودی‌ها می‌خورند، باز هم آدم‌های دله، تنگ‌نظر یا ناامیدی نیستند. تمام این مدت بعد از کار می‌رفتیم به رستوارن هتل، که از قضا بهترین رستوران شهر هم بود. می‌نشستیم و گاهی حرف کار بود گاهی نه. یکبار حرفش شد که یکیشان دوست داشت در شرایطی مثل اتریش کار کند، و منظورش کیفیت محصولات بود. ناراحت بود که در اسلواکی، آنجایی که اینها بودند نزدیک مرز اتریش است، کیفیت محصولات بهداشتی و خوراکی پایینتر است و ارزانتر البته. در پایتخت هم می‌گفت فرق چندانی ندارد. برایم جالب بود که از رفتارهای تبعیض‌آمیز اروپا با مملکتش ناراضی بود ولی حرف جلای وطن نبود. چندتاییشان رفته بودند انگلیس یا آلمان درس خوانده و برگشته بودند.

خانه‌هایشان را نگاه می‌کردی، همه مرتب و تمیز و نوساز بود هر چند معلوم بود که چندان نداشتند خرج خانه کنند. ناگفته نماند اواخر دوران ماموریت چند خیابان تازه کشف کردیم که خانه‌هایش همه ویلایی و خوشگل و متمول با باغچه‌هایی زیبا و تزیین‌شده، عین خانه‌های کیش. ولی در کل از سطح شهر، نظافتش، ساختمان‌های متعلق به شهرداری، ظاهر آدم‌ها و قیمت‌ها می‌شد رد دوران گذشته و نداری را دید. آنچه از دوران گذشته در روحیه آدم هایش مانده بود، همان همدلی و همکاری بود و البته همبستگی بچه‌محل‌طور، که بفهمند داری تهرانی‌بازی در می‌آوری چنان نسخه‌ات را بپیچانند که نفهمی از کجا خوردی.


3 دیدگاه

نام من امید است

جاتون خالی برلین بودیم. به نظر من شهر خیلی خاصی نبود. شایدم انتظار من ازش زیاد بود. شایدم وقت خوبی واسه سفر نبود. کلن حال و حوصله لذت بردن از زیبایی ها و ساختمون ها و درو و برم رو نداشتم. بیشتر دلم می خواست یه جا بشینم و ولوشم و از زیبایی های دم دستم لذت ببرم تا برم شهر جدیدی رو زیر پا بذارم و کوچه پس کوچه هاش رو بالا و پایین برم. ولی دیگه به دوستامون قول داده بودیم و باید می رفتیم. اگه به من بود که می پیچوندم ولی خوب یه بنده خدایی داشت از سرزمین های یخ زده به امید دیدن دو تا هم کلام میومد تا نفسی باز کنه, حقش نبود بی خیالش شم, تازه بلیط هم خریده بودیم و هیچ جوری نمیشد نه تو کار آورد. روی هم رفته شهر خوشگل و خوبی بود به نوبه خودش. خیلی راه رفتیم. از دیوارش و چارلی چک پوینت و ایستگاه ها و خط های قطارش و باغ وحش بسیار بسیار بزرگ و زیباش شاید بعدن گفتم. ولی جایی که هنوزم من رو درگیر خودش کرده موزه یهودی ها ست.

به نظرم یه موزه بدون نقصه و هر آنچه رو که هدفش بوده تو ذهن تماشاگرش هک می کنه. قراره این موزه به تماشاگرش بفهمونه که کشتن یهودی ها کار خیلی خیلی بدی بوده و چقدر یهودی های طفلکی سختی کشیده هستند که هرکاری هم که تو دنیا می کنند تلافی اون کشتارشون نمیشه و باید اعتراف کنم که بازدیدکننده رو خر فهم می کنه. از هیچ امکانی هم فروگذار نکرده, چه فضای بیرونی, چه داخلی, چه نما و حتی در و دیوار و گل و باغچه. ساختمان موزه هیچ فضای مربعی نداره, تمام مسیرها زیگ زاگ هستند (به گفته سازنده هدفش بازسازی و ملموس کردن سرگردانی این قوم بوده). فضاهایی خالی تو دیوار ایجاد شدند که قراره یادواره یهودی های کشته شده و نماد فقدانشون باشد. نمای بیرونی ساختمان اصلی موزه ورق های آهنی پرچ شده ای هستند که کوره رو تداعی می کنند و تنها جایی که شاید بهت فرصت بده که یه نفسی بکشی و از فشار موزه فارغ بشی سقف بلند کافه اش هست و فضای باز سبز و دل انگیز و زیبای بیرونش با درختان سیب که تو این فصل سال شکوفه های صورتیش آدم رو روانی می کنند. موزه از سه بخش کلی تشکیل شده: کوچ اجباری یهودی ها , هولوکاست و اتحاد دوبارشون از سراسر جهان.

