ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


بیان دیدگاه

برای ایزابل عزیز

چندیست زندگی و سختی‌هایش و دل‌نگرانی‌هایش پایش را گذاشته بیخ گلویمان و هر لحظه بیشتر فشار می‌دهد. ما هم که سرتق و پررو کوتاه نمی‌آییم، به چرخ تا بچرخیمیم الآن. ولی یک اتفاقی امروز خیلی متاثرم کرد.

همین دوشنبه بود که متوجه شدیم متعاقب اقدامات اخیرمان باید خانه را خالی کنیم. عرض دو روز تمام خانه را چپاندیم در کارتون و کیسه و فرستادیم به انباری موقت. اکنون به معنی واقعی کلمه کارتون خوابیم. اینقدر سرمان شلوغ بود و فکر و ذکر داشتیم که حواسمان نبود کارتون‌های اضافه و پاره پوره را پشت در تلنبار کرده‌ایم. این شد که دوست دختر ماچ فهمید ما داریم می‌رویم.

دوست دختر ماچ یک خانم شاید هفتاد ساله خیلی عزیز است که وقتی من هنوز نیامده بودم سر صحبت را با ماچ باز کرده بود. تا وقتی اسمش را یاد بگیریم من دوست‌دخترت صدایش می‌کردم. خیلی مادربزرگ است. امروزی‌ها می‌گویند خیلی خاله است. ولی به نظر من خیلی مادربزرگ است، مهربان و کمی خمیده و حسابی پرانرژی. هر روز صبح ساعت شش از پیاده‌روی صبحگاهی برمی‌گردد. گاهی در راه‌پله می‌بینمش و می‌گوید که نباید همیشه از آسانسور استفاده کند چون باید خودش و پاهایش و زانوهایش را ورزیده نگه دارد. زندگی سختی داشته و زندگی‌نامه‌اش را در چهار جلد منتشر کرده است. امروز در خیابان دیدیمش و مکثی کردیم برای چاق سلامتی. گفت که جعبه‌ها را دیده و گویا متاسفانه ما داریم می‌رویم، گفت که او دیگر پیر شده و یکجا سکنی گزیده است ولی درک می‌کند که ما جوانیم و جویای نام و در جایی بند نمی‌شویم ولی دلش برای ما تنگ خواهد شد. حقیقتش اینکه ما قرار گذاشته بودیم که امروز بعدازظهر برویم دم در خانه‌اش برای خداحافظی.

حدود ساعت چهار بود، زنگ زد که برای قهوه می‌آیید؟! و ما بلافاصله یکی از گلدان‌هایمان را که خیلی دوست داشتیم و عزیزکرده بود برداشتیم و به خانه‌اش شتافتیم. از هر دری گفتیم و توضیح دادیم که این جابجایی خیلی هم به دنبال نام نیست، بلکه نفسمان تنگ شده. موقع وداع شمعدان بسیار خوشگلی به ما هدیه داد. وقتی ماچ را در آغوش گرفت بغض کرد و در آغوش من بغضش ترکید. برایمان تکه شعر بسیار پراحساسی در کارت نوشته بود که موقع خواندنش دوباره بغضش شکست. زبان الکن من در آلمانی این امکان را نمی‌داد که مانند مادربزرگم قربان صدقه‌اش بروم و بتوانم اندکی از غم دلش کم کنم. ماچ گفت دو تا به نوه‌هایتان اضافه شد و انگار که دنیا را به او داده باشند. از خوشحالی چشمانش برق می‌زد. چندباری گفته ماچ را تکرار کرد و کیف کرد. با بغض و دلتنگی بدرود گفتیم و ما برگشتیم سر تمیزکاری و بسته‌بندی. برای دور ریختن آشغال‌ها بیرون می‌رفتیم که دیدیم یک بسته شکلات پشت پنجره‌مان گذاشته.

امروز هر از گاهی من یا ماچ یاد بغضش می‌افتادیم و دلمان برایش کباب میشد.

چقدر انسان امروزی تنهاست. ما با این سطح از مکالمه در واقع هیچ ارتباطی با این مادربزرگ نداشتیم. ولی قلب مهربان او به ما و خند‌هایمان و شوخی‌هایمان دل‌بسته بود. همین که ماچ یکی دو بار در راهرو از او تعریف کرده به مذاقش خوش آمده بود. هم‌کلام شدن من و چند باری نوشیدن چای برایش تا این حد خوشایند بوده که نبودنمان چشمانش را تر کند. به واقع فکر نمی‌کردم تا این حد دوستمان داشته باشد و دوستش داشته باشیم. دلم ریش شد از گریه‌اش. 

