ماااچو بده بیاد

برای زیستن دو قلب لازم است


3 دیدگاه

همدیگر را یک لنگه پا نرقصانیم

این موضوع «راه های پایان دادن به یک رابطه» چه به وقت در وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده مطرح شد، چند وقتی ست باز دوستی من را وارد این دور کج دار و مریز کرده و انرژی ام را تحلیل می دهد.

برای من فرقی ندارد یک رابطه عاشقانه ست، دوستانه است یا کاری یا خانوادگی یا هر مدل دیگری، برای اتمام آن یک نسخه بیشتر نمی پیچم، رک و راست بگو و چانه ها را بزنید و به نتیجه برسانید و تمام، تمام هم نه به معنی اتمام رابطه بلکه جدل بر سر اختلافات پیش آمده تمام. این منش در اتمام یک رابطه کاری بیشتر عملی و ملموس است، یک-نارضایتی منجر به استعفا یا اخراج، دو-چند روزی برو بیا و نامه نگاری و سوال از چرایی تصمیم، سه-در نهایت یا بازگشت به کار با شرایط جدید یا بازگشت به کار با همان شرایط پیشین یا تصفیه حساب. البته حتی در کار هم کش و قوس های مذبوهانه دیده ام. طرف فکر می کرده خیلی رسمی استعفا داده ولی با اصرار مدیر برگشته و دوباره تقی به توقی خورده استعفا نامه امضا کرده و فرستاده روی میز مدیر. شاید بار اول شگرد خوبی باشد برای گوشمالی دادن به سیستم که قدرت را بیشتر بداند ولی بار دوم دیگر باید بروی چون اگر این بشود رویه ات دیگر نازت خریدار ندارد که هیچ، چوپان دروغگو هم میشوی. چنین رفتاری در روابط کاری از نظر همگان رفتاری غیر حرفه ای ست ولی در روابط دیگر انگار خیلی هم دلبرانه است. از نظر من همین آدم چون بلد نیست درست تمام کند در رابطه های خانوادگی و دوستانه و عاشقانه هم همین شکل شل کن سفت کن ها را دارد، بعضی خیلی مجلسی می گویند قهر و آشتی. خب خانواده وقتی مهربان باشد همیشه نازت را می کشد و آشتی می کند، دوست تا وقتی حوصله اش را سر ببری تحملت می کند و گرنه قهر قهر تا قیامت و عاشق هم که به ذات عاشقی، دل خسته است و ظریف و زودی می زند به تیپ و تارت.

تمام کردن درست یک رابطه، بلوغ فکری و احساسی می طلبد. هر قدر هم آدم تحصیلکرده، باسواد، با کلاس، اجتماعی و دنیادیده تا به حدی از بلوغ نرسیده باشد که بتواند حرف دل و احساسش را شفاف و مشخص ادا کند و با خودش و احساسش روراست باشد، درِ روابط و اتمامشان بر همان پاشنه است که بود و همیشه یکور قضیه یا گاهی هر دو ور می لنگد و انرژیشان بر سر اما و اگرها تلف می شود. فرد بالغ میفهمد که اینبار حرف، باد هوا نیست. می فهمد که حرف الکی نزند، که از سر باز نکند. بلوغ مدنظر با سخنوری فرق دارد. یعنی بلد باشی دلت را در کلمه بیاوری، بلد باشی دل دیگری را بشنوی و بعد هر دو را سبک سنگین کنی، به یک جمع بندی مطلوب هر دو طرف برسید و بعد هم به آنچه توافق کرده اید پایبند باشید. نه اینکه اگر قرار بر فصل باشد، دوباره فردا فیلت یاد هندوستان کند و رابطه را به کش تنبان تبدیل کنی. یا قرار بر ماندن باشد و بروی که رفتی و انگار نه انگار قراری بوده و مداری. اگر هم قرار بر تغییر شد بدانی که این تغییر در توانت و مطلوبت است. این بلوغ یعنی اینقدر با خودت ندار باشی که بدانی از این رابطه چه می خواهی و تا کجا دلت می خواهد برایش مایه بگذاری و چقدر برایت می ارزد، که بتوانی درست احساس و وقتت را هزینه کنی که فردا حسرتش نماند که کاش زودتر تمامش می کردم یا کاش بیشتر برایش می جنگیدم. من که کم پیش آمده از این آدم های بالغ به تورم بخورد، شاید به تعداد انگشتان دست. همیشه کمی که از آشنایی گذشت و حرف هایی غیر از آب و هوا رد و بدل شد، این را مطرح کرده ام که من حدس زدن در روابط و رمزگشایی از اشارات سر و چشم و … را بلد نیستم، حوصله و انرژی و استعداد یاد گرفتنش را هم ندارم، دلم مثل زبانم است و زبانم راوی دلم. رفتارهایم را با دایرة المعارف سادگی معنی کن، اگر احیاناً معنی دیگری یافتی و به دلت ننشست، لطف فرموده و در صورت رنجش بنده حقیر را واضح و مستقیم آگاه سازید تا در صدد توضیح برآیم و از کاهی کوهی بر نخیزد که این وقت طلاست و حیف است بیهوده در نازکی پشت چشم و یعنی معنی و تیکه متلک و آزار هم بگذرانیم. خیر سرمان دوستیم و می خواهیم این دو دم عمر را خوش باشیم. یعنی چنین کف دست طور می روم جلو در روابطم. دوستان بهتر از آب روانی دارم که با همین منش پنبه های هم  را هر از گاهی زده ایم و از آن بالشتی به نرمی پر قو در آمده که عمر پانزده بیست ساله دارد دوستی هامان. می خواهم بگویم فقط تئوری نیست. دیدم که میگم