بخش اول با توضیح عکس ها و سفال ها و صنایع دستی زنان یهود و اینکه کی وارد اجتماع شدند و چه کردند و چه ساختند و اینها شروع میشه. اولش ناامیدت میکنه که, ای بابا  بهتر از اینا رو تو خرابه های شوش پیدا کردیم ماله 3000 سال پیش, اینا که خونه پرش 250 سال پیش بوده ولی باید تحمل کنی و بری جلو تا اون مسیر برسوندت به باغی که تنها جای مربع شکل اون ساختمون هه, با زمین شیب دار و ستون های نزدیک به هم بلند که بالاشون درخت زیتون روسی کاشته شده و از پایین معلومه ولی بهش دسترسی نیست. از اینجا به بعد دیگه موزه می گیردت و غرق میشی تو اون چیزی که سازنده می خواد. بین ستون ها راه می ری, شیب زمین تعادلت رو بهم می زنه و نمی تونی درست راه بری. هر طرف رو نگاه می کنی فضای بازه ولی واسه رها شدن از اون مربع نمی تونی تند راه بری و رسیدن به آخر اون ستون ها خیلی دور و دیر به نظر میاد. بالا رو که نگاه می کنی زندگی در جریانه ولی تو دستت بهش نمی رسه و شیب زمین باز هم تعادلت رو بهم می زنه. این آخر مسیر اوله و در این باغ یهودها رو باید احساس کنی که از خونه خودشون رانده شدن و تو دنیایی که همه جاش آزادی هست و زندگی موج میزنه, راحت می تونند همه جاش بروند و به زندگی چنگ بندازند ولی این خونه خونه من نیست. به خودم گفتم آیا این احساس برام جدیده؟ جدید نبود, احساسی بود کهنه که هر بار دلم تنگ میشه و خودم رو تو محیطی می بینم که با همه خوبی هاش من براش یه مهاجرم, یه غریبه ام و هر بار که به دلیل مهاجرتم فکر می کنم پررنگ میشه و قوی تر از قبل به دیوار قلبم می کوبه.

مسیر دوم عکس ها و یادگاری های دوران فرار بود و نامه هایی که نوشته شده و عکس هایی که به یادگار موندند و توضیح و حرف و خاطره. آخر این مسیر میرسه به یه سوله خیلی بلند و مخوف که در سنگینی داره و توش هیچی نیست جز تاریکی. سقفی خیلی خیلی بلند و چند روزنه کوچک بالاش که تمام نور اون تو رو تامین می کنه و صدای آدم های پشت در که مشغول بازدید موزه هستند و صدای تو بیرون نمیره ولی صدای اونا میاد تو و این سوله یا سلول هم باید برای تو تداعی کننده برزخی باشه که یهودی ها توش گیر کرده بودند و ترسی که اون دوران داشتند رو باید بهت القا کنه, اینکه اون دوران خیلی ترسناک و سخت بوده و باید ساکت می موندند وگرنه کشته می شدند و همینطور حسی بهت می داد که انگار تو کوره ای و منتظری که هر آن روشن بشه و بسوزی. تمام مدت بلندی و سنگینی دیوارها رو حس می کردم و صدایی مدام تو سرم تکرار می کرد که خوب اونا به شکلی من هم به شکل دیگه ای, چرا من به رسمیت شناخته نشدم!؟ یه قسمت دیگه هم داره مسیر هولوکاست که می بردت به یه سالن که با صورتک های فلزی فرش شده. صورت ها اندازه ها و ضخامت و ریخت متفاوت دارند و وقتی روشون راه میری تلق تولوق زیادی راه می اندازند. قراره از راه رفتن روی این صورتک ها احساس ندامت کنی و دیگر یهودی دیگری را چون برگ درخت به زمین نریزی و صدای زجه و ناله هاشون رو بشنوی. اینجا بود که موزه و غم و گذشته و احساسم من رو گرفت و ول نکرد. تمام تنم مور مور شد. هر کس می رسید مشتاق بود تا روی صورت ها راه بره ولی من قفل شدم. نتونستم برم جلو تر, قدم از قدمم باز نشد. دیگران راه می رفتن و انگار که دارن روی صورت و بدن عزیزترینم راه میرن. تمام وجودم شده بود خواهش که نروید, شما رو به هر چه براتون عزیزه بیش از این آزارش ندید. همسفرمون رفت و راه رفت و این تجربه تلخ رو با بی خیالی و شاید فقط از منظر هنر مدرن دید (یا ندید) و پسندید و کلی از پس و پیش و صورت و سقف و نور و تاریکی و هرچی که اونجا بود عکس گرفت و شگفت زده زیبایی ها بود و من داشتم از درون خرد می شدم. تمام ذرات وجودم می خواست فریاد بزنه که «مگه فقط یهود بوده که چنین بلایی سرش اومده. ابعادش از مشابه هاش خیلی بزرگتره و بعدش آلمان گفته غلط زیادی کردم و حالا گوشه گوشه دنیا داره ازشون عذرخواهی می کنه. من هیچ شکایتی ندارم. فقط حسرتش رو دارم, هستند عزیزانی که هنوز قاتلشون نگفته غلط کردم و گمنام هم نیستن ولی در مقایسه ساکتند و دنیا هم سکوت کرده براشون, بازمانده هاشون هم هیچ انتقامی نگرفتند نه از دنیا نه حتی از مسببین, تنها می خواهند مسئولیتش پذیرفته بشه و ازشون عذرخواهی بشه, به غمشون احترام گذاشته بشه, همین. مگه بازمانده هاشون ترس کمتری رو تجربه کردن. کشته شدن عزیزی به ناحق (به حق که نداریم, همش ناحقه) دردناکه. چرا برای عزیز من کسی موزه به پا نمیکنه. چرا جامعه جهانی انتظار شنیدن عذرخواهی رو نداره.» یه کلام بگم: حسودیم شد تا مغز استخوان