به تفصیل نوشتم که یادم بماند ایزابل دوست داشتنی‌ست.

Advertisements


بیان دیدگاه

چرا گند صلح و دوستی را درنمی‌آوریم؟

اتفاقی حواسم به گزارشی که داشت پخش می‌شد، جمع شد. خانم گزارشگر پرسید: «چرا؟» طرف خنده خجالت‌زده‌ای کرد و گفت:«از بیرون رفتن و خرید کردن خوشم نمی‌آید.» موضوع چه بود؟:سفارش آنلاین مواد غذایی روزانه.
طرف سُر و مُر و گنده آمد دم در، بسته‌ای حاوی کمی سبزی و کاهو و گوجه و پاستا را تحویل گرفت و به سوال جواب داد و در را بست. اوضاع از این هم بغرنج‌تر شد، وقتیکه گزارشگر چندتایی صندوق را نشان داد که دم در یکی از این سوپر مارکت‌های همه‌چیزفروشی نصب شده بود و ملت می‌آمدند با موبایلشان از این بارکد مربعی‌ها را اسکن می‌کردند، در یکی از صندوق‌ها باز می‌شد و می‌توانستند بسته سفارششان را بردارند. این یعنی اینکه طرف وقت داشته جنس انتخاب کند، وقت داشته پول پرداخت کند، وقت داشته تا سوپر بیاید، یعنی اینکه سفارش اینترنتی را به دلیل ضیق وقت انجام نداده. درب منزل هم تحویل نگرفته، یعنی مثل آن یکی مردم‌گریز هم نیست. ولی با همه اینها بازهم خریدش را اینترنتی انجام داده‌. خیلی دلم می‌خواست بفهمم دقیقاً چه چیزی عایدش شد؟ آیا صرفه‌جویی کرد؟ در چه چیزی صرفه جویی کرد؟ حتی در زمان بسته بودن سوپر هم مراجعه نکرد، که دلم خوش باشد، تا بخواهد به سوپر برسد، می‌بندد و او می‌ماند و یک شکم گرسنه و بی‌غذایی. گزارشگر هم ازش نپرسید، بی‌مروت.
سفارش اینترنتی خوب است، حتی برای موادغذایی تازه، ولی چه اصراریست که همه از آن استفاده کنیم؟ گاهی جنس مورد نظر در مغازه‌‌ها یافت نمی‌شود، گاهی بسیار به‌صرفه‌تر درمی‌آید. یکی خروسخوان می‌رود و بوق‌سگ برمی‌گردد و همه جا بسته است. یکی پای رفتن ندارد، دیگری هوش و حواس برگشتن، آن یکی بچه‌اش روی گاز است. برای بعضی چنین امکاناتی موهبت است و لازم. اصلاً تکنولوژی همین وقت‌هاست که نور به قبرش می‌بارد. ماچ معتقد است، بشر یک خصیصه همیشگی، خطرناک و درمان‌ناپذیر دارد: گند همه‌چیز را درآوردن! راست می‌گوید. کارتون وال‌ـای را دیده‌اید؟ همه پیش‌بینی‌اش از نسل آینده بشر درست است، که حتی بلد نیست راه برود و روی پاهایش بایستد! فقط شاید یادش رفته لحاظ کند که مردمان امروز اسیر تبلیغات و مد هستند و همه به دنبال سایز صفر و عضله‌های گولاخ‌طور. شاید هم در راستای مقابله با نگاه ابزاری صنعت مد به هر دو جنس بشر، دوباره گندش را درآوردیم و از آنور بام چاقی و بی‌عضلگی افتادیم و شد همان وال‌ـای


بیان دیدگاه

فکر می‌کنید ممکن است؟

یک سوال بیخود از نظر من و هوشمندانه و روانشناسانه از نظر خیلی‌ها هست که می‌پرسد: «اگر به تو این امکان را بدهند که یک بار در زندگیت دکمه سیو را بزنی و بعد برگردی از آن نقطه دوباره شروع کنی، کی این دکمه را می‌زنی؟» نمی‌دانم چرا با اینکه به نظرم سوال مضحکی‌ست، ولی هر از گاهی به آن جواب می‌دهم و همیشه می‌گفتم هیچ‌وقت. استدلالم هم این بود و است که بدون اشتباهاتم و بدون آن تصمیمات و آن زندگی، امروز اینجا نبودم.

