ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


بیان دیدگاه

غصه نخور ای کرگدن

از پشت سر صدایی شنیدم که با لهجه فارسی دری حرف می‌زد. خیلی نفهمیدم چه گفت ولی مخاطبش با صدای نازک و بلندی خندید. در آن چند ثانیه‌ای که طول کشید تا بیایند از جلویم رد شوند در ذهنم آمد که پسری افغانی باید با دختری ایرانی هم کلام شده باشد. خوشم آمد و خندیدم. آخر خیلی ندیده‌ام که دختران ایرانی پسران افغانی را تحویل بگیرند چه برسد به اینکه به گرمی خوش و بش کنند و همراهشان شوند. از تصور خودم شاد شدم که گویا بلاخره دارد این دیوار زمخت زشت فرو می‌ریزد، گیرم نه در داخل مرزها، ولی فرو می‌ریزد.

مشغول تصورم بودم که از کنارم گذشتند و دختر با لهجه افغانی پاسخ پسر را داد. اینبار بیشتر گل از گلم شکفت. این مدتی که اینجا بودم کم افغانستانی ندیدم و زن هم بینشان کم نبوده است. ولی یادم نمی‌آید به این سبک دیده باشمشان. خیلی جوان و شاید بچه سال ولی با حجاب و زیادی محجوب و درگیر دو سه تایی بچه و پنهان شده در سایه مرد همراهش دیدمشان. زنانی ترسیده و تنها، که از مشکلات و دردها فرار کرده‌اند ولی کماکان همان آش است و همان کاسه. دیدن دختری این چنین رها و آزاد و خندان، با هم صحبتی که معلوم بود انتخاب خودش است، خیلی به دلم نشست. جلویم با سرعت راه می‌رفتند و دور می‌شدند و من به این فکر می‌کردم که چه خوش اقبال است این دختر. کاش دیگر زنان افغان هم می‌توانستند حداقل در این محیط خودشان باشند. کاش همه‌شان می‌توانستند دیگر متاثر از جبر مردانه نباشند.

در همین فکرها غوطه می‌خوردم که یادم افتاد به آزادی‌های تازه از راه رسیده زنان عربستان، به نمایندگان زن افغانستان و به فعالین مدنی‌اش و صدباره آه از نهادم برآمد که پس ما کی می‌خواهیم قدمی به سمت جلو برداریم. شاید یک زن در جامعه ایران راحتتر و امن‌تر باشد و بسته به آدمش بتواند جرات کند بزند زیر همه‌چیز و برسد به آنچه خودش می‌خواهد ولی در کل و به قوانین که نگاه می‌کنم ما به سمت شترسواری می‌رویم در حالیکه ایشان به آپولو هوا کردن فکر می‌کنند.

Advertisements


بیان دیدگاه

امروز روز وجدم بود:)

بعد از مدت‌ها و گذراندن دورانی سخت امروز با دو مانیفست نخ‌نما در خدمتتانم.

از مترو پیاده شدم که سیل جمعیت توجهم را مثل هر روز صبح به خودش جلب کرد. تفسیر این جمعیت برای من بستگی به حال و دنده‌ای دارد که صبح ازش بیدار شدم.

یک دنده‌ام فکر می‌کند جهان به مقصد قهقرا حرکت می‌کند چون همه آدم‌ها مثل گله گوسفندان سرشان را پایین می‌اندازند و بی‌تفاوت از کنار هم با سرعت می‌گذرند. فقط به فکر خویشند و دیگری برایشان مهم نیست. مثل قطعات یک ماشین که اگر یکیش کار نکند به راحتی عوضش می‌کنند تا ماشین از کار نیفتد. انسان معنایی ندارد و جامعه کامل ماشینی‌ست. قدرت تفکر و تامل از آدم‌ها صلب شده، چگونگی تفکرشان بهشان دیکته می‌شود.