مسیر بعدی که اتحاد یهود بود خیلی خیلی بزرگتر بود. چند طبقه شامل سالن هایی بسیار وسیع و تو در تو.  پخش صداهای به جامانده, روخوانی وصیت نامه ها, نمایش یادگاری ها و دستاوردهای علمی-هنری و زیورآلات و تکه های باقیمانده از علائم ورود یهود ممنوع (جهت یادآوری سرافکندگی), آموزش زبان عبری و خیلی کارهای هوشمندانه و جالب دیگه برای نشان دادن امیدواری و پیشرفت یهود و پیروزی امیدشون, برای نشان دادن این مهم که «دست به دست هم دهیم به مهر میهن خویش را کنیم آباد». این مهر چه بی مهری هایی رو موجب شده و میهن کجاست و چجوری مهین شده هم محلی از اعراب نداره. یه کاری کرده اند که آخر موزه آرزو می کنی » کاش من هم یک یهودی بودم». اونقدر بزرگ بود که در عین جالبی مفرط دیگه دوام نیاوردیم تمومش کنیم. به سرعت از جلو نمایشگاه ها و بخش های مختلفش می گذشتیم و من خلاف همراهانم نتونستم لذت ببرم. اونا در عین خستگی هنوز لذت می بردند, غرق نوع نگاه و نمایشش بودند. ولی من هنوز هم روی صورت عزیزترینم ایستاده بودم و ازش عذر می خواستم به خاطر ناتوانیم از برپایی موزه, یا حتی وادار کردن مسبب این درد و رنج به عذرخواهی. من سرافکنده بودم و هنوز قلبم مچاله بود و درد می کشید. این مسیر چند گالری عکس رو هم به بهانه یهودی بودن عکاس یا سوژه ها شامل میشد و یکیشون تنها جایی بود که کمی من رو از اون حس ناخوشایند رها کرد, بخشی که پرتره های معروفی رو نشون می داد, مثل پرتره انشتین یا رومن رولان یا هانریش بل و زیر هر کدوم راجع به اینکه این پرتره چی شد که گرفته شد نوشته بود. اونجا من یاد آنت افتادم که با همه مشقتی که کشید ولی زیبا زیست, اونی که می خواست بود و عاشق بود.

بلاخره موزه بعد از 5 ساعت به هر تضادی که بود, تموم شد. هم دلمون نمی خواست بیایم بیرون هم دیگه نایی برای دیدن نداشتیم. بین موندن و رفتن گیر کرده بودیم و امان از این بی هنر پیچ پیچ که آدم رو به چه کارهایی وادار نکرده, سمبَل کردن دیدنی های موزه که چیزه خاصی نیست.

من باور دارم که هیچ انسانی نباید به خاطر عقیده اش یا حرفش یا دینش سرزنش بشه چه برسه که کشته شدن. ولی به این هم معتقد هستم که مظلوم واقع شدن جواز ظالم بودن نیست. کشتن کشتنه, جان انسان دیگری رو گرفتنه, از زندگی و نفس کشیدن محروم کردنه و مجاز نیست چه تلافی باشه چه از سر خودخواهی.