حالا حکایت ماست. زد و در همین وانفسای غربت و قحطی هم زبان و هم وطن، کسی از در رفاقت در آمد و ما هم که تازه وارد، خوشمان آمد از آمدنش و پایه های دوستی ریخته شد. خب تفاوت هایمان مشهود بود و با رونق گرفتن زندگی ها تفاوت هایمان بیشتر خودش را نشان می داد ولی نه آنطور که نشود معاشرت را ادامه داد، نه از آن تفاوت های نه من نه تو و نه تو و نه من. خیلی صمیمانه پیش می رفتیم تا اینکه یک از خدا بی خبری پیدا شد و مستمسکی ساخت و داد دست این دوست و او هم از من رنجید. نه اینکه فکر کنید آمد و گفت فلانی گفته این را گفتی، چرا گفتی؟ نه زبانم لال. در بر همان پاشنه همیشگی می چرخید. این من بودم که از بی حوصله و بی علاقه حرف زدنش و کم پیدا بودنش هم شکم برد هم اینکه گفتم شاید اتفاقی افتاده برایش بلاخره در بلاد کفر ماها فقط هم را داریم و شاید نیاز به توجه بیشتری از جانب من دارد. پرسیدم و فهمیدم که بعله، قصه سر دراز دارد. با اینکه رفتم و توضیح دادم و دلجویی کردم و خودش اذعان کرد که رفع سوتفاهم شده و گفتم پس مثل سابق، گفت مثل سابق. ولی فقط به کلام گفت و در عمل من را حذف کرد و دور زد. رفتارش و گفتارش یکجوری ست که معلوم نمی شود رابطه می خواهد، رابطه را به شکل قبل نمی خواهد، چه می خواهد، هیچی به هیچی، منم و یک علامت سوال به این بزرگی. نمی شود که باز هم من بروم و توضیح بخواهم، تجربه نشان داده ایشان یا با من روراست نیست یا با دل خودش و باز جریان یک جورهایی پا در هوا فیصله می یابد. می دانم آخرش می رود در پاچه خودم که دوباره آمد موس موس. یا اگر هیچ نگویم هم باز مرحمت می شود به پاچه ام که بیا ایرانی ها تا می آیند خارجه خودشان را گم می کنند و با ایرانی جماعت نمی سازند. این را بارها خودش به من گفته بود با این پسوند که بیایید ما مثل بقیه نباشیم و پشت هم باشیم. خب تصدقت ما که آمدیم، شما نبودید.

این هم از همان ظرافت های دنیای انسان هاست که با این همه تمدن و تکنولوژی و علم و های و هوی هنوز خیلی ها هیچ از این وادی نمی دانند که نمی دانند.