دنده دیگرم اما از دیدن این جمعیت به وجد می‌آید. صبح خروس‌خوان، این همه آدم هر کدام جایی و ساعتی از خواب برمی‌خیزد و آماده فعالیت روزانه می‌شوند. همگی ایمان دارند به فردا، به آینده، برای آمدنش و ساختنش است که این ساعت صبح بیدارند و می‌دوند. شاید نمی‌دانند ولی دست به دست هم داده‌اند برای پیشبرد جامعه، هر کدام دیگری را کمک می‌کند. خواب‌آلوده در قطار و اتوبوس کنار هم می‌نشینند. گاهی لبخندی، سلامی گاهی هم به هم کمک می‌کنند، در را برای دیگری باز نگه می‌دارند، یا راننده اتوبوس برای آنان که می‌دوند تا برسند اندکی صبر می‌کند. با کمی تاخیر و تامل دنیا از حرکتش نمی‌ایستد ولی دو نفر چشمانشان برق شادی می‌زند. پس ارزشش را دارد. نوبتشان را در صف قهوه به آنکه عجله دارد می‌دهند تا قطارش را از دست ندهد. بچه‌ها یا مشغول صبحانه‌خوردنند یا حرف زدن، آنها عالی‌ترینند. چنان با انرژی سوال‌هایشان را از همان اول صبح می‌پرسند که دلت می‌خواهد دوباره بچه شوی تا تنها وظیفه‌ات کنجکاوی در پیرامونت باشد. وقتی چشم‌هایشان را با مشتشان محکم می‌مالند و حرفشان را ادامه می‌دهند. راستی بچه‌ها کله سحر اینهمه انرژی از کجا می‌آورند؟ چرا ما بزرگترها این همه ولوله نمی‌کنیم؟!


بیان دیدگاه

شور و هیجان بعد از ۱۳۷۶ سوتفاهم بود

انتخابات و تبلیغات هم فقط ایران!

 چنان خیابان‌ها را مملو از تبلیغ و کاغذپاره می‌کنند که نخواهی هم خبر می‌شوی طوفانی در حال وقوع است. اینجا هیچ خبری نیست که نیست. نهایتش چندتایی تبلیغ و بحث و گفتگو جلوی ایستگاه قطار یا در جعبه جادو. مردم عادی کاری به اینکارها ندارند. کسی کارش را تعطیل نکرده برود در ستاد فعالیت کند. بچه مدرسه‌ای‌هایی که انتخاباتِ بعد رای اولی خواهند بود به رویای مشارکت در سرنوشتشان یواشکی تبلیغات نمی‌برند مدرسه که در راه برگشت پخش کنند. در اتوبوس و تاکسی بحثی برای اینکه به کی رای بدهیم که از این بدبخت تر نشویم در نمی‌گیرد. کسی کاری به رای کسی ندارد.

صبح از جلو در یک ستاد رد شدم، از پنجره تو را نگاهی انداختم. اصلا انگار نه انگار دیشب. آنجا نشستی بوده باشد، همه چیز تمیز و صندلی‌ها سر جایشان. نه لکه خونی حاکی از جمله ستاد رقیب، نه جوانانی که تا صبح کار کرده باشند و الآن چشمی رویهم گذاشته باشند تا نیم ساعت دیگر باز فعالیت نفس‌گیرشان را شروع کنند. برای اینها گویا نه خانی می‌آید و نه خانی می‌رود.


بیان دیدگاه

برای ایزابل عزیز

چندیست زندگی و سختی‌هایش و دل‌نگرانی‌هایش پایش را گذاشته بیخ گلویمان و هر لحظه بیشتر فشار می‌دهد. ما هم که سرتق و پررو کوتاه نمی‌آییم، به چرخ تا بچرخیمیم الآن. ولی یک اتفاقی امروز خیلی متاثرم کرد.

همین دوشنبه بود که متوجه شدیم متعاقب اقدامات اخیرمان باید خانه را خالی کنیم. عرض دو روز تمام خانه را چپاندیم در کارتون و کیسه و فرستادیم به انباری موقت. اکنون به معنی واقعی کلمه کارتون خوابیم. اینقدر سرمان شلوغ بود و فکر و ذکر داشتیم که حواسمان نبود کارتون‌های اضافه و پاره پوره را پشت در تلنبار کرده‌ایم. این شد که دوست دختر ماچ فهمید ما داریم می‌رویم.