اما امروز، دلم می‌خواست یک،دو،سه سالی به عقب برگردم و دوباره زندگی کنم. خیلی دمق شدم. چیزهای خوب و قشنگی این چند سال به دست آورده‌ام ولی انگار بسم نیست. چند کاری را دارم شروع می‌کنم و مصممتر شده‌ام ولی مدام دلم می‌خواهد چند سال پیش شروع کرده بودمشان، یا به نتیجه رسانده بودمشان. باید یکجوری این چند سال اخیر را از زندگی پس بگیرم.


بیان دیدگاه

منتشرش کنم ببینم افاقه می‌کند؟

این نوشته منتشر نشده 2 سال پیش است، وقتی دیدم باورم نشد که دو سال است همین پریشانی‌ها و نگرانی‌ها را دارم. فکر می‌کردم از پسش برآمده‌ام ولی وقتی خواندمش به نظرم پر بیراه هم نیامد.

در انبوهی از اهداف معقول و غیرمعقول گیر کرده‌ام و از خستگی مفرط ذهنی و روحی رنج می‌برم.اصلاً نمی‌خواهم اینجا رنجنامه بنویسم ولی کرمم گرفته که تا ننویسم ازشان خلاص نمی‌شوم. به هر دری می‌زنم این ذهن صاب‌مرده سامان نمی‌گیرد. همچین شاخ قولی هم نمی‌خواهم بشکنم. چرا راه دور بروم همین ماچ، ور دل من، هر آنچه که می‌خواهم بکنم را بدون کوچکترین کلنجار با خودش (حداقل من نمی‌فهمم یا به من نمی‌گوید که خوددرگیری پیدا کرده؟!) انجام داده و آهسته و پیوسته پیش می‌رود، خیلی خوب هم نتیجه گرفته و خودش هم ازخودش راضی‌ست. در عوض من هی از این شاخه به آن شاخه، تمام مدت بهش فکر می‌کنم و دنبال راهی هستم که نتیجه بگیرم ولی تا حالا که نشده. خسته که می‌شوم، یکبارش به خودم سخت می‌گیرم که تو زود خسته و دلسرد می‌شوی ادامه بده، یکبارش مهربان می‌شوم می‌گویم باشد روشت را عوض کن. قلق‌های قبلی خودم را که صد بار جواب داده امتحان کردم، به روش‌های ماچ روی آوردم، کارهای من درآوردی، خودم را غافلگیر کردم و بی‌هوا پریدم وسط، به خودم آمادگی قبلی دادم و صبر کردم تا برای شروع احساس آمادگی کنم. طلسم شده این لامروت. هرچقدر هم که بیشتر می‌گذرد پروسه طولانی‌تر می‌شود و من ناراحت‌تر و نگران‌تر. عمر گران می‌گذرد و من هنوز که هنوز است اندر خم یک کوچه‌ام. فکر می‌کنم خنگ شده‌ام. کرخت و تنبل و بی‌فایده. همه‌اش هم تقصیر این تمرکز لعنتی ست که ندارم. نمی‌دانم کجا گمش کردم؟ حتی دیگر مطمئن نیستم که با خودم از مملکتم آورده باشمش. نیست، ندارمش، هر چه داشتم دود شده و رفته هوا!!

واقم می‌برد. گاهی یک صفحه کتاب یک ساعت طول می‌کشد. کلمه‌های مسخره و پیش‌پاافتاده را بارها در دیکشنری چک می‌کنم. گاهی همین چند خط اینجا نوشتن بیشتر از یک ساعت وقت می‌گیرد، چون چند بار وسطش خیره می‌شوم به کیبرد یا نمایشگر. وقت تلفن حرف زدن یکهو به خودم می‌آیم می‌بینم طرف دارد چیزهایی می‌گوید که من از بیخ با آن مخالفم ولی دارد از قول من می‌گوید. شستم خبر دار می‌شود که باز در هپروت بودم و یک چیزی همینطوری گفته‌ام، حالا بیا و درستش کن. انتظار دارم نیم ساعت درست کردن غذا طول بکشد ولی می‌شود دو ساعت. مدام دارم وقت کم می‌آورم. وقتم هی دارد گم می‌شود. حالم با از دست دادن زمان وقتی در کاری غرق می‌شوی فرق دارد. زمان می‌شود یک حفره سیاه. هیچ چیز یادم نمی‌آید. انگار که زمان برای من  می‌ایستد ولی خودش پیش می‌رود لاکردار. روزهایم شده‌اند 2-3 ساعت. شبهایم هم نا آرام در خواب و خواب گم کردن زمانم را می‌بینم.