Advertisements


4 دیدگاه

حد آزادی کودک

نفهمیدم چطور مادرم اینکار را کرد ولی به نظر من که موفق بود، همه هم به او آفرین می گویند. من همیشه کودک، نوجوان و جوانی بودم که هر کاری به فکرم می رسید برای انجامش آزاد بودم در عین آنکه هر کاری را اجازه نداشتم بکنم و خب فرق و مرز آن کارهای اولی با آن کارهای دومی همیشه برایم واضح بود. هرچه الآن که می خواهم درباره اش بنویسم نمی فهمم مادرم چطور این مرزها را برای من تعیین کرده بود و چطور آنقدر دقیق و متناسب بود که همیشه از خواست و نیازهای من فراتر بود که من دلیلی برای چانه زنی نداشته باشم. بعضی اقوام که دوره ای با ما زندگی می کردند تاب قوانینمان را نداشتند، خانه معروف بود به سربازخانه ولی من حتی اصلا حس نمی کردم قانونی وجود دارد فقط چون همه می گفتند این خانه آداب و رسوم زیادی دارد الآن می گویم قوانینی داشت که برایم سخت نبود. قوانین در خانه ما ناگفته بود، خودم هم در وضع و لغوشان شریک بودم، در حیطه اختیارات خودم، برای اتاق خودم، لباس هایم، وقت خوابم، انتخاب دوستانم، برای برنامه ریزی درسی ام، حتی برای کارها و رفت و آمدهای خانه. قوانین متناسب سن من تغییر می کرد، حتی خودم می دانستم که تاریخ مصرف این قانون به پایان رسیده، یا از این به بعد در خانه چنین است. مادرم نمی ایستاد و انگشت اشاره اش را تکان تکان نمی داد، فقط خودش آدم مرتبی بود، چه در زمان، چه در پوشش. چه در رفتار و چه در گفتار، آرام و متین و موقر بود خب برای من هم بدیهی بود که پس باید مرتب و خوش قول و مودب باشم. هیچ وقت از مادرم ناسزا نشنیدم که حتی نثار اخبار ضد و نقیض تلویزیون کند، هیچگاه برافروخته نشد، هیچگاه داد نزد، هیچگاه حرف نامربوط را قبول نکرد، حداقل جلو چشم من اینطور بود. آنچه را هم خودش اجازه داشت انجام بدهد ولی من نه را توضیح می داد و با من حرف میزد. وقتی در مهمانی رفتار اشتباهی می کردم خودم می فهمیدم و به خانه که برمی گشتیم در اتاقم منتظر می نشستم تا مامان بیاید و حرف بزنیم. هیچ وقت سرزنش نبود فقط چرایی غلط بودن رفتارم بود. یکبار خودش گفت: «نمی خواد بری تو اتاقت بیا بیرون ولی حواست باشه فلانی از تو بزرگتره و فهمیدم که خیلی ناراحتت کرد ولی دلیل نمی شه که تو اونجوری جوابش رو بدی، خودت می دونی که کار خوبی نکردی». البته پیش آمد چند باری که پایم را از گلیمم درازتر کردم ولی با مقاومت خیلی سختی هم مواجه نشدم، در نهایت می گفت: «اجازه خواستی و من ندادم حالا دیگه تصمیم خودت و زندگی خودت، فکرهات رو بکن و تصمیمتو بگیر». یکبارش برای نرفتن به مدرسه غیرانتفاعی بود، یکبارش برای صرف تمام عیدی هایم برای مشارکتی در مدرسه بود، یکبارش برای رفاقت با یکی از بچه های پردردسر مدرسه بود، برای رد و بدل کردن نوارکاست و ویدیو در مدرسه و برای زیر نظر گرفتن پسرهای محله و پچ پچ کردن با دوستانمان بود. اخم می دیدم ولی می دانستم این اخم برای آن است که فکر نکنم خیلی بزرگ شده ام و در واقع این مادرم نیست که مخالفت می کند بلکه جامعه، مدرسه، آینده و حرف مردم است و مادرم دارد مرا از قضاوت ها یا شکست های احتمالی حفاظت می کند. خطر کردم و با ترس و لرز هم خطر کردم ولی می دانستم حتی در خطاهایم مادرم پشتیبانم است، پس وقتی سرخورده و پشیمان بودم از مادرم پنهان نکردم، آمدم و حرف زدم و چرایی شکستم را دو تایی تحلیل کردیم. درخانه قانون بود که دروغ نگوییم. قانون بود که نمی توانم نداریم. قانون بود که برای کارهایمان باهم مشورت کنیم. قانون بود نترسیم و هر وقت ترسیدیم حرف بزنیم. قانون بود نه الکی نگوییم و دیگری را قانع کنیم. مادرم حق وتو داشت البته ولی به جز چندبار انگشت شمار از حقش استفاده نکرد. آن هم بعدها فهمیدم چون نمی توانست نه الکی را توجیه کند وتو کرد و بهش حق می دهم. یکبار خودم را به در و دیوار زدم که من باید با اردوی مدرسه بروم بهشت زهرا. مادرم گفت نه، گفتم ولی من باید بروم، همه می روند و من تنها در مدرسه چه کنم؟ گفت نه! گفتم دلیل نداری و الکی می گویی نه، پس من می روم. گفت اجازه نداری به جای من امضا کنی، نه یعنی نه دیگر هم حرفی نشنوم. نزدیکی های عید بود و همه بچه های هم پایه من رفتند قبرستان، من که رضایت نامه نداشتم نرفتم و دو نفر دیگر که همان روز مریض شده بودند و فردا گفتند که تمام خرید عیدشان را دیروز خریده اند. من ماندم مدرسه و از زور بیکاری تمام شیشه های کلاسمان را برق انداختم. چند باری ناظم تپلمان را تا طبقه سوم با هن وهن کشاندم بالا که بیا پایین بچه جان می افتی، یکبار هم دعوایم کرد که با پسرهای توی خیابان حرف نزن. الآن می بینم من هم جای مادرم بودم اجازه نمی دادم بچه ام را ببرند قبرستان که قبر شهدا را یک روز تمام آب و گلاب پاشی کند و با چشم پف کرده از یک روز اردوی گریه برگردد خانه. من آنقدر آزادی داشتم که از همان اول دبستان اجازه داشتم خودم رضایت نامه و کارنامه هایم را امضا کنم و تحویل بگیرم و اینها. سال اول ثلث اول که کارنامه ام را به خودم ندادند، مادرم آمد مدرسه و نمی دانم به مدیرمان چه گفت که خود خانم مدیرمان با لبخند جلوی مادرم کارنامه ام را داد دستم. آن روز احساس می کردم بزرگ شده ام و مسئولیت سنگینی بر عهده ام است. مسئولیت اعتماد مادرم و حتی یک بار هم ناامیدش نکردم.