دوست دختر ماچ یک خانم شاید هفتاد ساله خیلی عزیز است که وقتی من هنوز نیامده بودم سر صحبت را با ماچ باز کرده بود. تا وقتی اسمش را یاد بگیریم من دوست‌دخترت صدایش می‌کردم. خیلی مادربزرگ است. امروزی‌ها می‌گویند خیلی خاله است. ولی به نظر من خیلی مادربزرگ است، مهربان و کمی خمیده و حسابی پرانرژی. هر روز صبح ساعت شش از پیاده‌روی صبحگاهی برمی‌گردد. گاهی در راه‌پله می‌بینمش و می‌گوید که نباید همیشه از آسانسور استفاده کند چون باید خودش و پاهایش و زانوهایش را ورزیده نگه دارد. زندگی سختی داشته و زندگی‌نامه‌اش را در چهار جلد منتشر کرده است. امروز در خیابان دیدیمش و مکثی کردیم برای چاق سلامتی. گفت که جعبه‌ها را دیده و گویا متاسفانه ما داریم می‌رویم، گفت که او دیگر پیر شده و یکجا سکنی گزیده است ولی درک می‌کند که ما جوانیم و جویای نام و در جایی بند نمی‌شویم ولی دلش برای ما تنگ خواهد شد. حقیقتش اینکه ما قرار گذاشته بودیم که امروز بعدازظهر برویم دم در خانه‌اش برای خداحافظی.

حدود ساعت چهار بود، زنگ زد که برای قهوه می‌آیید؟! و ما بلافاصله یکی از گلدان‌هایمان را که خیلی دوست داشتیم و عزیزکرده بود برداشتیم و به خانه‌اش شتافتیم. از هر دری گفتیم و توضیح دادیم که این جابجایی خیلی هم به دنبال نام نیست، بلکه نفسمان تنگ شده. موقع وداع شمعدان بسیار خوشگلی به ما هدیه داد. وقتی ماچ را در آغوش گرفت بغض کرد و در آغوش من بغضش ترکید. برایمان تکه شعر بسیار پراحساسی در کارت نوشته بود که موقع خواندنش دوباره بغضش شکست. زبان الکن من در آلمانی این امکان را نمی‌داد که مانند مادربزرگم قربان صدقه‌اش بروم و بتوانم اندکی از غم دلش کم کنم. ماچ گفت دو تا به نوه‌هایتان اضافه شد و انگار که دنیا را به او داده باشند. از خوشحالی چشمانش برق می‌زد. چندباری گفته ماچ را تکرار کرد و کیف کرد. با بغض و دلتنگی بدرود گفتیم و ما برگشتیم سر تمیزکاری و بسته‌بندی. برای دور ریختن آشغال‌ها بیرون می‌رفتیم که دیدیم یک بسته شکلات پشت پنجره‌مان گذاشته.

امروز هر از گاهی من یا ماچ یاد بغضش می‌افتادیم و دلمان برایش کباب میشد.

چقدر انسان امروزی تنهاست. ما با این سطح از مکالمه در واقع هیچ ارتباطی با این مادربزرگ نداشتیم. ولی قلب مهربان او به ما و خند‌هایمان و شوخی‌هایمان دل‌بسته بود. همین که ماچ یکی دو بار در راهرو از او تعریف کرده به مذاقش خوش آمده بود. هم‌کلام شدن من و چند باری نوشیدن چای برایش تا این حد خوشایند بوده که نبودنمان چشمانش را تر کند. به واقع فکر نمی‌کردم تا این حد دوستمان داشته باشد و دوستش داشته باشیم. دلم ریش شد از گریه‌اش. 

به تفصیل نوشتم که یادم بماند ایزابل دوست داشتنی‌ست.