عاجزانه خواهشمندم، هر کس این طفلک گم شده من را دید نشانی خانه را به او بدهد، که من اینجا در فراقش دارم پیر می‌شوم بی هیچ عایدی از روزگارم.


بیان دیدگاه

و بازهم کوچک‌ها و محلی‌ها را به بزرگ‌های لوکس ترجیح می‌دهم

هر وقت می‌روم هتل و با کارکنان هتل دوست می‌شوم، ترک هتل برایم سخت می‌شود. دلم می‌خواهد لیوان‌ها را تمیز کنم، دستی به سر و گوش دوش و روشویی و دستشویی بکشم، سطل را خالی کنم، حوله‌ها را اتو بکشم، تخت را مرتب کنم و اگر اقامت طولانی بوده کف را یک جارویی بزنم و بعد اتاق را ترک کنم. چند ساعتی ذهنم درگیر قضاوت احتمالی است و خجالت می‌کشم کس دیگری دارد کارهای شخصی‌ام را انجام می‌دهد. مخصوصاً که احتمال داشته باشد برگردم. در هتل‌های کوچک و خودمانی خیلی اتفاق می‌افتد، که با آشپز و خدمه بگو بخندی بکنیم، مخصوصا اگر آنها انگلیسی ندانند و من زبان آنها را و کار به پانتومیم بکشد. گاهی هم محبتی می‌کنند و خارج از برنامه هتل پیشنهادهایی می‌دهند که اقامت را برایم راحتتر کنند و این کار مرا برای ترک هتل سختتر می‌کند. هر بار می‌گویم دفعه بعد می‌روم هتل‌های زنجیره‌ای و بزرگ که کسی به کسی نیست و خلاص. آنجا همه کارها ماشینی و روتین و طبق برنامه پیش می‌رود و کم پیش می‌آید که با کسی از هتل چشم تو چشم شوی. همین است که‌ خوشم نمی‌آید. با آدم مثل دستگاه خودپرداز برخورد می‌کنند و با خودشان مثل ربات.


7 دیدگاه

!جدّی، عدد و آمارش مهمه؟

اولین باری که آمار تعداد جلد کتاب خوانده شده یا خریده شده را شنیدم دانشگاه بود. یکی از پسرها از همان ترم اول افتاد روی دور مطالعه و نمی‌دانم چرا فکر می‌کرد مسابقه است و او از بقیه عقبتر است، برای همین مدام می‌خواند. از کتاب‌های معروف و دهن‌پرکن شروع کرده بود و در کنارشان پرفروش‌ها را هم می‌خواند. یک روز که کتاب جدیدی دستم دید، آمد با چشم‌هایی که از غرور می‌درخشید گفت: «هفته پیش تمومش کردم، کتاب خوبیه. من تا الان 124 تا کتاب خریدم، همشونم خوندم و تقریباً همینقدر هم از کتابخانه گرفتم. خیلی خوبه نه؟!» تبختری در کار نبود، داشت به خودش و آمارش ذوق می‌کرد. و من برای رضایتش خوشحال بودم ولی ضرورت عجله و آمار نگه داشتنش را نفهمیدم. همیشه سیاهه کتاب‌هایم را به روز نگه می‌دارم ولی نه برای شمارششان، بلکه برای اینکه بدانم کدامشان به کی امانت است و برای نظم کتابخانه شخصی، همین!