مطمئنم ذات من نبود، بلکه ظرافتی در رفتار و اعتماد مادرم بود که باعث میشد غرور ناشی از خیانت نکردن به مادرم ارزشمندتر از غرگی ای ناشی از قانون شکنی باشد. همین یک مورد باعث شد که دیگر قوانین هم ضمانت اجرایی داشته باشند.

در راستای پروژه حد آزادی کودک در وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده


3 دیدگاه

با اجازه!

در رابطه با بزرگترین چالش بچه دار شدن که در وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده منتشر می شود.

منت مادری یک چیزست، محبت مادری یک چیزست، حمایت از فرزند یک چیز است، مسئولیت پذیر بودن در قبال دعوت از یکسری کروموزم که تبدیل به انسان بشوند و شروع به رشد کنند هم یک چیز دیگر، که خود مسئولیت ها چند چیزند. نوشته «هورمون مادری» می تواند بیانگر آن جنبه ای از مادری و چالش بچه داری باشد که تا بحال در این سری نوشته ها اشاره نشد و اگر شد من برداشت نکردم. بسیار مشتاق و منتظر بودم که بخوانم والدین ورای ترس ها و گذشته و باور خودشان مسئولند و این مسئولیت فقط در قبال آرامش و آسایش و حمایت و خورد و خوراک و پوشاک و امنیت ذهنی- فردی- اجتماعی- جنسی و … نیست. یک وجهه خیلی مهم از این مسئولیت متوجه خود والد است که باید فرزند را مستقل از خودش پرورش دهد که کاری بسیار سخت و پیچیده است.