بیان دیدگاه

چرا گند صلح و دوستی را درنمی‌آوریم؟

اتفاقی حواسم به گزارشی که داشت پخش می‌شد، جمع شد. خانم گزارشگر پرسید: «چرا؟» طرف خنده خجالت‌زده‌ای کرد و گفت:«از بیرون رفتن و خرید کردن خوشم نمی‌آید.» موضوع چه بود؟:سفارش آنلاین مواد غذایی روزانه.
طرف سُر و مُر و گنده آمد دم در، بسته‌ای حاوی کمی سبزی و کاهو و گوجه و پاستا را تحویل گرفت و به سوال جواب داد و در را بست. اوضاع از این هم بغرنج‌تر شد، وقتیکه گزارشگر چندتایی صندوق را نشان داد که دم در یکی از این سوپر مارکت‌های همه‌چیزفروشی نصب شده بود و ملت می‌آمدند با موبایلشان از این بارکد مربعی‌ها را اسکن می‌کردند، در یکی از صندوق‌ها باز می‌شد و می‌توانستند بسته سفارششان را بردارند. این یعنی اینکه طرف وقت داشته جنس انتخاب کند، وقت داشته پول پرداخت کند، وقت داشته تا سوپر بیاید، یعنی اینکه سفارش اینترنتی را به دلیل ضیق وقت انجام نداده. درب منزل هم تحویل نگرفته، یعنی مثل آن یکی مردم‌گریز هم نیست. ولی با همه اینها بازهم خریدش را اینترنتی انجام داده‌. خیلی دلم می‌خواست بفهمم دقیقاً چه چیزی عایدش شد؟ آیا صرفه‌جویی کرد؟ در چه چیزی صرفه جویی کرد؟ حتی در زمان بسته بودن سوپر هم مراجعه نکرد، که دلم خوش باشد، تا بخواهد به سوپر برسد، می‌بندد و او می‌ماند و یک شکم گرسنه و بی‌غذایی. گزارشگر هم ازش نپرسید، بی‌مروت.
سفارش اینترنتی خوب است، حتی برای موادغذایی تازه، ولی چه اصراریست که همه از آن استفاده کنیم؟ گاهی جنس مورد نظر در مغازه‌‌ها یافت نمی‌شود، گاهی بسیار به‌صرفه‌تر درمی‌آید. یکی خروسخوان می‌رود و بوق‌سگ برمی‌گردد و همه جا بسته است. یکی پای رفتن ندارد، دیگری هوش و حواس برگشتن، آن یکی بچه‌اش روی گاز است. برای بعضی چنین امکاناتی موهبت است و لازم. اصلاً تکنولوژی همین وقت‌هاست که نور به قبرش می‌بارد. ماچ معتقد است، بشر یک خصیصه همیشگی، خطرناک و درمان‌ناپذیر دارد: گند همه‌چیز را درآوردن! راست می‌گوید. کارتون وال‌ـای را دیده‌اید؟ همه پیش‌بینی‌اش از نسل آینده بشر درست است، که حتی بلد نیست راه برود و روی پاهایش بایستد! فقط شاید یادش رفته لحاظ کند که مردمان امروز اسیر تبلیغات و مد هستند و همه به دنبال سایز صفر و عضله‌های گولاخ‌طور. شاید هم در راستای مقابله با نگاه ابزاری صنعت مد به هر دو جنس بشر، دوباره گندش را درآوردیم و از آنور بام چاقی و بی‌عضلگی افتادیم و شد همان وال‌ـای


بیان دیدگاه

فکر می‌کنید ممکن است؟

یک سوال بیخود از نظر من و هوشمندانه و روانشناسانه از نظر خیلی‌ها هست که می‌پرسد: «اگر به تو این امکان را بدهند که یک بار در زندگیت دکمه سیو را بزنی و بعد برگردی از آن نقطه دوباره شروع کنی، کی این دکمه را می‌زنی؟» نمی‌دانم چرا با اینکه به نظرم سوال مضحکی‌ست، ولی هر از گاهی به آن جواب می‌دهم و همیشه می‌گفتم هیچ‌وقت. استدلالم هم این بود و است که بدون اشتباهاتم و بدون آن تصمیمات و آن زندگی، امروز اینجا نبودم.

اما امروز، دلم می‌خواست یک،دو،سه سالی به عقب برگردم و دوباره زندگی کنم. خیلی دمق شدم. چیزهای خوب و قشنگی این چند سال به دست آورده‌ام ولی انگار بسم نیست. چند کاری را دارم شروع می‌کنم و مصممتر شده‌ام ولی مدام دلم می‌خواهد چند سال پیش شروع کرده بودمشان، یا به نتیجه رسانده بودمشان. باید یکجوری این چند سال اخیر را از زندگی پس بگیرم.