ضرورت داشتن و نگه‌داشتن این آمار توسط کتابداران و کتابخوان‌ها و محققان برایم قابل درک است، ولی آدم معمولی‌ای مثل من که کتابخوانی برایش سرگرمی‌ست نه وظیفه، چه نیازی به رصد چنین آماری در خودش دارد؟! برای عشق و حال که نمی‌شود دقیقه و ساعت گرفت. البته خوب است حواست باشد که زیاده‌روی نکنی یا خیلی درگیر کار و جدی زندگی نشوی، ولی آمار گرفتن و ثبتش چیز دیگریست که گویا خیلی هم باب شده. هیچ وقت علاقه‌ای نداشتم که چند کتاب را همزمان بخوانم، عیش یکدیگر را منغص می‌کنند ولی الآن گاهی مجبورم. گاهی هم پیش آمده که سرانه مطالعه‌ام به شدت پایین بیاید. ولی نه آن موقع پرخوانی نه به وقت کم‌خوانی به فکر آمار نگه داشتن نبودم. تازه بعضی مطالعات را نمی‌توان در غالب صفحه و کتاب ثبت کرد. چندیست در بعضی وبلاگ‌ها هم این آمار را می‌بینم. آمار متوسط هفته‌ای یک کتاب است.  به خودم نگاه کردم، دیدم من خیلی کمتر از هفته‌ای یک کتاب می‌خوانم. اولین واکنشم شرمندگی بود، بعد فکر کردم که چه کنم تا خودم را به پر شال این آمار برسانم. یعنی همه تند‌خوانی می‌کنند؟ یعنی من اینقدر وقت تلف می‌کنم؟ اینقدر کند و آرام می‌خوانم؟ ماااچ به راحتی رکورد هفته‌ای یک کتاب را می‌زند، البته نه همیشه و نه هر کتابی، ولی من هولهولکی و تند تند بهم مزه نمی‌دهد. یادم آمد مدرسه‌ای که بودم بربادرفته را سه روزه خواندم، بامداد خمار را یک شبه. ولی آن موقع با الآنم قابل قیاس نیست، کتاب را دستم می‌گرفتم و کاری نداشتم جز اینکه جابجا شوم زخم بستر نگیرم، هم ولع داشتم هم وقت. الآن ولع دارم ولی وقت ندارم، ساعت کار که هیچ، شب هم که باید بخوابم که صبح سرکار خمیازه نکشم، تازه مسئولیت‌های روزمره هم هست، بدبختی بزرگ شدن است دیگر. مانده‌ام این آمار چطوری درآمده، صاحبان رکورد شغلشان کتابخوانی نیست، کار و زندگی دارند و با این حال هفته‌ای یک کتاب!! شاید کتاب‌های کوچک انتخاب می‌کنند، فکر کردم اگر گرم کنم و با تمرین خیلی هنر کنم خودم را به کتاب‌های 300 صفحه‌ای در هفته برسانم. ولی بازهم آنهایی که من دوست دارم بخوانم رقم صفحه‌شان ورای این است. مطمئنم رکوردداران هم از روی قطر، کتاب انتخاب نمی‌کنند، مسخره است بابا!! هر چه بیشتر فکر کردم، جز وحشتم نیفزود.

چند شب به خودم گفتم لوس نباش، از بقیه چه کم داری، سعی کن آمارت را بالا ببری. هر شب 30 صفحه ام را خواندم بعد خوابیدم، تنها فایده‌اش برای من این بود که استرس تمام شدن کتاب را گرفتم و کتاب کوفتم شد. آمار مامار به من نیامده، همین حواسم باشد غرق وغیره‌ها نشوم، بسم است.


بیان دیدگاه

فعلا خودم را منحرف می‌کنم تا یواش یواش بیفتم تو جاده اصلی

دیر است، می‌دانم، ولی از هرگز زودتر است. زمانی نگذشته که عزمم را جزم کرده‌ام و فکرها و مشغولیت‌های ذهنی‌ام را گذاشتم پشت در تا آشغالی ببردشان، در را بستم و آمدم نشستم سر خانه و زندگی‌ام. هنوز یک ماه نمی‌شود که دارم یک تکان‌هایی می‌خورم. طول کشید و خیلی ازم انرژی و وقت و فکر و تمرکز گرفت تا به اینجایم برسد و بگویم به درک. خیلی طول کشید که دلم بیاید از قبلترش دل بکنم و فکری به حال دل رنجیده‌ام بکنم. هنوز هم گاهی چشمم به پشت در می‌افتد و دلم می‌گیرد و افسوس می‌خورم ولی دنیاست و آدم‌های عجیب و غریبش