والد باید آگاه باشد که محبت نابجا، توجه بی مورد می تواند به فرزند آسیب جدی برساند. فرزندانی که در کمال آرامش و آسایش و امکانات رشد می کنند اگر والد آگاه و گوش به زنگ نباشد موجوداتی لوس و وابسته، رقت انگیز و بی عرضه خواهند بود که در نبود والد/پشتیبان احساس ناامنی می کنند. حال اگر هر گوشه از این آسایش و امکانات بلنگد نیز قوزی بالای قوز ناآگاهی والد می روید که نه تنها فرزندی وابسته و ناتوان از نظر شخصیتی بلکه لطمه خورده و ترسیده تحویل جامعه خواهد شد که سالها بعد خودش بالغ یا والد است و همینطور نسل به نسل یک پای بساط می لنگد تا به آخر. در اینجا منظور من از والد، والدی که ناآگاه است، والدی که از ترس مادر شوهر والد شده، والدی که کتک می خورد یا می زند، والدی که خودش در هراس هایش گم شده، والدی که به دنبال لقمه نان سگ دو میزند، والدی که همچنان در جستجوی خویشتن خویش ست، والدی که به دنبال مهریه است یا نفقه، والدی که با مهریه تلکه شده، والد مطلقه با نگاه های ناپاک رییس بر دامان پاکش، والد خود فروش یا دیگر فروش، والدی که در مهاجرت واداده یا نداده، والد زن سالار یا مردسالار، والد عهد دغیانوثی یا مدرن یا پست مدرن … نیست. منظور من از والد یک والد نمونه از نظر اجتماع است، همان همه چیز تمامِ آگاهِ در پر قو بدون دخالت هرگونه پیش داوری و تاثیر از ناملایمات زندگی گذشته با آخرین متد روانشناسی بزرگ کننده است. والدی که فارغ از اینکه هر کدام از اینها که گفتم هست یا نیست، این را می داند که این به بچه بیچاره ربطی ندارد و بچه باید در شرایط معتدلی رشد کند. مشاهدات من از والدین اطرافم چه آشنا چه غریبه، چه ماندگار چه گذرا، یک والد نمونۀ بسییییییییییییار مهربان و توجه کننده (این بسیار هم اطلاق جامعه است وگرنه به نظر من نشانی ست از نا آگاهی یا ناتوانی در کنترل خود) فرزندی لوس و ناتوان پرورش خواهد داد. کسی هم که از این لوسی بیشترین رنج را می برد خود جگر گوشه شان است. اطرافیان در نهایت چند صباحی تحمل می کنند و می روند. والد هم که دست پخت خودش است و کدام بقالی می گوید ماست من ترش است؟ ولی کودک طفلک رنج می کشد از ترسی که همیشه همراهش است و به غیر از والدش با کسی امنیت ندارد، از دافعه ای که برای دیگران دارد، از ناتوانی که در مواجه با جامعه دارد. رنجی که می برد در مقایسه با هم سالانش، رنج جدایی های اجتناب ناپذیر، رنج نچشیدن شیرینی های کودکی، رنج دلتنگی ای که نمی گذارد از اردوهای مدرسه لذت ببرد، رنجی که مادرش بلد نیست تا مشق هایش را تایید کند. رنجی که با بزرگتر شدنش بیشتر هم می شود. گاهی برای والد در هر مکانی جایگزین پیدا می کند و گاهی نه، ولی رنج همیشه باقی ست. حتی حضور والد می تواند در سنینی همزمان باعث شرمندگی و خجلت هم باشد و این رنجی ست مضاعف. اینکه هر فردی در مواجهه با این ترس و رنج چه واکنشی نشان خواهد داد و چه قشری از جامعه را بازتولید خواهد کرد بماند، ناآگاهی یا مسئولیت ناپذیری والد در پذیرش سختیِ سخت گرفتن بر فرزند و از خود راندن و رنجاندنش مسبب این رنج است. سخت گرفتن و رنجاندن نه از نوعی که «قانون گفته و جریمه میشیم»، یا همان ضعف در برابر عادات قدیمی و «مردم چی میگن» و «همینی که من می گم حرف نباشه»، سخت گرفتن از آن جهت که کودک نمی خواهد امن والد را رها کند و رسم زندگی بیاموزد. از دید من شاید بزرگترین چالش برای فرزندآوری این باشد، چرا که دیگر موارد به سیر زندگی بستگی دارد که چه اتفاق هایی بیفتد و چه افرادی سر راه زندگی قرار بگیرند، ولی این لوس نکردن و وابسته نکردن بچه بستگی مستقیم دارد به رابطه والد و فرزند، بستگی مستقیم دارد به محبت. شاید چون بسیار دیده ام والدین مختلف با شرایط بسیار متفاوت ولی مسلط و آگاه در بزرگ کردن فرزند که به ظاهر فرزندان برومندی دارند، فرزندان مستقلی دارند، ولی جایی از زندگی تلنگش دررفته که ای وای ماستشان ترش شده و نفهمیده اند، حتی گاهی با مرگشان این مهم بروز پیدا کرده. برای من بزرگترین چالش این است که بقال به موقع بفهمد دارد ماستش را ترش می کند و جلویش را بگیرد، و امان از این مهر مادری لاکردار