بیان دیدگاه

منتشرش کنم ببینم افاقه می‌کند؟

این نوشته منتشر نشده 2 سال پیش است، وقتی دیدم باورم نشد که دو سال است همین پریشانی‌ها و نگرانی‌ها را دارم. فکر می‌کردم از پسش برآمده‌ام ولی وقتی خواندمش به نظرم پر بیراه هم نیامد.

در انبوهی از اهداف معقول و غیرمعقول گیر کرده‌ام و از خستگی مفرط ذهنی و روحی رنج می‌برم.اصلاً نمی‌خواهم اینجا رنجنامه بنویسم ولی کرمم گرفته که تا ننویسم ازشان خلاص نمی‌شوم. به هر دری می‌زنم این ذهن صاب‌مرده سامان نمی‌گیرد. همچین شاخ قولی هم نمی‌خواهم بشکنم. چرا راه دور بروم همین ماچ، ور دل من، هر آنچه که می‌خواهم بکنم را بدون کوچکترین کلنجار با خودش (حداقل من نمی‌فهمم یا به من نمی‌گوید که خوددرگیری پیدا کرده؟!) انجام داده و آهسته و پیوسته پیش می‌رود، خیلی خوب هم نتیجه گرفته و خودش هم ازخودش راضی‌ست. در عوض من هی از این شاخه به آن شاخه، تمام مدت بهش فکر می‌کنم و دنبال راهی هستم که نتیجه بگیرم ولی تا حالا که نشده. خسته که می‌شوم، یکبارش به خودم سخت می‌گیرم که تو زود خسته و دلسرد می‌شوی ادامه بده، یکبارش مهربان می‌شوم می‌گویم باشد روشت را عوض کن. قلق‌های قبلی خودم را که صد بار جواب داده امتحان کردم، به روش‌های ماچ روی آوردم، کارهای من درآوردی، خودم را غافلگیر کردم و بی‌هوا پریدم وسط، به خودم آمادگی قبلی دادم و صبر کردم تا برای شروع احساس آمادگی کنم. طلسم شده این لامروت. هرچقدر هم که بیشتر می‌گذرد پروسه طولانی‌تر می‌شود و من ناراحت‌تر و نگران‌تر. عمر گران می‌گذرد و من هنوز که هنوز است اندر خم یک کوچه‌ام. فکر می‌کنم خنگ شده‌ام. کرخت و تنبل و بی‌فایده. همه‌اش هم تقصیر این تمرکز لعنتی ست که ندارم. نمی‌دانم کجا گمش کردم؟ حتی دیگر مطمئن نیستم که با خودم از مملکتم آورده باشمش. نیست، ندارمش، هر چه داشتم دود شده و رفته هوا!!

واقم می‌برد. گاهی یک صفحه کتاب یک ساعت طول می‌کشد. کلمه‌های مسخره و پیش‌پاافتاده را بارها در دیکشنری چک می‌کنم. گاهی همین چند خط اینجا نوشتن بیشتر از یک ساعت وقت می‌گیرد، چون چند بار وسطش خیره می‌شوم به کیبرد یا نمایشگر. وقت تلفن حرف زدن یکهو به خودم می‌آیم می‌بینم طرف دارد چیزهایی می‌گوید که من از بیخ با آن مخالفم ولی دارد از قول من می‌گوید. شستم خبر دار می‌شود که باز در هپروت بودم و یک چیزی همینطوری گفته‌ام، حالا بیا و درستش کن. انتظار دارم نیم ساعت درست کردن غذا طول بکشد ولی می‌شود دو ساعت. مدام دارم وقت کم می‌آورم. وقتم هی دارد گم می‌شود. حالم با از دست دادن زمان وقتی در کاری غرق می‌شوی فرق دارد. زمان می‌شود یک حفره سیاه. هیچ چیز یادم نمی‌آید. انگار که زمان برای من  می‌ایستد ولی خودش پیش می‌رود لاکردار. روزهایم شده‌اند 2-3 ساعت. شبهایم هم نا آرام در خواب و خواب گم کردن زمانم را می‌بینم.

عاجزانه خواهشمندم، هر کس این طفلک گم شده من را دید نشانی خانه را به او بدهد، که من اینجا در فراقش دارم پیر می‌شوم بی هیچ عایدی از روزگارم.